هوش مصنوعی:
این شعر بیانگر درد و رنج شاعر از غم و بلاهای زندگی است. او از تیرهای بلا، آتش سوزنده عشق، و هجران مینالد و دلش را سپر بلایا میداند. در ادامه، شاعر از دیدار معشوق و زیباییهایش سخن میگوید، اما باز هم به غم و فراق بازمیگردد و از درد عشق شکوه میکند.
رده سنی:
16+
متن حاوی مضامین عمیق عاشقانه و غمانگیز است که درک آن به بلوغ عاطفی و تجربه زندگی نیاز دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند رنج عشق و فراق ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین باشد.
شمارهٔ ۸۴ - داستان تبه روزی و گرفتاری
بیچاره تن من که ز غم جانش برآمد
از دست بشد کارش و از پای درآمد ۱
هرگز به جهان دید کسی غم چو غم من
کز سر شودم تازه چو گویم به سر آمد ۲
آن داد مرا گردش گردون که ز سختی
من زهر بخوردم به دهانم شکر آمد ۳
وان آتش سوزنده مرا گشت که دوزخ
در خواب بدیدم به دو چشمم شرر آمد ۴
جز بر تن من نیست گذر راه بلا را
گویی که بلا را تن من رهگذر آمد ۵
با لشکر تیمار حشر خواستم از تن
از آب دو چشمم به دو رخ بر حشر آمد ۶
جانم بشدی گر نبدی دل که دل من
از تیر بلا پیش من اندر سپر آمد ۷
هر تیر که گردون به سوی جان من انداخت
دل گشت سپر بر دل بیچاره برآمد ۸
چون پاره شد از تیر بلا این دل مسکین
هر تیر که آمد پس از آن بر جگر آمد ۹
بس زود برآمد ز فلک کوکب سعدم
چه سود که در وقت فرو شد چو برآمد ۱۰
آن شب که دگر روز مرا عزم سفر بود
ناگاه ز اطراف نسیم سحر آمد ۱۱
بوی تبتی مشک و گل زرد همی زد
وان ترک من از حجره چو خورشید برآمد ۱۲
زان دیده چون نرگس چون دیده نرگس
در دیده تاریک پر آبم سهر آمد ۱۳
یک حلقه کوتاه ز زلفش بکشیدم
زان حلقه مر او را به میان بر کمر آمد ۱۴
زان زلفک پرتاب و از آن دیده پر خواب
یک آستی و دامن مشک و گهر آمد ۱۵
گفتم که مرا توشه ده از دو لب نوشین
کاهنگ سفر کردم و وقت سفر آمد ۱۶
از خط وفا سرمکش و دل مبر از من
کاین عشق همه رنج و درد سر آمد ۱۷
گفتا چه کنم من که ازین عشق جهانسوز
دل در سر اندوه شد و جان در خطر آمد ۱۸
یک هجر به سر نامده هجری دگر افتاد
یک غم سپری ناشده غمی دگر آمد ۱۹
چون ابر ز غم دیده من باران بارید
تا شاخ فراق امروز دیگر به بر آمد ۲۰
از دست بشد کارش و از پای درآمد ۱
هرگز به جهان دید کسی غم چو غم من
کز سر شودم تازه چو گویم به سر آمد ۲
آن داد مرا گردش گردون که ز سختی
من زهر بخوردم به دهانم شکر آمد ۳
وان آتش سوزنده مرا گشت که دوزخ
در خواب بدیدم به دو چشمم شرر آمد ۴
جز بر تن من نیست گذر راه بلا را
گویی که بلا را تن من رهگذر آمد ۵
با لشکر تیمار حشر خواستم از تن
از آب دو چشمم به دو رخ بر حشر آمد ۶
جانم بشدی گر نبدی دل که دل من
از تیر بلا پیش من اندر سپر آمد ۷
هر تیر که گردون به سوی جان من انداخت
دل گشت سپر بر دل بیچاره برآمد ۸
چون پاره شد از تیر بلا این دل مسکین
هر تیر که آمد پس از آن بر جگر آمد ۹
بس زود برآمد ز فلک کوکب سعدم
چه سود که در وقت فرو شد چو برآمد ۱۰
آن شب که دگر روز مرا عزم سفر بود
ناگاه ز اطراف نسیم سحر آمد ۱۱
بوی تبتی مشک و گل زرد همی زد
وان ترک من از حجره چو خورشید برآمد ۱۲
زان دیده چون نرگس چون دیده نرگس
در دیده تاریک پر آبم سهر آمد ۱۳
یک حلقه کوتاه ز زلفش بکشیدم
زان حلقه مر او را به میان بر کمر آمد ۱۴
زان زلفک پرتاب و از آن دیده پر خواب
یک آستی و دامن مشک و گهر آمد ۱۵
گفتم که مرا توشه ده از دو لب نوشین
کاهنگ سفر کردم و وقت سفر آمد ۱۶
از خط وفا سرمکش و دل مبر از من
کاین عشق همه رنج و درد سر آمد ۱۷
گفتا چه کنم من که ازین عشق جهانسوز
دل در سر اندوه شد و جان در خطر آمد ۱۸
یک هجر به سر نامده هجری دگر افتاد
یک غم سپری ناشده غمی دگر آمد ۱۹
چون ابر ز غم دیده من باران بارید
تا شاخ فراق امروز دیگر به بر آمد ۲۰
قالب: قصیده
تعداد ابیات: ۲۰
۴۱۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۸۳ - دریغ بر جوانی
گوهر بعدی:شمارهٔ ۸۵ - در مدح سلطان ظهیرالدوله ابراهیم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.