هوش مصنوعی:
متن بالا به شرح حال و آثار شیخ فریدالدین عطار نیشابوری، عارف و شاعر بزرگ ایرانی، میپردازد. در این متن، ابتدا به زندگی، استادان، و جایگاه عرفانی عطار اشاره شده و سپس با نقل قولهایی از مولوی و شیخ محمود شبستری، عظمت او در عرفان و شعر توصیف شده است. همچنین، بخشی از اشعار عطار در قالب قصیده، غزل، و مثنویهای معروفی مانند «منطقالطیر»، «الهینامه»، و «مصیبتنامه» آورده شده است. محتوای اشعار عطار عمدتاً حول محور عشق الهی، وحدت وجود، سلوک عرفانی، و گذر از دنیای مادی است.
رده سنی:
16+
متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کهن فارسی دارد. همچنین، برخی از اشعار ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
بخش ۱۱۲ - عطار نیشابوری رَوَّحَ اللّهُ رَوْحَهُ
شیخ الاصفیا شیخ فرید الدین محمد و ابوطالب کنیت آن جناب بود و جناب شیخ مجدالدین بغدادی که از خلفای شیخ نجم الدین کبری است وی را تربیت فرمود. جناب شیخ از اکابر این طبقه است و در عُلو حال وی کس را مجال سخن نیست. کما قال المولوی:
۱
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما همان اندر خم یک کوچهایم ۲
شیخ محمود شبستری به تقریبی در گلشن فرماید: ۳
نظم ۴
مرا از شاعری خود عار ناید
که در صد قرن چون عطار ناید ۵
و تا نپنداری که این دو بزرگ نه سخنی بی تحقیق گفتهاند. زیرا که شیخ فریدالدین محمد به ابتدا مانند آبای معظم خود صاحب ثروت و مکنت و جامع فضائل و حاوی خصائل و در حکمت الهی و طبیعی بی نظیر و همتا و عطار خانههای نیشابور همگی متعلق به جناب شیخ بوده و خود در دواخانهٔ خاصه همه روزه بیماران را معالجه میفرموده و اغلب را دوا از دواخانهٔ خود میداده و استاد شیخ در این علم و عمل شیخ مجدالدین بغدادی حکیم خاصهٔ خوارزم شاه قطب الدین محمد بوده و بعد از فراغت از معالجات شیخ به نظم مثنویات میپرداخته. چنانکه در کتاب خسرونامه میفرماید: ۶
مصیبت نامه کاندوه نهان است
الهی نامه کاسرار عیان است ۷
به داروخانه کردم هر دو آغاز
چه گویم زود رستم زین و آن باز ۸
به داروخانه پانصد شخص بودند
که در هر روز نبضم مینمودند ۹
میان آن همه گفت و شنیدم
سخن را به از این رویی ندیدم ۱۰
مصیبت نامه زاد رهروان است
الهی نامه گنج خسروان است ۱۱
جهانِ معرفت اسرارنامه است
بهشتِ اهلِ دل مختارنامه است ۱۲
مقامات طیور ما چنان است
که مرغ عشق را معراج جان است ۱۳
چو خسرونامه را طرزی عجیب است
ز طرزِ او که و مه با نصیب است ۱۴
کسی کو چون منی را عیب جوی است
همی گوید که او بسیارگوی است ۱۵
٭٭٭ ۱۶
آنچه از حالات جناب شیخ غیرمعروف بود به ابیات او اثبات کردیم تتمّهٔ احوالات جناب شیخ در کتب متداوله مؤالف و مخالف مسطور و سبب ترک و تجرید آن جناب مشهور است. ولادت آن جناب در سنهٔ ۵۴۰ و شهادتش در سنهٔ ۶۱۸ در دست ترکی در فتنهٔ چنگیزی به سعادت شهادت فایض شد و آن ترک پس از اطلاع تائب شد و در سر مزار مجاور بود، تا رحلت نمود. اشعار حقایق آثار جناب شیخ زیاده از صدهزار است. گویند کتب شیخ یکصد و چهارده جلد است. اسامی بعضی ازمثنویات و کتب آن جناب که فقیر زیارت نموده، بدین موجب است، اسرارنامه، منطق الطیر، الهی نامه، جوهر ذات، تذکرة الاولیا، هیلاج نامه، مظهر العجایب، وصلت نامه، لسان الغیب، اشترنامه، مختارنامه، مفتاح الفتوح، مصیبت نامه، گل وخسرو موسوم به خسرونامه، دیوان قصاید و غزلیات و به غیر این کتب، کتب متعدده دارد که هنوز مطالعه نشده است. با وجود اینکه غالب اشعار خود را در غلبهٔ حال فرموده است، اشعار نیکو دارد. الحق سخنش تازیانهٔ اهل سلوک است. تیمّناً و تبرّکاً برخی از اشعار آن جناب در این کتاب مستطاب قلمی شد: ۱۷
مِنْقَصائِدِهِ ۱۸
سبحان خالقی که صفاتش ز کبریا
بر خاک عجز میفکند عقل انبیاء ۱۹
گر صد هزار قرن همه خلق کاینات
فکرت کنند در صفت عزّت خدا ۲۰
آخر به عجز معترف آیند کی اله
دانسته شد که هیچ ندانستهایم ما ۲۱
جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز
سرگشتگی است مصلحت ذرّه در هوا ۲۲
و آنجا که بحر نامتناهی است موج زن
شاید که شبنمی نکند قصدِ آشنا ۲۳
عقلی که میبرد قدحی در دلش ز دست
چون آورد به معرفتِ کردگار پا ۲۴
بر عرش ذرّه ذرّه خداوند مستوی است
چه ذره در اسفل و چه عرش در علا ۲۵
در جنب حق نه ذرّه بود ظاهر و نه عرش
پندار هستی تو، تو را کرده مبتلا ۲۶
ای از فنای محض به دیدار آمده
اندر قبای محض کجا ماندت بقا ۲۷
خواهی که در بقای حقیقی رسی به کل
از هستی مجازی خود شو به کل فنا ۲۸
و له ایضاً فی المعارف ۲۹
وقتکوچاست الرحیل ای دل ازین جای خراب
تا ز حضرت سوی جانت ارجعی آید خطاب ۳۰
گر چنان گردی جدا از خود که باید شد جدا
ذرّهای گردد به پیش نور جانت آفتاب ۳۱
تو چنان دانی که هستی با بزرگان هم عنان
باش تا زین جای فانی پای آری در رکاب ۳۲
تکیه بر طاعت مکن زیرا که در آخر نفس
هیچکس را نیست آگاهی که چون یابد مآب ۳۳
ما همه ناآگهیم آباد بر جان کسی
کز سر ناآگهی نگذشت زین دیرِ خراب ۳۴
٭٭٭ ۳۵
برگذر ای دل غافل که جهان درگذر است
خود همه کارجهان رنج دل و دردسر است ۳۶
خاکساری که به خواری به جهان ننگرد او
بر سرش خاک که از خاک بسی خوارتر است ۳۷
جملهٔ زیر زمین گر به حقیقت نگری
شکن طّرّهٔ مشکین و لب چون شکر است ۳۸
شد بناگوش تو از پنبه کفن پوش وهنوز
پنبهٔ غفلت و پندار به گوش تو در است ۳۹
چون هیچ جای نیست که اونیست جمله اوست
چون جمله اوست کیستی آخر تو بینوا ۴۰
٭٭٭ ۴۱
تو نیستی و بستهٔ پندار هستیای
پندار هستی تو، تو را کرده مبتلا ۴۲
٭٭٭ ۴۳
اندر نهاد بوالعجبت هفت دوزخ است
از راه پنج حس تو فروبند هفت در ۴۴
پس بر صراط شرع روان کرده گوش دار
زیرا که هست زیر صراط آتشِ سقر ۴۵
گر مرد راه بین شدهای عیب کس مبین
از زاغ چشم بین و ز طاووس دم نگر ۴۶
ای اهل خاک این چه خموشی است چند ازاین
ما را ز حال خویش کنید اندکی خبر ۴۷
وَلَهُ ایضاً فی الحَقائقِ ۴۸
چشم بگشا که جلوهٔ دیدار
متجلی است از در و دیوار ۴۹
نحن اقرب الیه آمده است
دور افتادهای تو از پندار ۵۰
احد است و اگر تو بشماری
واحدیت رساندت به هزار ۵۱
به همین دیده بنگری ظاهر
صورت خویش را به صورت یار ۵۲
هر که اینجا ندید محروم است
در قیامت ز لذت دیدار ۵۳
انا لیلی بگو اگر مردی
ورنه چون ابلهان سری میخار ۵۴
گر بمیری تو پیشتر ز اجل
نکند در تو تیر و خنجرکار ۵۵
در شریعت بود هر آنچه حلال
در طریقت همان بود مردار ۵۶
چون حقیقت نقاب برگیرد
هر دو یک گردد ای نکو کردار ۵۷
این بت ار بشکنی چو ابراهیم
گر در آتش روی شود گلزار ۵۸
هرکه او سر دهد زهی سرمست
هرکه او سر برد زهی عیار ۵۹
از برای غریب خود، خود گشت
جلوه در قد و در قدم رفتار ۶۰
تاب در زلف و وسمه بر ابرو
سرمه در چشم و غازه بر رخسار ۶۱
رنگ در آب و آب در یاقوت
بوی در مشک و مشک در تاتار ۶۲
قُم بِاِذْنی وَقُمْبِاذْنِ اللّه
هر دو یک نغمه آمد از لب یار ۶۳
هرکه از وی نزد اناالحق سر
او بود از جماعتِ کفار ۶۴
روزه حفظ دل است از خطرات
پس بود با مشاهده افطار ۶۵
حج چه باشد ز خود سفرکردن
به کجا جانبِ بِدایتِ کار ۶۶
غسل چه بود به ورطهٔ توحید
غوطه خوردن بر آمدن به کنار ۶۷
بعد تجرید بایدت تفرید
یعنی از آخرت شدن بیزار ۶۸
وحی چه بود هر آنچه در دل تو
سر زند از نتایج اسرار ۶۹
جان من وقت را غنیمت دان
تا ابوالوقت خواندت هشیار ۷۰
وله ایضاً فی المواجید ۷۱
گرچه بسیاری رسن بازی فکرت کردهام
بیش ازین چیزی نمیدانم که سر در چنبرم ۷۲
گر بگویم آنچه از اندیشه در جان من است
یا چو من حیران بمانی یا نداری باورم ۷۳
٭٭٭ ۷۴
ای روی در کشیده به بازار آمده
خلقی بدین طلسم گرفتار آمده ۷۵
غیر تو هرچه هست سراب و نمایش است
کآنجا نه اندک است و نه بسیار آمده ۷۶
آنجا حلول کفر بود اتحاد هم
کاین وحدت است لیک به تکرار آمده ۷۷
یک عینِ متفق که جز او ذرّهای نبود
چون گشت ظاهر این همه انوار آمده ۷۸
گر هر دو کون موج برآرند صد هزار
جمله یکیست لیک به صدبار آمده ۷۹
ای ظاهر تو عاشق و معشوق باطنت
معشوق را که دیده طلبکار آمده ۸۰
با این همه ستارهٔ اسرار چون فلک
سر گشتگی نصیبهٔ عطار آمده ۸۱
٭٭٭ ۸۲
گر سخن بر وفق علم هر سخنور گویمی
شک نباشد گر سخن با خلق کمتر گویمی ۸۳
کو کسی کز وهم پای عقل برتر مینهد
تا سخن با او بسی از عرش برتر گویمی ۸۴
کو کسی کو در میان زندگی یکره بمرد
تا میان زندگیش از سر محشر گویمی ۸۵
کو یکی غوّاص شیر اندیشهٔ بسیار دان
تا عجایبهای این دریای گوهر گویمی ۸۶
کو سکندر حِکْمتی دانش پژوه و تشنه دل
تا صفات آب و خضر و حوض کوثر گویمی ۸۷
٭٭٭ ۸۸
الا ای یوسف قدسی برآ از چاه ظلمانی
به مصر عالم جان شو که مرد عالم جانی ۸۹
هزاران چشم میباید که برکارِ تو خون گرید
تو خود گو بادوروزه عمرهمچون گل چه خندانی ۹۰
بر آن مرکب مگر خود را به مقصد افکنی زاینجا
که مرکب چون فروگیرد تو بی مرکب فرومانی ۹۱
ترادرراه یک یک دم چومعراجیاست سوی حق
ز یک یک پایه برترمیگذرچندان که بتوانی ۹۲
گرفتم در بهشتِ نسیه نتوانی رسیدن تو
ولی خود را ازین دوزخ که نقد تست برهانی ۹۳
اگر خواهی که تو بی تو همی چیزی به کف آری
تویی این پرده در راه تو بوک این پرده بدرانی ۹۴
تو چون دربند صدچیزی خدا را بنده چون گردی
که تودربند هر چیزی که هستی بندهٔ آنی ۹۵
گرفتار آمده در صد بلا با این همه دشمن
نه یک همدرد صاحب دل نه یک همراز ربانی ۹۶
به گرد این عمل داران مگرد ار علم و دین داری
که مشتی آدمی خوارند این دیوانِ دیوانی ۹۷
چو یونان آب بگرفته است خاکِ راه یثرب شو
که یک چشمان این راهند ره بینان یونانی ۹۸
خداوندا در این وادی برافروز از کرم نوری
مگر گم کردهٔ خود بازیابد عقلِ انسانی ۹۹
خداوندا بحق آنکه میدانی که چونم من
که این شوریده خاطر را نجاتی ده ز حیرانی ۱۰۰
مِنْغزلیّاته قُدِّسَ سِرُّهُ ۱۰۱
ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی
کز هرچه بود درمان درد است یار ما را ۱۰۲
درمانش مخلصان را دردش شکستگان را
شادیش طالبان را غم یادگار ما را ۱۰۳
٭٭٭ ۱۰۴
عشق بستان و خویشتن بفروش
که نکوتر ازین تجارت نیست ۱۰۵
پر شد از دوست هر دو کون ولیک
سوی او زهرهٔ اشارت نیست ۱۰۶
٭٭٭ ۱۰۷
بر ما چو وجود نیست ما را
چندان غم و رنج بی کران چیست ۱۰۸
چون هست یقین که نیست جز تو
آوازهٔ این همه گمان چیست ۱۰۹
٭٭٭ ۱۱۰
وصل تو گنجی است هم پنهان ز خود
هرکه گوید یافتم دیوانهایست ۱۱۱
٭٭٭ ۱۱۲
سودی نه که نقاش کشد صورت سیمرغ
چون صورت سیمرغ بعینه نه همان است ۱۱۳
٭٭٭ ۱۱۴
تو مرد ره چه دانی زیرا که مرد این ره
اول قدم درین راه بر چرخ هفتمین است ۱۱۵
٭٭٭ ۱۱۶
ز نیک و از بد و از کفر و دین و علم و عمل
برون شدم که برون زین بسی مقامات است ۱۱۷
٭٭٭ ۱۱۸
دلا گر عاشقی از عشق بگذر
که تامشغول عشقی عشق بند است ۱۱۹
اگردر عشق از عشقت خبر نیست
ترا این عشق عشق سودمند است ۱۲۰
هر آن مستی که بشناسد سر از پا
ازو دعوی مستی ناپسند است ۱۲۱
٭٭٭ ۱۲۲
تو از دریا جدایی و عجب بین
ز تو یک لحظه این دریا جدا نیست ۱۲۳
خیال کج مکن اینجا و بشناس
که هر کو در خداگم شد خدا نیست ۱۲۴
بیگانه شدم ز هر دو عالم
وآگه نه که آشنایِ من کیست ۱۲۵
٭٭٭ ۱۲۶
چون کس نیافت از دهن تنگِ او خبر
هر بی خبر چگونه خبر زان دهان دهد ۱۲۷
٭٭٭ ۱۲۸
لب دریا همه کفراست ودریا جمله دین داری
ولیکن گوهر دریا ورای کفرو دین باشد ۱۲۹
درین دریا که من هستم نه دریایم
نداند هیچکس این سرّمگر آنکو چنین باشد ۱۳۰
توصاحبنفسیایغافلمیان خاک وخونمیخور
که صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشد ۱۳۱
تو چون نفسی ز سرتاپای کی یابی کمالِ دل
کمالِ دل کسی داند که مردی راه بین باشد ۱۳۲
٭٭٭ ۱۳۳
روی صحرا همه چون پرتو خورشید گرفت
که تواند نفسی سایه در آن صحرا شد ۱۳۴
بود و نابود تو یک قطرهٔ آبست همی
که ز دریا به کنار آمد و در دریا شد ۱۳۵
هرکه امروز معاین رخ دلدار ندید
طفل راه است که او منتظر فردا شد ۱۳۶
٭٭٭ ۱۳۷
آنچه میجویند بیرونِ دو عالم سالکان
خویش را یابند چون این پرده ازهم بردرند ۱۳۸
٭٭٭ ۱۳۹
ای در درون جانم و جان از تو بی خبر
از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر ۱۴۰
نقش تو در خیال و خیال از تو بی بصر
نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر ۱۴۱
٭٭٭ ۱۴۲
در عشق چو من توام تو من باش
یک پیرهن است گو دو تن باش ۱۴۳
٭٭٭ ۱۴۴
یک ذره سواد فقر در باخت
شد هر دو جهان ازو سیه پوش ۱۴۵
٭٭٭ ۱۴۶
گو: بد کنند در حق ما خلق زانکه ما
با کس نه داوری و مکافات میکنیم ۱۴۷
٭٭٭ ۱۴۸
سگی کاندر نمکزار اوفتد گم گردداندروی
من این دریای پرشورازنمککمترنمیدانم ۱۴۹
٭٭٭ ۱۵۰
هرآن نقشی که بر صحرا نهادیم
تو زیبا بین که ما زیبا نهادیم ۱۵۱
چو آدم را فرستادیم بیرون
جمال خویش بر صحرا نهادیم ۱۵۲
مشو مغرور چندین نقشِ زیبا
بنای جمله بر دریا نهادیم ۱۵۳
٭٭٭ ۱۵۴
هیچکس را ندهد دنیی و دین دست به هم
هرکه گوید که دهد خنجر انکار کشیم ۱۵۵
٭٭٭ ۱۵۶
بوالعجب دردیست درد عشق جانان کاندرو
دردم افزون میشود چندانکه درمان میکنم ۱۵۷
٭٭٭ ۱۵۸
در عشق او دلی است ز خود بی خبر مرا
وز هرچه زین گذشت خبر نیست دیگرم ۱۵۹
٭٭٭ ۱۶۰
قرب سی سال بود تا که همی کندم جان
که به جان راه برم راه نبردم به تنم ۱۶۱
٭٭٭ ۱۶۲
گر در غلط اوفتیم در علم
کی در غلط اوفتیم در عین ۱۶۳
٭٭٭ ۱۶۴
ترسم که هیچ عاشق پایان ره نداند
و آن ماه روی ما را رخ در حجاب مانده ۱۶۵
در بحر عشق دُرّی است از چشمِ غیر پنهان
ما جمله غرق گشته و آن درّ، درآب مانده ۱۶۶
الحق شگرف مرغی کز تو دو کون برشد
نه بال باز کرده نه ز آشیان پریده ۱۶۷
٭٭٭ ۱۶۸
تا بستهای به مویی زان موی در حجابی
چه کوهی و چه کاهی چون پای بست باشی ۱۶۹
٭٭٭ ۱۷۰
این پرده از نهادت بردار همچو مردان
در پرده درنیایی تا پرده در نگردی ۱۷۱
درمان عشق جانان هم درد اوست دایم
درمان مجوی دل را گر زنده جان به دردی ۱۷۲
مِنْرُباعیّاتِهِ ۱۷۳
گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سرنگون باید رفت ۱۷۴
تو پای به راه درنه وهیچ مپرس
هم راه بگویدت که چون باید رفت ۱۷۵
٭٭٭ ۱۷۶
جانت به گو تنی در افتاد و برفت
جمشید به گلخنی در افتاد و برفت ۱۷۷
از موت و حیات چند پرسی از من
خورشید به روزنی در افتاد و برفت ۱۷۸
٭٭٭ ۱۷۹
چندین دربسته بی کلید است چه سود
کس نام گشادن نشنیده است چه سود ۱۸۰
پیراهن یوسف است یک یک ذرات
یوسف ز میانه ناپدید است چه سود ۱۸۱
٭٭٭ ۱۸۲
صد دریا نوش کرده وندر عجبیم
تا چون دریا از چه سبب خشک لبیم ۱۸۳
از خشک لبی همیشه دریا طلبیم
ما دریاییم خشک لب زان سببیم ۱۸۴
٭٭٭ ۱۸۵
کو راهروی که رهنوردش گویم
یا سوختهای که اهل دردش گویم ۱۸۶
هر کس که میان شغل دنیا نفسی
با او باشد هزار مردش گویم ۱۸۷
٭٭٭ ۱۸۸
میپنداری که جان توانی دیدن
اسرار همه جهان توانی دیدن ۱۸۹
هرگاه که بینش تو گردد به کمال
کوریِ خود آن زمان توانی دیدن ۱۹۰
٭٭٭ ۱۹۱
نه سوختگی شناسم و نه خامی
در مذهب من چه کام چه ناکامی ۱۹۲
گویی که به صد کسم نگه میدارند
ور نه بپریدمی ز بی آرامی ۱۹۳
مِنْمثنوی اسرارنامه ۱۹۴
نبینم در جهان مقدار مویی
که او را نیست با روی تو رویی ۱۹۵
جهان از تو پر و تو در جهان نه
همه در تو گم و تو در میان نه ۱۹۶
خموشیّ تو از گویایی تست
نهانی تو از پیدایی تست ۱۹۷
تو را با ذرّه ذرّه راه بینم
دو عالم ثَمَّ وَجْهُ اللّه بینم ۱۹۸
دویی را نیست ره در حضرتِ تو
همه عالم تویی و قدرتِ تو ۱۹۹
نکو گویی نکو گفته است در ذات
که التوحیدُ اِسقاطُ الاضافات ۲۰۰
همه جز خامشی راهی نداریم
که یک تن زهرهٔ آهی نداریم ۲۰۱
دو عالم جمله بر گفتار ماندند
همه در پردهٔ پندار ماندند ۲۰۲
خدا را جز خدا یک دوست کس نیست
که در خوردِ خدا هم اوست کس نیست ۲۰۳
ز سر تا پا همه پیچیم بر پیچ
چه سر چه پا همه هیچیم در هیچ ۲۰۴
ز یک یک ذره سوی دوست راه است
ولی در چشم تو عالم سیاه است ۲۰۵
ببین آخر اگر داری حضوری
که هر دم میرسد از دوست نوری ۲۰۶
میان خواب و بیداریم حالی است
که جانم را درو وجد وکمالی است ۲۰۷
حقیقت چیست پیش اندیش بودن
ز خود بگذشتن و با خویش بودن ۲۰۸
دو گیتی را نجوید هرکه مرد است
یکی را جوید او کاین هر دو گرد است ۲۰۹
علی الجمله یقین بشناس مطلق
که از حق نیست برخوردار جز حق ۲۱۰
برو بشتاب آخر تا ز جایی
به گوشت آید آواز درایی ۲۱۱
ز دنیا تا به عقبا نیست بسیار
ولی در ره وجود تست دیوار ۲۱۲
درین معنی که من گفتم شکی نیست
تو بی چشمی و عالم جز یکی نیست ۲۱۳
اگر اشیاء چنین بودی که پیداست
سؤال مصطفی کی آمدی راست ۲۱۴
نه با حق مهترِ دین گفت الهی
به من بنمای اشیا را کماهی ۲۱۵
خدا داند که این اشیا چگونه است
که در چشم تو اکنون باژگونه است ۲۱۶
دو عالم غرقِ یک دریای نور است
ولیکن نقش عالمها غرور است ۲۱۷
اگر آلایشی داری به کاری
در آلایش بمانی روزگاری ۲۱۸
همه شرکت حواسِ تست در راه
همه ابلیس و دیوانند بدخواه ۲۱۹
همه مرگ تو خوی ناخوشِ تست
همه خشمت به دوزخ آتش تست ۲۲۰
هر آنگه کز جهان رفتی تو بیرون
نخواهد بود حالت از دو بیرون ۲۲۱
اگر آلودهای پالوده گردی
وگر پالودهای آسوده گردی ۲۲۲
اگر در پردهای در پرده باشی
در آن چیزی که در او مرده باشی ۲۲۳
به دنیا گر به مرگ افتادنِ تست
به عقبی ور به مردن زادنِ تست ۲۲۴
اگر بی هیچ نوری مرده باشی
میان صد هزاران پرده باشی ۲۲۵
ز خود غایب مشو در هیچ حالی
که تا هر ساعتی گیری کمالی ۲۲۶
در اول نقطهای گشتی هم اینجا
کنون از عرش بگذشتی هم اینجا ۲۲۷
همان بودی که بودی لیک آنست
که این ساعت ترا از حق نشان است ۲۲۸
نشانی نه هویدا نه نهانی است
نشانی نه که عین بی نشانی است ۲۲۹
ز دو چیزت کمال است اندرین راه
فنای محض یا نه جانِ آگاه ۲۳۰
وگر دانش بود کردار نبود
ترا ودانشت را بار نبود ۲۳۱
اگر یک دم بگیرد دردِ دینت
شود علم الیقین عین الیقینت ۲۳۲
چو علمت هست در علمت عمل کن
پس از علم و عمل اسرار حل کن ۲۳۳
شتر مرغی که گاهِ کار کردن
چو مرغی و چو اشتر گاهِ خوردن ۲۳۴
درین دریا که قعرش بی کنار است
عجایب در عجایب بی شمار است ۲۳۵
چو دریا در تغیر باش دایم
چو مردان در تفکر باش دایم ۲۳۶
اگر صد قرن یابی زندگانی
نیابی خویشتن را و ندانی ۲۳۷
چو فهم تو تو باشی او نباشد
اگر وصفش کنی نیکو نباشد ۲۳۸
بدو بشناس او را راهت این است
طریقِ جانِ معنی خواهت این است ۲۳۹
تو شاهی هم به آخر هم به اول
ولی بیننده را چشمی است احول ۲۴۰
دو میبینی یکی را و دو را صد
چه یک چه دو چه صد جمله تویی خود ۲۴۱
بسی خورشید اندر دشت تابد
ولیکن دشت او را برنیابد ۲۴۲
کس آگه نیست از سر الهی
اسیرانیم از مه تا به ماهی ۲۴۳
بقایِ ما بلای ماست ما را
که راحت در فنای ماست ما را ۲۴۴
چه بودی گر وجود ما نبودی
دریغا کز دریغا نیست سودی ۲۴۵
نه بتوان گفت، نه خامش توان بود
نه آگه ماند و نه بیهش توان بود ۲۴۶
ز حیرت پای از سر میندانم
دلم گم گشت دیگر می ندانم ۲۴۷
نداری در همه عالم کسی تو
چرا بر خود نمیگریی بسی تو ۲۴۸
مِنْمثنوی الهی نامه ۲۴۹
که گر صد آشنا در خانه داری
چو مردی آن همه بیگانه داری ۲۵۰
اگر پیش از اجل یک دم بمیری
در آن یک دم دو عالم را بگیری ۲۵۱
نمیبینم ترا آن مردی و زور
که بر گردون روی نارفته در گور ۲۵۲
زیان آمد همه سود من و تو
فغان از زاد و از بود من و تو ۲۵۳
اگرچه جای تو در زیر خاک است
ولیکن جانِ پاک از خاکِ پاک است ۲۵۴
حریصی بر سرت کرده فساری
ترا حرص است و اشتر را مهاری ۲۵۵
ز مشرق تا به مغرب گر امام است
امیرالمؤمنین حیدر تمام است ۲۵۶
علی چون با نبی باشد ز یک نور
یکی باشند هر دو وز دویی دور ۲۵۷
جهان گر پر سپید و پر سیاه است
همی دان کان لباسِ پادشاه است ۲۵۸
بسی جامه است شه را در خزانه
مبین جامه تو شه را دان یگانه ۲۵۹
تفحص گر کنی از نقدِ جانت
تحیر بیش گردد هر زمانت ۲۶۰
طریقت چیست عیبِ راه دیدن
کم آزاری سبکباری گزیدن ۲۶۱
درین عالم کمال امکان ندارد
که گرماه است جز نقصان ندارد ۲۶۲
مِنْمثنوی مصیبت نامه ۲۶۳
چند گویم کانچه گویم آن نهای
چند جویم کانچه جویم آن نهای ۲۶۴
جمله یک ذاتست اما متصف
جمله یک حرف است اما مختلف ۲۶۵
گرچه یک ذاتست من دانا نیام
گرچه یک راه است من بینا نیام ۲۶۶
نیست جز واماندگی بشتافتن
زانکه هست این یافتن نایافتن ۲۶۷
در میان چار خصم مختلف
کی توانی شد به وحدت متصف ۲۶۸
گرمیت در خشم و شهوت میکشد
خشکیت در کبر و نخوت میکشد ۲۶۹
سردیت افسرده دارد بر دوام
تَرّیت رعنایی افزاید مدام ۲۷۰
جانْت را عشقی بباید گرم گرم
ذکر را رطب اللسانی نرم نرم ۲۷۱
زهد خشکت باید از تقوی و دین
آه سردت باید از برد الیقین ۲۷۲
تا چو گرم و سرد و خشک و تر بود
اعتدال جانت نیکوتر بود ۲۷۳
ای جهانی درد همراهم ز تو
درد دیگر وام میخواهم ز تو ۲۷۴
درد چندانی که داری میفرست
لیک دل را نیز یاری میفرست ۲۷۵
گر کلاه فقر خواهی سر ببر
از خود و از دو جهان یکسر ببر ۲۷۶
علم جز بحرِ حیات خود مخوان
در شفا خواندن نجات خود مدان ۲۷۷
راهرو را سالک ره فکر اوست
فکر کان از مستفادِ ذکر اوست ۲۷۸
ذکر باید گفت تا فکر آورد
صد هزاران معنی بکر آورد ۲۷۹
فکرت عقلی بود کفار را
فکرت قلبی است مرد کار را ۲۸۰
کار فکر ار لاجرم یک ساعت است
بهتر از هفتاد ساله طاعت است ۲۸۱
هر کجا کانجا بمانی بسته تو
تا ابد آنجا بمانی خسته تو ۲۸۲
راست میرو جهد میکن هوش دار
بار میکش خار میخور گوشدار ۲۸۳
صوفیای نتوان به کس آموختن
در ازل این خرقه باید دوختن ۲۸۴
میندانم کاین ندانم از کجاست
زهد و عقل و عشق و جانم از کجاست ۲۸۵
در حقیقت گر قدم خواهی زدن
محو گردی تا که دم خواهی زدن ۲۸۶
محو باید مرد از هر دو سرای
پای از سر ناپدید و سر ز پای ۲۸۷
میروم گریان چو میغ از آمدن
آه از این رفتن دریغ از آمدن ۲۸۸
با چنین عمری که بیش از برق نیست
گر بخندی ور بگریی فرق نیست ۲۸۹
کار بیرون است از تصویرِ تو
چند جنبانم سرِ زنجیر تو ۲۹۰
کاملی گفته است میباید بسی
علم و حکمت تا شود گویا کسی ۲۹۱
بلکه باید عقل بی حد و قیاس
تا شود خاموش یک حکمت شناس ۲۹۲
ای دریغا هیچکس را نیست باب
دیدهها کور و جهان پر آفتاب ۲۹۳
ای ز پیداییِ خود بس ناپدید
جملهٔ عالم تو و کس ناپدید ۲۹۴
مِنْمثنوی منطق الطیر ۲۹۵
عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست
وز صفاتت ذرّهای آگاه نیست ۲۹۶
جملهٔ عالم به تو بینم عیان
وز تو در عالم نمیبینم نشان ۲۹۷
آن زمان کو را عیان جویی نهانست
و آن زمان کو را نهان جویی عیانست ۲۹۸
ور به هم جویی چو بی چون است او
آن زمان از هر دو بیرون است او ۲۹۹
قسم خلق از وی خیالی بیش نیست
زو خبر دادن محالی بیش نیست ۳۰۰
زو نشان جز بی نشانی کس نیافت
چارهای جز جان فشانی کس نیافت ۳۰۱
آن مگو کان در اشارت نایدت
دم مزن چون در عبارت نایدت ۳۰۲
نه اشارت میپذیرد نه بیان
نه کسی زو علم دارد نه نشان ۳۰۳
تو مباش اصلا کمال این است و بس
تو ز خود گم شو وصال این است و بس ۳۰۴
وَلَهُ قَدَّسَ اللّهُ تَعالَی سِرَّهُ ۳۰۵
هست ما را پادشاهی بی خلاف
در پس کوهی که هست آن کوه قاف ۳۰۶
نام او سیمرغ سلطانِ طیور
او به ما نزدیک و ما زان مانده دور ۳۰۷
گر نشان یابیم ازو کاری بود
ورنه بی او زیستن عاری بود ۳۰۸
عشق بر سیمرغ جز افسانه نیست
زانکه عشقش کار هر دیوانه نیست ۳۰۹
هر لباسی کان به صحرا آمده است
سایهٔ سیمرغِ والا آمده است ۳۱۰
گر ترا سیمرغ بنماید جمال
سایه را سیمرغ بینی بی خیال ۳۱۱
گر ترا پیدا شود یک فتحِ باب
تو درونِ سایه بینی آفتاب ۳۱۲
سایه در سیمرغ گم بینی مدام
خود همه سیمرغ بینی والسلام ۳۱۳
سد ره جان است جانْایثار کن
پس برافکن دیده و دیدار کن ۳۱۴
ذرّهای عشق از همه عشاق به
ذرّهای درد از همه آفاق به ۳۱۵
بود در اول همه بی حاصلی
کودکیّ و بی دلی و غافلی ۳۱۶
بود در اوسط همه بیگانگی
وز جوانی شعبهٔ دیوانگی ۳۱۷
بود در آخر که بودی مرد کار
جان خرف درمانده تن، گشته نزار ۳۱۸
چون ز اول تا به آخرغافلی است
حاصل ما لاجرم بی حاصلی است ۳۱۹
گر پلاسی خوابگاهت آمده است
آن پلاست سدِّ راهت آمده است ۳۲۰
ذرّه تا ذرّه بود ذرّه بود
هرکه گوید نیست او غرّه بود ۳۲۱
مردمی باید نه سر او را نه پای
جمله گم گشته در او اودرخدای ۳۲۲
گر ترا نوریست در ره نار تست
ور ترا ذوقی است آن پندارتست ۳۲۳
وجد و فقر تو خیالی بیش نیست
هرچه میگویی محالی بیش نیست ۳۲۴
عُجب بر هم زن غرورت را بسوز
حاضر از نفسی حضورت را بسوز ۳۲۵
از تو تا یک ذرّه باقی مانده است
صد نشان از پر نفاقی مانده است ۳۲۶
راه را انجام در ناکامی است
نام نیک مرد از بدنامی است ۳۲۷
یک نفس بی حق برآوردن خطاست
چه به کج زو بازمانی چه به راست ۳۲۸
علم هست آن جایگه و اسرارهست
طاعت روحانیان بسیار هست ۳۲۹
سوز جان و درد دل میبر بسی
زانکه این آنجا نشان ندهد کسی ۳۳۰
تا نگردی مرد صاحب درد تو
در صف مردان نباشی مرد تو ۳۳۱
گر بود در ماتمی صد نوحه گر
آه صاحب درد را باشد اثر ۳۳۲
ور بود در حلقهای صد غمزده
حلقه را باشد نگین ماتم زده ۳۳۳
عشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو سوزنده و سرکش بود ۳۳۴
گر ز غیبت دیدهای بخشند راست
اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست ۳۳۵
ور به چشم عقل بگشایی نظر
عشق را هرگز نبینی پا و سر ۳۳۶
سیر هر کس تا کمال او بود
قرب هر کس حسب حال او بود ۳۳۷
گر بپرّد پشهای چندانکه هست
کی کمال صرصرش آید بدست ۳۳۸
لاجرم چون مختلف افتاد سیر
هم روش هرگز نگردد هیچ طیر ۳۳۹
معرفت ز آنجا تفاوت یافته است
آن یکی محراب و آن بت یافته است ۳۴۰
کاملی باید درو جانِ شگرف
تا کند غواصی این بحرِ ژرف ۳۴۱
صدهزاران مرد گم گردد مدام
تا یکی اسراربین گردد تمام ۳۴۲
هم به ترک کار کن، هم کار کن
کار خود را اندک و بسیار کن ۳۴۳
ترک کن کاری که آن کردی نخست
کردن و ناکردن آن باشد درست ۳۴۴
گر شما اسراردان ره شوید
آن زمان از گفت من آگه شوید ۳۴۵
کاشکی اکنون چو اول بودمی
یعنی از هستی معطل بودمی ۳۴۶
چون دویی برخاست در شرکت فناست
چون تویی برخاست توحیدت کجاست ۳۴۷
تو در او گم گرد توحید این بود
گم شدن گم کن که تفرید این بود ۳۴۸
هرکه گوید چون کنم گو چون مکن
تا کنون چون کردهای اکنون مکن ۳۴۹
نیست مردم را نصیبی جز خیال
می نداند هیچکس تا چیست حال ۳۵۰
دل درین دریایِ بی آسودگی
می نیاید هیچ جز کم بودگی ۳۵۱
گر ازین کم بودگی بازش دهند
صنع بین گردد بسی رازش دهند ۳۵۲
هرکه را دردیست درمانش مباد
هرکه درمان خواهد او جانش مباد ۳۵۳
بادلم گفتم که ای بسیار گوی
چند گویی، تن زن واسرار جوی ۳۵۴
گفت غرقِ آتشم عیبم مکن
میبسوزم گر نمیگویم سخن ۳۵۵
آنکه پر کار است هست از خود خموش
وآنکه بیکار است از گفتن بجوش ۳۵۶
کی شناسی دولت روحانیان
در میان حکمت یونانیان ۳۵۷
تااز آن حکمت نگردی فرد تو
کی شوی در حکمت دین مرد تو ۳۵۸
کاف کفر ای دل بحق المعرفه
خوشترم آید ز فای فلسفه ۳۵۹
زانکه گر پرده شود از کفر باز
تو توانی کرد از وی احتراز ۳۶۰
لیک این علم لزج چون ره زند
بیشتر بر مردمِ آگه زند ۳۶۱
دانی این چندین دریغ از بهر چیست
پشهای با باد نتوانست زیست ۳۶۲
سختتر بینم به هر دم مشکلم
چون بپردازم از این مشکل دلم ۳۶۳
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما همان اندر خم یک کوچهایم ۲
شیخ محمود شبستری به تقریبی در گلشن فرماید: ۳
نظم ۴
مرا از شاعری خود عار ناید
که در صد قرن چون عطار ناید ۵
و تا نپنداری که این دو بزرگ نه سخنی بی تحقیق گفتهاند. زیرا که شیخ فریدالدین محمد به ابتدا مانند آبای معظم خود صاحب ثروت و مکنت و جامع فضائل و حاوی خصائل و در حکمت الهی و طبیعی بی نظیر و همتا و عطار خانههای نیشابور همگی متعلق به جناب شیخ بوده و خود در دواخانهٔ خاصه همه روزه بیماران را معالجه میفرموده و اغلب را دوا از دواخانهٔ خود میداده و استاد شیخ در این علم و عمل شیخ مجدالدین بغدادی حکیم خاصهٔ خوارزم شاه قطب الدین محمد بوده و بعد از فراغت از معالجات شیخ به نظم مثنویات میپرداخته. چنانکه در کتاب خسرونامه میفرماید: ۶
مصیبت نامه کاندوه نهان است
الهی نامه کاسرار عیان است ۷
به داروخانه کردم هر دو آغاز
چه گویم زود رستم زین و آن باز ۸
به داروخانه پانصد شخص بودند
که در هر روز نبضم مینمودند ۹
میان آن همه گفت و شنیدم
سخن را به از این رویی ندیدم ۱۰
مصیبت نامه زاد رهروان است
الهی نامه گنج خسروان است ۱۱
جهانِ معرفت اسرارنامه است
بهشتِ اهلِ دل مختارنامه است ۱۲
مقامات طیور ما چنان است
که مرغ عشق را معراج جان است ۱۳
چو خسرونامه را طرزی عجیب است
ز طرزِ او که و مه با نصیب است ۱۴
کسی کو چون منی را عیب جوی است
همی گوید که او بسیارگوی است ۱۵
٭٭٭ ۱۶
آنچه از حالات جناب شیخ غیرمعروف بود به ابیات او اثبات کردیم تتمّهٔ احوالات جناب شیخ در کتب متداوله مؤالف و مخالف مسطور و سبب ترک و تجرید آن جناب مشهور است. ولادت آن جناب در سنهٔ ۵۴۰ و شهادتش در سنهٔ ۶۱۸ در دست ترکی در فتنهٔ چنگیزی به سعادت شهادت فایض شد و آن ترک پس از اطلاع تائب شد و در سر مزار مجاور بود، تا رحلت نمود. اشعار حقایق آثار جناب شیخ زیاده از صدهزار است. گویند کتب شیخ یکصد و چهارده جلد است. اسامی بعضی ازمثنویات و کتب آن جناب که فقیر زیارت نموده، بدین موجب است، اسرارنامه، منطق الطیر، الهی نامه، جوهر ذات، تذکرة الاولیا، هیلاج نامه، مظهر العجایب، وصلت نامه، لسان الغیب، اشترنامه، مختارنامه، مفتاح الفتوح، مصیبت نامه، گل وخسرو موسوم به خسرونامه، دیوان قصاید و غزلیات و به غیر این کتب، کتب متعدده دارد که هنوز مطالعه نشده است. با وجود اینکه غالب اشعار خود را در غلبهٔ حال فرموده است، اشعار نیکو دارد. الحق سخنش تازیانهٔ اهل سلوک است. تیمّناً و تبرّکاً برخی از اشعار آن جناب در این کتاب مستطاب قلمی شد: ۱۷
مِنْقَصائِدِهِ ۱۸
سبحان خالقی که صفاتش ز کبریا
بر خاک عجز میفکند عقل انبیاء ۱۹
گر صد هزار قرن همه خلق کاینات
فکرت کنند در صفت عزّت خدا ۲۰
آخر به عجز معترف آیند کی اله
دانسته شد که هیچ ندانستهایم ما ۲۱
جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز
سرگشتگی است مصلحت ذرّه در هوا ۲۲
و آنجا که بحر نامتناهی است موج زن
شاید که شبنمی نکند قصدِ آشنا ۲۳
عقلی که میبرد قدحی در دلش ز دست
چون آورد به معرفتِ کردگار پا ۲۴
بر عرش ذرّه ذرّه خداوند مستوی است
چه ذره در اسفل و چه عرش در علا ۲۵
در جنب حق نه ذرّه بود ظاهر و نه عرش
پندار هستی تو، تو را کرده مبتلا ۲۶
ای از فنای محض به دیدار آمده
اندر قبای محض کجا ماندت بقا ۲۷
خواهی که در بقای حقیقی رسی به کل
از هستی مجازی خود شو به کل فنا ۲۸
و له ایضاً فی المعارف ۲۹
وقتکوچاست الرحیل ای دل ازین جای خراب
تا ز حضرت سوی جانت ارجعی آید خطاب ۳۰
گر چنان گردی جدا از خود که باید شد جدا
ذرّهای گردد به پیش نور جانت آفتاب ۳۱
تو چنان دانی که هستی با بزرگان هم عنان
باش تا زین جای فانی پای آری در رکاب ۳۲
تکیه بر طاعت مکن زیرا که در آخر نفس
هیچکس را نیست آگاهی که چون یابد مآب ۳۳
ما همه ناآگهیم آباد بر جان کسی
کز سر ناآگهی نگذشت زین دیرِ خراب ۳۴
٭٭٭ ۳۵
برگذر ای دل غافل که جهان درگذر است
خود همه کارجهان رنج دل و دردسر است ۳۶
خاکساری که به خواری به جهان ننگرد او
بر سرش خاک که از خاک بسی خوارتر است ۳۷
جملهٔ زیر زمین گر به حقیقت نگری
شکن طّرّهٔ مشکین و لب چون شکر است ۳۸
شد بناگوش تو از پنبه کفن پوش وهنوز
پنبهٔ غفلت و پندار به گوش تو در است ۳۹
چون هیچ جای نیست که اونیست جمله اوست
چون جمله اوست کیستی آخر تو بینوا ۴۰
٭٭٭ ۴۱
تو نیستی و بستهٔ پندار هستیای
پندار هستی تو، تو را کرده مبتلا ۴۲
٭٭٭ ۴۳
اندر نهاد بوالعجبت هفت دوزخ است
از راه پنج حس تو فروبند هفت در ۴۴
پس بر صراط شرع روان کرده گوش دار
زیرا که هست زیر صراط آتشِ سقر ۴۵
گر مرد راه بین شدهای عیب کس مبین
از زاغ چشم بین و ز طاووس دم نگر ۴۶
ای اهل خاک این چه خموشی است چند ازاین
ما را ز حال خویش کنید اندکی خبر ۴۷
وَلَهُ ایضاً فی الحَقائقِ ۴۸
چشم بگشا که جلوهٔ دیدار
متجلی است از در و دیوار ۴۹
نحن اقرب الیه آمده است
دور افتادهای تو از پندار ۵۰
احد است و اگر تو بشماری
واحدیت رساندت به هزار ۵۱
به همین دیده بنگری ظاهر
صورت خویش را به صورت یار ۵۲
هر که اینجا ندید محروم است
در قیامت ز لذت دیدار ۵۳
انا لیلی بگو اگر مردی
ورنه چون ابلهان سری میخار ۵۴
گر بمیری تو پیشتر ز اجل
نکند در تو تیر و خنجرکار ۵۵
در شریعت بود هر آنچه حلال
در طریقت همان بود مردار ۵۶
چون حقیقت نقاب برگیرد
هر دو یک گردد ای نکو کردار ۵۷
این بت ار بشکنی چو ابراهیم
گر در آتش روی شود گلزار ۵۸
هرکه او سر دهد زهی سرمست
هرکه او سر برد زهی عیار ۵۹
از برای غریب خود، خود گشت
جلوه در قد و در قدم رفتار ۶۰
تاب در زلف و وسمه بر ابرو
سرمه در چشم و غازه بر رخسار ۶۱
رنگ در آب و آب در یاقوت
بوی در مشک و مشک در تاتار ۶۲
قُم بِاِذْنی وَقُمْبِاذْنِ اللّه
هر دو یک نغمه آمد از لب یار ۶۳
هرکه از وی نزد اناالحق سر
او بود از جماعتِ کفار ۶۴
روزه حفظ دل است از خطرات
پس بود با مشاهده افطار ۶۵
حج چه باشد ز خود سفرکردن
به کجا جانبِ بِدایتِ کار ۶۶
غسل چه بود به ورطهٔ توحید
غوطه خوردن بر آمدن به کنار ۶۷
بعد تجرید بایدت تفرید
یعنی از آخرت شدن بیزار ۶۸
وحی چه بود هر آنچه در دل تو
سر زند از نتایج اسرار ۶۹
جان من وقت را غنیمت دان
تا ابوالوقت خواندت هشیار ۷۰
وله ایضاً فی المواجید ۷۱
گرچه بسیاری رسن بازی فکرت کردهام
بیش ازین چیزی نمیدانم که سر در چنبرم ۷۲
گر بگویم آنچه از اندیشه در جان من است
یا چو من حیران بمانی یا نداری باورم ۷۳
٭٭٭ ۷۴
ای روی در کشیده به بازار آمده
خلقی بدین طلسم گرفتار آمده ۷۵
غیر تو هرچه هست سراب و نمایش است
کآنجا نه اندک است و نه بسیار آمده ۷۶
آنجا حلول کفر بود اتحاد هم
کاین وحدت است لیک به تکرار آمده ۷۷
یک عینِ متفق که جز او ذرّهای نبود
چون گشت ظاهر این همه انوار آمده ۷۸
گر هر دو کون موج برآرند صد هزار
جمله یکیست لیک به صدبار آمده ۷۹
ای ظاهر تو عاشق و معشوق باطنت
معشوق را که دیده طلبکار آمده ۸۰
با این همه ستارهٔ اسرار چون فلک
سر گشتگی نصیبهٔ عطار آمده ۸۱
٭٭٭ ۸۲
گر سخن بر وفق علم هر سخنور گویمی
شک نباشد گر سخن با خلق کمتر گویمی ۸۳
کو کسی کز وهم پای عقل برتر مینهد
تا سخن با او بسی از عرش برتر گویمی ۸۴
کو کسی کو در میان زندگی یکره بمرد
تا میان زندگیش از سر محشر گویمی ۸۵
کو یکی غوّاص شیر اندیشهٔ بسیار دان
تا عجایبهای این دریای گوهر گویمی ۸۶
کو سکندر حِکْمتی دانش پژوه و تشنه دل
تا صفات آب و خضر و حوض کوثر گویمی ۸۷
٭٭٭ ۸۸
الا ای یوسف قدسی برآ از چاه ظلمانی
به مصر عالم جان شو که مرد عالم جانی ۸۹
هزاران چشم میباید که برکارِ تو خون گرید
تو خود گو بادوروزه عمرهمچون گل چه خندانی ۹۰
بر آن مرکب مگر خود را به مقصد افکنی زاینجا
که مرکب چون فروگیرد تو بی مرکب فرومانی ۹۱
ترادرراه یک یک دم چومعراجیاست سوی حق
ز یک یک پایه برترمیگذرچندان که بتوانی ۹۲
گرفتم در بهشتِ نسیه نتوانی رسیدن تو
ولی خود را ازین دوزخ که نقد تست برهانی ۹۳
اگر خواهی که تو بی تو همی چیزی به کف آری
تویی این پرده در راه تو بوک این پرده بدرانی ۹۴
تو چون دربند صدچیزی خدا را بنده چون گردی
که تودربند هر چیزی که هستی بندهٔ آنی ۹۵
گرفتار آمده در صد بلا با این همه دشمن
نه یک همدرد صاحب دل نه یک همراز ربانی ۹۶
به گرد این عمل داران مگرد ار علم و دین داری
که مشتی آدمی خوارند این دیوانِ دیوانی ۹۷
چو یونان آب بگرفته است خاکِ راه یثرب شو
که یک چشمان این راهند ره بینان یونانی ۹۸
خداوندا در این وادی برافروز از کرم نوری
مگر گم کردهٔ خود بازیابد عقلِ انسانی ۹۹
خداوندا بحق آنکه میدانی که چونم من
که این شوریده خاطر را نجاتی ده ز حیرانی ۱۰۰
مِنْغزلیّاته قُدِّسَ سِرُّهُ ۱۰۱
ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی
کز هرچه بود درمان درد است یار ما را ۱۰۲
درمانش مخلصان را دردش شکستگان را
شادیش طالبان را غم یادگار ما را ۱۰۳
٭٭٭ ۱۰۴
عشق بستان و خویشتن بفروش
که نکوتر ازین تجارت نیست ۱۰۵
پر شد از دوست هر دو کون ولیک
سوی او زهرهٔ اشارت نیست ۱۰۶
٭٭٭ ۱۰۷
بر ما چو وجود نیست ما را
چندان غم و رنج بی کران چیست ۱۰۸
چون هست یقین که نیست جز تو
آوازهٔ این همه گمان چیست ۱۰۹
٭٭٭ ۱۱۰
وصل تو گنجی است هم پنهان ز خود
هرکه گوید یافتم دیوانهایست ۱۱۱
٭٭٭ ۱۱۲
سودی نه که نقاش کشد صورت سیمرغ
چون صورت سیمرغ بعینه نه همان است ۱۱۳
٭٭٭ ۱۱۴
تو مرد ره چه دانی زیرا که مرد این ره
اول قدم درین راه بر چرخ هفتمین است ۱۱۵
٭٭٭ ۱۱۶
ز نیک و از بد و از کفر و دین و علم و عمل
برون شدم که برون زین بسی مقامات است ۱۱۷
٭٭٭ ۱۱۸
دلا گر عاشقی از عشق بگذر
که تامشغول عشقی عشق بند است ۱۱۹
اگردر عشق از عشقت خبر نیست
ترا این عشق عشق سودمند است ۱۲۰
هر آن مستی که بشناسد سر از پا
ازو دعوی مستی ناپسند است ۱۲۱
٭٭٭ ۱۲۲
تو از دریا جدایی و عجب بین
ز تو یک لحظه این دریا جدا نیست ۱۲۳
خیال کج مکن اینجا و بشناس
که هر کو در خداگم شد خدا نیست ۱۲۴
بیگانه شدم ز هر دو عالم
وآگه نه که آشنایِ من کیست ۱۲۵
٭٭٭ ۱۲۶
چون کس نیافت از دهن تنگِ او خبر
هر بی خبر چگونه خبر زان دهان دهد ۱۲۷
٭٭٭ ۱۲۸
لب دریا همه کفراست ودریا جمله دین داری
ولیکن گوهر دریا ورای کفرو دین باشد ۱۲۹
درین دریا که من هستم نه دریایم
نداند هیچکس این سرّمگر آنکو چنین باشد ۱۳۰
توصاحبنفسیایغافلمیان خاک وخونمیخور
که صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشد ۱۳۱
تو چون نفسی ز سرتاپای کی یابی کمالِ دل
کمالِ دل کسی داند که مردی راه بین باشد ۱۳۲
٭٭٭ ۱۳۳
روی صحرا همه چون پرتو خورشید گرفت
که تواند نفسی سایه در آن صحرا شد ۱۳۴
بود و نابود تو یک قطرهٔ آبست همی
که ز دریا به کنار آمد و در دریا شد ۱۳۵
هرکه امروز معاین رخ دلدار ندید
طفل راه است که او منتظر فردا شد ۱۳۶
٭٭٭ ۱۳۷
آنچه میجویند بیرونِ دو عالم سالکان
خویش را یابند چون این پرده ازهم بردرند ۱۳۸
٭٭٭ ۱۳۹
ای در درون جانم و جان از تو بی خبر
از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر ۱۴۰
نقش تو در خیال و خیال از تو بی بصر
نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر ۱۴۱
٭٭٭ ۱۴۲
در عشق چو من توام تو من باش
یک پیرهن است گو دو تن باش ۱۴۳
٭٭٭ ۱۴۴
یک ذره سواد فقر در باخت
شد هر دو جهان ازو سیه پوش ۱۴۵
٭٭٭ ۱۴۶
گو: بد کنند در حق ما خلق زانکه ما
با کس نه داوری و مکافات میکنیم ۱۴۷
٭٭٭ ۱۴۸
سگی کاندر نمکزار اوفتد گم گردداندروی
من این دریای پرشورازنمککمترنمیدانم ۱۴۹
٭٭٭ ۱۵۰
هرآن نقشی که بر صحرا نهادیم
تو زیبا بین که ما زیبا نهادیم ۱۵۱
چو آدم را فرستادیم بیرون
جمال خویش بر صحرا نهادیم ۱۵۲
مشو مغرور چندین نقشِ زیبا
بنای جمله بر دریا نهادیم ۱۵۳
٭٭٭ ۱۵۴
هیچکس را ندهد دنیی و دین دست به هم
هرکه گوید که دهد خنجر انکار کشیم ۱۵۵
٭٭٭ ۱۵۶
بوالعجب دردیست درد عشق جانان کاندرو
دردم افزون میشود چندانکه درمان میکنم ۱۵۷
٭٭٭ ۱۵۸
در عشق او دلی است ز خود بی خبر مرا
وز هرچه زین گذشت خبر نیست دیگرم ۱۵۹
٭٭٭ ۱۶۰
قرب سی سال بود تا که همی کندم جان
که به جان راه برم راه نبردم به تنم ۱۶۱
٭٭٭ ۱۶۲
گر در غلط اوفتیم در علم
کی در غلط اوفتیم در عین ۱۶۳
٭٭٭ ۱۶۴
ترسم که هیچ عاشق پایان ره نداند
و آن ماه روی ما را رخ در حجاب مانده ۱۶۵
در بحر عشق دُرّی است از چشمِ غیر پنهان
ما جمله غرق گشته و آن درّ، درآب مانده ۱۶۶
الحق شگرف مرغی کز تو دو کون برشد
نه بال باز کرده نه ز آشیان پریده ۱۶۷
٭٭٭ ۱۶۸
تا بستهای به مویی زان موی در حجابی
چه کوهی و چه کاهی چون پای بست باشی ۱۶۹
٭٭٭ ۱۷۰
این پرده از نهادت بردار همچو مردان
در پرده درنیایی تا پرده در نگردی ۱۷۱
درمان عشق جانان هم درد اوست دایم
درمان مجوی دل را گر زنده جان به دردی ۱۷۲
مِنْرُباعیّاتِهِ ۱۷۳
گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سرنگون باید رفت ۱۷۴
تو پای به راه درنه وهیچ مپرس
هم راه بگویدت که چون باید رفت ۱۷۵
٭٭٭ ۱۷۶
جانت به گو تنی در افتاد و برفت
جمشید به گلخنی در افتاد و برفت ۱۷۷
از موت و حیات چند پرسی از من
خورشید به روزنی در افتاد و برفت ۱۷۸
٭٭٭ ۱۷۹
چندین دربسته بی کلید است چه سود
کس نام گشادن نشنیده است چه سود ۱۸۰
پیراهن یوسف است یک یک ذرات
یوسف ز میانه ناپدید است چه سود ۱۸۱
٭٭٭ ۱۸۲
صد دریا نوش کرده وندر عجبیم
تا چون دریا از چه سبب خشک لبیم ۱۸۳
از خشک لبی همیشه دریا طلبیم
ما دریاییم خشک لب زان سببیم ۱۸۴
٭٭٭ ۱۸۵
کو راهروی که رهنوردش گویم
یا سوختهای که اهل دردش گویم ۱۸۶
هر کس که میان شغل دنیا نفسی
با او باشد هزار مردش گویم ۱۸۷
٭٭٭ ۱۸۸
میپنداری که جان توانی دیدن
اسرار همه جهان توانی دیدن ۱۸۹
هرگاه که بینش تو گردد به کمال
کوریِ خود آن زمان توانی دیدن ۱۹۰
٭٭٭ ۱۹۱
نه سوختگی شناسم و نه خامی
در مذهب من چه کام چه ناکامی ۱۹۲
گویی که به صد کسم نگه میدارند
ور نه بپریدمی ز بی آرامی ۱۹۳
مِنْمثنوی اسرارنامه ۱۹۴
نبینم در جهان مقدار مویی
که او را نیست با روی تو رویی ۱۹۵
جهان از تو پر و تو در جهان نه
همه در تو گم و تو در میان نه ۱۹۶
خموشیّ تو از گویایی تست
نهانی تو از پیدایی تست ۱۹۷
تو را با ذرّه ذرّه راه بینم
دو عالم ثَمَّ وَجْهُ اللّه بینم ۱۹۸
دویی را نیست ره در حضرتِ تو
همه عالم تویی و قدرتِ تو ۱۹۹
نکو گویی نکو گفته است در ذات
که التوحیدُ اِسقاطُ الاضافات ۲۰۰
همه جز خامشی راهی نداریم
که یک تن زهرهٔ آهی نداریم ۲۰۱
دو عالم جمله بر گفتار ماندند
همه در پردهٔ پندار ماندند ۲۰۲
خدا را جز خدا یک دوست کس نیست
که در خوردِ خدا هم اوست کس نیست ۲۰۳
ز سر تا پا همه پیچیم بر پیچ
چه سر چه پا همه هیچیم در هیچ ۲۰۴
ز یک یک ذره سوی دوست راه است
ولی در چشم تو عالم سیاه است ۲۰۵
ببین آخر اگر داری حضوری
که هر دم میرسد از دوست نوری ۲۰۶
میان خواب و بیداریم حالی است
که جانم را درو وجد وکمالی است ۲۰۷
حقیقت چیست پیش اندیش بودن
ز خود بگذشتن و با خویش بودن ۲۰۸
دو گیتی را نجوید هرکه مرد است
یکی را جوید او کاین هر دو گرد است ۲۰۹
علی الجمله یقین بشناس مطلق
که از حق نیست برخوردار جز حق ۲۱۰
برو بشتاب آخر تا ز جایی
به گوشت آید آواز درایی ۲۱۱
ز دنیا تا به عقبا نیست بسیار
ولی در ره وجود تست دیوار ۲۱۲
درین معنی که من گفتم شکی نیست
تو بی چشمی و عالم جز یکی نیست ۲۱۳
اگر اشیاء چنین بودی که پیداست
سؤال مصطفی کی آمدی راست ۲۱۴
نه با حق مهترِ دین گفت الهی
به من بنمای اشیا را کماهی ۲۱۵
خدا داند که این اشیا چگونه است
که در چشم تو اکنون باژگونه است ۲۱۶
دو عالم غرقِ یک دریای نور است
ولیکن نقش عالمها غرور است ۲۱۷
اگر آلایشی داری به کاری
در آلایش بمانی روزگاری ۲۱۸
همه شرکت حواسِ تست در راه
همه ابلیس و دیوانند بدخواه ۲۱۹
همه مرگ تو خوی ناخوشِ تست
همه خشمت به دوزخ آتش تست ۲۲۰
هر آنگه کز جهان رفتی تو بیرون
نخواهد بود حالت از دو بیرون ۲۲۱
اگر آلودهای پالوده گردی
وگر پالودهای آسوده گردی ۲۲۲
اگر در پردهای در پرده باشی
در آن چیزی که در او مرده باشی ۲۲۳
به دنیا گر به مرگ افتادنِ تست
به عقبی ور به مردن زادنِ تست ۲۲۴
اگر بی هیچ نوری مرده باشی
میان صد هزاران پرده باشی ۲۲۵
ز خود غایب مشو در هیچ حالی
که تا هر ساعتی گیری کمالی ۲۲۶
در اول نقطهای گشتی هم اینجا
کنون از عرش بگذشتی هم اینجا ۲۲۷
همان بودی که بودی لیک آنست
که این ساعت ترا از حق نشان است ۲۲۸
نشانی نه هویدا نه نهانی است
نشانی نه که عین بی نشانی است ۲۲۹
ز دو چیزت کمال است اندرین راه
فنای محض یا نه جانِ آگاه ۲۳۰
وگر دانش بود کردار نبود
ترا ودانشت را بار نبود ۲۳۱
اگر یک دم بگیرد دردِ دینت
شود علم الیقین عین الیقینت ۲۳۲
چو علمت هست در علمت عمل کن
پس از علم و عمل اسرار حل کن ۲۳۳
شتر مرغی که گاهِ کار کردن
چو مرغی و چو اشتر گاهِ خوردن ۲۳۴
درین دریا که قعرش بی کنار است
عجایب در عجایب بی شمار است ۲۳۵
چو دریا در تغیر باش دایم
چو مردان در تفکر باش دایم ۲۳۶
اگر صد قرن یابی زندگانی
نیابی خویشتن را و ندانی ۲۳۷
چو فهم تو تو باشی او نباشد
اگر وصفش کنی نیکو نباشد ۲۳۸
بدو بشناس او را راهت این است
طریقِ جانِ معنی خواهت این است ۲۳۹
تو شاهی هم به آخر هم به اول
ولی بیننده را چشمی است احول ۲۴۰
دو میبینی یکی را و دو را صد
چه یک چه دو چه صد جمله تویی خود ۲۴۱
بسی خورشید اندر دشت تابد
ولیکن دشت او را برنیابد ۲۴۲
کس آگه نیست از سر الهی
اسیرانیم از مه تا به ماهی ۲۴۳
بقایِ ما بلای ماست ما را
که راحت در فنای ماست ما را ۲۴۴
چه بودی گر وجود ما نبودی
دریغا کز دریغا نیست سودی ۲۴۵
نه بتوان گفت، نه خامش توان بود
نه آگه ماند و نه بیهش توان بود ۲۴۶
ز حیرت پای از سر میندانم
دلم گم گشت دیگر می ندانم ۲۴۷
نداری در همه عالم کسی تو
چرا بر خود نمیگریی بسی تو ۲۴۸
مِنْمثنوی الهی نامه ۲۴۹
که گر صد آشنا در خانه داری
چو مردی آن همه بیگانه داری ۲۵۰
اگر پیش از اجل یک دم بمیری
در آن یک دم دو عالم را بگیری ۲۵۱
نمیبینم ترا آن مردی و زور
که بر گردون روی نارفته در گور ۲۵۲
زیان آمد همه سود من و تو
فغان از زاد و از بود من و تو ۲۵۳
اگرچه جای تو در زیر خاک است
ولیکن جانِ پاک از خاکِ پاک است ۲۵۴
حریصی بر سرت کرده فساری
ترا حرص است و اشتر را مهاری ۲۵۵
ز مشرق تا به مغرب گر امام است
امیرالمؤمنین حیدر تمام است ۲۵۶
علی چون با نبی باشد ز یک نور
یکی باشند هر دو وز دویی دور ۲۵۷
جهان گر پر سپید و پر سیاه است
همی دان کان لباسِ پادشاه است ۲۵۸
بسی جامه است شه را در خزانه
مبین جامه تو شه را دان یگانه ۲۵۹
تفحص گر کنی از نقدِ جانت
تحیر بیش گردد هر زمانت ۲۶۰
طریقت چیست عیبِ راه دیدن
کم آزاری سبکباری گزیدن ۲۶۱
درین عالم کمال امکان ندارد
که گرماه است جز نقصان ندارد ۲۶۲
مِنْمثنوی مصیبت نامه ۲۶۳
چند گویم کانچه گویم آن نهای
چند جویم کانچه جویم آن نهای ۲۶۴
جمله یک ذاتست اما متصف
جمله یک حرف است اما مختلف ۲۶۵
گرچه یک ذاتست من دانا نیام
گرچه یک راه است من بینا نیام ۲۶۶
نیست جز واماندگی بشتافتن
زانکه هست این یافتن نایافتن ۲۶۷
در میان چار خصم مختلف
کی توانی شد به وحدت متصف ۲۶۸
گرمیت در خشم و شهوت میکشد
خشکیت در کبر و نخوت میکشد ۲۶۹
سردیت افسرده دارد بر دوام
تَرّیت رعنایی افزاید مدام ۲۷۰
جانْت را عشقی بباید گرم گرم
ذکر را رطب اللسانی نرم نرم ۲۷۱
زهد خشکت باید از تقوی و دین
آه سردت باید از برد الیقین ۲۷۲
تا چو گرم و سرد و خشک و تر بود
اعتدال جانت نیکوتر بود ۲۷۳
ای جهانی درد همراهم ز تو
درد دیگر وام میخواهم ز تو ۲۷۴
درد چندانی که داری میفرست
لیک دل را نیز یاری میفرست ۲۷۵
گر کلاه فقر خواهی سر ببر
از خود و از دو جهان یکسر ببر ۲۷۶
علم جز بحرِ حیات خود مخوان
در شفا خواندن نجات خود مدان ۲۷۷
راهرو را سالک ره فکر اوست
فکر کان از مستفادِ ذکر اوست ۲۷۸
ذکر باید گفت تا فکر آورد
صد هزاران معنی بکر آورد ۲۷۹
فکرت عقلی بود کفار را
فکرت قلبی است مرد کار را ۲۸۰
کار فکر ار لاجرم یک ساعت است
بهتر از هفتاد ساله طاعت است ۲۸۱
هر کجا کانجا بمانی بسته تو
تا ابد آنجا بمانی خسته تو ۲۸۲
راست میرو جهد میکن هوش دار
بار میکش خار میخور گوشدار ۲۸۳
صوفیای نتوان به کس آموختن
در ازل این خرقه باید دوختن ۲۸۴
میندانم کاین ندانم از کجاست
زهد و عقل و عشق و جانم از کجاست ۲۸۵
در حقیقت گر قدم خواهی زدن
محو گردی تا که دم خواهی زدن ۲۸۶
محو باید مرد از هر دو سرای
پای از سر ناپدید و سر ز پای ۲۸۷
میروم گریان چو میغ از آمدن
آه از این رفتن دریغ از آمدن ۲۸۸
با چنین عمری که بیش از برق نیست
گر بخندی ور بگریی فرق نیست ۲۸۹
کار بیرون است از تصویرِ تو
چند جنبانم سرِ زنجیر تو ۲۹۰
کاملی گفته است میباید بسی
علم و حکمت تا شود گویا کسی ۲۹۱
بلکه باید عقل بی حد و قیاس
تا شود خاموش یک حکمت شناس ۲۹۲
ای دریغا هیچکس را نیست باب
دیدهها کور و جهان پر آفتاب ۲۹۳
ای ز پیداییِ خود بس ناپدید
جملهٔ عالم تو و کس ناپدید ۲۹۴
مِنْمثنوی منطق الطیر ۲۹۵
عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست
وز صفاتت ذرّهای آگاه نیست ۲۹۶
جملهٔ عالم به تو بینم عیان
وز تو در عالم نمیبینم نشان ۲۹۷
آن زمان کو را عیان جویی نهانست
و آن زمان کو را نهان جویی عیانست ۲۹۸
ور به هم جویی چو بی چون است او
آن زمان از هر دو بیرون است او ۲۹۹
قسم خلق از وی خیالی بیش نیست
زو خبر دادن محالی بیش نیست ۳۰۰
زو نشان جز بی نشانی کس نیافت
چارهای جز جان فشانی کس نیافت ۳۰۱
آن مگو کان در اشارت نایدت
دم مزن چون در عبارت نایدت ۳۰۲
نه اشارت میپذیرد نه بیان
نه کسی زو علم دارد نه نشان ۳۰۳
تو مباش اصلا کمال این است و بس
تو ز خود گم شو وصال این است و بس ۳۰۴
وَلَهُ قَدَّسَ اللّهُ تَعالَی سِرَّهُ ۳۰۵
هست ما را پادشاهی بی خلاف
در پس کوهی که هست آن کوه قاف ۳۰۶
نام او سیمرغ سلطانِ طیور
او به ما نزدیک و ما زان مانده دور ۳۰۷
گر نشان یابیم ازو کاری بود
ورنه بی او زیستن عاری بود ۳۰۸
عشق بر سیمرغ جز افسانه نیست
زانکه عشقش کار هر دیوانه نیست ۳۰۹
هر لباسی کان به صحرا آمده است
سایهٔ سیمرغِ والا آمده است ۳۱۰
گر ترا سیمرغ بنماید جمال
سایه را سیمرغ بینی بی خیال ۳۱۱
گر ترا پیدا شود یک فتحِ باب
تو درونِ سایه بینی آفتاب ۳۱۲
سایه در سیمرغ گم بینی مدام
خود همه سیمرغ بینی والسلام ۳۱۳
سد ره جان است جانْایثار کن
پس برافکن دیده و دیدار کن ۳۱۴
ذرّهای عشق از همه عشاق به
ذرّهای درد از همه آفاق به ۳۱۵
بود در اول همه بی حاصلی
کودکیّ و بی دلی و غافلی ۳۱۶
بود در اوسط همه بیگانگی
وز جوانی شعبهٔ دیوانگی ۳۱۷
بود در آخر که بودی مرد کار
جان خرف درمانده تن، گشته نزار ۳۱۸
چون ز اول تا به آخرغافلی است
حاصل ما لاجرم بی حاصلی است ۳۱۹
گر پلاسی خوابگاهت آمده است
آن پلاست سدِّ راهت آمده است ۳۲۰
ذرّه تا ذرّه بود ذرّه بود
هرکه گوید نیست او غرّه بود ۳۲۱
مردمی باید نه سر او را نه پای
جمله گم گشته در او اودرخدای ۳۲۲
گر ترا نوریست در ره نار تست
ور ترا ذوقی است آن پندارتست ۳۲۳
وجد و فقر تو خیالی بیش نیست
هرچه میگویی محالی بیش نیست ۳۲۴
عُجب بر هم زن غرورت را بسوز
حاضر از نفسی حضورت را بسوز ۳۲۵
از تو تا یک ذرّه باقی مانده است
صد نشان از پر نفاقی مانده است ۳۲۶
راه را انجام در ناکامی است
نام نیک مرد از بدنامی است ۳۲۷
یک نفس بی حق برآوردن خطاست
چه به کج زو بازمانی چه به راست ۳۲۸
علم هست آن جایگه و اسرارهست
طاعت روحانیان بسیار هست ۳۲۹
سوز جان و درد دل میبر بسی
زانکه این آنجا نشان ندهد کسی ۳۳۰
تا نگردی مرد صاحب درد تو
در صف مردان نباشی مرد تو ۳۳۱
گر بود در ماتمی صد نوحه گر
آه صاحب درد را باشد اثر ۳۳۲
ور بود در حلقهای صد غمزده
حلقه را باشد نگین ماتم زده ۳۳۳
عشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو سوزنده و سرکش بود ۳۳۴
گر ز غیبت دیدهای بخشند راست
اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست ۳۳۵
ور به چشم عقل بگشایی نظر
عشق را هرگز نبینی پا و سر ۳۳۶
سیر هر کس تا کمال او بود
قرب هر کس حسب حال او بود ۳۳۷
گر بپرّد پشهای چندانکه هست
کی کمال صرصرش آید بدست ۳۳۸
لاجرم چون مختلف افتاد سیر
هم روش هرگز نگردد هیچ طیر ۳۳۹
معرفت ز آنجا تفاوت یافته است
آن یکی محراب و آن بت یافته است ۳۴۰
کاملی باید درو جانِ شگرف
تا کند غواصی این بحرِ ژرف ۳۴۱
صدهزاران مرد گم گردد مدام
تا یکی اسراربین گردد تمام ۳۴۲
هم به ترک کار کن، هم کار کن
کار خود را اندک و بسیار کن ۳۴۳
ترک کن کاری که آن کردی نخست
کردن و ناکردن آن باشد درست ۳۴۴
گر شما اسراردان ره شوید
آن زمان از گفت من آگه شوید ۳۴۵
کاشکی اکنون چو اول بودمی
یعنی از هستی معطل بودمی ۳۴۶
چون دویی برخاست در شرکت فناست
چون تویی برخاست توحیدت کجاست ۳۴۷
تو در او گم گرد توحید این بود
گم شدن گم کن که تفرید این بود ۳۴۸
هرکه گوید چون کنم گو چون مکن
تا کنون چون کردهای اکنون مکن ۳۴۹
نیست مردم را نصیبی جز خیال
می نداند هیچکس تا چیست حال ۳۵۰
دل درین دریایِ بی آسودگی
می نیاید هیچ جز کم بودگی ۳۵۱
گر ازین کم بودگی بازش دهند
صنع بین گردد بسی رازش دهند ۳۵۲
هرکه را دردیست درمانش مباد
هرکه درمان خواهد او جانش مباد ۳۵۳
بادلم گفتم که ای بسیار گوی
چند گویی، تن زن واسرار جوی ۳۵۴
گفت غرقِ آتشم عیبم مکن
میبسوزم گر نمیگویم سخن ۳۵۵
آنکه پر کار است هست از خود خموش
وآنکه بیکار است از گفتن بجوش ۳۵۶
کی شناسی دولت روحانیان
در میان حکمت یونانیان ۳۵۷
تااز آن حکمت نگردی فرد تو
کی شوی در حکمت دین مرد تو ۳۵۸
کاف کفر ای دل بحق المعرفه
خوشترم آید ز فای فلسفه ۳۵۹
زانکه گر پرده شود از کفر باز
تو توانی کرد از وی احتراز ۳۶۰
لیک این علم لزج چون ره زند
بیشتر بر مردمِ آگه زند ۳۶۱
دانی این چندین دریغ از بهر چیست
پشهای با باد نتوانست زیست ۳۶۲
سختتر بینم به هر دم مشکلم
چون بپردازم از این مشکل دلم ۳۶۳
تعداد ابیات: ۳۰۸
۶۶۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱۱۱ - عبداللّه ختلانی قُدِّسَ رَوْحَهُ
گوهر بعدی:بخش ۱۱۳ - غزالی مشهدی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.