این شعر بیانگر احساسات شاعر درباره بینیازی از دنیا و درمانناپذیری رنجهایش است. او از معشوق میخواهد که در مقابل چشمش ظاهر نشود، زیرا به او نیازی ندارد. شاعر از حکایتهای پادشاهان و تاجوتخت بیزار است و عشق حقیقی را در وحدت میداند. همچنین، او از جور معشوق شکایت دارد و دلش را ویرانشده میداند. در نهایت، شاعر معشوق را بینظیر میداند و اشاره میکند که تنها اهل نظر میتوانند او را درک کنند.
مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه در این شعر وجود دارد که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات فلسفی و عرفانی نیاز به بلوغ فکری دارد.
شماره ۲۸۸ - مست ترا به هیچ میی احتیاج نیست
رنج مرا ز هیچ طبیبی علاج نیست ۱
ای مه، مشو مقابل چشمم که با رخش
ما را به هیچ وجه به تو احتیاج نیست ۲
با من مگو حکایت جمشید و افسرش
خاک در سرای مغان کم ز تاج نیست ۳
با دوست غرض حاجت خود چند می کنی
او واقف است، حاجت چندین لجاج نیست ۴
نقد دلی که سکه وحدت نیافته ست
آن قلب را به هیچ ولایت رواج نیست ۵
تاراج گشت ملک دل از جور نیکوان
ای دل، برو که بر ده ویران خراج نیست ۶
خسرو ندید مثل تو در کاینات هیچ
ز اهل نظر که جز صفت چشم کاج نیست ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.