خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر عاشقانه از درد فراق و عشق نافرجام سخن میگوید. شاعر از آتش عشق در درون خود مینالد و از این که یارش بدون اجازه به جانش نفوذ کرده، شکایت دارد. او آرزوی مرگ میکند تا شاید از این درد رها شود و در نهایت از مرغ جانش میخواهد که بخندد و پرواز کند.
محتوا شامل مضامین عاشقانه عمیق و درد فراق است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند آرزوی مرگ نیاز به بلوغ فکری برای درک صحیح دارد.
شماره ۱۵۷۸ - بنشست عشق یار به جانم چنان درون
بنشست عشق یار به جانم چنان درون
کز عافیت نماند نشانی در آن درون ۱
خوناب گشت و کشته نمی گرددم هنوز
آن آتشی که هست درین استخوان درون ۲
هر کس زدی ز مردن فرهاد داستان
ما نیز آمدیم در این داستان درون ۳
یارب، کسی بد که زبانم برون کشد
یک دم ز ناله می نرود از دهان درون ۴
گفتم چو دیدمش که به جانش درون کشم
او رفت بی اجازت من خود به جان درون ۵
در هر دلی که در نرود دلبری بسوز
آتش به خانه اش که نشد میهمان درون ۶
خوش وقت آن زمان که بود گاه مردنم
آن بت در آید از در من ناگهان درون ۷
مردم بر آستان و نرفتم درون، کنون
خاکم نگر که باد برد ز آستان درون ۸
ای مرغ جان، بخند یکی تا برون پرد
مرغی که برنشست در این آشیان درون ۹
گفتی که خسروا، به دلم جای کرده ای
خشنودم، از درم نبری که یک زمان درون ۱۰
کز عافیت نماند نشانی در آن درون ۱
خوناب گشت و کشته نمی گرددم هنوز
آن آتشی که هست درین استخوان درون ۲
هر کس زدی ز مردن فرهاد داستان
ما نیز آمدیم در این داستان درون ۳
یارب، کسی بد که زبانم برون کشد
یک دم ز ناله می نرود از دهان درون ۴
گفتم چو دیدمش که به جانش درون کشم
او رفت بی اجازت من خود به جان درون ۵
در هر دلی که در نرود دلبری بسوز
آتش به خانه اش که نشد میهمان درون ۶
خوش وقت آن زمان که بود گاه مردنم
آن بت در آید از در من ناگهان درون ۷
مردم بر آستان و نرفتم درون، کنون
خاکم نگر که باد برد ز آستان درون ۸
ای مرغ جان، بخند یکی تا برون پرد
مرغی که برنشست در این آشیان درون ۹
گفتی که خسروا، به دلم جای کرده ای
خشنودم، از درم نبری که یک زمان درون ۱۰
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۱۵۷۷ - برداشتن نظر ز نگاری نمی توان
گوهر بعدی:شماره ۱۵۷۹ - دل می بری و در خم مو می کنی، مکن
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.