هوش مصنوعی:
این شعر عاشقانه از عشق نافرجام و درد دل شاعر درباره معشوق سخن میگوید. شاعر از دشواریهای عشق، بیوفایی معشوق و رنجهای روحی خود مینالد. او توصیه میکند که دل را به کسی نسپارند که شایسته آن نیست و از زیانهای این عشق هشدار میدهد.
رده سنی:
16+
محتوا شامل مضامین عاشقانه پیچیده و احساسات عمیق است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسبتر است. همچنین، برخی از مفاهیم مانند درد عشق و ناامیدی ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد.
شماره ۵۷۱ - سر زلف تو یاری را نشاید
سر زلف تو یاری را نشاید
که دشمن دوست داری را نشاید ۱
اگر چه زلفت آرد تاب بازی
ولی باد بهاری را نشاید ۲
دلا، خود را به چشم او مده، زانک
مقام استواری را نشاید ۳
حریفش بوده ام شب مگری، ای چشم
که این شربت خماری را نشاید ۴
به جان کندن رها کن نیم کشته
که این تن زخم کاری را نشاید ۵
خرابم کرد چشمت، راست گفتند
که ترک مست یاری را نشاید ۶
مران از در که خسرو بنده تست
عزیزش کن که خواری را نشاید ۷
که دشمن دوست داری را نشاید ۱
اگر چه زلفت آرد تاب بازی
ولی باد بهاری را نشاید ۲
دلا، خود را به چشم او مده، زانک
مقام استواری را نشاید ۳
حریفش بوده ام شب مگری، ای چشم
که این شربت خماری را نشاید ۴
به جان کندن رها کن نیم کشته
که این تن زخم کاری را نشاید ۵
خرابم کرد چشمت، راست گفتند
که ترک مست یاری را نشاید ۶
مران از در که خسرو بنده تست
عزیزش کن که خواری را نشاید ۷
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۷
۳۸۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۵۷۰ - مه او چون به ماهی برنیاید
گوهر بعدی:شماره ۵۷۲ - گهیت از آشنایان یاد ناید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.