هوش مصنوعی: متن فوق زندگینامه و اشعار حاجی میرزا محمد ابراهیم عاشقی، عارف و حکیم ایرانی است که به توصیف کمالات معنوی و صوری او، سفرهایش برای کسب دانش، ملاقات با اهل معرفت، و آثار شعری متنوعش می‌پردازد. اشعار او شامل موضوعات عرفانی، توحید، حکمت، عشق الهی، و فلسفه است و از قالب‌های مختلفی مانند قصیده، غزل، مثنوی، و رباعی استفاده کرده است.
رده سنی: 18+ محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از اصطلاحات و مضامین ممکن است برای خوانندگان جوان نامفهوم یا سنگین باشد.

بخش ۶۰ - نادری کازرونی

اسم شریف آن جناب حاجی میرزا محمد ابراهیم عاشقی است. عارف و فاضلی است حکیم. به انواع کمالات صوری و معنوی آراسته و از نقایص و رذایل صفات انسانی پیراسته، مدتهای مدیده به اتفاق والد ماجد در عتبات عالیات عرش درجات، در تحصیل علوم متداوله کوشش نموده و وجود محمود خود را مجموعهٔ کمالات ظاهری و باطنی فرموده. در حکمت عقلی سینه‌اش مخزن اشراق و در حکمت طبیعی، وجودش معروف آفاق. از مبادی شباب به صحبت اصحاب حال راغب و معاشرت و مجالست ارباب کمال را طالب. بسیاری از اهل سلوک و معرفت را ملاقات کرده و در تزکیه و تصفیهٔ قلب وقالب، روزگاری به سر آورده. اجداد کبارش از سادات عالی درجات و حاوی کمالات ودر کازرون توطن داشته و در آن بلده نظر مراعات و الطاف گماشته، عمّش در زمان سلاطین زندیه حکیم باشی بوده و به حسب اسم و رسم، دم مسیحی در معالجات ظاهر می‌نموده و جناب معزی الیه نیز اقتباس علوم حکمت طبیعی از وی نموده و مدتهای مدید در آن بلد به نظم ونسق مزارعات منسوبه به خود توجه می‌نموده. پس مسافرت هندوستان گزیده و ارباب کمال آن کشور را دیده و دیگرباره به ایران مراجعت و در شیراز در کمال منزلت و اعزاز متوطن و اخلاص و ارادت به خدمت جناب عارف مجرد و شیخ موحد الحاج میرزا ابوالقاسم شیرازی نوراللّه روحه ورزیده و از همت آن جناب به درجات عالیهٔ توحید و معرفت رسیده. غرض، حکیمی است واقف و سالکی است عارف. رندی است خانه برانداز و عاشقی است پرنیاز. ۱
طبعش به محبت اهل کمال و جمال مایل و گرد تعلقات دنیوی از ذیل همت بلندش زایل. مدتهاست که صحبتش دست داده و ابواب معاشرت و ملاطفت با فقیر گشاده و الآن کماکان آن جناب را در فنون نظم نیز طبعی است سریع الخیال و قادر، و اشعار بسیار از هر مقوله ازوی صادر. قصاید و غزلیات و ترجیعات بسیار دارد و اکنون مدتی است که طریق مثنوی گویی را به پای بلاغت می‌سپارد و نظر به عدم مبالات در جمع و ضبط خیالات، بسیاری از افکار ابکارش مفقود گشته وجمعی که باقی مانده نیز هنوز به ترتیب ننوشته. جنابش را مثنویات متعدده است. بعضی تمام و برخی بی انجام مِنْجمله مثنوی موسوم به گلستان خلیل و مثنوی موسومه به مشرق الاشراق و مثنوی موسوم به انفس و آفاق و مثنوی موسوم به منهج العشاق و مثنوی موسوم به شایق و مشتاق و مثنوی موسوم به چهل صباح و تیمّناً و تبرّکاً از اشعار و مثنویاتش برخی نوشته شد: ۲
مِنْقصایده فی التوحید و الحکمه ۳

جمال خویش را تا جلوه داد آن شاهد یکتا
ز یک معنی هویدا شد هزاران صورت زیبا ۴

چوجان‌درتن‌به‌صورت‌گشته‌معنی‌مخفی و پنهان
چوبو از گل زصورت گشته معنی ظاهر و پیدا ۵

فروغ لم یزل در ماسوی شد ماسوی افروز
جمال بی جهت در شش جهت آمد جهت آرا ۶

شوی گردیده ور از دیده، معنی عیان بینی
چو بی همتایی مظهر، مظاهر جمله بی همتا ۷

نزول اشیاءوحدت کرده سوی کثرت و زین رو
ز کثرت سوی وحدت می‌روند آشفته و شیدا ۸

زرفتن تا به رفتن فرق‌ها شد درطریق حق
کجا رفتار دانشور، کجا رفتار نابینا ۹

ای دل چنان که بی خبران چند در هوس
ای جان طفیل بی هنران چند در هوا ۱۰

کامل ز گاه ناموری کی کشیده دست
عاقل به راه بی خبری کی نهاده پا ۱۱

عفریت دهر کش نبود شغل، جز ستم
فرتوت چرخ کش نبود کار، جز جفا ۱۲

فرزانه خوان، کسی که فروبست زان نظر
دیوانه دان، کسی که فروجست زان وفا ۱۳

شو غرقهٔ محیط هویت گرت هواست
گردی ز بند و قید هوا و هوس رها ۱۴

خواهی که ماسوی همه زانت شوند شو
در عالمی که نیست در آن راه ماسوا ۱۵

بر نقش خویش زیب ده از نقش معرفت
بر نفس خویش بهره ده از نفس از کیا ۱۶

زهد است دفع علت اسقام آثمین
تقوی است زیب و زینت اندام اتقیا ۱۷

از عز عزلتت برسد عزّت ابد
وز فر فقر رو دهدت فر اولیا ۱۸

ای گشته از خُذْؤهُ فَغُلُّوهُ مطمئن
هان تا ندای ارجعیت باد رهنما ۱۹

نه دیده در ره طلب و چشم دل ببند
زین دامگه که دانهٔ او نیست جز بلا ۲۰

چهار شرط بود شرط انعکاس صور
سزای ناظر مرآت در بر دانا ۲۱

یکی تقابل و ثانی صفا سیم ظلمت
چهارمین عدم قُرب و بُعد حین لقا ۲۲

ازین چهار یکی گر قصور یافت نگشت
گه مشاهدهٔ عکسش، رخ شهود نما ۲۳

چو شد ضمیر تو جای تجلی انوار
چو گشت باطن تو طور آتش موسی ۲۴

چرا به صیقل نام خدا صفا ندهی
دلت که آمده مرآت شاهد اسما ۲۵

بکش ز قید علایق چو رادمردان دست
بنه به راه هدا از پی هدایت پا ۲۶

که تا به منزل اقصی رسی بری ز خطر
که تا به مقصد اصلی رسی عری ز خطا ۲۷
و لَهُ ایضاً فی النّصیحة ۲۸

خرم دلی که از مدد طالع جوان
بگزید گوشه‌ای ز جهان و جهانیان ۲۹

خواهی اگر فراغ، برون کن تو ازدماغ
سودای دهر، کش نبود سود جز زیان ۳۰

درکوی بی نشانی و گمنامی آورد
تا بو که یابی ای دل غافل ز حق نشان ۳۱

همچون هوس همی چه روی سوی رنگ و بو
همچون مگس همی چه روی گرد این و آن ۳۲

عنقاصفت ز جملهٔ عالم کناره گیر
سیمرغ وار از همه کس گم کن آشیان ۳۳

نی سوی دنیا امیدم و نه به عقبا
داشته چرخم درین میانه معطل ۳۴

آمده دهر عجوز بهر فریبم
چهره به شکل عروس کرده مشکل ۳۵

باطنش از هر قبیح آمده اقبح
ظاهرش از هر جمیل ساخته اجمل ۳۶

مهر کند وعده کوشدم به ره کین
شهد دهد جلوه و ببخشد حنظل ۳۷

گر سزد شوری ز شور عشق بر سرداشتن
کی سزد جز شور عشقت شور دیگر داشتن ۳۸

محضری آمد قوی در پاک دامن بودنم
در غمت ای پاک دامن دامن تر داشتن ۳۹

پختگان غمِ عشق تو زغیرت سوزند
که زنند از چه دم از عشق رخت خامی چند ۴۰
مِنْ غزلیّات ۴۱

در همه ذرات جز خورشید روی یار نیست
لیک چشم احولان شایستهٔ دیدار نیست ۴۲

بی حضورت از حضورت نیستم یک دم جدا
کز حضورت با غیاب و با حضورم کار نیست ۴۳

ذات است کز مجالی اوصاف رونماست
یک ذات پاک وصاف، کدر این همه صفات ۴۴

یک قطره از محیط جلال تو ماسوا
یک ذره ز آفتاب جمال تو کاینات ۴۵

ای نادری تو ممکن و اسرار واجب است
بیرون ز حد وسعت ادراک ممکنات ۴۶

دل به جستجوی یار و یار را جا در دل است
هست‌آسان وصلش اما تا تو هستی مشکل است ۴۷

تو ز محفل خارجی نه داخل بزم وصال
ورنه او هم محفل آرای دل و هم محفل است ۴۸

وصل جانان ای که گفتی می‌دهند از ترک جان
ترک جان اندر ره جانان نخستین منزل است ۴۹

شد ربوبیت او کنه عبودیت تو
ترک خود گیر و نگر نبودت ار آگاهی ۵۰

راه او رو جز ازو پا بکش و دست بدار
خود به خود آی وزخود بین که که را می‌خواهی ۵۱
رباعیّات ۵۲

دلبر بسیار و دل نگه دار کم است
وز همدهی جمله جهان رنج و غم است ۵۳

گر اهل دلی تو دل به دلداری ده
کو همدم هر دم تو و عین دم است ۵۴

ای از تو همه پر و توخالی ز همه
بنموده جمال تو مثالی زهمه ۵۵

تو عین خیال و از خیال این همه را
آری و برآوری خیالی ز همه ۵۶

ما بود نماینده نمودیم همه
نابود نمودار ز بودیم همه ۵۷

مرآت جمال غیب مطلق گشته
آیینهٔ شاهد شهودیم همه ۵۸
مِنْ مثنوی گلستان خلیل ۵۹

ای ز بی رنگی نموده رنگ‌ها
جز تو آگه کس نه زین نیرنگ‌ها ۶۰

جمله اعیان را به هم آمیخته
در لباس خاک طرحی ریخته ۶۱

دیده ور داند که سرّ خاک چیست
گرد خاک این گردش افلاک چیست ۶۲

ای کمون خاک را از تو بروز
آفتاب حکمت تو وهم سوز ۶۳

آتشم را سر به سر انوار کن
نار جانم محو نور یار کن ۶۴

عشق کان ماهیت عالم بود
حسن او را آینه آدم بود ۶۵

آدمی مجموعهٔ هر شیء بود
آفتاب است و نهان در فیء بود ۶۶

معنی‌اش مسجود و صورت ساجداست
معنیش معبود و صورت عابد است ۶۷

کوشش اشیا سراسر سوی او
سر به سر اشیا به جستجوی او ۶۸

ظل مبدأ نفس انسانی بود
کان نظیر نفس رحمانی بود ۶۹

نفس رحمانی که شارق آمده
نفس انسانش مطابق آمده ۷۰

همچنان که نفس انسان هر نفس
می‌شود از باطنش ظاهر نفس ۷۱

فیض رحمان آن که باشد لایزال
اقتضای آن کند در جمله حال ۷۲

کان حقایق وان صور کش هست سر
بارزش گردد ز رحمت مستمر ۷۳

عقل اول آن حقایق را محیط
منبسط از وی مرکب هم بسیط ۷۴

او بود عرش مجید مستطاب
او بود روح القدس اُمّ الکتاب ۷۵

نفس کلی کان محیط هرشی است
آفتاب او مبرا از فی است ۷۶

او محیط و سر به سر اشیاء محاط
دارد او با روح اعظم ارتباط ۷۷

او بود لوح قدر عرش کریم
لوح محفوظ آمد و علم قدیم ۷۸

آن کتابی را که گویندش مبین
نیست جز او پیش ارباب یقین ۷۹

پس طبیعت را که خوانندش غراب
حبّذا از آن غراب مستطاب ۸۰

معنی روحانی از باری بود
در جمیع ماسوا ساری بود ۸۱

گرچه نفسانی و عقلانی بود
یا مجرد یا که جسمانی بود ۸۲

قوّتی باشد قوی و نام او
گشته جاری در همه اجسام، او ۸۳

اوست در اجسام جاری لامحال
تا برد اجسام را رو در کمال ۸۴

پس هبا نی جوهری کان قاهر است
صورت اجسام در وی ظاهر است ۸۵

این چنین گویند ارباب عقول
عارفان یافته ره در وصول ۸۶

کاین طبیعت را هبا در خور بود
آن برادر وین دگر خواهر بود ۸۷

از یکی والد تولد یافته
در نکاح یکدگر بشتافته ۸۸

جسم کل مولود از آنها شده
ز ازدواج آن دو این پیدا شده ۸۹

شکل می‌باشد مناسب با حکیم
سرّآن فهمی اگر هستی فهیم ۹۰

اسم اللّه است انسان را نصیب
حبذا فرد کمال بی حسیب ۹۱

ز اسم‌ها اللّه اعظم آمده
زآن مناسب آن به آدم آمده ۹۲

آدم آمد مصطفی آن عین جود
آدم آمد مرتضی آن اصل بود ۹۳

عالم آدم همایون عالم است
باخبر زان هر که گردد آدم است ۹۴

بگذر از اندازهٔ فوجی حکیم
راه بی اندازه می پو ای سلیم ۹۵

دیده‌ای آور به کف دیدار جو
دیده جز از یار نبود یار جو ۹۶

عقل در مصنوع صانع دیده است
عشق خود این هر دو مانع دیده است ۹۷

عقل گه کفر آید و گه دین بود
عشق مرآت حقایق بین بود ۹۸

فکر پیش آور که فکرت حکمت است
حکمت الحق بازدیده فکرت است ۹۹

هر دنی کش شد ز فکرت پر و بال
پرگشاید تا به کریاس جلال ۱۰۰

فکر یک دم مصطفی دیده قرین
با ثواب اولین و آخرین ۱۰۱

ای خدا ای رازدان ای کارساز
بنده را یار از خود و دمساز ساز ۱۰۲
و له ایضاً ۱۰۳

پیشتر ز ایجاد این بی حصر دیر
عشق در خود حسن را می‌کرد سیر ۱۰۴

ز آن نظر نور محمدؐجلوه کرد
ذات او از نور سرمد جلوه کرد ۱۰۵

محو حسن خویشتن نقاش شد
سر حسن عشقبازی فاش شد ۱۰۶

عشق را نازش نیازآموز ساخت
حسن را هم عشق بازآموز ساخت ۱۰۷

گفت پیغمبر که چون آید اجل
نیست همراهی ترا غیر از عمل ۱۰۸

آن عمل چه بود خیال غالب است
ز آن که هر مطلوب سر طالب است ۱۰۹

چیست تقوی رستن از قید خودی
محو گشتن در جمال سرمدی ۱۱۰

خویشتن بین چون شود بی خویشتن
خویش جان گردد دهد از خویشتن ۱۱۱

عالم افسرده جز کثرت مدان
عین بهجت عالم وحدت بدان ۱۱۲

بگذر از خود بینی و خواری طلب
یار را از خواری و زاری طلب ۱۱۳

خاک شو تا مظهر اشیا شوی
گم شوی از خود ز خود پیدا شوی ۱۱۴

پوست چه بود این خودی و بخردی
مغز چه بود بی خودی در بی خودی ۱۱۵

ذرّه‌ای بی آفتاب دوست نیست
قطره‌ای دور از حباب دوست نیست ۱۱۶

در نظرها سیر کن تا بنگری
اختلافی از ثریا تا ثری ۱۱۷

هر که در عشق خدا گردد فنا
ذات یکتایش بود خود خون بها ۱۱۸

خاک بودی و گل و ریحان شدی
تا به حیوان آمدی و جان شدی ۱۱۹

جذبهٔ لطف ازل از تیره خاک
بار دادت در جهان جان پاک ۱۲۰

محرم اسرار حی لا یَمُوْت
رمز مُوتُوا گفت قَبْلَ اَن تَمُوت ۱۲۱

هان رحیق مصطفی را نوش کن
هوش گر خواهی وداع هوش کن ۱۲۲

مطلق از قید علایق شو تمام
تا به مطلق راه یابی والسلام ۱۲۳

گر نمایی این سجنجل صیقلی
اول و آخر ترا گردد علی ۱۲۴

صد هزاران شکل از اوراق بین
جمله را در طور وحدت طاق بین ۱۲۵

صد هزاران صورت و رنگ آمده
جمله از نیرنگ بی رنگ آمده ۱۲۶

صورت انسان که مرآت حق است
مستعد قُرب حق مطلق است ۱۲۷

عالمی کان کلُّ فی الکُلِّ آمده
خارها گردیده تا گل آمده ۱۲۸

هرچه سر از پردهٔ غبرا کشد
پرده از راز بت یکتا کشد ۱۲۹

نکتهٔ توحید گویا می‌کند
شاهد پنهان هویدا می‌کند ۱۳۰

ای به صورت والهٔ صورت شده
میل صورت را سبب شهوت شده ۱۳۱

رو سوی عشاق کن اسرار جو
هم از آن اسرار وصل یار جو ۱۳۲

الرّیا شرکُ و ترکُ کُفْرُهُ
زین حدیث آمد هویدا راز هو ۱۳۳

آن ریا باشد که هنگام نماز
باشدت منظور الا بی نیاز ۱۳۴

بی ریایی آن که پیش کبریا
در تو نبود هیچ چیز الا خدا ۱۳۵

با خدا گر جز خدا رازت بود
مشرکی و شرک انبازت بود ۱۳۶

الرّیا شِرْکُ دُری کان سفته است
تَرْکُهُ کُفْرٌ پس از او گفته است ۱۳۷

شرک باشد هر که اشیاء ای فتی
ننگرد جز حسن بی چون خدا ۱۳۸

کفر دان کان چت درآید در خیال
بنگری در وی جلال ذوالجلال ۱۳۹
مِنْ مثنویِّ مشرق الاشراق ۱۴۰

اول هر نامه سزد نام عشق
اول و آخر همه الهام عشق ۱۴۱

معنی کل صورت کل ذات او
معنی و صورت همه آیات او ۱۴۲

نقش نگارندهٔ نقش وجود
پرده گشاینده ز غیب از شهود ۱۴۳

در رخ که؟ در رخ خوب بشر
از پی چه؟ جلب قلوب بشر ۱۴۴

گوهر یکتا گهرآرا شده
معنی مطلق صورآرا شده ۱۴۵

ای همه تو وی همه دور از جوار
از تو فروزنده بود نور و نار ۱۴۶

نار مرا والهٔ نورت نما
جان مرا محو حضورت نما ۱۴۷

احمد مرسل شه آخر زمان
اول و آخر گهرش ترجمان ۱۴۸

دیده بحق دیدهٔ آن دیده ور
شاهد معنی ز ظلال صور ۱۴۹

عین ولا راست ولی بوتراب
سر خفی را ز جلی بوتراب ۱۵۰

بر ده و دو، معنی حق شد تمام
بر ده و دو باد هزاران سلام ۱۵۱

ذات خدا عین صفات خداست
رو به صفات آر که ذات خداست ۱۵۲

عشق چو از عشق تنزل نمود
بر رخ خود باب تعقل گشود ۱۵۳

عشق به عقل آمد و اجمال یافت
نفس به تکمیل وی اکمال یافت ۱۵۴

عشق طبیعت شد و شد ساریه
گرمی آن زیر و زبر جاریه ۱۵۵

عشق عیان شد ز هبایی گهر
عشق رخ آورد به زیر و زبر ۱۵۶

عشق به شکل آمد و اشکال یافت
شکل پذیر آمد و اکمال یافت ۱۵۷

عشق بشد عرش و به کرسی نشست
عشق به هم بست و ز هم برشکست ۱۵۸

عشق مجرد به بساطت رسید
در حرکت رفت و عبادت گزید ۱۵۹

عبد شد و روی به معبود کرد
چهرهٔ مقصود به مقصود کرد ۱۶۰

مظهر عشق است صفات علی
عشق ز عشق آمده ذات علی ۱۶۱

خالق هستی شد و مخلوق حق
عاشق حق آمده معشوق حق ۱۶۲

شاهد وحدت رخ کثرت نمود
بر رخ وحدت در کثرت گشود ۱۶۳

لطف هوا در دم هر جانور
روح مجرد شده نیکو نگر ۱۶۴

زآنچه به جسم آمده حیوان شده
در دم او عین هوا جان شده ۱۶۵

لطف خدا کرده لطیف این هوا
تا شده جان بخش ز لطف خدا ۱۶۶

کثرتی از وحدت او خواسته
وان نه فزوده شده نه کاسته ۱۶۷

با همه و بی همه بی پا و سر
کوی به کو جای به جا دربه در ۱۶۸

لطف هوا دیده و دمسازیش
در همه دم کار هوا بازیش ۱۶۹

ذات هوا متحد و منفرد
آدمه در حیّز خود مستبد ۱۷۰

زیر و زبر آنچه نمودار تست
دور نه از حضرت دادار تست ۱۷۱

بی همه و از همه نبود جدا
بندهٔ او این همه و او خدا ۱۷۲

با همه و بی همه و این همه
داشته اندر طلبش همهمه ۱۷۳

هان به هوا در نگر و راز جو
کثرت و وحدت ز هوابازجو ۱۷۴

روی به علم آر و عمل پیشه کن
از پس و از پیش خود اندیشه کن ۱۷۵

علم و عمل گشت چو سرمایه‌ات
برتر از اندازه شود پایه‌ات ۱۷۶

با تو خدای تو و تو دربه در
جسته خدا را تو ز زیر و زبر ۱۷۷

هیچ نه خارج ز تو ای مرد راه
شو ز خودی فارغ و دریاب شاه ۱۷۸

ساده شو و ساده که جز سادگی
نیست ترا مایهٔ آزادگی ۱۷۹

زیر و زبر یک شد و شد ذات تو
ذات تو بس از پی مرآت تو ۱۸۰

نفس شناس آی که آگه شوی
وارهی از بندگی و شه شوی ۱۸۱

دیو دنی آدم نامحرم است
دیو به معنی به صور آدم است ۱۸۲

بیش ز شیطان به سه حد آمده
خوب نماینده و بد آمده ۱۸۳

نفس کل آمد چو طبیعت پذیر
از زبرش جذبه کشاندی به زیر ۱۸۴

سر طبیعت شده ساری شده
گوهر آن در همه جاری شده ۱۸۵

عالم اکبر تو و این اصغر است
گرچه به صورت ز تو بس اکبر است ۱۸۶

زیر و زبر این همه اسرار نغز
قشر بود قشر وجود تو مغز ۱۸۷

در تو سراسر همه ذرات کون
ذات تو شد جامعهٔ ذات کون ۱۸۸

عقل نخستین چه تحول نمود
بهر تو از فوق تنزل نمود ۱۸۹

آنچه ز بالا و ز زیر آمده
ذات تواش عکس پذیر آمده ۱۹۰

گوهر دل را ز صفا نور بخش
نفس بکاه و به خود زور بخش ۱۹۱

نفس تو شد لمعه‌‌ای از نفس کل
راه نورد آمده در هر سبل ۱۹۲

آنچه هویداست ز خاک نژند
جلوه گر از تست ز پست و بلند ۱۹۳

ای تو خود آینده خدایی تراست
از همه جا جلوه نمایی تراست ۱۹۴

زیر و زبر پرتوی از روی تو
از همه پیدا رخ نیکوی تو ۱۹۵

حاوی و محویش فراز و نشیب
لیک ز اندازهٔ خود بی نصیب ۱۹۶

ای ز وجود تو وجود همه
بود تو شد عین نمود همه ۱۹۷

من کی‌ام و کیستم و چیستم
هم به تو سوگند که من نیستم ۱۹۸

جلوه ده زیر و زبر ذات تو
زیر و زبر آمده مرآت تو ۱۹۹

خاک کدر سبزهٔ تو کرده‌‌ای
در همه جا با همه سر کرده‌‌‌ای ۲۰۰

بی کم و کیفت کم و کیفم ربود
نقد شتا مایهٔ صیفم ربود ۲۰۱

نقد شتا مایهٔ صیفم تویی
بی کم و کیف و کم و کیفم تویی ۲۰۲

گلخن جسمم ز غمت گلشن است
دیدهٔ جانم به رخت روشن است ۲۰۳

لاله ستان این دل صد داغ من
باغ اگر سیر کنی باغ من ۲۰۴

دم مزن از خود که دم از دیگری است
این همهٔ بیش و کم ازدیگری است ۲۰۵

جل جلاله چه جلال است این
عم نواله چه نوال است این ۲۰۶

ای تو حبیب دل دیوانه‌ام
پر ز می عشق تو پیمانه‌ام ۲۰۷

ای شنوا از همه گوش آمده
در همه گوش از توسروش آمده ۲۰۸

ای تو بصیر آمده از هر بصر
روی تو منظور تو از هر نظر ۲۰۹

ای رخ جان محو جمال خوشت
رهزن دل غنج و دلال خوشت ۲۱۰

ز آنچه بجز روی تو رخ تافتم
در همه رخ روی ترا یافتم ۲۱۱

جز غم عشق تو حبیبیم نه
در غم تو صبر و شکیبیم نه ۲۱۲
مِنْ مثنوی مُسَمَّی به اَنْفُس و آفاق ۲۱۳

نامه آرا که نامه آغازد
مبدء گفت نام او سازد ۲۱۴

اول هر سخن سزد نامت
ای که کونین سرخوش ازجامت ۲۱۵

زان چه آید به فکر بیرونی
بی کم و کیف و بی چه و چونی ۲۱۶

آسمان و زمین بنا کردی
زین میان عالمی به پا کردی ۲۱۷

تا که جان‌ها به هم فراآری
تا که مرآت حق نما آری ۲۱۸

آینهٔ روی خویش آرایی
روی خود را ز روش بنمایی ۲۱۹

آدم آری زهی خجسته سرشت
بر گزینیش در ریاض بهشت ۲۲۰

بازش از خلد وصل سازی دور
سوی ظلمت کشانیش از نور ۲۲۱

عقل و نفسش دهی و طبع وکمال
سازیش مظهر جلال و جمال ۲۲۲

بنمایی جلال برباییش
نا فزایی کمال بزداییش ۲۲۳

صیقلی سازیش به فضل و کمال
در کمالش کشی به وجد و به حال ۲۲۴

وجد و حالش دهی و سیر و سلوک
با خبر سازیش ز سیر ملوک ۲۲۵

پس نمایی جمال افروزیش
پای تا سر ز عشق خود سوزیش ۲۲۶

چون که افروختیش ز آتش عشق
دل و جان کردیش مشوش عشق ۲۲۷

عاریش ساختی ز عقل و شعور
تا که شد از خودی خود هم دور ۲۲۸

تو و او از میان جدا کردی
گوهرش مظهر خدا کردی ۲۲۹

فاش کردی که جز تو نبود هیچ
هیچ را داده‌ای تو پیچاپیچ ۲۳۰

ای جمالت ز سر به سر ظاهر
آفتابت ز هر مدر ظاهر ۲۳۱

نادری را ز سر به سر برهان
فرع او را به اصل او برسان ۲۳۲

سرخوشش کن ز جام لاریبی
در دهش جام ساقی غیبی ۲۳۳
مِنْ مثنویّ منهج العشّاق ۲۳۴

به نام آنکه بی نام و نشان است
نهان از جمله در جمله عیان است ۲۳۵

نهان از هرچه چه پنهان چه پیدا
عیان از هرچه چه زشت و چه زیبا ۲۳۶

عیان یک ذره بی خورشید او نیست
هویدا هیچ بی تأیید او نیست ۲۳۷

بود خورشیدش از هر ذره پیدا
جمال او هویدا در هویدا ۲۳۸

تعالی کیستی و چیستت کار
ز نابودی چه ما بودت نمودار ۲۳۹

ز خود تا خود ز اعلا و ز ادنا
به خود تا خود ز نابینا و بینا ۲۴۰

فراهم کرده جمع الجمع کردی
به بزم هستی آن را شمع کردی ۲۴۱

ز عقل و نفس و طبع و شکل ز انوار
ز عرش و کرسی و افلاک دوار ۲۴۲

ز انوار مجرد تا بسایط
ز عنصر آنچه از مربوط و رابط ۲۴۳

سراسر را فراهم ساخت جودت
نمودی تا شود مرآت بودت ۲۴۴

ز دست قدرتت در اربعینی
عجین گردیده و نعم العجینی ۲۴۵

ز بهر آدمیش همدم نمودی
چو آدم ساختی محرم نمودی ۲۴۶

رخش مرآت روی خویش کردی
پرساری خویشش کیش کردی ۲۴۷

نمودی آینهٔ روی خوش خویش
وز آن دیدی جمال دلکش خویش ۲۴۸

فروزان مهرو روشن ماه از او
غم و وجد و گدا و شاه از او ۲۴۹

هویدا هرچه‌مان از ظلمت و ضوء
ز خورشید جمالش نیم پرتو ۲۵۰

یک چه دینم چه شرک جلی شد
جمالش از سرسرّ منجلی شد ۲۵۱

محیط او سراسر شد محاطش
بود او باسط یک سر بساطش ۲۵۲

بروز کل کمون کل ز جودش
نمودش آمده مرآت بودش ۲۵۳

ز رویش آیتی صبح منور
ز مویش سایه‌ای شام مکدر ۲۵۴
مِنْ مثنوی شایق و مشتاق ۲۵۵

عشق اعظم نام ایزد پاک
زان محو و به وجد خاک و افلاک ۲۵۶

افلاک به وجد ز انبساطش
خاک است به وجد از نشاطش ۲۵۷

فیضی همه عین بسط رازش
ناز آمده مایل نیازش ۲۵۸

ناز آری کار بی نیاز است
شایستهٔ بی نیاز ناز است ۲۵۹

ای در تو نیازمند هستی
بر تو رخ هر بلند و پستی ۲۶۰

ای چهره طراز روی آدم
وی سلسله تاب و موی درهم ۲۶۱

از چهره چو پرده برگشودی
رخ از رخ آدمی نمودی ۲۶۲

سبحان اللّه چه حیرت است این
کثرت انباز وحدت است این ۲۶۳

خاک آمده ظل عقل اول
مجمل بایست ظلّ مجمل ۲۶۴

نفس کلیش کرده تفصیل
کز نقص کشاندش به تکمیل ۲۶۵

نقصی ز چه حال سوی حالی
افزوده کمال بر کمالی ۲۶۶

تا مغز بری ز پوست سازد
مرآت جمال دوست سازد ۲۶۷

آن نفس که شد مفصّل عقل
معنی بد و شد به صورتش نقل ۲۶۸

از خاک طلب چو نفس نامی
زان آمده در نمو تمامی ۲۶۹

اشکال پذیر زان نباتات
یک نفس فزون ز حصر آیات ۲۷۰

یک نفس هزار گونه حیوان
یک آب و هزار رنگ الوان ۲۷۱

از معنی نفس و آب دریاب
خود معنی آب و صورت آب ۲۷۲

در مغرب خاک گشته غارب
اسرار سپهر بر کواکب ۲۷۳

هان فصل بهار و بوستان‌ها
در جلوه چنان که آسمان‌ها ۲۷۴

خوش صورت و جوهر هبایی
افکنده نقاب خود نمایی ۲۷۵

اشجار فزون ز حصر و اثمار
بی حصر نموده رخ ز اشجار ۲۷۶

اطفال نبات را به عادت
او دایهٔ عاریه رضاعت ۲۷۷

تا نامیه‌اش جمال بخشد
گل‌ها شکفد کمال بخشد ۲۷۸

آرند حبوب بی شماره
بهر که ز بهر رزق خواره ۲۷۹

این کثرت لاتُعَدُّ و تُحْصَی
زنده شده جسته سر اولی ۲۸۰

وارسته ز تنگنای کثرت
پویا شده سوی راه وحدت ۲۸۱

بنهاده کدورت از نهادش
هادی شده مرشد رشادش ۲۸۲

مرده ز نبات و یافته جان
مرده ز نما و گشته حیوان ۲۸۳

جان یافته مختلف صورها
خوش داشته سمع‌ها بصرها ۲۸۴

اجمال پذیر رنگ و بو شد
مجمل چون گشت خلق و خو شد ۲۸۵

از رجعت رنگ و بو ز مجمل
شد آیت خلق و خو مفصل ۲۸۶

تفصیل تمام شد در اجمال
آدم شد ویافت حد اکمال ۲۸۷

مجموعهٔ کل صفات آدم
مرجوع جمیع ذات آدم ۲۸۸
مِنْ مثنوی چهل صباح ۲۸۹

به نام پدیدآور هرچه هست
جمالش هویدا ز بالا و پست ۲۹۰

جمالش ز هر ذره افروخته
به هر ذره خورشیدی اندوخته ۲۹۱

ز یک سر امم انبیا خوبتر
وز آن جمله محمود محبوب تر ۲۹۲

رسول و علی هر دو یک نور پاک
بر ایشان عیان سر افلاک و خاک ۲۹۳

چو شد از ده و دو مدار جهان
ده و دو سزد تاجدار جهان ۲۹۴

چو زیر و زبر نیست جز این عدد
بجو زین عدد را ز فرد صمد ۲۹۵

عیان در عیان جلوهٔ یار بین
ز هر ذره بی پرده دیدار بین ۲۹۶

چو آگاه گشتم ز اسرار کون
فنا یافتم آخر کار کون ۲۹۷

نه آن را بقا و نه پایندگی
بود مرگ پایان هر زندگی ۲۹۸

بود روی یک سر به سوی فنا
بجز روی آن دل که باشد خدا ۲۹۹

بباید تفکر نمودن به کار
به اوضاع گیتی ز درد و ز خار ۳۰۰

همه در بر چشم اهل کمال
نمودی است مانند خواب و خیال ۳۰۱

چو پاینده نبود به کس هیچ چیز
ز هر چیز اولی و انسب گریز ۳۰۲

بدان ای خردمند باهوش و هنگ
که دنیا نباشد مجال درنگ ۳۰۳

کسی کان ز دانش نشد بهره ور
ندانست اسرار زیر و زبر ۳۰۴

بلی متصف آن که شد با صفات
صفاتش شد آیینهٔ حسن ذات ۳۰۵

حقیقت حق و هستی مطلق است
ذوات آینه ذات پاک حق است ۳۰۶

بدان سان که از پرتو آفتاب
عیان شوره بومت نماید سراب ۳۰۷

نماید چو دریات صحرای شور
چو آبت سراب آید از راه دور ۳۰۸

غلط‌های حست نماید سراب
یمِ آب از جلوهٔ آفتاب ۳۰۹

جهان نیز در چشم اهل شهود
سرابی است کش بود نه جز نمود ۳۱۰

بدان سان که اصل نمود سراب
نباشد جز از پرتوِ آفتاب ۳۱۱

نموده جهان ز آفتاب حق است
تعین پذیرندهٔ مطلق است ۳۱۲

مظاهر ز مطلق تعین پذیر
به دیدار از آن قید بالا و زیر ۳۱۳

تعین چو صورت پذیر آمده
بسی قیدها ناگزیر آمده ۳۱۴

قیود سراسر ز مطلق بود
مظاهر همه آینه حق بود ۳۱۵

بجز حق مطلق همه اعتبار
ز ذرات تابنده خورشید یار ۳۱۶
تعداد ابیات: ۳۰۳
کانال گوهرین در ایتا
۳۹۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۵۹ - نشاط اصفهانی
گوهر بعدی:بخش ۶۱ - نغمهٔ خراسانی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.