هوش مصنوعی:
متن فوق شرح حال و ویژگیهای میرزا عبدالوهاب موسوی است که فردی دانشمند، ادیب، عارف و سخاوتمند بوده است. او در علوم مختلف مانند ادبیات، حکمت، ریاضیات و خطاطی مهارت داشت و به دلیل کرم و بخششهای فراوان، دارایی خود را از دست داد. پس از مدتی، به سمت عرفان و معنویت گرایش یافت و از دنیا روی گرداند. اشعار و نوشتههای او حاوی مضامین عرفانی، اخلاقی و فلسفی است و نشاندهندهی عمق تفکر و تجربیات معنوی اوست.
رده سنی:
16+
محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که برای درک و تجزیهوتحلیل، به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک نیاز دارد. همچنین، برخی از اشعار و عبارات ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
بخش ۵۹ - نشاط اصفهانی
نام شریف آن جناب میرزا عبدالوهاب، موسوی انتساب و از فضایل صوری و معنوی و خصایل حسبی و سیادت نسبی کامیاب. در فنون ادبیه و علوم عربیه قادر و ماهر. در حکمت عقلی و ریاضی و طبیعی تبحرش پیدا و ظاهر. در ترقیم خطوط به تخصیص نسخ، تعلیق و شکسته، دست استادان را به پشت بسته. حضرتش أباً عن جد در اصفهان ملاذ و ملجأ بی پناهان. محفلش مجمع شعرا و ظرفا و مجلسش مرجع فقرا و عرفا بوده. بالاخره از علوم ظاهریه خاطر شریفش خسته و دل معارف منزل به تحصیل کمالات معنویه بسته. روزگاری طالب صحبت اهل معارف و حقایق بوده. وجود محمود را به معاشرت و مصاحبت جمعی از اکابر این طایفه مزین فرمود. گویند با آنکه از ممرّ موروث و مکسب ضیاع و عقار وافر و از جهت شغل و منصب مال و مکنت متکاثر داشت از فرط کرم و بذل درم از آنها در اندک وقتی چیزی و پشیزی باقی نگذاشت. چنانکه قوت صبح و شام از رهگذر رهن و وام نیز دست نمیداد و مع هذا به قدر مقدور و حد میسور بر سینهٔ سائلان دست رد نمینهاد و لسان کرم آن سید یگانه مترنم بود بدین ترانه که:
۱
به زمین برد فرو خجلت محتاجانم
بی زری کرد به من آنچه به قارون، زر کرد ۲
غرض، پس از کوشش بی شمار و مجاهدهٔ بسیار، دلش کشش غیبی به حضرت لاریبی یافه وقوت بازوی عشق سرپنجهٔ عقلش را برتافته، دست ذوق در درون سینهٔ بی کینهاش آتش شور و شوق برافروخته و کتب خانهٔ علوم ظاهری و باطنی را سوخته به خرابی ذوق و حال، آباد و از قید قیل و قال، آزاد گردیده عوام و خواص سنان لسان طعن بر وی کشیده. عاقبت الامر شرح حال آن جناب مشهور و در حضرت شاهنشاه گیتی مدار فتحعلی شاه قاجار نیز رشحی مذکور گردید. حسب الامر شاهنشاه زمان حضرت خاقان مغفور به درباب سلطانی حاضر و طوعاً حضور آن حضرت را گزید و اکنون سالهاست که التفات شاهیاش غم زداست و نظر به اعتماد سلطانی و اشفاق خاقانی به معتمدالدوله مخاطب و با وجود اجتناب آن جناب وجود شریفش ناظم مناظم اعاظم مناصب است. ۳
اگرچه جمعی بی خبر به واسطهٔ اسباب صوریش از اهل دنیا میپندارند و اما قومی صاحب نظر به سبب احوال معنویاش از عرفا و اولیا میشمارند. همانا خود بدین معنی اشارتی میفرماید. آنجا که میفرماید: ۴
صد گنج فزون بود مرا در دل و یاران
نادیده گذشتند که این خانه خرابست ۵
اگرچه فقیر را هنوز شرف خدمت آن جناب دست نداده، ولیکن مطالعهٔ دیوان موسوم به گنجینهاش ابواب کنوز دقایق و رموز حقایق بر روی دل گشاده و آن دیوان معارف بنیان مشتمل است بر مطالب و منشآت مرغوب و مکاتیب و خطب فصاحت اسلوب عربیّاً و فارسیّاً و ترکیّاً، نظماً و نثراً ید بیضا ظاهر نموده و دم عیسوی گشوده. الحق سالهاست که نظیر آن جناب از کتم عدم به عرصهٔ وجود قدم ننهاده و این جامعیت بسیاری از فرق خلف و سلف را دست نداده. تیمّناً و تبرّکاً بعضی از قصاید و غزلیات و رباعیات و مثنویات آن جناب در این کتاب ثبت شد: ۶
مِنْقصایده فی الحقیقة ۷
هوابادوهوس باران، طمع خاک و خطر خضرا
در این گلشن زهی نادان که بند دل گشایدپا ۸
پی جایی که بسپاری چه داری باک از مردن
پی مالی که بگذاری چه آری دست بریغما ۹
ترا بر گرد این خانه مثال از شمع و پروانه
ترا بر حرص این دانه قیاس از آب و استسقا ۱۰
چو ره برسیل بگشادی چه ویرانی چه آبادی
چو دل بر مرگ بنهادی چه بر خارا چه بر دیبا ۱۱
سراسراهرمن وادی نهان از رهروان هادی
درین تاریک شب مشکل که بیند راه نابینا ۱۲
دلی را کز هوس چندی به هر جانب پراکندی
روا باشد اگر بندی به آن دلدار جان بخشا ۱۳
که بندد نقش تن ازگل پس ازتن برنگارد دل
ز دل جان آورد حاصل، زجان، جانان کندپیدا ۱۴
زجود او وجود تو،به بود او نمود تو
هم او رب ودود تو، حکیم و قادر و بینا ۱۵
جز او فانی وازفانی نیندیشد مگر نادان
هم اوباقی و از باقی نیاساید مگر دانا ۱۶
به دل سلطان جانت بس مده دل بر رخ هر کس
مگر بر عارض لابنگری از دیدهٔ الا ۱۷
ز کثرت توشه برداری ره توحید بسپاری
ز کشورها گذر آری ولی حدها نهی برجا ۱۸
معانی از صور خوانی نه معنی را صوردانی
به باقی بینی از فانی به عقبا بینی از دنیا ۱۹
وگربی دوست ننشینی چه درپیداچه درپنهان
خلاف دوست نگزینی چه در سرّا، چه در ضرّا ۲۰
به سویش گرنظرداری چه دردیر و چه در مسجد
به کویش گر گذرآری چه با شیخ و چه با برنا ۲۱
چوازقید هوارستی چه سلطانی چه درویشی
چو دل با دوست پیوستی چه جابلسا چه جابلقا ۲۲
چوکالاایمن ازدزدان چه درمخزن چه درهامون
چو کشتیایمن از طوفان چه بر ساحل چه بردریا ۲۳
ایضاً وله فی القصیدةِ الموسومة بِمطلع الفیض ۲۴
طَلَعَ الصُّبْحُ فاضَتِ الأَنْوارُ
یکی از خفتگان نشد بیدار ۲۵
پند گیرید چند ازین غفلت
شرم دارید تا کی این پندار ۲۶
ای بس آزادگان سروخرام
پای خجلت به گل درین گلزار ۲۷
ای بسا زیرکان پرمایه
دست حسرت به سر درین بازار ۲۸
شد کمال آیت زوال ای دل
عَسْعَسَ اللیلُ کادَتِ الأَسْحار ۲۹
تا درنگت بود شتابی کن
تا توانی برفت ره بسیار ۳۰
تا که نشکسته شیشه، سنگ مجو
تا نیفتاده پرده شرم بدار ۳۱
تا توانی گسست عهد ببند
تا توانی شکست توبه بیار ۳۲
خاکساری گزین نه سنگدلی
کاید از خاک گل ز سنگ شرار ۳۳
کوش تا نقد دل به دست آری
که بجز دل نمیستاند یار ۳۴
آنکه سرمایهٔ دو کونش بود
غیر حسرت نبرد زین بازار ۳۵
آخر ای کشتِ دل گیاه بروی
آخر ای ابر دیده قطره ببار ۳۶
آخر ای نفس یک نفس بشکیب
آخر ای عقل یک قدم بگذار ۳۷
ماندهای از قفا صدایی زن
گمرهی گوش بر درایی دار ۳۸
سست منشین مگر توانی جست
رهبری چست و مرکبی رهوار ۳۹
مرکبت نیست غیر فضل یکی
رهبرت چیست مهر هشت و چهار ۴۰
چند بر پرده نقش میفکنی
دَعِ الأَوْثانَ وَ اکْشِفِ الأَسْتارَ ۴۱
پرده بردار تا عیان نگری
لَیْسَ فِی الدّارِ غَیْرُهُ دَیّار ۴۲
شهرها بینی اندران یکسان
مسجد و دیر و سبحه و زُنّار ۴۳
بی لب و گوش گرم گفت و شنید
مست بی باده بی خرد هشیار ۴۴
این ز خاموشیاش به لب تسبیح
آن فراموشیاش به لب اذکار ۴۵
و له ایضاً ۴۶
بزم غیراز شمع ذاتش چون منورداشتند
پرده داران صفاتش پرده بر در داشتند ۴۷
خواست برنامحرمان پیداشود حسن ازل
محرمانش صد ره از اول نهانتر داشتند ۴۸
شاهدان غیب را دادند اطوار ظهور
رویشان پس درظهور خویش مضمر داشتند ۴۹
خامهٔ اظهارچون برلوح امکان نقش بست
از نخستین صورت نوری مصور داشتند ۵۰
نفس کل کز سایهاش طبع هیولاپایه یافت
مقتبس از نور آن فرخنده جوهر داشتند ۵۱
وندرآن نور آنچه از نقصان و پستی یافتند
عرش نامیدند و زان کرسی فراتر داشتند ۵۲
وز کف و دود هیولی از پس بگداختن
چرخ اخضر بر فراز ارض اغبر داشتند ۵۳
با زلال عشق پس آن جمله را آمیختند
وانگه از وی طینت آدم مخمر داشتند ۵۴
بوالبشر را بر بشر گر برتری دادند لیک
پایهٔ خیرالبشر برتر ز برتر داشتند ۵۵
ذات او واجب نشاید گفت و ممکن هم ازانک
ازوجوبش کمتر از امکان فزونتر داشتند ۵۶
گه دم عیسی ز فضلش روح پرور یافتند
گاه دست موسی از نورش منور داشتند ۵۷
برجمالش پرده بستند از جمال یوسفی
پردهٔ عصمت زلیخا را ز رخ برداشتند ۵۸
ز اختلاف روزن اندر تابش یک آفتاب
سایه را از هر طرف بر شکل دیگر داشتند ۵۹
تا نگویی خیر و شر بی عزمشان آمد به دید
یا نپنداری که بی موجب سر شر داشتند ۶۰
فعلشان بر مقتضای قایل آمد در وجود
زان ستمکش خواستند آن وین ستمگر داشتند ۶۱
قوهها را راه سوی فعل دادند ار نه کی
آنکه را مؤمن توانستند کافر داشتند ۶۲
مینبینی سایهها را بیش و کم نزدیک و دور
در خور خود تابشی از پرتوِ خور داشتند ۶۳
انبساطات وجود از اعتبارات حدود
همچو ظل در قرب و بعد مهر انور داشتند ۶۴
ور بگویی ز اعتباری کی اثر آمد پدید
گویم این آثار هم اوهام مظهر داشتند ۶۵
غزلیّات ۶۶
پیداست سر وحدت از اعیان أَما تَرَی
الْعَکْسَ فِی الْمَرَایا و النَّقْشَ فِی القُوَی ۶۷
شد مختلف به مخرج اگرنه چه شد که هست
یک صوت و یک ترانه گهی مدح و گه هجا ۶۸
اُنْظُر فَمَا رَأَیْتَ سِوَی الْبَحْرِ إذْرَأَیْتَ
مَوْجاً بَدَا وَمِنْهُ بَدَا فیه مَا بَدَا ۶۹
چیزی که بدان شاد توان بود ندیدیم
دیدیم سراسر همه اسباب جهان را ۷۰
بر سرِ کوی خرابات مقامی است مرا
نه غم ننگ و نه اندیشهٔ نامی است مرا ۷۱
عقل فکرآموز در عالم نشان از حق ندید
هم نبیند عشق عالم سوز جز اللّه را ۷۲
بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانهٔ ما
بگذارید به ما این دل دیوانهٔ ما ۷۳
درد چون نیست چه تأثیر بود درمان را
گوی شو تا که ببینی اثر چوگان را ۷۴
چه عجب خلقی اگر از تو به غفلت گذرند
آنکه دردیش نباشد چه کند درمان را ۷۵
نیست هستی بجز از هستی و هستی همه اوست
خواجه بنهاده به خود بیهده این بهتان را ۷۶
صوفیان مستند و زاهد بی خبر
از که پرسم من رهِ میخانه را ۷۷
یار ما شاهد هرجمع بود وین عجب است
که به خود ره ندهد عاشق هر جایی را ۷۸
نیک نامانِ درِ دوست پناهت ندهند
تا به خود ره ندهی شنعت رسوایی را ۷۹
یارب تو پرده بردار از کار تا بدانند
کامروز در جهان کیست شایستهٔ ملامت ۸۰
رخی به غیر رخ دوست در مقابل نیست
ولی چه چاره که بیچاره دیده قابل نیست ۸۱
طفلان شهر بی خبرند از جنون ما
یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست ۸۲
رخ از بلا متاب که مقصود انبیا
جز در میان آتش و کام نهنگ نیست ۸۳
نه عاشق آنکه جزمعشوق بیند
نه معشوق آنکه جز وی در جهان نیست ۸۴
ماییم و دلی خراب و آن نیز
یک روز به اختیار ما نیست ۸۵
خود بینی و خویشتن پرستی
رسمی است که در دیار ما نیست ۸۶
تا چه باشد به سر پیر خرابات که من
به یکی جرعه میاندیشهام از عالم نیست ۸۷
کفر و دین، عقل و جنون، دانش و نادانی را
آزمودیم در این پرده، کسی محرم نیست ۸۸
چشم بربند و به ظلمتکدهٔ فقر درآی
تا ببینی که فروغ فلک از روزن ماست ۸۹
هرسو که نهی روی سر از خویش برآری
تا نگذری از خویش به سویش گذری نیست ۹۰
حیرت زده میدید به حال من و میگفت
پنداشتم از زلف من آشفتهتری نیست ۹۱
عیبم مکن ای خواجه به رسوایی و مستی
من دل خوش ازینم که جز اینم هنری نیست ۹۲
بر آستان بنشین گر به خانه راهی نیست
کجا روی که جز این آستان پناهی نیست ۹۳
اگر به شهد نوازد وگر به زهر کُشَد
به غیر خوان عطایش حواله گاهی نیست ۹۴
سودای زاهدان همه شوق بهشت و حور
غوغای عارفان همه ذوق لقای تست ۹۵
تن خسته، دل شکسته، نظربسته، لب خموش
ای عشق کار ما همه بر مدعای تست ۹۶
با تو خاموشم ولی با یاد دوست
هر سر مویم زبان دیگر است ۹۷
شد جهان بر من دگرگون یا که من
این که میبینم جهان دیگر است ۹۸
میندانم ره به جایی بردهام
یا که بازم امتحان دیگر است ۹۹
هرکه یار دگرش نیست خدا یار وی است
هرکه کاری به کسش نیست به او کاری هست ۱۰۰
زاهدا ار ره ندهد خانهٔ خماری هست
وجه می گر نرسد خرقه و دستاری هست ۱۰۱
این چند روزه مهلت گلبن غنیمت است
فردات در چمن اثری از گیاه نیست ۱۰۲
تا با خودی چه لاف ز طاعت زنی نشاط
جرم این وجود تست و بجز وی گناه نیست ۱۰۳
سود بازار جهان گر همه اینست نشاط
من سودا زده زین مایه زیانم هوس است ۱۰۴
خاک بادا به سری کش اثر از سنگی نیست
چاک آن سینه که کارش به دل تنگی نیست ۱۰۵
من که بدنام جهانم به خرابات شوم
که در آنجا خبر از نامی و از ننگی نیست ۱۰۶
دل چون آینه گر میطلبی عشق طلب
عشق کم زآتش و دل سختتر از سنگی نیست ۱۰۷
بیگانه چه داند که تویی پرده برافکن
وانجا که منم نیز چه حاجت به نقاب است ۱۰۸
در هر قدمم روی تو آمد به نظر لیک
در کام دگر باز بدیدم که حجاب است ۱۰۹
صد گنج نهان بود مرا در دل و یاران
نادیده گذشتند که این خانه خرابست ۱۱۰
آسوده بیدلی که به کویت کند مقام
آسودهتر دلی که در آنجا مقام تست ۱۱۱
مردمان بیشتر آنست که غافل گذرند
از حدیثی که به هر کوچه و برزن فاش است ۱۱۲
طالبان را خستگی در راه نیست
عشق خود راهست و هم خود منزل است ۱۱۳
سهل گردد کار اگر از بهر اوست
کارها با خودپرستی مشکل است ۱۱۴
وسواس خرد قصّه به پایان نرساند
از عشق بپرسید که ناگفته تمام است ۱۱۵
چشم حق بینی زخودبینان مدار
هر که را بی خود ببینی با خداست ۱۱۶
بیچاره آنکه از تو به غفلت گذشته است
غافل تر آنکه با تو در جستجوی تست ۱۱۷
با دیده کس فروغ تو بیند زهی دروغ
که این نور دیده نیز فروغی ز روی تست ۱۱۸
جان سلیمانست و دل خاتم بر او
نقش روی دوست اسم اعظم است ۱۱۹
گر گل افشاند و گر سنگ زند چِتْوان کرد
مجلس و ساقی و مینا و می و ساغر از اوست ۱۲۰
هوس خام بود شادی دل جز به غمش
خنک آن سوخته کش سوز غمی بر سر ازاوست ۱۲۱
هر جا نگرم کورم و در روی تو بینا
در مردمک دیده به غیر از تو کسی نیست ۱۲۲
چشم صاحب نظران خیره بر آن ایوانست
که به هر سو نگری جلوه گه جانان است ۱۲۳
عکسها در نظر آیند ولی یک اصل است
جسمها جلوه گر آیند ولی یک جانست ۱۲۴
خرم آن کس که به رویش ز رهت گردی هست
وانکه بر دل ز تو ازهیچ رهش گردی نیست ۱۲۵
عقل درکشمکش نفس درنگی نکند
این دغل را بجز از عشق هماوردی نیست ۱۲۶
تو اگر مرد رهی در طلب درد نشاط
درد هم مرد رهی میطلبد مردی نیست ۱۲۷
پا به سر تا ننهی سر ننهی درره دوست
طی این راه مپندار که بافرسنگ است ۱۲۸
تا تو بیرون نروی دوست نگنجد به درون
نه همین دیده که آن درخور جاهش تنگ است ۱۲۹
حاجتی دارم و حاشا که به گفتار آید
حجت است آن که به گفتار پدیدار آید ۱۳۰
پاس دل باید نه پاس زبان در بر دوست
هرچه در دل گذرد به که به گفتار آید ۱۳۱
جمال شمع ناپیدا و هر سو
از او آتش به جان پروانهای چند ۱۳۲
ز غوغای خردمندان به تنگم
دریغ از نالهٔ مستانهای چند ۱۳۳
برون از هر دو عالم راه جستم
ولی از عشق گام اوّلی بود ۱۳۴
دل را هوس صحبت مانیست ببینید
دیوانه سر صحبت دیوانه ندارد ۱۳۵
مستند دو عالم همه از ساغر وحدت
خوش باش درین بزم که بیگانه ندارد ۱۳۶
پی صید دگر مرغان به قید است
نه قید است اینکه بر شاهین پسندند ۱۳۷
تو با دل باش و با دین باش ناصح
که ما را بیدل و بی دین پسندند ۱۳۸
پاک کن دل زهرآلایش وانگه بدرآی
که مقیمان درمیکده صاحب نظرند ۱۳۹
پای برفرق جهان، سر به کف پایِ حبیب
تا نگویی تو که این طایفه بی پا و سرند ۱۴۰
لوح دل سر به سر از گرد علایق سیه است
شسست و شویی به خود از چشم تری میباید ۱۴۱
ترسمت سر خجل از خاک برآری که به حشر
یادگاری به رخ از خاک دری میباید ۱۴۲
بی هوس بیهده دادیم دل از دست دریغ
کانچه جستیم و ندیدیم ز کس با دل بود ۱۴۳
از طلب حاصلم این شد که کنون دانستم
کانچه را میطلبم بی طلبی حاصل بود ۱۴۴
نکنم گوش به افسانهٔ ناصح که خود او
منع دیوانه نمیکرد اگر عاقل بود ۱۴۵
دل قوی کن که درین مرحله با سستیِ عزم
هر که بگذاشت قدم کار بر او مشکل بود ۱۴۶
نعمت خواجه عمیم است و خداوند کریم
بنده را لیک به خدمت هنری میباید ۱۴۷
سالک اندیشه نه از کفر و نه ازدین دارد
وادی عشق به هر گام صد آیین دارد ۱۴۸
گنج و رنج و غم و شادی جهان درگذر است
عاقل آن به که در اندیشهٔ پایان باشد ۱۴۹
ترسمت ای خفته در دامان کوهی سیل خیز
خواب نگذاری زسر تا آبت از سر بگذرد ۱۵۰
رند بی پا و سر از کوی خرابات چه دید
که جهان را به نظر سخت محقر دارد ۱۵۱
عمر بگذشت و نمانده است جز ایامی چند
به که با یاد کسی صبح شود شامی چند ۱۵۲
به حقیقت نبود در همه عالم جز عشق
زهد ورندی و غم و شادی ازو نامی چند ۱۵۳
زحمت بادیه حاجت نبود در رهِ دوست
خواجه برخیز و برون آی ز خود گامی چند ۱۵۴
آوخ که دست مرگ گریبان جان گرفت
وین نفس شوخ دامن شهوت رها نکرد ۱۵۵
توحید اگر طلب کنی از عشق جو که عقل
چون احولان ندید یکی تا دو تا نکرد ۱۵۶
راز ما خلوتیان بر سر بازار فتاد
پرده بگشا ز در خانه که دیوار فتاد ۱۵۷
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد ۱۵۸
چه دانیم که ما خوش که این است ناخوش
خوش است آنچه بر ما خدا میپسندد ۱۵۹
چرا پای کوبم چرا دست یازم
مرا خواجه بی دست و پا میپسندد ۱۶۰
بده دل با کسی پس دیده دربند
چو یار آمد درون، در بسته خوشتر ۱۶۱
به دیگری ندهم دل، که خوار کردهٔ تست
که هرکه خوارِ تو شد، دارد اعتبار دگر ۱۶۲
نیستچون یک شاهد اندر بزم و هر سو بنگری
طرّهٔ پرتاب و گیسوی پریشانست و بس ۱۶۳
کثرت اندر عکس نبود ناقص توحید اصل
این تکثر خود بر آن توحید برهان است و بس ۱۶۴
خواه طاعت خواه عصیان فارغ از کاری نمان
در خور لطفی نهای شایستهٔ بیداد باش ۱۶۵
بیهده همنشین مبروقت من از سخن که نیست
یک نفسم به یاد او هردو جهان غرامتش ۱۶۶
جای رحم است بر آن بندهٔ مسکین فقیر
که برانند و ندانند چه باشد گنهش ۱۶۷
ندیدم با تو هرگز خویشتن را
که هر گه آمدی من رفتم از هوش ۱۶۸
از معرفت چه لاف زنی ای فقیه شهر
بی شک که از محیط ندارد خبر محاط ۱۶۹
ای منکران عشق اگر نیک بنگرید
جز وهم خویش هیچ ندارید در بساط ۱۷۰
بگیردست دل و سربرآر در افلاک
چه خواهی از تن خاکی که بازگردد خاک ۱۷۱
ظهور خلق به حق بین ظهور حق در خلق
فَذَاکَ عَیْنُکَ حَقّاً وَأَنْتَ لَسْتَ بِذَاکَ ۱۷۲
بس است حاصل ادراک این دقیقه نشاط
که ره به سوی حقیقت نمیبرد ادراک ۱۷۳
بی عشق کس به دوست نیابد ره وصول
سُبْحانَ مَنْتَحَیَّرفی ذَاتِهِ الْعُقُول ۱۷۴
گر مرد این دری به درآ کاندرین سرا
دربان برای منع خروجست نی دخول ۱۷۵
هوای او چو نهادم رضای او چو گزیدم
جهان وهرچه دروجز به کام خویش ندیدم ۱۷۶
هنوز همسفرانم گرفتهاند عنانم
که این نه راه حجاز است و من به کعبه رسیدم ۱۷۷
ز اسرار جهان بیهوده میجستم خبر عمری
ندانستم که خود را باید از خود بی خبر دارم ۱۷۸
خموشی چون نشان آگهی آمد از آن نالم
که گر خاموش بنشینم ز رازم پرده بردارم ۱۷۹
سلطان ملک فقرم و عشق است لشگرم
ترک دو کون تاجم و کونین کشورم ۱۸۰
آلایشی به ظاهرم ار هست باک نیست
زیرا که اصل پا کم و از نسل حیدرم ۱۸۱
هرچه جویند ز ما در طلب آن باشیم
ما نه نیکیم و نه بد بندهٔ فرمان باشیم ۱۸۲
سر سامان منت هست ولی چه توان کرد
قسمت این است که ما بی سر و سامان باشیم ۱۸۳
چرا خموش نباشم میان جمع که هر سو
خیال اوست به چشمم حدیث اوست به گوشم ۱۸۴
نبود عجب ار راه نبردیم به جایی
بیهوده همی پشت به مقصود دویدیم ۱۸۵
همه شب با تو نشینم که تویی
باز روز آید و بینم که منم ۱۸۶
به جهان آمدم و رفتم و در وانشدم
نه ز انجام خود آگاه و نه از آغازم ۱۸۷
بی خود وبی خرد و عاجز مسکین و ضعیف
بخر ای خواجه ببین تا چه هنرها داریم ۱۸۸
بار بگذار و گرانی بنه ای دل که به راه
گر سبک بار نباشیم خطرها داریم ۱۸۹
گفتم به ترک هستی و رستم ز عقل و هوش
آسوده هم ز دزد و هم از پاسبان شدم ۱۹۰
با او وجود من اثر نور و ظلمت است
او در کنار آمد و من از میان شدم ۱۹۱
گفتم مگر نشانی ازو جویم از کسی
از وی نشان نجستم و خود بی نشان شدم ۱۹۲
ز دستم گر برآید بر سر آنم که تا دستم
به دامانش رسد سر بر نیارم از گریبانم ۱۹۳
هر طرف میگذرم راه برون رفتن نیست
من ندانم که درین غمکده چون افتادم ۱۹۴
یارب خود آگهی تو که در سر نبود و نیست
هرگز هوای حشم دنیا و منصبم ۱۹۵
یا روی دوست دیدم یا کوی اودرین شهر
از هر طرف گذشتم، در هر کجا رسیدم ۱۹۶
تا توانی به خرابی من ای عشق بکوش
من نه آنم که ازین پس دگر آباد شوم ۱۹۷
جرم من بی حد و عفو تو چو آمد به میان
هرکه او را گنهی نیست گناهی است عظیم ۱۹۸
آخر این روز به شب میرسد این صبح به شام
عاقل آنست که خاطر ننهد بر ایام ۱۹۹
ره به پایان شد و دردا که ندانیم هنوز
به کجا میرود این اشتر بگسسته زمام ۲۰۰
آخر این تیشه به بن آید و این شیشه به سنگ
آخر این می ز سبو ریزد و این شهد ز جام ۲۰۱
ناصح از گفتن بیهوده مبر وقت نشاط
هرچه گویی تو چنانم من و صد چندانم ۲۰۲
نیروی عشق بین که درین دشت بی کران
گامی نرفتهایم و به پایان رسیدهایم ۲۰۳
هرکسی را هوسی در سر و من
هوسم این که نباشد هوسم ۲۰۴
چند گویی که سرانجام چه خواهد بودن
بجز آغاز در انجام چه خواهد بودن ۲۰۵
یک ساقی و یک ساغر و یک باده ندانم
زین گونه چرا مختلف آمد اثر او ۲۰۶
کس جز تو ره نداشت درین خانه خلق را
آگه که کرد ازین که تو در دل نشستهای ۲۰۷
دیدیم کرانه تا کرانه
غیر از تو نبود در میانه ۲۰۸
در اول جذب عشق ازجانب جانانه بایستی
وگرنه سوز شمع از جانب پروانه بایستی ۲۰۹
هم ز کارم منع کردی هم به کارم داشتی
اختیارم دادی و بی اختیارم داشتی ۲۱۰
ای غم عشق ایمنی بادت ز پند عاقلان
کایمن از غمهای دور روزگارم داشتی ۲۱۱
بسی عجب نبود گر قرار هست و شکیب
که از دیار حبیبت نیامده است پیامی ۲۱۲
تمام سوخته دودی نداشت بر سر آتش
تو کز جفا بخروشی خموش باش که خامی ۲۱۳
مگر چه بود نهان در سبوی باده فروشان
که حاصل دو جهانش نبود قیمت جامی ۲۱۴
چرا چو ابر نگریی، چرا چو باد نکوشی
چرا به روز ننالی، چرا به شب نخروشی ۲۱۵
به غیر عشق اثر نیست ورنه چیست که واعظ
به صد حدیث نکرد آنچه بلبلی به خروشی ۲۱۶
در همه کون و مکان نیست جز اینم هوسی
که مگر بی هوسی زیست نمایم نفسی ۲۱۷
راز رندان خرابات مپرسید ز ما
به کسی راز نگویید که گوید به کسی ۲۱۸
لاف قوت مزن ای خواجه که ازکس نخردکس
جز دل خسته درین رسته و جز جان نژندی ۲۱۹
نرسد دست کس به دامن دوست
چاک ناکرده جیب و پیرهنی ۲۲۰
عجب از مفلس بی خانه که مهمان خواند
دل به دست آر پس آنگه بطلب دلداری ۲۲۱
راحت هر دو جهان پا کی دل از هوس است
زر چو پاک است بود رایج هر بازاری ۲۲۲
جهان یک سر به کام خویش دیدم
چو بنهادم برون از خویش گامی ۲۲۳
ز ما تا کوی او راهی است پنهان
که در وی مینگنجد رهنمایی ۲۲۴
برون از دهر باید شد نه از شهر
ز خود باید شدن نه از سرایی ۲۲۵
چه بود از سر به صحرا برنهادن
اگر سر مینهی باری به پایی ۲۲۶
دست بر کاری زدن بی حاصلی است
دست باید زد ولی بر دامنی ۲۲۷
رباعیّات ۲۲۸
گر با تو بود کس همه عالم راهست
ور بی تو رود جهان سراسر چاه است ۲۲۹
با خاک سر و چاک گریبان پیوست
آن دست که از دامن تو کوتاه است ۲۳۰
گر ره به خدا جویی در گام نخست
نقش خودی از صفحهٔ جان باید شست ۲۳۱
گم گشته ز تو گوهر مقصود تو خود
تا گم نشوی گم شده نتوانی جست ۲۳۲
آنان که ز جام عشق مدهوش شدند
از خاطر خویشتن فراموش شدند ۲۳۳
از بهر شنیدن، همه تن گوش شدند
بستند لب از حدیث و خاموش شدند ۲۳۴
امروز میان شهر دیوانه منم
در دهر به دیوانگی افسانه منم ۲۳۵
بیگانه ز آشنا و بیگانه منم
مردود در کعبه و بتخانه منم ۲۳۶
یارب ز هر آنچه جز تو بیزارم کن
بی مونس و بی رفیق و بی یارم کن ۲۳۷
اول از خویش بی خبر ساز مرا
وانگاه ز خویشتن خبردارم کن ۲۳۸
فارغ ز غم سود و زیانم کردی
آسوده زمحنت جهانم کردی ۲۳۹
ای عشق ترا چه شکر گویم که چنانک
میخواستم آخر آن چنانم کردی ۲۴۰
مِنْ مثنویاته قُدِّسَ سِرُّهُ العزیز ۲۴۱
باز زنجیر جنون برداشتند
بند بر پای خرد بگذاشتند ۲۴۲
عقلها را وقت آشفتن رسید
رازها را نوبت گفتن رسید ۲۴۳
ای فزون از فکر و از تدبیر ما
هم جنون ما و هم زنجیر ما ۲۴۴
خانهٔ دل منزل اخلاص تست
خلوت جان جای خاص الخاص تست ۲۴۵
عقل را ره در دل دیوانه نیست
خلوت حق جای هر بیگانه نیست ۲۴۶
بودی و جز بود تو بودی نبود
بود پنهان آتش و دودی نبود ۲۴۷
عشق ناگه زد بر آتش دامنی
شعلهها سر کرد از هر روزنی ۲۴۸
شد عیان از شعلهها آنگاه دود
شعلهها را دودها پنهان نمود ۲۴۹
چون جمالش از حجاب غیب رست
از شهود خویش برخود پرده بست ۲۵۰
چشم ما یک ره نبیند سوی دوست
ور ببیند هرچه بیند روی اوست ۲۵۱
عاشق است او با صد استغنا و ناز
عشق کس دیده است بی عجز و نیاز؟ ۲۵۲
هر یکی فیضی زو قابل شده
سوی چیزی هر یکی مایل شده ۲۵۳
این یکی بی رنگی آن یک رنگ خواست
این یکی ناموس و آن یک ننگ خواست ۲۵۴
دیده آب آرد چو بیند آفتاب
دیدن خورشید نتوان جز در آب ۲۵۵
مهر اندر آب صافی ظاهر است
هرچه این صافیتر آن پیداتر است ۲۵۶
آفتاب انداخته عکس اندر آب
آب ناپیدا و پیدا آفتاب ۲۵۷
خواست تا آسان کند دیدار خویش
پردهها بربست بر رخسار خویش ۲۵۸
گر سخن بی پرده خواهی پرده نیست
روی اندر پرده پنهان کرده نیست ۲۵۹
بی حجاب و بی سحاب و بی نقاب
آفتابست آفتابست آفتاب ۲۶۰
ای گرفتار جهان پیچ پیچ
هیچ دانی کاین جهان هیچ است هیچ ۲۶۱
ای نمودی از وجودت بود من
درد تو سرمایهٔ بهبود من ۲۶۲
نیستی را گر به هستی ره نبود
هستیای جز هستی اللّه نبود ۲۶۳
گر نگشتی نقص پیدا باکمال
کس نبودی غیرذات ذوالجلال ۲۶۴
هر که باشد جز خدای ذوالجلال
هم درو نقص است و هم در وی کمال ۲۶۵
گر کرم باشد روا بی احتساب
بولهب را فرق کو با بوتراب ۲۶۶
ابر باشد در کرم آری سمر
لیک از جو گندم آرد کی مطر ۲۶۷
من گرفتم جان انسانیت هست
کوش کآری جان یزدانی به دست ۲۶۸
جان حیوان قالب جان بشر
جان انسان پیکر جان دگر ۲۶۹
ابلهان را جان انسانی نبود
غافلان را جان یزدانی نبود ۲۷۰
عقل چون کامل شود آگه شوی
عشق چون حاصل شود ابله شوی ۲۷۱
باز عشق آهنگ یغما ساز کرد
باز دل آشفتگی آغاز کرد ۲۷۲
بحر کس دیده است گنجد در حباب
یا درون ذرّه هرگز آفتاب ۲۷۳
من گرفتم پرده بردارم ز گفت
تو به پرده در چه سان خواهی شنفت ۲۷۴
توبه چه بود بازگشت از خود به حق
شرط آن فقدان شأن ماسبق ۲۷۵
زاهدان گر توبه از مستی کنند
عشقبازان توبه از هستی کنند ۲۷۶
تشنگی را مبدأ از آبست و بس
تشنگان را آب جذابست و بس ۲۷۷
پاک کن آیینهٔ دل از هوس
تا تو در وی عکس حق بینی و بس ۲۷۸
امتیازاتست کافراد بشر
فخر میجویند از آن بر یکدگر ۲۷۹
ورنه در وصفی که باشد مشترک
کس نمیراند سخن از لِی و لَک ۲۸۰
یک زمان بنشین و با ما راز کن
عقدهای در رشته دارم باز کن ۲۸۱
آنکه را معبود خود دانی بگو
جز تو باشد یا تو باشی عین او ۲۸۲
گر تویی این خود حدیثی مغلق است
که تو هستی فانی و باقی حق است ۲۸۳
جز تو گر باشد محاط نفس تست
خود یکی نقش از بساط نفس تست ۲۸۴
مرد را دردی بباید درد کو
درد را مردی بباید مرد کو ۲۸۵
گردها دیدیم و در وی مرد نه
مردها دیدیم و در وی درد نه ۲۸۶
عقل گرد این ره و مرداست عشق
عشق هم مرد است و هم درد است عشق ۲۸۷
جان که با تن زیست مغلوب تن است
ورنه کی طاووس شاد از گلخن است ۲۸۸
عاشقان را تن اسیر جان بود
جان اسیر جذبهٔ جانان بود ۲۸۹
نه چو جان ما که از سحر هوس
خاصیت از خوی تن بگرفت و بس ۲۹۰
ما هوسناکان که مملوک تنیم
گرچه طاوسسیم شاد از گلخنیم ۲۹۱
کرده جان پاک را مغلوب خاک
ای دریغا ای دریغ ازجان پاک ۲۹۲
جسم پاکان را تو در این خاک دان
فارغ از آلایش این خاکدان ۲۹۳
در مکانند و مکانشان لامکان
در زمینند و زمینشان آسمان ۲۹۴
بندگی سرمایهٔ آزادگیست
لیک شرط بندگی افتادگیست ۲۹۵
تا بدانی راه و رسم بندگان
از نبی یمشوا بها را باز خوان ۲۹۶
بندگان در بندگی مستغرقند
ظاهر اندر خلق و باطن با حقند ۲۹۷
فاش میگویم که من عاشق نیم
گر بگویم عاشقم صادق نیم ۲۹۸
عاشق عشقم طلبکار طلب
ای غریبا ای شگفتا ای عجب ۲۹۹
عشق را پیدا نباشد منزلی
تا به سویش راه جوید مقبلی ۳۰۰
ای دریغا می ندانم کوی او
تا توانم ره سپارم سوی او ۳۰۱
عشق می گوید که ای آکنده گوش
از سرود من جهان اندر خروش ۳۰۲
سر بنه تا پا نهی در کوی من
چشم در بند و ببین در روی من ۳۰۳
باز این دیوانهٔ بگسسته بند
فاش میگوید به آواز بلند ۳۰۴
در همه عالم نبینم غیر دوست
نیست عالم چیست عالم گر نه اوست ۳۰۵
کافر است این عاشق شوریده حال
ای مسلمانان کافرکش تعال ۳۰۶
اُقْتُلُونِی کَیْفَ مَا شَاءَ الْحَبیبُ
وَاطْرَحُونِی أَیْنَ مَا جَاءَ الْحَسِیْبُ ۳۰۷
عشق اگر کفراست بی شک کافرم
گر کشی کافر بکش من حاضرم ۳۰۸
طایری را از قفس آزاد کن
خاطر غمدیدهای را شاد کن ۳۰۹
مرغ دامی را سوی بستان فرست
تشنه کامی را بر عمان فرست ۳۱۰
من نمیگویم که عاشق کافر است
عاشقی از کافری آن سوتر است ۳۱۱
این تن خاکی قرین خاک به
دور ازین ناپاک جانِ پاک به ۳۱۲
به زمین برد فرو خجلت محتاجانم
بی زری کرد به من آنچه به قارون، زر کرد ۲
غرض، پس از کوشش بی شمار و مجاهدهٔ بسیار، دلش کشش غیبی به حضرت لاریبی یافه وقوت بازوی عشق سرپنجهٔ عقلش را برتافته، دست ذوق در درون سینهٔ بی کینهاش آتش شور و شوق برافروخته و کتب خانهٔ علوم ظاهری و باطنی را سوخته به خرابی ذوق و حال، آباد و از قید قیل و قال، آزاد گردیده عوام و خواص سنان لسان طعن بر وی کشیده. عاقبت الامر شرح حال آن جناب مشهور و در حضرت شاهنشاه گیتی مدار فتحعلی شاه قاجار نیز رشحی مذکور گردید. حسب الامر شاهنشاه زمان حضرت خاقان مغفور به درباب سلطانی حاضر و طوعاً حضور آن حضرت را گزید و اکنون سالهاست که التفات شاهیاش غم زداست و نظر به اعتماد سلطانی و اشفاق خاقانی به معتمدالدوله مخاطب و با وجود اجتناب آن جناب وجود شریفش ناظم مناظم اعاظم مناصب است. ۳
اگرچه جمعی بی خبر به واسطهٔ اسباب صوریش از اهل دنیا میپندارند و اما قومی صاحب نظر به سبب احوال معنویاش از عرفا و اولیا میشمارند. همانا خود بدین معنی اشارتی میفرماید. آنجا که میفرماید: ۴
صد گنج فزون بود مرا در دل و یاران
نادیده گذشتند که این خانه خرابست ۵
اگرچه فقیر را هنوز شرف خدمت آن جناب دست نداده، ولیکن مطالعهٔ دیوان موسوم به گنجینهاش ابواب کنوز دقایق و رموز حقایق بر روی دل گشاده و آن دیوان معارف بنیان مشتمل است بر مطالب و منشآت مرغوب و مکاتیب و خطب فصاحت اسلوب عربیّاً و فارسیّاً و ترکیّاً، نظماً و نثراً ید بیضا ظاهر نموده و دم عیسوی گشوده. الحق سالهاست که نظیر آن جناب از کتم عدم به عرصهٔ وجود قدم ننهاده و این جامعیت بسیاری از فرق خلف و سلف را دست نداده. تیمّناً و تبرّکاً بعضی از قصاید و غزلیات و رباعیات و مثنویات آن جناب در این کتاب ثبت شد: ۶
مِنْقصایده فی الحقیقة ۷
هوابادوهوس باران، طمع خاک و خطر خضرا
در این گلشن زهی نادان که بند دل گشایدپا ۸
پی جایی که بسپاری چه داری باک از مردن
پی مالی که بگذاری چه آری دست بریغما ۹
ترا بر گرد این خانه مثال از شمع و پروانه
ترا بر حرص این دانه قیاس از آب و استسقا ۱۰
چو ره برسیل بگشادی چه ویرانی چه آبادی
چو دل بر مرگ بنهادی چه بر خارا چه بر دیبا ۱۱
سراسراهرمن وادی نهان از رهروان هادی
درین تاریک شب مشکل که بیند راه نابینا ۱۲
دلی را کز هوس چندی به هر جانب پراکندی
روا باشد اگر بندی به آن دلدار جان بخشا ۱۳
که بندد نقش تن ازگل پس ازتن برنگارد دل
ز دل جان آورد حاصل، زجان، جانان کندپیدا ۱۴
زجود او وجود تو،به بود او نمود تو
هم او رب ودود تو، حکیم و قادر و بینا ۱۵
جز او فانی وازفانی نیندیشد مگر نادان
هم اوباقی و از باقی نیاساید مگر دانا ۱۶
به دل سلطان جانت بس مده دل بر رخ هر کس
مگر بر عارض لابنگری از دیدهٔ الا ۱۷
ز کثرت توشه برداری ره توحید بسپاری
ز کشورها گذر آری ولی حدها نهی برجا ۱۸
معانی از صور خوانی نه معنی را صوردانی
به باقی بینی از فانی به عقبا بینی از دنیا ۱۹
وگربی دوست ننشینی چه درپیداچه درپنهان
خلاف دوست نگزینی چه در سرّا، چه در ضرّا ۲۰
به سویش گرنظرداری چه دردیر و چه در مسجد
به کویش گر گذرآری چه با شیخ و چه با برنا ۲۱
چوازقید هوارستی چه سلطانی چه درویشی
چو دل با دوست پیوستی چه جابلسا چه جابلقا ۲۲
چوکالاایمن ازدزدان چه درمخزن چه درهامون
چو کشتیایمن از طوفان چه بر ساحل چه بردریا ۲۳
ایضاً وله فی القصیدةِ الموسومة بِمطلع الفیض ۲۴
طَلَعَ الصُّبْحُ فاضَتِ الأَنْوارُ
یکی از خفتگان نشد بیدار ۲۵
پند گیرید چند ازین غفلت
شرم دارید تا کی این پندار ۲۶
ای بس آزادگان سروخرام
پای خجلت به گل درین گلزار ۲۷
ای بسا زیرکان پرمایه
دست حسرت به سر درین بازار ۲۸
شد کمال آیت زوال ای دل
عَسْعَسَ اللیلُ کادَتِ الأَسْحار ۲۹
تا درنگت بود شتابی کن
تا توانی برفت ره بسیار ۳۰
تا که نشکسته شیشه، سنگ مجو
تا نیفتاده پرده شرم بدار ۳۱
تا توانی گسست عهد ببند
تا توانی شکست توبه بیار ۳۲
خاکساری گزین نه سنگدلی
کاید از خاک گل ز سنگ شرار ۳۳
کوش تا نقد دل به دست آری
که بجز دل نمیستاند یار ۳۴
آنکه سرمایهٔ دو کونش بود
غیر حسرت نبرد زین بازار ۳۵
آخر ای کشتِ دل گیاه بروی
آخر ای ابر دیده قطره ببار ۳۶
آخر ای نفس یک نفس بشکیب
آخر ای عقل یک قدم بگذار ۳۷
ماندهای از قفا صدایی زن
گمرهی گوش بر درایی دار ۳۸
سست منشین مگر توانی جست
رهبری چست و مرکبی رهوار ۳۹
مرکبت نیست غیر فضل یکی
رهبرت چیست مهر هشت و چهار ۴۰
چند بر پرده نقش میفکنی
دَعِ الأَوْثانَ وَ اکْشِفِ الأَسْتارَ ۴۱
پرده بردار تا عیان نگری
لَیْسَ فِی الدّارِ غَیْرُهُ دَیّار ۴۲
شهرها بینی اندران یکسان
مسجد و دیر و سبحه و زُنّار ۴۳
بی لب و گوش گرم گفت و شنید
مست بی باده بی خرد هشیار ۴۴
این ز خاموشیاش به لب تسبیح
آن فراموشیاش به لب اذکار ۴۵
و له ایضاً ۴۶
بزم غیراز شمع ذاتش چون منورداشتند
پرده داران صفاتش پرده بر در داشتند ۴۷
خواست برنامحرمان پیداشود حسن ازل
محرمانش صد ره از اول نهانتر داشتند ۴۸
شاهدان غیب را دادند اطوار ظهور
رویشان پس درظهور خویش مضمر داشتند ۴۹
خامهٔ اظهارچون برلوح امکان نقش بست
از نخستین صورت نوری مصور داشتند ۵۰
نفس کل کز سایهاش طبع هیولاپایه یافت
مقتبس از نور آن فرخنده جوهر داشتند ۵۱
وندرآن نور آنچه از نقصان و پستی یافتند
عرش نامیدند و زان کرسی فراتر داشتند ۵۲
وز کف و دود هیولی از پس بگداختن
چرخ اخضر بر فراز ارض اغبر داشتند ۵۳
با زلال عشق پس آن جمله را آمیختند
وانگه از وی طینت آدم مخمر داشتند ۵۴
بوالبشر را بر بشر گر برتری دادند لیک
پایهٔ خیرالبشر برتر ز برتر داشتند ۵۵
ذات او واجب نشاید گفت و ممکن هم ازانک
ازوجوبش کمتر از امکان فزونتر داشتند ۵۶
گه دم عیسی ز فضلش روح پرور یافتند
گاه دست موسی از نورش منور داشتند ۵۷
برجمالش پرده بستند از جمال یوسفی
پردهٔ عصمت زلیخا را ز رخ برداشتند ۵۸
ز اختلاف روزن اندر تابش یک آفتاب
سایه را از هر طرف بر شکل دیگر داشتند ۵۹
تا نگویی خیر و شر بی عزمشان آمد به دید
یا نپنداری که بی موجب سر شر داشتند ۶۰
فعلشان بر مقتضای قایل آمد در وجود
زان ستمکش خواستند آن وین ستمگر داشتند ۶۱
قوهها را راه سوی فعل دادند ار نه کی
آنکه را مؤمن توانستند کافر داشتند ۶۲
مینبینی سایهها را بیش و کم نزدیک و دور
در خور خود تابشی از پرتوِ خور داشتند ۶۳
انبساطات وجود از اعتبارات حدود
همچو ظل در قرب و بعد مهر انور داشتند ۶۴
ور بگویی ز اعتباری کی اثر آمد پدید
گویم این آثار هم اوهام مظهر داشتند ۶۵
غزلیّات ۶۶
پیداست سر وحدت از اعیان أَما تَرَی
الْعَکْسَ فِی الْمَرَایا و النَّقْشَ فِی القُوَی ۶۷
شد مختلف به مخرج اگرنه چه شد که هست
یک صوت و یک ترانه گهی مدح و گه هجا ۶۸
اُنْظُر فَمَا رَأَیْتَ سِوَی الْبَحْرِ إذْرَأَیْتَ
مَوْجاً بَدَا وَمِنْهُ بَدَا فیه مَا بَدَا ۶۹
چیزی که بدان شاد توان بود ندیدیم
دیدیم سراسر همه اسباب جهان را ۷۰
بر سرِ کوی خرابات مقامی است مرا
نه غم ننگ و نه اندیشهٔ نامی است مرا ۷۱
عقل فکرآموز در عالم نشان از حق ندید
هم نبیند عشق عالم سوز جز اللّه را ۷۲
بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانهٔ ما
بگذارید به ما این دل دیوانهٔ ما ۷۳
درد چون نیست چه تأثیر بود درمان را
گوی شو تا که ببینی اثر چوگان را ۷۴
چه عجب خلقی اگر از تو به غفلت گذرند
آنکه دردیش نباشد چه کند درمان را ۷۵
نیست هستی بجز از هستی و هستی همه اوست
خواجه بنهاده به خود بیهده این بهتان را ۷۶
صوفیان مستند و زاهد بی خبر
از که پرسم من رهِ میخانه را ۷۷
یار ما شاهد هرجمع بود وین عجب است
که به خود ره ندهد عاشق هر جایی را ۷۸
نیک نامانِ درِ دوست پناهت ندهند
تا به خود ره ندهی شنعت رسوایی را ۷۹
یارب تو پرده بردار از کار تا بدانند
کامروز در جهان کیست شایستهٔ ملامت ۸۰
رخی به غیر رخ دوست در مقابل نیست
ولی چه چاره که بیچاره دیده قابل نیست ۸۱
طفلان شهر بی خبرند از جنون ما
یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست ۸۲
رخ از بلا متاب که مقصود انبیا
جز در میان آتش و کام نهنگ نیست ۸۳
نه عاشق آنکه جزمعشوق بیند
نه معشوق آنکه جز وی در جهان نیست ۸۴
ماییم و دلی خراب و آن نیز
یک روز به اختیار ما نیست ۸۵
خود بینی و خویشتن پرستی
رسمی است که در دیار ما نیست ۸۶
تا چه باشد به سر پیر خرابات که من
به یکی جرعه میاندیشهام از عالم نیست ۸۷
کفر و دین، عقل و جنون، دانش و نادانی را
آزمودیم در این پرده، کسی محرم نیست ۸۸
چشم بربند و به ظلمتکدهٔ فقر درآی
تا ببینی که فروغ فلک از روزن ماست ۸۹
هرسو که نهی روی سر از خویش برآری
تا نگذری از خویش به سویش گذری نیست ۹۰
حیرت زده میدید به حال من و میگفت
پنداشتم از زلف من آشفتهتری نیست ۹۱
عیبم مکن ای خواجه به رسوایی و مستی
من دل خوش ازینم که جز اینم هنری نیست ۹۲
بر آستان بنشین گر به خانه راهی نیست
کجا روی که جز این آستان پناهی نیست ۹۳
اگر به شهد نوازد وگر به زهر کُشَد
به غیر خوان عطایش حواله گاهی نیست ۹۴
سودای زاهدان همه شوق بهشت و حور
غوغای عارفان همه ذوق لقای تست ۹۵
تن خسته، دل شکسته، نظربسته، لب خموش
ای عشق کار ما همه بر مدعای تست ۹۶
با تو خاموشم ولی با یاد دوست
هر سر مویم زبان دیگر است ۹۷
شد جهان بر من دگرگون یا که من
این که میبینم جهان دیگر است ۹۸
میندانم ره به جایی بردهام
یا که بازم امتحان دیگر است ۹۹
هرکه یار دگرش نیست خدا یار وی است
هرکه کاری به کسش نیست به او کاری هست ۱۰۰
زاهدا ار ره ندهد خانهٔ خماری هست
وجه می گر نرسد خرقه و دستاری هست ۱۰۱
این چند روزه مهلت گلبن غنیمت است
فردات در چمن اثری از گیاه نیست ۱۰۲
تا با خودی چه لاف ز طاعت زنی نشاط
جرم این وجود تست و بجز وی گناه نیست ۱۰۳
سود بازار جهان گر همه اینست نشاط
من سودا زده زین مایه زیانم هوس است ۱۰۴
خاک بادا به سری کش اثر از سنگی نیست
چاک آن سینه که کارش به دل تنگی نیست ۱۰۵
من که بدنام جهانم به خرابات شوم
که در آنجا خبر از نامی و از ننگی نیست ۱۰۶
دل چون آینه گر میطلبی عشق طلب
عشق کم زآتش و دل سختتر از سنگی نیست ۱۰۷
بیگانه چه داند که تویی پرده برافکن
وانجا که منم نیز چه حاجت به نقاب است ۱۰۸
در هر قدمم روی تو آمد به نظر لیک
در کام دگر باز بدیدم که حجاب است ۱۰۹
صد گنج نهان بود مرا در دل و یاران
نادیده گذشتند که این خانه خرابست ۱۱۰
آسوده بیدلی که به کویت کند مقام
آسودهتر دلی که در آنجا مقام تست ۱۱۱
مردمان بیشتر آنست که غافل گذرند
از حدیثی که به هر کوچه و برزن فاش است ۱۱۲
طالبان را خستگی در راه نیست
عشق خود راهست و هم خود منزل است ۱۱۳
سهل گردد کار اگر از بهر اوست
کارها با خودپرستی مشکل است ۱۱۴
وسواس خرد قصّه به پایان نرساند
از عشق بپرسید که ناگفته تمام است ۱۱۵
چشم حق بینی زخودبینان مدار
هر که را بی خود ببینی با خداست ۱۱۶
بیچاره آنکه از تو به غفلت گذشته است
غافل تر آنکه با تو در جستجوی تست ۱۱۷
با دیده کس فروغ تو بیند زهی دروغ
که این نور دیده نیز فروغی ز روی تست ۱۱۸
جان سلیمانست و دل خاتم بر او
نقش روی دوست اسم اعظم است ۱۱۹
گر گل افشاند و گر سنگ زند چِتْوان کرد
مجلس و ساقی و مینا و می و ساغر از اوست ۱۲۰
هوس خام بود شادی دل جز به غمش
خنک آن سوخته کش سوز غمی بر سر ازاوست ۱۲۱
هر جا نگرم کورم و در روی تو بینا
در مردمک دیده به غیر از تو کسی نیست ۱۲۲
چشم صاحب نظران خیره بر آن ایوانست
که به هر سو نگری جلوه گه جانان است ۱۲۳
عکسها در نظر آیند ولی یک اصل است
جسمها جلوه گر آیند ولی یک جانست ۱۲۴
خرم آن کس که به رویش ز رهت گردی هست
وانکه بر دل ز تو ازهیچ رهش گردی نیست ۱۲۵
عقل درکشمکش نفس درنگی نکند
این دغل را بجز از عشق هماوردی نیست ۱۲۶
تو اگر مرد رهی در طلب درد نشاط
درد هم مرد رهی میطلبد مردی نیست ۱۲۷
پا به سر تا ننهی سر ننهی درره دوست
طی این راه مپندار که بافرسنگ است ۱۲۸
تا تو بیرون نروی دوست نگنجد به درون
نه همین دیده که آن درخور جاهش تنگ است ۱۲۹
حاجتی دارم و حاشا که به گفتار آید
حجت است آن که به گفتار پدیدار آید ۱۳۰
پاس دل باید نه پاس زبان در بر دوست
هرچه در دل گذرد به که به گفتار آید ۱۳۱
جمال شمع ناپیدا و هر سو
از او آتش به جان پروانهای چند ۱۳۲
ز غوغای خردمندان به تنگم
دریغ از نالهٔ مستانهای چند ۱۳۳
برون از هر دو عالم راه جستم
ولی از عشق گام اوّلی بود ۱۳۴
دل را هوس صحبت مانیست ببینید
دیوانه سر صحبت دیوانه ندارد ۱۳۵
مستند دو عالم همه از ساغر وحدت
خوش باش درین بزم که بیگانه ندارد ۱۳۶
پی صید دگر مرغان به قید است
نه قید است اینکه بر شاهین پسندند ۱۳۷
تو با دل باش و با دین باش ناصح
که ما را بیدل و بی دین پسندند ۱۳۸
پاک کن دل زهرآلایش وانگه بدرآی
که مقیمان درمیکده صاحب نظرند ۱۳۹
پای برفرق جهان، سر به کف پایِ حبیب
تا نگویی تو که این طایفه بی پا و سرند ۱۴۰
لوح دل سر به سر از گرد علایق سیه است
شسست و شویی به خود از چشم تری میباید ۱۴۱
ترسمت سر خجل از خاک برآری که به حشر
یادگاری به رخ از خاک دری میباید ۱۴۲
بی هوس بیهده دادیم دل از دست دریغ
کانچه جستیم و ندیدیم ز کس با دل بود ۱۴۳
از طلب حاصلم این شد که کنون دانستم
کانچه را میطلبم بی طلبی حاصل بود ۱۴۴
نکنم گوش به افسانهٔ ناصح که خود او
منع دیوانه نمیکرد اگر عاقل بود ۱۴۵
دل قوی کن که درین مرحله با سستیِ عزم
هر که بگذاشت قدم کار بر او مشکل بود ۱۴۶
نعمت خواجه عمیم است و خداوند کریم
بنده را لیک به خدمت هنری میباید ۱۴۷
سالک اندیشه نه از کفر و نه ازدین دارد
وادی عشق به هر گام صد آیین دارد ۱۴۸
گنج و رنج و غم و شادی جهان درگذر است
عاقل آن به که در اندیشهٔ پایان باشد ۱۴۹
ترسمت ای خفته در دامان کوهی سیل خیز
خواب نگذاری زسر تا آبت از سر بگذرد ۱۵۰
رند بی پا و سر از کوی خرابات چه دید
که جهان را به نظر سخت محقر دارد ۱۵۱
عمر بگذشت و نمانده است جز ایامی چند
به که با یاد کسی صبح شود شامی چند ۱۵۲
به حقیقت نبود در همه عالم جز عشق
زهد ورندی و غم و شادی ازو نامی چند ۱۵۳
زحمت بادیه حاجت نبود در رهِ دوست
خواجه برخیز و برون آی ز خود گامی چند ۱۵۴
آوخ که دست مرگ گریبان جان گرفت
وین نفس شوخ دامن شهوت رها نکرد ۱۵۵
توحید اگر طلب کنی از عشق جو که عقل
چون احولان ندید یکی تا دو تا نکرد ۱۵۶
راز ما خلوتیان بر سر بازار فتاد
پرده بگشا ز در خانه که دیوار فتاد ۱۵۷
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد ۱۵۸
چه دانیم که ما خوش که این است ناخوش
خوش است آنچه بر ما خدا میپسندد ۱۵۹
چرا پای کوبم چرا دست یازم
مرا خواجه بی دست و پا میپسندد ۱۶۰
بده دل با کسی پس دیده دربند
چو یار آمد درون، در بسته خوشتر ۱۶۱
به دیگری ندهم دل، که خوار کردهٔ تست
که هرکه خوارِ تو شد، دارد اعتبار دگر ۱۶۲
نیستچون یک شاهد اندر بزم و هر سو بنگری
طرّهٔ پرتاب و گیسوی پریشانست و بس ۱۶۳
کثرت اندر عکس نبود ناقص توحید اصل
این تکثر خود بر آن توحید برهان است و بس ۱۶۴
خواه طاعت خواه عصیان فارغ از کاری نمان
در خور لطفی نهای شایستهٔ بیداد باش ۱۶۵
بیهده همنشین مبروقت من از سخن که نیست
یک نفسم به یاد او هردو جهان غرامتش ۱۶۶
جای رحم است بر آن بندهٔ مسکین فقیر
که برانند و ندانند چه باشد گنهش ۱۶۷
ندیدم با تو هرگز خویشتن را
که هر گه آمدی من رفتم از هوش ۱۶۸
از معرفت چه لاف زنی ای فقیه شهر
بی شک که از محیط ندارد خبر محاط ۱۶۹
ای منکران عشق اگر نیک بنگرید
جز وهم خویش هیچ ندارید در بساط ۱۷۰
بگیردست دل و سربرآر در افلاک
چه خواهی از تن خاکی که بازگردد خاک ۱۷۱
ظهور خلق به حق بین ظهور حق در خلق
فَذَاکَ عَیْنُکَ حَقّاً وَأَنْتَ لَسْتَ بِذَاکَ ۱۷۲
بس است حاصل ادراک این دقیقه نشاط
که ره به سوی حقیقت نمیبرد ادراک ۱۷۳
بی عشق کس به دوست نیابد ره وصول
سُبْحانَ مَنْتَحَیَّرفی ذَاتِهِ الْعُقُول ۱۷۴
گر مرد این دری به درآ کاندرین سرا
دربان برای منع خروجست نی دخول ۱۷۵
هوای او چو نهادم رضای او چو گزیدم
جهان وهرچه دروجز به کام خویش ندیدم ۱۷۶
هنوز همسفرانم گرفتهاند عنانم
که این نه راه حجاز است و من به کعبه رسیدم ۱۷۷
ز اسرار جهان بیهوده میجستم خبر عمری
ندانستم که خود را باید از خود بی خبر دارم ۱۷۸
خموشی چون نشان آگهی آمد از آن نالم
که گر خاموش بنشینم ز رازم پرده بردارم ۱۷۹
سلطان ملک فقرم و عشق است لشگرم
ترک دو کون تاجم و کونین کشورم ۱۸۰
آلایشی به ظاهرم ار هست باک نیست
زیرا که اصل پا کم و از نسل حیدرم ۱۸۱
هرچه جویند ز ما در طلب آن باشیم
ما نه نیکیم و نه بد بندهٔ فرمان باشیم ۱۸۲
سر سامان منت هست ولی چه توان کرد
قسمت این است که ما بی سر و سامان باشیم ۱۸۳
چرا خموش نباشم میان جمع که هر سو
خیال اوست به چشمم حدیث اوست به گوشم ۱۸۴
نبود عجب ار راه نبردیم به جایی
بیهوده همی پشت به مقصود دویدیم ۱۸۵
همه شب با تو نشینم که تویی
باز روز آید و بینم که منم ۱۸۶
به جهان آمدم و رفتم و در وانشدم
نه ز انجام خود آگاه و نه از آغازم ۱۸۷
بی خود وبی خرد و عاجز مسکین و ضعیف
بخر ای خواجه ببین تا چه هنرها داریم ۱۸۸
بار بگذار و گرانی بنه ای دل که به راه
گر سبک بار نباشیم خطرها داریم ۱۸۹
گفتم به ترک هستی و رستم ز عقل و هوش
آسوده هم ز دزد و هم از پاسبان شدم ۱۹۰
با او وجود من اثر نور و ظلمت است
او در کنار آمد و من از میان شدم ۱۹۱
گفتم مگر نشانی ازو جویم از کسی
از وی نشان نجستم و خود بی نشان شدم ۱۹۲
ز دستم گر برآید بر سر آنم که تا دستم
به دامانش رسد سر بر نیارم از گریبانم ۱۹۳
هر طرف میگذرم راه برون رفتن نیست
من ندانم که درین غمکده چون افتادم ۱۹۴
یارب خود آگهی تو که در سر نبود و نیست
هرگز هوای حشم دنیا و منصبم ۱۹۵
یا روی دوست دیدم یا کوی اودرین شهر
از هر طرف گذشتم، در هر کجا رسیدم ۱۹۶
تا توانی به خرابی من ای عشق بکوش
من نه آنم که ازین پس دگر آباد شوم ۱۹۷
جرم من بی حد و عفو تو چو آمد به میان
هرکه او را گنهی نیست گناهی است عظیم ۱۹۸
آخر این روز به شب میرسد این صبح به شام
عاقل آنست که خاطر ننهد بر ایام ۱۹۹
ره به پایان شد و دردا که ندانیم هنوز
به کجا میرود این اشتر بگسسته زمام ۲۰۰
آخر این تیشه به بن آید و این شیشه به سنگ
آخر این می ز سبو ریزد و این شهد ز جام ۲۰۱
ناصح از گفتن بیهوده مبر وقت نشاط
هرچه گویی تو چنانم من و صد چندانم ۲۰۲
نیروی عشق بین که درین دشت بی کران
گامی نرفتهایم و به پایان رسیدهایم ۲۰۳
هرکسی را هوسی در سر و من
هوسم این که نباشد هوسم ۲۰۴
چند گویی که سرانجام چه خواهد بودن
بجز آغاز در انجام چه خواهد بودن ۲۰۵
یک ساقی و یک ساغر و یک باده ندانم
زین گونه چرا مختلف آمد اثر او ۲۰۶
کس جز تو ره نداشت درین خانه خلق را
آگه که کرد ازین که تو در دل نشستهای ۲۰۷
دیدیم کرانه تا کرانه
غیر از تو نبود در میانه ۲۰۸
در اول جذب عشق ازجانب جانانه بایستی
وگرنه سوز شمع از جانب پروانه بایستی ۲۰۹
هم ز کارم منع کردی هم به کارم داشتی
اختیارم دادی و بی اختیارم داشتی ۲۱۰
ای غم عشق ایمنی بادت ز پند عاقلان
کایمن از غمهای دور روزگارم داشتی ۲۱۱
بسی عجب نبود گر قرار هست و شکیب
که از دیار حبیبت نیامده است پیامی ۲۱۲
تمام سوخته دودی نداشت بر سر آتش
تو کز جفا بخروشی خموش باش که خامی ۲۱۳
مگر چه بود نهان در سبوی باده فروشان
که حاصل دو جهانش نبود قیمت جامی ۲۱۴
چرا چو ابر نگریی، چرا چو باد نکوشی
چرا به روز ننالی، چرا به شب نخروشی ۲۱۵
به غیر عشق اثر نیست ورنه چیست که واعظ
به صد حدیث نکرد آنچه بلبلی به خروشی ۲۱۶
در همه کون و مکان نیست جز اینم هوسی
که مگر بی هوسی زیست نمایم نفسی ۲۱۷
راز رندان خرابات مپرسید ز ما
به کسی راز نگویید که گوید به کسی ۲۱۸
لاف قوت مزن ای خواجه که ازکس نخردکس
جز دل خسته درین رسته و جز جان نژندی ۲۱۹
نرسد دست کس به دامن دوست
چاک ناکرده جیب و پیرهنی ۲۲۰
عجب از مفلس بی خانه که مهمان خواند
دل به دست آر پس آنگه بطلب دلداری ۲۲۱
راحت هر دو جهان پا کی دل از هوس است
زر چو پاک است بود رایج هر بازاری ۲۲۲
جهان یک سر به کام خویش دیدم
چو بنهادم برون از خویش گامی ۲۲۳
ز ما تا کوی او راهی است پنهان
که در وی مینگنجد رهنمایی ۲۲۴
برون از دهر باید شد نه از شهر
ز خود باید شدن نه از سرایی ۲۲۵
چه بود از سر به صحرا برنهادن
اگر سر مینهی باری به پایی ۲۲۶
دست بر کاری زدن بی حاصلی است
دست باید زد ولی بر دامنی ۲۲۷
رباعیّات ۲۲۸
گر با تو بود کس همه عالم راهست
ور بی تو رود جهان سراسر چاه است ۲۲۹
با خاک سر و چاک گریبان پیوست
آن دست که از دامن تو کوتاه است ۲۳۰
گر ره به خدا جویی در گام نخست
نقش خودی از صفحهٔ جان باید شست ۲۳۱
گم گشته ز تو گوهر مقصود تو خود
تا گم نشوی گم شده نتوانی جست ۲۳۲
آنان که ز جام عشق مدهوش شدند
از خاطر خویشتن فراموش شدند ۲۳۳
از بهر شنیدن، همه تن گوش شدند
بستند لب از حدیث و خاموش شدند ۲۳۴
امروز میان شهر دیوانه منم
در دهر به دیوانگی افسانه منم ۲۳۵
بیگانه ز آشنا و بیگانه منم
مردود در کعبه و بتخانه منم ۲۳۶
یارب ز هر آنچه جز تو بیزارم کن
بی مونس و بی رفیق و بی یارم کن ۲۳۷
اول از خویش بی خبر ساز مرا
وانگاه ز خویشتن خبردارم کن ۲۳۸
فارغ ز غم سود و زیانم کردی
آسوده زمحنت جهانم کردی ۲۳۹
ای عشق ترا چه شکر گویم که چنانک
میخواستم آخر آن چنانم کردی ۲۴۰
مِنْ مثنویاته قُدِّسَ سِرُّهُ العزیز ۲۴۱
باز زنجیر جنون برداشتند
بند بر پای خرد بگذاشتند ۲۴۲
عقلها را وقت آشفتن رسید
رازها را نوبت گفتن رسید ۲۴۳
ای فزون از فکر و از تدبیر ما
هم جنون ما و هم زنجیر ما ۲۴۴
خانهٔ دل منزل اخلاص تست
خلوت جان جای خاص الخاص تست ۲۴۵
عقل را ره در دل دیوانه نیست
خلوت حق جای هر بیگانه نیست ۲۴۶
بودی و جز بود تو بودی نبود
بود پنهان آتش و دودی نبود ۲۴۷
عشق ناگه زد بر آتش دامنی
شعلهها سر کرد از هر روزنی ۲۴۸
شد عیان از شعلهها آنگاه دود
شعلهها را دودها پنهان نمود ۲۴۹
چون جمالش از حجاب غیب رست
از شهود خویش برخود پرده بست ۲۵۰
چشم ما یک ره نبیند سوی دوست
ور ببیند هرچه بیند روی اوست ۲۵۱
عاشق است او با صد استغنا و ناز
عشق کس دیده است بی عجز و نیاز؟ ۲۵۲
هر یکی فیضی زو قابل شده
سوی چیزی هر یکی مایل شده ۲۵۳
این یکی بی رنگی آن یک رنگ خواست
این یکی ناموس و آن یک ننگ خواست ۲۵۴
دیده آب آرد چو بیند آفتاب
دیدن خورشید نتوان جز در آب ۲۵۵
مهر اندر آب صافی ظاهر است
هرچه این صافیتر آن پیداتر است ۲۵۶
آفتاب انداخته عکس اندر آب
آب ناپیدا و پیدا آفتاب ۲۵۷
خواست تا آسان کند دیدار خویش
پردهها بربست بر رخسار خویش ۲۵۸
گر سخن بی پرده خواهی پرده نیست
روی اندر پرده پنهان کرده نیست ۲۵۹
بی حجاب و بی سحاب و بی نقاب
آفتابست آفتابست آفتاب ۲۶۰
ای گرفتار جهان پیچ پیچ
هیچ دانی کاین جهان هیچ است هیچ ۲۶۱
ای نمودی از وجودت بود من
درد تو سرمایهٔ بهبود من ۲۶۲
نیستی را گر به هستی ره نبود
هستیای جز هستی اللّه نبود ۲۶۳
گر نگشتی نقص پیدا باکمال
کس نبودی غیرذات ذوالجلال ۲۶۴
هر که باشد جز خدای ذوالجلال
هم درو نقص است و هم در وی کمال ۲۶۵
گر کرم باشد روا بی احتساب
بولهب را فرق کو با بوتراب ۲۶۶
ابر باشد در کرم آری سمر
لیک از جو گندم آرد کی مطر ۲۶۷
من گرفتم جان انسانیت هست
کوش کآری جان یزدانی به دست ۲۶۸
جان حیوان قالب جان بشر
جان انسان پیکر جان دگر ۲۶۹
ابلهان را جان انسانی نبود
غافلان را جان یزدانی نبود ۲۷۰
عقل چون کامل شود آگه شوی
عشق چون حاصل شود ابله شوی ۲۷۱
باز عشق آهنگ یغما ساز کرد
باز دل آشفتگی آغاز کرد ۲۷۲
بحر کس دیده است گنجد در حباب
یا درون ذرّه هرگز آفتاب ۲۷۳
من گرفتم پرده بردارم ز گفت
تو به پرده در چه سان خواهی شنفت ۲۷۴
توبه چه بود بازگشت از خود به حق
شرط آن فقدان شأن ماسبق ۲۷۵
زاهدان گر توبه از مستی کنند
عشقبازان توبه از هستی کنند ۲۷۶
تشنگی را مبدأ از آبست و بس
تشنگان را آب جذابست و بس ۲۷۷
پاک کن آیینهٔ دل از هوس
تا تو در وی عکس حق بینی و بس ۲۷۸
امتیازاتست کافراد بشر
فخر میجویند از آن بر یکدگر ۲۷۹
ورنه در وصفی که باشد مشترک
کس نمیراند سخن از لِی و لَک ۲۸۰
یک زمان بنشین و با ما راز کن
عقدهای در رشته دارم باز کن ۲۸۱
آنکه را معبود خود دانی بگو
جز تو باشد یا تو باشی عین او ۲۸۲
گر تویی این خود حدیثی مغلق است
که تو هستی فانی و باقی حق است ۲۸۳
جز تو گر باشد محاط نفس تست
خود یکی نقش از بساط نفس تست ۲۸۴
مرد را دردی بباید درد کو
درد را مردی بباید مرد کو ۲۸۵
گردها دیدیم و در وی مرد نه
مردها دیدیم و در وی درد نه ۲۸۶
عقل گرد این ره و مرداست عشق
عشق هم مرد است و هم درد است عشق ۲۸۷
جان که با تن زیست مغلوب تن است
ورنه کی طاووس شاد از گلخن است ۲۸۸
عاشقان را تن اسیر جان بود
جان اسیر جذبهٔ جانان بود ۲۸۹
نه چو جان ما که از سحر هوس
خاصیت از خوی تن بگرفت و بس ۲۹۰
ما هوسناکان که مملوک تنیم
گرچه طاوسسیم شاد از گلخنیم ۲۹۱
کرده جان پاک را مغلوب خاک
ای دریغا ای دریغ ازجان پاک ۲۹۲
جسم پاکان را تو در این خاک دان
فارغ از آلایش این خاکدان ۲۹۳
در مکانند و مکانشان لامکان
در زمینند و زمینشان آسمان ۲۹۴
بندگی سرمایهٔ آزادگیست
لیک شرط بندگی افتادگیست ۲۹۵
تا بدانی راه و رسم بندگان
از نبی یمشوا بها را باز خوان ۲۹۶
بندگان در بندگی مستغرقند
ظاهر اندر خلق و باطن با حقند ۲۹۷
فاش میگویم که من عاشق نیم
گر بگویم عاشقم صادق نیم ۲۹۸
عاشق عشقم طلبکار طلب
ای غریبا ای شگفتا ای عجب ۲۹۹
عشق را پیدا نباشد منزلی
تا به سویش راه جوید مقبلی ۳۰۰
ای دریغا می ندانم کوی او
تا توانم ره سپارم سوی او ۳۰۱
عشق می گوید که ای آکنده گوش
از سرود من جهان اندر خروش ۳۰۲
سر بنه تا پا نهی در کوی من
چشم در بند و ببین در روی من ۳۰۳
باز این دیوانهٔ بگسسته بند
فاش میگوید به آواز بلند ۳۰۴
در همه عالم نبینم غیر دوست
نیست عالم چیست عالم گر نه اوست ۳۰۵
کافر است این عاشق شوریده حال
ای مسلمانان کافرکش تعال ۳۰۶
اُقْتُلُونِی کَیْفَ مَا شَاءَ الْحَبیبُ
وَاطْرَحُونِی أَیْنَ مَا جَاءَ الْحَسِیْبُ ۳۰۷
عشق اگر کفراست بی شک کافرم
گر کشی کافر بکش من حاضرم ۳۰۸
طایری را از قفس آزاد کن
خاطر غمدیدهای را شاد کن ۳۰۹
مرغ دامی را سوی بستان فرست
تشنه کامی را بر عمان فرست ۳۱۰
من نمیگویم که عاشق کافر است
عاشقی از کافری آن سوتر است ۳۱۱
این تن خاکی قرین خاک به
دور ازین ناپاک جانِ پاک به ۳۱۲
تعداد ابیات: ۳۰۲
۳۵۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۵۸ - نادر مازندرانی
گوهر بعدی:بخش ۶۰ - نادری کازرونی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.