خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر در این شعر از عشق و دلدادگی خود به معشوق میگوید. او تمام شب را به تماشای معشوق گذرانده و از فرط عشق و رشک، خواب به چشمانش راه نیافته است. معشوق اما بیخبر از این عشق، به خواب رفته است. شاعر از نومیدی و درد عشق مینالد و آرزو میکند که ای کاش چشمانش نیز مانند پای معشوق به خواب میرفتند.
مفاهیم عمیق عاشقانه و استفاده از صنایع ادبی پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، این شعر نیاز به آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی دارد.
شماره ۳۰۱ - امشب که چشم من به ته پای او بخفت
امشب که چشم من به ته پای او بخفت
جان رخ نهاده بر رخ زیبای او بخفت ۱
شب تا به صبح دیده من بود و پای او
چشمم نخفت هیچ، ولی پای او بخفت ۲
مردم ز دیده در طلبش رفت و آن نگار
از راه دیگر آمد و بر جای او بخفت ۳
با هر مژه عتاب دگر داشتم، و لیک
سر مست بود، نرگس رعنای او بخفت ۴
از رشک تا به صبح نخفتم که جعد او
پیچیده در میانش و بالای او بخفت ۵
آن جعد تیره پشت به من کرد و رو بتافت
کاندر رهش ز بهر چه مولای او بخفت؟ ۶
نومید باد دیده خسرو ز روی او
گر چشم من شبی به تمنای او بخفت ۷
جان رخ نهاده بر رخ زیبای او بخفت ۱
شب تا به صبح دیده من بود و پای او
چشمم نخفت هیچ، ولی پای او بخفت ۲
مردم ز دیده در طلبش رفت و آن نگار
از راه دیگر آمد و بر جای او بخفت ۳
با هر مژه عتاب دگر داشتم، و لیک
سر مست بود، نرگس رعنای او بخفت ۴
از رشک تا به صبح نخفتم که جعد او
پیچیده در میانش و بالای او بخفت ۵
آن جعد تیره پشت به من کرد و رو بتافت
کاندر رهش ز بهر چه مولای او بخفت؟ ۶
نومید باد دیده خسرو ز روی او
گر چشم من شبی به تمنای او بخفت ۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۳۰۰ - زلف به ظلم گر چه جهانی فرو گرفت
گوهر بعدی:شماره ۳۰۲ - آب حیات من که نم از من دریغ داشت
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.