هوش مصنوعی:
این شعر عاشقانه و عرفانی از سید ابوالقاسم، شاعر شهر سرخس، با استفاده از تصاویر و استعارههای پیچیده، به توصیف عشق، زیبایی معشوق، رنجهای عاشق و مفاهیم فلسفی و اخلاقی میپردازد. در آن از عناصر طبیعت مانند گلها، ستارگان و جواهرات برای بیان احساسات استفاده شده است. همچنین، به مسائلی مانند صبر، عهدشکنی، جفا و بلندپروازیهای فکری اشاره دارد.
رده سنی:
18+
متن از استعارههای پیچیده و مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی برخوردار است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربهٔ ادبی دارد. همچنین، برخی از مضامین مانند رنج عشق و جفا ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین باشد.
شماره ۴۳ - ز تاب عنبر با تاب بر سهیل یمن
ز تاب عنبر با تاب بر سهیل یمن
هزار حلقه شکست آن نگار عهدشکن ۱
چه حلقه ای ؟ که معلق نهاد دام بلا
چه عنبری ؟ که معنبر نمود اصل فتن ۲
گهی ز نافۀ مشکست ماه را زنجیر
گهی ز برگ بنفشه است لاله را خرمن ۳
مرا ز آتش و یاقوت عارض و لب او
شدست جزع بآب فسرده آبستن ۴
بر غم خسته دلم یک زمان جدا نشود
دهان او ز سر زلف و زلف او ز دهن ۵
زرشک هر دو همی جان و دل براندازم
اگر چه عاشق این هر دوم بجان و بتن ۶
بهار نقش سپهر جمال او دارد
شبی ز خوشۀ سنبل ، مهی ز برگ سمن ۷
مهی بزیر شبی مشک بوی نور افزای
شبی بگرد مهی سیم رنگ سایه فگن ۸
خیال روی وی اندر بهار دیدۀ من
بتی شدست که جانست پیش او چو شمن ۹
ز بسکه خون بربایم بناخن از مژگان
ز روی ناخن من بر دمد همی روین ۱۰
لگن ز زردی من زعفران سوده شود
چو دست شوی ز دستم فرو شود بلگن ۱۱
چهار چیز ورا از چهار چیز آمد
که هست هر یک از آن نادر زمان و زمن ۱۲
ز عقد لؤلؤ دندان ، ز برگ لاله دهان
ز شاخ سنبل گیسو ، ز پاک نقره ذقن ۱۳
مرا ز سنبل او نال گشت سرو سهی
مرا ز لالة او شنبلید شد سوسن ۱۴
مرا ز لؤلؤ او جزع گشت مروارید
مرا ز نقرة او گشت زر سبیکة تن ۱۵
ایا فراخته تیغ جفا ز بد عهدی
بزن ، که زخم ترا صبر من بسست مجن ۱۶
دریغ : کز سخن دلفریب رنگینت
نخست روز بعهد بدت نبردم ظن ۱۷
اگر تو تیر جفا را دلم نشانه کنی
بجان خواجۀ فاضل نگویمت که : مزن ۱۸
حکیم سید ابوالقاسم ، آنکه شهر سرخس
ز قدر او بفلک بر همی کند مسکن ۱۹
نبشته سیرت او را زمانه بر ارکان
نهاده همت او را سپهر بر گردن ۲۰
اگر غرایب عقلی ز زخم فکرت او
بگرد پیکر خود پرده بندد از جوشن ۲۱
خدنگ فکرت او دیدۀ غرایب را
کند بنیزه و پیکان چو چشم پرویزن ۲۲
چو گرم خواهد گشتن ز زخم پنداری
که مغز گردد در استخوان او روین ۲۳
اگر بآینه در بنگرد مخالف او
خیال رویش خیزد بپیش او دشمن ۲۴
ز بس توان و بلندی همی تفکر را
ستاره ای شود اندر سپهر جان روشن ۲۵
ایا گزیده خصالی ، که برد باری را
بزیر طبع تو یزدان پدید کرد وطن ۲۶
ز طبع و لفظ تو در سپید در دریا
ز دست و کلک تو یاقوت سرخ در معدن ۲۷
که گفت دانۀ یاقوت زیر آتش تیز
خنک بود ، چو هوا ، روز برف ، در بهمن؟ ۲۸
اگر بر آتش طبع تو برنهی یاقوت
ز تفتگی ز میانش برون جهد روغن ۲۹
ز ذل خویش شود رسته خصمت از خواری
ز بی تنی نتوان بست ذره را بر سن ۳۰
بزیر خاک درون شاخ خیزران گردد
ز بهر عشرت تومار قیر گون گرزن ۳۱
اگر چه مایة اهریمنست کفر و ضلال
بنور رای تو دین دار گردد اهریمن ۳۲
ز بهر زخم بلا بر تن مخالف تو
سلیح و گرز شود تار و پود پیراهن ۳۳
ز بس بلا که سلب بر تنش نهاده شود
بروز مرگ وصیت کند بترک کفن ۳۴
خجسته خامۀ تو ، ناخریده در ثمین
چو زر ساو شدست از برای نقد شمن ۳۵
کبوتریست که بر چنگ و مخلب شاهین
براه دیده ز ژاغر برافگند ارزن ۳۶
سرشک سرخ شود در کنار چشم صدف
گیاه سبز شود در مسام کوه عدن ۳۷
ز روزی زرد شود در دهان شب بکمین
بدیده عنبر سارا بر آرد از مکمن ۳۸
بزرسا و چو مشک از دهان نافه ربود
بسیم سوخته منقوش کرد پیراهن ۳۹
ز قدر خویش ندارد خبر که بی خبرست
ز زر زمین و ز دانش دل و ز روح بدن ۴۰
سرش پدید شود چون ز تن ببری پست
تنش ندارد سر تا نبریش بر تن ۴۱
عجب تر آنکه : چو آهن بدو فرو بردی
بعقد لؤلؤ زو یاره برگرفت آهن ۴۲
بمار زرین ماند بنوک سر پران
که جان جهل ز شخصش همی کند گلشن ۴۳
بدست اندر گفتی که قرصة خورشید
بباغ لفظ ز انجم همی کند گلشن ۴۴
ایا سپهر بزرگی ، چه عذر دانم خو است ؟
که سیرت تو گران کرد بار من بر من ۴۵
گرم زمانه تهی دست کرد ، پر دارم
دلی گشاده ز اندیشهای مستحسن ۴۶
کمند صبر مرا نرم تر ز موم شود
اگر زمانه شود تند کرۀ تو سن ۴۷
سخن شناسی و دانی که من چه گفتستم
سخن شناس شناسد بها و قدر سخن ۴۸
همیشه تا نبود لاله در دهان صدف
همیشه تا ندمد لؤلؤ از کنار چمن ۴۹
بکام زی و بشادی بمان و خرم باش
ولی بناز و بشادی ، عدو بگرم و حزن ۵۰
هزار حلقه شکست آن نگار عهدشکن ۱
چه حلقه ای ؟ که معلق نهاد دام بلا
چه عنبری ؟ که معنبر نمود اصل فتن ۲
گهی ز نافۀ مشکست ماه را زنجیر
گهی ز برگ بنفشه است لاله را خرمن ۳
مرا ز آتش و یاقوت عارض و لب او
شدست جزع بآب فسرده آبستن ۴
بر غم خسته دلم یک زمان جدا نشود
دهان او ز سر زلف و زلف او ز دهن ۵
زرشک هر دو همی جان و دل براندازم
اگر چه عاشق این هر دوم بجان و بتن ۶
بهار نقش سپهر جمال او دارد
شبی ز خوشۀ سنبل ، مهی ز برگ سمن ۷
مهی بزیر شبی مشک بوی نور افزای
شبی بگرد مهی سیم رنگ سایه فگن ۸
خیال روی وی اندر بهار دیدۀ من
بتی شدست که جانست پیش او چو شمن ۹
ز بسکه خون بربایم بناخن از مژگان
ز روی ناخن من بر دمد همی روین ۱۰
لگن ز زردی من زعفران سوده شود
چو دست شوی ز دستم فرو شود بلگن ۱۱
چهار چیز ورا از چهار چیز آمد
که هست هر یک از آن نادر زمان و زمن ۱۲
ز عقد لؤلؤ دندان ، ز برگ لاله دهان
ز شاخ سنبل گیسو ، ز پاک نقره ذقن ۱۳
مرا ز سنبل او نال گشت سرو سهی
مرا ز لالة او شنبلید شد سوسن ۱۴
مرا ز لؤلؤ او جزع گشت مروارید
مرا ز نقرة او گشت زر سبیکة تن ۱۵
ایا فراخته تیغ جفا ز بد عهدی
بزن ، که زخم ترا صبر من بسست مجن ۱۶
دریغ : کز سخن دلفریب رنگینت
نخست روز بعهد بدت نبردم ظن ۱۷
اگر تو تیر جفا را دلم نشانه کنی
بجان خواجۀ فاضل نگویمت که : مزن ۱۸
حکیم سید ابوالقاسم ، آنکه شهر سرخس
ز قدر او بفلک بر همی کند مسکن ۱۹
نبشته سیرت او را زمانه بر ارکان
نهاده همت او را سپهر بر گردن ۲۰
اگر غرایب عقلی ز زخم فکرت او
بگرد پیکر خود پرده بندد از جوشن ۲۱
خدنگ فکرت او دیدۀ غرایب را
کند بنیزه و پیکان چو چشم پرویزن ۲۲
چو گرم خواهد گشتن ز زخم پنداری
که مغز گردد در استخوان او روین ۲۳
اگر بآینه در بنگرد مخالف او
خیال رویش خیزد بپیش او دشمن ۲۴
ز بس توان و بلندی همی تفکر را
ستاره ای شود اندر سپهر جان روشن ۲۵
ایا گزیده خصالی ، که برد باری را
بزیر طبع تو یزدان پدید کرد وطن ۲۶
ز طبع و لفظ تو در سپید در دریا
ز دست و کلک تو یاقوت سرخ در معدن ۲۷
که گفت دانۀ یاقوت زیر آتش تیز
خنک بود ، چو هوا ، روز برف ، در بهمن؟ ۲۸
اگر بر آتش طبع تو برنهی یاقوت
ز تفتگی ز میانش برون جهد روغن ۲۹
ز ذل خویش شود رسته خصمت از خواری
ز بی تنی نتوان بست ذره را بر سن ۳۰
بزیر خاک درون شاخ خیزران گردد
ز بهر عشرت تومار قیر گون گرزن ۳۱
اگر چه مایة اهریمنست کفر و ضلال
بنور رای تو دین دار گردد اهریمن ۳۲
ز بهر زخم بلا بر تن مخالف تو
سلیح و گرز شود تار و پود پیراهن ۳۳
ز بس بلا که سلب بر تنش نهاده شود
بروز مرگ وصیت کند بترک کفن ۳۴
خجسته خامۀ تو ، ناخریده در ثمین
چو زر ساو شدست از برای نقد شمن ۳۵
کبوتریست که بر چنگ و مخلب شاهین
براه دیده ز ژاغر برافگند ارزن ۳۶
سرشک سرخ شود در کنار چشم صدف
گیاه سبز شود در مسام کوه عدن ۳۷
ز روزی زرد شود در دهان شب بکمین
بدیده عنبر سارا بر آرد از مکمن ۳۸
بزرسا و چو مشک از دهان نافه ربود
بسیم سوخته منقوش کرد پیراهن ۳۹
ز قدر خویش ندارد خبر که بی خبرست
ز زر زمین و ز دانش دل و ز روح بدن ۴۰
سرش پدید شود چون ز تن ببری پست
تنش ندارد سر تا نبریش بر تن ۴۱
عجب تر آنکه : چو آهن بدو فرو بردی
بعقد لؤلؤ زو یاره برگرفت آهن ۴۲
بمار زرین ماند بنوک سر پران
که جان جهل ز شخصش همی کند گلشن ۴۳
بدست اندر گفتی که قرصة خورشید
بباغ لفظ ز انجم همی کند گلشن ۴۴
ایا سپهر بزرگی ، چه عذر دانم خو است ؟
که سیرت تو گران کرد بار من بر من ۴۵
گرم زمانه تهی دست کرد ، پر دارم
دلی گشاده ز اندیشهای مستحسن ۴۶
کمند صبر مرا نرم تر ز موم شود
اگر زمانه شود تند کرۀ تو سن ۴۷
سخن شناسی و دانی که من چه گفتستم
سخن شناس شناسد بها و قدر سخن ۴۸
همیشه تا نبود لاله در دهان صدف
همیشه تا ندمد لؤلؤ از کنار چمن ۴۹
بکام زی و بشادی بمان و خرم باش
ولی بناز و بشادی ، عدو بگرم و حزن ۵۰
قالب: قصیده
تعداد ابیات: ۵۰
۵۱۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۴۲ - ای گلبن روان و روان را بجای تن
گوهر بعدی:شماره ۴۴ - رخسار و قد و زلف و بناگوش یار من
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.