این شعر عاشقانه و غنایی، بیانگر درد و رنج عاشق از بیتوجهی معشوق است. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و استعارههای متنوع، مانند زلف معشوق، درد دل عاشق، و اشاره به داستان حضرت سلیمان و دیو، احساسات خود را بیان میکند. او از معشوق میخواهد که اگر از درد او آگاه بود، اینگونه رفتار نمیکرد. همچنین، شاعر به ناتوانی عقل در درک عشق اشاره میکند و میگوید اگر عاشق اختیار داشت، دل را به غم نمیسپرد.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و استفاده از استعارههای پیچیده است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند درد عشق و ناامیدی نیاز به بلوغ عاطفی دارد.
شماره ۱۹۲۴ - صبا زلف ترا گر دم ندادی
گره بر کار من محکم ندادی ۱
ور از درد دل ما بودی آگاه
مشاطه گیسویت را خم ندادی ۲
وگر در عقل گنجیدی خیالش
ورق بر دست نامحرم ندادی ۳
حکیم ار عشق دانستی، خرد را
نشان سوی بنی آدم ندادی ۴
وگر عاشق به دست خویش بودی
عنان دل به دست غم ندادی ۵
وگر جاوید بودی ملک مقصود
سلیمان دیو را خاتم ندادی ۶
صبا هم دوزخی دانست ما را
وگرنه سوز ما را دم ندادی ۷
ستد جان و جوانی داد ما را
چه می کردم، اگر آن هم ندادی ۸
خلاصی دیدی ار خسرو ز زلفش
گره ها را ز گریه نم ندادی ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.