هوش مصنوعی: این شعر روایتگر داستان عاشقانه و پرکشش زلیخا و یوسف است. زلیخا که عاشق یوسف شده، با تمام وجود سعی در جلب توجه او دارد و با بیان احساسات و التماس‌هایش می‌کوشد تا یوسف را به سوی خود بکشد. اما یوسف با حفظ عصمت و پاکدامنی، در برابر وسوسه‌های زلیخا مقاومت می‌کند و در نهایت از آن مکان می‌گریزد. زلیخا پس از ناکامی، به اندوه و حسرت دچار می‌شود و درد فراق را با اشعاری پراحساس بیان می‌کند.
رده سنی: 16+ این متن دارای مضامین عاشقانه پیچیده و مفاهیم اخلاقی و دینی است که درک آن برای مخاطبان زیر 16 سال ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از اشارات عاطفی و احساسی موجود در شعر نیاز به بلوغ فکری و عاطفی دارد.

بخش ۵۲ - درآوردن زلیخا یوسف را علیه السلام به خانه هفتم و بذل کردن مجهود در نیل مقصود و گریختن یوسف و ماندن زلیخا در تحیر و تأسف

سخن پرداز این کاشانه راز
چنین بیرون دهد از پرده آواز ۱

که چون نوبت به هفتم خانه افتاد
زلیخا را ز جان برخاست فریاد ۲

که ای یوسف به چشم من قدم نه
ز رحمت پا درین روشن حرم نه ۳

در آن خرم حرم کردش نشیمن
به زنجیر زرش زد قفل آهن ۴

حریمی یافت از اغیار خالی
ز چشم حاسدان دورش حوالی ۵

درش زآمد شد بیگانه بسته
امید آشنایان زان گسسته ۶

در او جز عاشق و معشوق کس نی
گزند شحنه و آسیب عسس نی ۷

رخ معشوق در پیرایه ناز
دل عاشق سرود شوق پرداز ۸

هوس را عرصه میدان گشاده
طمع را آتش اندر جان فتاده ۹

زلیخا دیده و دل مست جانان
نهاده دست خود در دست جانان ۱۰

به شیرین نکته های دلپذیرش
خرامان برد تا پای سریرش ۱۱

به بالای سریر افکند خود را
به آب دیده گفت آن سرو قد را ۱۲

که ای گلرخ به روی من نظر کن
به چشم لطف سوی من گذر کن ۱۳

اگر خورشید روی من ببیند
چو ماه از خرمن من خوشه چیند ۱۴

مرا تا کی درین محنت پسندی
که چشم رحمت از رویم ببندی ۱۵

بدینسان درد دل بسیار می کرد
به یوسف شوق خویش اظهار می کرد ۱۶

ولی یوسف نظر با خویش می داشت
ز بیم فتنه سر در پیش می داشت ۱۷

به فرش خانه سرافکنده در پیش
مصور دید با او صورت خویش ۱۸

ز دیبا و حریر افکنده بستر
گرفته یکدگر را تنگ در بر ۱۹

از آن صورت روان صرف نظر کرد
نظرگاه خود از جای دگر کرد ۲۰

اگر در را اگر دیوار را دید
به هم جفت آن دو گلرخسار را دید ۲۱

رخ خود در خدای آسمان کرد
به سقف اندر تماشای همان کرد ۲۲

فزودش میل ازان سوی زلیخا
نظر بگشاد بر روی زلیخا ۲۳

زلیخا زان نظر شد تازه امید
که تابد بر وی آن تابنده خورشید ۲۴

به آه و ناله و زاری درآمد
ز چشم و دل به خونباری درآمد ۲۵

که ای خود کام کام من روا کن
به وصل خویش دردم را دوا کن ۲۶

منم تشنه تو آب زندگانی
منم کشته تو جان جاودانی ۲۷

چنانم از تو دور ای گنج نایاب
که باشدکشته بی جان تشنه بی آب ۲۸

ز داغت سال ها در تاب بودم
ز شوقت بی خور و بی خواب بودم ۲۹

مرا زین بیشتر در تاب مگذار
چنینم بی خور و بی خواب مگذار ۳۰

به حق آن خدایی بر تو سوگند
که باشد بر خداوندان خداوند ۳۱

به این حسن جهانگیری که دادت
به این خوبی که در عارض نهادت ۳۲

به این نوری که تابد از جبینت
که دارد ماه را رو بر زمینت ۳۳

به ابروی کمانداری که داری
به سرو خوب رفتاری که داری ۳۴

به محراب کمان ابروی تو
به قلاب کمند گیسوی تو ۳۵

به جادو نرگس مردم فریبت
به دیباپوش سرو جامه زیبت ۳۶

به آن مویی که می گویی میانش
به آن سری که می خوانی دهانش ۳۷

به مشکین نقطه ات بر روی گلرنگ
به شیرین خنده ات از غنچه تنگ ۳۸

به آب دیده من ز اشتیاقت
به آه گرمم از سوز فراقت ۳۹

به حرمانی که زیر کوهم از وی
گرفتار هزار اندوهم از وی ۴۰

به استیلای عشقت بر وجودم
به استغنایت از بود و نبودم ۴۱

که بر حال من بیدل ببخشای
ز کار مشکلم این عقده بگشای ۴۲

به دل عمریست تا داغ تو دارم
هوای بوی از باغ تو دارم ۴۳

زمانی مرهم داغ دلم شو
به بویی رونق باغ دلم شو ۴۴

ز قحط هجر تو بس ناتوانم
ببخش از خوان وصلت قوت جانم ۴۵

ز تو ای نخل تر خرما ز من شیر
مکن در خوان نهادن هیچ تقصیر ۴۶

مرا زین شیر و خرما قوت جان ده
ز جان دادن درین قحطم امان ده ۴۷

جوابش داد یوسف کای پریزاد
که ناید با تو کس را از پری یاد ۴۸

مگیر امروز بر من کار را تنگ
مزن بر شیشه معصومیم سنگ ۴۹

مکن تر ز آب عصیان دامنم را
مسوز از آتش شهوت تنم را ۵۰

به آن بیچون که چونها صورت اوست
برونها چون درونها صورت اوست ۵۱

ز بحر جود او گردون حبابیست
ز برق نور او خورشید تابیست ۵۲

به پاکانی کز ایشان زاده ام من
بدین پاکیزگی افتاده ام من ۵۳

ازیشان است روشن گوهر من
وزیشان است رخشان اختر من ۵۴

که گر امروز دست از من بداری
مرا زین تنگنا بیرون گذاری ۵۵

به زودی کامگاری بینی از من
هزاران حق گزاری بینی از من ۵۶

ز لعل جان فزایم کام یابی
به قد دلکشم آرام یابی ۵۷

مکن تعجیل در تحصیل مقصود
بسا دیرا که خوشتر باشد از زود ۵۸

گر افتد صید نیکو دیر در دام
به است از زود نانیکو سرانجام ۵۹

زلیخا گفت کز تشنه مجو تاب
که اندازد به فردا خوردن آب ۶۰

ز شوقم جان رسیده بر لب امروز
نیارم صبر کردن تا شب امروز ۶۱

کی آن طاقت مرا آید پدیدار
که با وقت دگر اندازم این کار ۶۲

ندانم مانعت زین مصلحت چیست
که نتوانی به من یک لحظه خوش زیست ۶۳

بگفتا مانع من زان دو چیز است
عقاب ایزد و قهر عزیز است ۶۴

عزیز این کج نهادی گر بداند
به من صد محنت و خواری رساند ۶۵

برهنه کرده تیغ آنسان که دانی
کشد از من لباس زندگانی ۶۶

زهی خجلت که چون روز قیامت
که افتد بر زناکاران غرامت ۶۷

جزای آن جفاکیشان نویسند
مرا سر دفتر ایشان نویسند ۶۸

زلیخا گفت زان دشمن میندیش
که چون روز طرب بنشیندم پیش ۶۹

دهم جامی که با جانش ستیزد
ز مستی تا قیامت برنخیزد ۷۰

تو می گویی خدای من کریم است
همیشه بر گنهکاران رحیم است ۷۱

مرا از گوهر و زر صد خزینه
درین خلوتسرا باشد دفینه ۷۲

فدا سازم همه بهر گناهت
که تا باشد ز ایزد عذر خواهت ۷۳

بگفت آن کس نیم کافتد پسندم
که آید بر کسی دیگر گزندم ۷۴

خصوصا بر عزیزی کز عزیزی
تو را فرمود بهر من کنیزی ۷۵

خدای من که نتوان حق گزاریش
به رشوت کی سزد آمرزگاریش ۷۶

به جان دادن چو مزد از کس نگیرد
در آمرزش کجا رشوت پذیرد ۷۷

زلیخا گفت کای شاه نکو بخت
که هم تاجت میسر باد و هم تخت ۷۸

دلم شد تیر محنت را نشانه
ز بس کآری بهانه بر بهانه ۷۹

بهانه کجروی و حیله سازیست
بهانه نی طریق راست بازیست ۸۰

معاذالله که راه کج روم من
ز تو این حیله دیگر نشنوم من ۸۱

عجب بی طاقتم آرام من ده
اگر خواهی واگر نی کام من ده ۸۲

به گفتن گفتن آمد روز من سر
نگشت از تو مراد من میسر ۸۳

زبان دربند دیگر زین خرافات
بجنب از جا که فی التأخیر آفات ۸۴

مرا در خشک نی آتش فتاده ست
تو را با آتش من خوش فتاده ست ۸۵

مرا این دود و آتش کی کند سود
چو در چشمت نگردد آب ازین دود ۸۶

ازین آتش چو دودم هست تابی
بیا بر آتشم زن یکدم آبی ۸۷

زلیخا چون به پایان برد این راز
تعلل کرد دیگر یوسف آغاز ۸۸

زلیخا گفت کای عبری عبارت
که بردی از سخن وقتم به غارت ۸۹

مزن بر روی کارم دست رد را
که خواهم کشتن از دست تو خود را ۹۰

به عشرت دستم اندر گردن آویز
گر نه برمش از خنجر تیز ۹۱

نیازی دست اگر در گردن من
شود خون منت حالی به گردن ۹۲

کشم خنجر چو سوسن بر تن خویش
چو گل در خون کشم پیراهن خویش ۹۳

نهم بر تن ز جان داغ جدایی
ز حجت گفتنت یابم رهایی ۹۴

عزیزم پیش تو چون کشته یابد
پی کشتن عنان سوی تو تابد ۹۵

پس از کشتن به زیر پرده خاک
به تو پیوندد این جان هوسناک ۹۶

بگفت این و کشید از زیر بستر
چو برگ بید سبزارنگ خنجر ۹۷

ولی از آتش غم پر تف و تاب
به حلق تشنه برد آن قطره آب ۹۸

چو یوسف آن بدید از جای برجست
چو زرین یاره بگرفتش سر دست ۹۹

کزین تندی بیارام ای زلیخا
وز این ره بازکش گام ای زلیخا ۱۰۰

ز من خواهی رخ مقصود دیدن
ز وصل من به کام دل رسیدن ۱۰۱

زلیخا ماه اوج دلستانی
ز یوسف چون بدید آن مهربانی ۱۰۲

گمان زد شد که خواهد کام او داد
به وصل خویشتن آرام او داد ۱۰۳

ز دست خود روانی خنجر انداخت
به قصد صلح طرح دیگر انداخت ۱۰۴

لب از نوشین دهانش پر شکر کرد
ز ساعد طوق وز ساقش کمر کرد ۱۰۵

به پیش ناوکش جان را هدف ساخت
ز شوق گوهرش تن را صدف ساخت ۱۰۶

ولی نگشاد یوسف بر هدف شست
پی گوهر صدف را مهر نشکست ۱۰۷

دلش می خواست در سفتن به الماس
ولی می داشت حکم عصمتش پاس ۱۰۸

زلیخا در تقاضا گرم و یوسف
همی انگیخت اسباب توقف ۱۰۹

نهادی بر ازار خویش دستی
یکی عقده گشادی و دو بستی ۱۱۰

فتادش چشم ناگه در میانه
به زرکش پرده ای در کنج خانه ۱۱۱

سؤالش کرد کان پرده پی چیست
در آن پرده نشسته پردگی کیست ۱۱۲

بگفت آن کس که تا من بنده هستم
به رسم بندگانش می پرستم ۱۱۳

بتی تن از زر و چشمش ز گوهر
درونش طبله ای پر مشک اذفر ۱۱۴

به هر ساعت فتاده پیش اویم
سر طاعت نهاده پیش اویم ۱۱۵

درون پرده کردم جایگاهش
که تا نبود به سوی من نگاهش ۱۱۶

ز من آیین بی دینی نبیند
درین کارم که می بینی نبیند ۱۱۷

چو یوسف این سخن بشنید زد بانگ
کزین دینار نقدم نیست یک دانگ ۱۱۸

تو را آید به چشم از مردگان شرم
وز این نازندگان در خاطر آزرم ۱۱۹

من از دانای بینا می نترسم
ز قیوم توانا می نترسم ۱۲۰

بگفت این و ز میان کار برخاست
وز آن خوش خوابگه بیدار برخاست ۱۲۱

الف کرد از دو شاخ لام الف دور
رهاند از گاز سیمین شمع کافور ۱۲۲

چو گشت اندر دویدن گام تیزش
گشاد از هر دری راه گریزش ۱۲۳

به هر در کامدی بی در گشایی
پریدی قفل جایی پره جایی ۱۲۴

اشارت کردنش گویی به انگشت
کلیدی بود بهر فتح در مشت ۱۲۵

زلیخا چون بدید آن از عقب جست
به وی در آخرین درگاه پیوست ۱۲۶

پی باز آمدن دامن کشیدش
ز سوی پشت پیراهن دریدش ۱۲۷

برون رفت از کف آن غم رسیده
به سان غنچه پیراهن دریده ۱۲۸

زلیخا زان غرامت جامه زد چاک
چو سایه خویش را انداخت بر خاک ۱۲۹

خروشی از دل ناشاد برداشت
ز ناشادی خود فریاد برداشت ۱۳۰

که واویلا ز بی اقبالی بخت
که برد از خانه ام آن نازنین رخت ۱۳۱

دریغ آن صید کز دامم برون رفت
دریغ آن شهد کز کامم برون رفت ۱۳۲

عزیمت کرد روزی عنکبوتی
که بهر خود کند تحصیل قوتی ۱۳۳

به جایی دید شهبازی نشسته
ز قید دست شاهان باز رسته ۱۳۴

به گرد او تنیدن کرد آغاز
که بندد پر و بالش را ز پرواز ۱۳۵

زمانی کار در پیکار او کرد
لعاب خود همه در کار او کرد ۱۳۶

چو آن شهباز کرد از وی کناره
نماندش غیر تار چند پاره ۱۳۷

منم آن عنکبوت زار رنجور
فتاده از مراد خویشتن دور ۱۳۸

رگ جانم گسسته همچو تارش
نگشته مرغ امیدی شکارش ۱۳۹

گسسته تارم از هر کار و باری
به دستم نیست جز بگسسته تاری ۱۴۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۴۰
کانال گوهرین در ایتا
۴۸۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۵۱ - خواندن زلیخا یوسف را علیه السلام به سوی آن خانه و مطالبه وصال نمودن
گوهر بعدی:بخش ۵۳ - پیش رسیدن عزیز یوسف را بر بیرون آن خانه و پنهان داشتن آنچه میان وی و زلیخا گذشته بود و افشای زلیخا آن را
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.