هوش مصنوعی:
این متن یک شعر عرفانی و مدحی است که در آن شاعر به ستایش مقام و جایگاه بلند یک شخصیت معنوی یا حاکم میپردازد. او از عظمت، بخشندگی، و تأثیرگذاری این شخصیت سخن میگوید و خود را در برابر او کوچک و نیازمند میداند. همچنین، شاعر به حسادت دیگران و تنهایی خود اشاره میکند، اما با این حال، امیدوار است که با لطف و عنایت آن شخصیت، راهش هموار شود.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و ادبی است که درک آن به دانش زبانی و شناخت ادبیات کلاسیک فارسی نیاز دارد. همچنین، برخی از واژهها و ترکیبات قدیمی ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
شمارهٔ ۱۷۵ - در مدح رکن الدّین صاعد گوید
ای از بسیط جاه تو گردون ولایتی
وی از سپاه رای تو خورشید رایتی ۱
کرده زبان سوسن آزاد هر نفس
در باب لطف از دم خلقت روایتی ۲
درشان حادثات بود گاه حلّ و عقد
از لفظ درفشان تو هر نکته آیتی ۳
بخشیده فیض طبع تو هر لحظه عالمی
بگرفته صیت جاه تو هر دم ولایتی ۴
خورشید را غلالۀ زربفت برکشند
گر نبودش ز سایۀ جاهت حمایتی ۵
هستند ابرو معدن و خورشید و بحر کان
زانگشت پنچ گاندت هر یک کنایتی ۶
روز و شبی همی گذارند فلک بدان
کش می دهی ز قرص مه و خور جرایتی ۷
بگذاشت درگه تو و کرد اختیار چرخ
انصاف هم نداشت عطارد کفایتی ۸
کر پرده پوشی تو علی الوجه داندی
آیینه پیش چشم نکردی حکایتی ۹
احداث دهر وجود تو غصّه های من
هر یک ازین سه گانه ندارد نهاینی ۱۰
با من جهان بدست، و گر زین بترشود
حّقا کرم کراکند از وی شکایتی ۱۱
در حقۀ من اگر چه گروهی ز مفسدان
هر یک همی کنند بنوعی سعایتی ۱۲
گر دوستی و بندگی تو جنایتست
دارم جنایتّی و چه معظم جنایتی ۱۳
مقصود بنده ره بدهی می برد هنوز
گر باشدش ز نور ضمیرت هدایتی ۱۴
جمعند حاسدانم و تنها من ضعیف
وانصاف دل شکسته شدستم بغابتی ۱۵
در هر زبانی از سخن من فسانه ییست
در هر ضمیری از سبب من نکایتی ۱۶
با این همه ز قصه همه عالمم چه باک؟
گر باشدم ز لطف تو اندک عنایتی ۱۷
در حضرتت که مرعی از او شد حقوق خلق
دانم بود حقوق رهی را رعایتی ۱۸
وی از سپاه رای تو خورشید رایتی ۱
کرده زبان سوسن آزاد هر نفس
در باب لطف از دم خلقت روایتی ۲
درشان حادثات بود گاه حلّ و عقد
از لفظ درفشان تو هر نکته آیتی ۳
بخشیده فیض طبع تو هر لحظه عالمی
بگرفته صیت جاه تو هر دم ولایتی ۴
خورشید را غلالۀ زربفت برکشند
گر نبودش ز سایۀ جاهت حمایتی ۵
هستند ابرو معدن و خورشید و بحر کان
زانگشت پنچ گاندت هر یک کنایتی ۶
روز و شبی همی گذارند فلک بدان
کش می دهی ز قرص مه و خور جرایتی ۷
بگذاشت درگه تو و کرد اختیار چرخ
انصاف هم نداشت عطارد کفایتی ۸
کر پرده پوشی تو علی الوجه داندی
آیینه پیش چشم نکردی حکایتی ۹
احداث دهر وجود تو غصّه های من
هر یک ازین سه گانه ندارد نهاینی ۱۰
با من جهان بدست، و گر زین بترشود
حّقا کرم کراکند از وی شکایتی ۱۱
در حقۀ من اگر چه گروهی ز مفسدان
هر یک همی کنند بنوعی سعایتی ۱۲
گر دوستی و بندگی تو جنایتست
دارم جنایتّی و چه معظم جنایتی ۱۳
مقصود بنده ره بدهی می برد هنوز
گر باشدش ز نور ضمیرت هدایتی ۱۴
جمعند حاسدانم و تنها من ضعیف
وانصاف دل شکسته شدستم بغابتی ۱۵
در هر زبانی از سخن من فسانه ییست
در هر ضمیری از سبب من نکایتی ۱۶
با این همه ز قصه همه عالمم چه باک؟
گر باشدم ز لطف تو اندک عنایتی ۱۷
در حضرتت که مرعی از او شد حقوق خلق
دانم بود حقوق رهی را رعایتی ۱۸
قالب: قصیده
تعداد ابیات: ۱۸
۳۵۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۱۷۴ - و قال ایضا یمدحه
گوهر بعدی:شمارهٔ ۱۷۶ - و له ایضاً یمدحه بعد وفات ابیه و یذکر جلوسه القضاء الرباسه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.