هوش مصنوعی:
این داستان عرفانی درباره جوانی به نام احمد است که تحت تأثیر موعظههای شیخ، راه عشق به خدا را در پیش میگیرد. او دنیا و خانواده را رها میکند و به دنبال حقیقت میرود. مادرش نگران اوست و نزد شیخ میرود. شیخ به او اطمینان میدهد که احمد در راه الهی است. احمد پس از تحمل رنجهای فراوان، سرانجام جان به جانآفرین تسلیم میکند و داستان به عنوان نمونهای از عشق و فداکاری در راه خدا پایان مییابد.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و اخلاقی است که درک آن برای کودکان و نوجوانان کمسال دشوار است. همچنین، موضوعاتی مانند ترک دنیا و فداکاری در راه عشق الهی نیاز به بلوغ فکری دارد.
بخش ۱۵ - حکایت شیخ سری
نقل آمد از کبار اولیا
از سری آن سرور اهل صفا ۱
رهنمای سالکان را ه دین
آن ولی خاص رب العالمین ۲
داشت در بغداد روزی مجلسی
جمع گشته خاص و عام آنجا بسی ۳
بود او مشغول وعظ و پند خلق
بهر حق نه از برای نان و دلق ۴
از ندیمان خلیفه یک جوان
با رخ چون ماه و قد دلستان ۵
خادمان و نایبان از پیش و پس
با تجمل او سواره بر فرس ۶
بود احمد نام آن زیبا جوان
می گذشت از پیش آن مجلس چنان ۷
باش گفتا تا درین مجلس رویم
پند این مرد خدا را بشنویم ۸
ما به جایی که نمی باید شدن
خود بسی رفتیم بهر شغل تن ۹
دل از آنجا این زمان بگرفته است
می رویم آنجا که جان آشفته است ۱۰
پس فرود آمد در آن مجلس نشست
مستمع گشت و در گفتار بست ۱۱
شیخ مشغول نصیحت بود و پند
جان خلقان می رهانی د از گزند ۱۲
در میان آ ن سخنها شیخ گفت
کاندرین عالم هویدا و نهفت ۱۳
در ضعیفی همچو انسان هیچ نیست
گر چه در معنی جهان زو در کمی است ۱۴
همچو انسان با خدا از نوع خلق
کس نشد عاصی ز بهر فرج و دلق ۱۵
هست انسان قابل هر نیک و بد
زان شود گاهی فرشته گاه دد ۱۶
چون نکو گردد چنان گردد نکو
که ملک را رشک آید هم از او ۱۷
حاش للّه چونکه بد شد آدمی
از همه دیو و دد آمد در کمی ۱۸
بل اضل در شأن او نازل بود
از همه انعام او پستر شود ۱۹
ننگ آید جمله را از صحبتش
می شمارد دیو و دد بی غیرتش ۲۰
زانکه انسان بهر عرفان آمدست
ترک آن کرده پی شهوت شدست ۲۱
چون که او مقصود خلقت را گذاشت
رایت عصیان به عالم برفراشت ۲۲
او ز فطرت از هوی سر زیر شد
کار آن بیچاره بی تدبیر شد ۲۳
سلطنت بگذاشت اکنون کد کند
نیک پندار د و لیکن بد کند ۲۴
زین عجبتر نیست در عالم یقین
بنگر آخر گر تو داری درد دین ۲۵
کز خدا با این ضعیفی آدمی
چون نمی ترسد شود عاصی همی ۲۶
این سخن بر جان احمد همچو تیر
از کمان شیخ آمد دلپذیر ۲۷
گریه ها کرد آنکه تا بیهوش شد
همچو مستان واله و مدهوش شد ۲۸
بعد از آن برخاست زار و ناتوان
سوی خانۀ خویش شد گریه کنان ۲۹
آن شب و آن روز را از سوز و درد
هم نگفت او هیچ و هم چیزی نخورد ۳۰
روز دیگر خود پیاده آمد او
با دل اندوهگین و زرد رو ۳۱
با دل پر درد در مجلس نشست
بود مخمور و دگر شد باز مست ۳۲
چونکه مجلس گشت آخر بیقرار
شد به سوی خانه، دل پردرد یار ۳۳
سرد او را شد دل از کار جهان
بود کارش در جهان ناله و فغان ۳۴
آمد آن بیخود دگر روز سیم
پا و سر در راه عشقش کرده گم ۳۵
با رخ چون زعفران و دیده تر
بود تنها و پیاده بیخبر ۳۶
اندر آن مجلس میان خلق باز
آمد و بنشست با سوز و نیاز ۳۷
داشت گوش و هوش با گفتار شیخ
تا مگر بویی برد ز اسرار شیخ ۳۸
چونکه مجلس شد تمام آ مد به پیش
تا کند با شیخ عرض حال خویش ۳۹
گفت ای استاد استادان دین
پیشوای جمله ارباب یقین ۴۰
روز اول چونکه گفتی این سخن
گشت اندر گردنم همچون رسن ۴۱
آن سخن کلی مرا بگرفته است
با دل م صد راز پنهان گفته است ۴۲
کار دنیا بر دل من سرد شد
جان عشر ت جوی من پر درد شد ۴۳
من همی خواهم که گیرم خلوتی
وز همه خلقان بجویم عزلتی ۴۴
دیده را بر بندم از کار جهان
ترک گویم مال و ملک و خان و مان ۴۵
شرح راه فقر و سیر سالکان
بازگو اطوار و درد رهروان ۴۶
شیخ گفت او را چه ره جویی بجو
یا شریعت یا طریقت بازگو ۴۷
یا طریق خاص گویم یا که عام
هر چه می خواهی بخواه ای نیکنام ۴۸
گفت راز هر دو کن با من بیان
تا مگر گردم ز هر دو رازدان ۴۹
گفت راه عام اول گویمت
در شریعت ز آب رحمت شویمت ۵۰
رو نماز پنج وقت ای مرد کار
بی تعلل با جماعت می گزار ۵۱
گر بود مالت زکوة مال ده
روزۀ سی روزه ای از خود بنه ۵۲
استطاعت گر بود بگزار حج
ور نباشد نیست بر تو خود حرج ۵۳
ور تو راه خاص جویی ای پسر
ترک دنیای دنی گو سربسر ۵۴
دست از کار جهان کلی بشوی
اندک و بسیار از دنیا مجوی ۵۵
ترک فرزند و زن و احباب گو
ترک مال و جملۀ اسباب گو ۵۶
ترک خودبینی کن و بینام باش
بگذر از آسا ی ش و رعنا مباش ۵۷
گر دهندت مال و دنیای بسی
رد کن و مپذیر چیزی از ک س ی ۵۸
دایماً می باش با یاد خدا
ساز از درد و غمش جان را فدا ۵۹
با تو گفتم من بیان هر دو راه
خود تو دانی این بود راه اله ۶۰
چون شنید احمد ز مرشد این بیان
آمد او بیرون از آنجا در زمان ۶۱
بیخودانه روی در صحرا نهاد
فارغ از غم با خیال دوست شاد ۶۲
روز دیگر ناگه ان یک پیره زن
مو کنان و رو خراشان نعره زن ۶۳
پیش شیخ آمد بگفتا ای امام
رهبر خلق جهان از خاص و عام ۶۴
بود فرزندی مرا تازه جوان
با قد و بالای چون سرو روان ۶۵
بود عالی همت و بس با حیا
خوب روی و خوب خلق و باصفا ۶۶
آمد او روزی خرامان شاد بخت
یک زمان در مجلس وعظت نشست ۶۷
هم از آن مجلس گدازان بازگشت
خود نگفت او هیچ با ما سرگذشت ۶۸
چند روزی شد که اکنون غایب است
شوق او بر جان و بر دل غالب است ۶۹
من نمی دانم چه شد احوال او
گشته ام جویای او من کوبکو ۷۰
زنده و مرده نمی یابم نشان
چیست تدبیر من ای شیخ جهان ۷۱
سوخت جانم در فراق او تمام
چارۀ کارم بکن ای نیکنام ۷۲
کرد زن بسیار زاری و فغان
گشت آب از چشمۀ چشمش روان ۷۳
رحم آمد شیخ را بر گریه اش
گفت ای مادر مشو ناخوش منش ۷۴
هیچ دلتنگی مکن جز خیر نیست
حال فرزند تو من گویم که چیست ۷۵
دامنش درد طلب بگرفته است
جانش از سودای عشق آشفته است ۷۶
او ز کار و بار دنیا سیر شد
از وجود خود بکل دلگیر شد ۷۷
ترک دنیا و اهل دنیا گفته است
سالک راه حقیقت گشته است ۷۸
چونکه آید پیش ما بار دگر
کس فرستم تا ترا گوید خبر ۷۹
پیره زن شد سوی خانه بیقرار
از غ م فرزند گریان زار زار ۸۰
تو چه دانی حال زار عاشقان
درد بیدرمان و سوز بیدلان ۸۱
قدر اهل درد داند اهل درد
هر کرا دردی نباشد نی ست مرد ۸۲
هر که گردد مبتلا اندر فراق
او شناسد سوز ودرد اشتیاق ۸۳
گر چنین حالی شود پیدا ترا
با تو گوید شرح درد بیدوا ۸۴
درد و سوز عشق را درمان مجوی
پیش عاشق از سرو سامان مگوی ۸۵
یکزمان بگذار شرح درد عشق
بازگو سوز دل آن مرد عشق ۸۶
آن جوان از درد و سوز شوق حق
روز و شب در گریه و آه و قلق ۸۷
در فراق آن جوان پاکباز
پیره زن پیوسته در سوز و گ د از ۸۸
تو که بیدردی چه دانی درد را
عاشقان را درد بهتر از دوا ۸۹
عاشق حق گشته آن یک بی سخن
عاشق عاشق شده آن پیر ه زن ۹۰
هر یکی گشته ز دیگر جام مست
هر یکی را باده نوعی دیگر است ۹۱
چون برآمد مدتی آمد نهان
پیش شیخ خویشتن آن نوجوان ۹۲
رنگ گلنارش شده چون زعفران
از ریاضت بس ضعیف و ناتوان ۹۳
گشته گردآلود روی مهوشش
درهم و ژولیده موی دلکشش ۹۴
در بر افکنده پلاس کهنه ای
کرده غم دیوار عمرش رخنه ای ۹۵
گشته بالای چو سرو او دوتا
چهرۀ او دوستان را غم فزا ۹۶
آب حسرت از دو چشم او روان
از غمش شست ه دل از جان و جهان ۹۷
گفت خادم را سری کای مرد کار
اول احمد را به پیش من بیار ۹۸
پس برو آن پیره زن را گو خبر
تا بیاید بنگرد روی پسر ۹۹
خادم آوردش روان در پیش پیر
ساختش از خوان احسان بهره گیر ۱۰۰
بعد از آن آن زال را کرده خبر
آمدند اهل و عیالش سر به سر ۱۰۱
احمد آنجا می شنید گفت و گوی
زان نفس می داد دل را شستشوی ۱۰۲
کآمدش صو ت کسان خود به گ وش
کز فراق او همی کردند جوش ۱۰۳
خواس ت احمد سوی صحرا بازگشت
زانکه جا بودش در آن صحرا و دشت ۱۰۴
گفت زن او را مرا در زندگی
بیوه کردی نیستت شرمندگی ۱۰۵
س ا ختی فرزند دلبندم یتیم
کی پسندد اینچنین کاری کریم ۱۰۶
چون پسر خواهد ترا من چون کنم
دیده و دل تا به کی پر خون کنم ۱۰۷
من ندارم طاقت این دردسر
گر نمی آیی پسر با خود ببر ۱۰۸
احمدش گفتا مشو اندوهگین
می برم فرزند تو فارغ نشین ۱۰۹
جامۀ نیکو برون کرد از پسر
پس پلاس کهنه افکندش ببر ۱۱۰
کهنه زنبیلی به دست او نهاد
با پسر گفتا روان شو همچو باد ۱۱۱
مادر فرزند چون آن حال دید
سخت بیطاقت شد وعقلش پرید ۱۱۲
گفت با احمد که فرزندم گذار
من ندارم طاقت این کار و بار ۱۱۳
در زمان فرزند خود را در ربود
بس عجایب حالت او را رخ نمود ۱۱۴
زن چو احمد را به راه عشق حق
دید از خلق جهان برده سبق ۱۱۵
عشق او چون دید هر دم بر مزید
کردکلی آن زمان قطع امید ۱۱۶
درد احمد در دل زن کار کرد
شددلش زین گفت و گو یکباره سرد ۱۱۷
گفت زن گیرم وکیلت بی سخن
تا ا گر خواهی گشاید پای من ۱۱۸
خود جواب زن بگفت و بازگشت
روی بر صحرا نهاد و کوه و دشت ۱۱۹
مدتی رفت و نیامد زو خبر
کس ندانست او کجا دارد مقر ۱۲۰
بعد ماه چند در پیش سری
یک شبی آمد فقیری بر دری ۱۲۱
گفت ای شیخ زم ا ن احمد مرا
گفت رو با شیخ گو ای پیشوا ۱۲۲
جان به لب آمد مرا دریاب زود
گر چه نبود وقت مردن چاره سود ۱۲۳
زنده بودم در جهان از بوی تو
جان سپارم عاقبت بر روی تو ۱۲۴
در زمان برخاست شیخ نامدار
رفت تا بیند که او را چیست کار ۱۲۵
اوفتاده دید احمد را به خاک
در درون گور خانه دردناک ۱۲۶
نی به زیرش فرش و نی بالین به سر
آمده جان بر لب و تشنه جگر ۱۲۷
شیخ آمد بر سرش بنشست زود
از غم احمد دلش پر درد بود ۱۲۸
بود جانش بر لب و جنبان زبان
مستمع شد تا چه می گوید نهان ۱۲۹
می شنید آهسته می گفت آن زمان
بهر روزی اینچنین کردم چنان ۱۳۰
پس سرش ا ز خاک شیخ اوستاد
پاک کرد و بر کنار خود نهاد ۱۳۱
چشم را بگشاد احمد شیخ دید
گفت ای استاد وقت آن رسید ۱۳۲
کز غم دنیا بکل یابم فراغ
درکشم از بادۀ شادی ایاغ ۱۳۳
می برم جان زین جهان پر جفا
همرهم همت کن ای کان وفا ۱۳۴
احمد آمد پیش شیخ اوستاد
دست و پای شیخ را او بوسه داد ۱۳۵
گفت شیخا آن چنان که جان ما
وارهانیدی از این ظلمت سرا ۱۳۶
جان و دل از رنج در راحت فتاد
در دو عالم حق ترا راحت دهاد ۱۳۷
شیخ و احمد هر دو مشغول سخن
ناگهان آ مد دوان آن پیره زن ۱۳۸
بود احمد را عیال و یک پسر
بود سالش پنج و شش یا بیشتر ۱۳۹
هر دو را آورد با خود آن زمان
هر سه با هم گریه و زاری کنان ۱۴۰
چشم مادر چونکه بر احمد فتاد
پس عجب حالی در آندم دست داد ۱۴۱
دید فرزندی چنان خوب و لطیف
موی ژولیده رخش زرد و نحیف ۱۴۲
آنچنان تازه جوانی همچو جان
همچو مویی گشته زار و ناتوان ۱۴۳
نعره زد خود را به پایش درفکند
گفت آخر جان مادر تا به چند ۱۴۴
می بسوزی جان این بیچاره را
رحم ناری بر خود و بر ما چرا ۱۴۵
مادر از سویی چنان گریه کنان
زن ز یک سوی دگر نعره زنان ۱۴۶
کودک از سویی به فریاد وفغان
رفته آه هر یکی تا آسمان ۱۴۷
کودکش افتاد در پای پدر
شد سری گریان ز حال آن پسر ۱۴۸
اهل مجلس جمله گریان زار و زار
شد در آن ساعت قیامت آشکار ۱۴۹
آتشی افتاد در جان همه
در خروش آمد ملک زین دمدمه ۱۵۰
کوشش بسیار کرده تا دمی
آورند او را سوی خانه همی ۱۵۱
خود نکرد آ ن قول ایشان را قبول
بلکه از گفتار ایشان شد ملول ۱۵۲
هر که دارد این طلب در راه حق
می برد از طالبان بی شک سبق ۱۵۳
این چنین در راه حق باید شدن
ترک کردن خانه و فرزند و زن ۱۵۴
هر چه از حق دور می سازد ترا
بت شمار آنرا تو در راه خدا ۱۵۵
هر چه گردد مانع راه خدا
گر نگویی ترک آن باشد خطا ۱۵۶
گفت احمد شیخ دین را ای امام
مقتدا و رهنمای خاص و عام ۱۵۷
از چه فرمودید ایشان را خبر
کار ما خواهد زیان شد سر بسر ۱۵۸
شیخ فرمودند مادر پیش ازین
آمد و می کرد زاریها چنین ۱۵۹
رحمم آمد پس پذیرفتم ازو
تا ترا با او نمایم روبرو ۱۶۰
این خبر کردن کجا بی حکمت است
هر چه کامل کرد عین رحمت است ۱۶۱
می کند تعلیم سالک پیر راه
یعنی ار تو می روی را اله ۱۶۲
همت عالی چنین باید ترا
تا شوی لایق به توحید خدا ۱۶۳
این بگفت و شد نفس زو منقطع
شد حجاب تن ز روحش مرتفع ۱۶۴
پس سری نالان و گریان و حزین
رفت سوی شهر با جان غمین ۱۶۵
تا بسازد ساز تجهیز و کفن
آن شهید عشق جانان را به فن ۱۶۶
دید خلقی را که می آید برون
از درون شهر دل پر درد و خون ۱۶۷
شیخ پرسید از یکی کآخر کجا
می روند این خلق برگو ماجرا ۱۶۸
گفت او مر شیخ را کای پرهنر
نیست گویی خود شما را این خبر ۱۶۹
دوش آمد ز آسمان شیخا ندا
هر که خواهد بر ولی خاص ما ۱۷۰
تا گزارد او نماز ی گو برو
سوی گورستان شود ویرانه جو ۱۷۱
جلمه خلق شهر با سوز و گداز
می روند آنجا که بگزارند نماز ۱۷۲
اینچنین شد حال آ ن مردانه مرد
در طلب جان را به حق تسلیم کرد ۱۷۳
چون درین ره کرد ترک آرزو
داستان شد در طریقت جست او ۱۷۴
این چه عشق است و چه ذوق است و طلب
این چه سوز است و نیاز بوالعجب ۱۷۵
طالبان را این سخن پیر رهست
این کسی داند که جانش آگهست ۱۷۶
تو گمان داری که مرد طالبی
بر طلبکاران عالم غالبی ۱۷۷
کو ترا ترک هوی ها و هوس
کو خلاف نفس در ره یکنفس ۱۷۸
ترک عجب و کبر و خودیینیت کو
نیستی و عجز و مسکینیت کو ۱۷۹
ترک خورد روز و خواب شب کجاست
آه سرد و نالۀ یا رب کجاست ۱۸۰
نالۀ جانسوز و دردآلود کو
روی زرد و اشک خون پالود کو ۱۸۱
زاری و درد و فغان و آه کو
ترک ملک و حرص مال و جاه کو ۱۸۲
هر که غالب گشت بر نفس و هوی
اوست بی شک طالب راه خدا ۱۸۳
هر که درد عشق سوزد دامنش
جان و دل بگرفته از ما و منش ۱۸۴
هر کرا درد ریاضت تافته است
هر که بی شرک است ایمان یافته است ۱۸۵
گر ز وصل دوست خواهی برگ و ساز
هر چه داری در ره جانان بباز ۱۸۶
هستی خود ساز وقف نیستی
نیست چون گشتی بدانی کیستی ۱۸۷
رو فدای عشق او کن جان و دل
عاشقانه خودپرستی را بهل ۱۸۸
از سری آن سرور اهل صفا ۱
رهنمای سالکان را ه دین
آن ولی خاص رب العالمین ۲
داشت در بغداد روزی مجلسی
جمع گشته خاص و عام آنجا بسی ۳
بود او مشغول وعظ و پند خلق
بهر حق نه از برای نان و دلق ۴
از ندیمان خلیفه یک جوان
با رخ چون ماه و قد دلستان ۵
خادمان و نایبان از پیش و پس
با تجمل او سواره بر فرس ۶
بود احمد نام آن زیبا جوان
می گذشت از پیش آن مجلس چنان ۷
باش گفتا تا درین مجلس رویم
پند این مرد خدا را بشنویم ۸
ما به جایی که نمی باید شدن
خود بسی رفتیم بهر شغل تن ۹
دل از آنجا این زمان بگرفته است
می رویم آنجا که جان آشفته است ۱۰
پس فرود آمد در آن مجلس نشست
مستمع گشت و در گفتار بست ۱۱
شیخ مشغول نصیحت بود و پند
جان خلقان می رهانی د از گزند ۱۲
در میان آ ن سخنها شیخ گفت
کاندرین عالم هویدا و نهفت ۱۳
در ضعیفی همچو انسان هیچ نیست
گر چه در معنی جهان زو در کمی است ۱۴
همچو انسان با خدا از نوع خلق
کس نشد عاصی ز بهر فرج و دلق ۱۵
هست انسان قابل هر نیک و بد
زان شود گاهی فرشته گاه دد ۱۶
چون نکو گردد چنان گردد نکو
که ملک را رشک آید هم از او ۱۷
حاش للّه چونکه بد شد آدمی
از همه دیو و دد آمد در کمی ۱۸
بل اضل در شأن او نازل بود
از همه انعام او پستر شود ۱۹
ننگ آید جمله را از صحبتش
می شمارد دیو و دد بی غیرتش ۲۰
زانکه انسان بهر عرفان آمدست
ترک آن کرده پی شهوت شدست ۲۱
چون که او مقصود خلقت را گذاشت
رایت عصیان به عالم برفراشت ۲۲
او ز فطرت از هوی سر زیر شد
کار آن بیچاره بی تدبیر شد ۲۳
سلطنت بگذاشت اکنون کد کند
نیک پندار د و لیکن بد کند ۲۴
زین عجبتر نیست در عالم یقین
بنگر آخر گر تو داری درد دین ۲۵
کز خدا با این ضعیفی آدمی
چون نمی ترسد شود عاصی همی ۲۶
این سخن بر جان احمد همچو تیر
از کمان شیخ آمد دلپذیر ۲۷
گریه ها کرد آنکه تا بیهوش شد
همچو مستان واله و مدهوش شد ۲۸
بعد از آن برخاست زار و ناتوان
سوی خانۀ خویش شد گریه کنان ۲۹
آن شب و آن روز را از سوز و درد
هم نگفت او هیچ و هم چیزی نخورد ۳۰
روز دیگر خود پیاده آمد او
با دل اندوهگین و زرد رو ۳۱
با دل پر درد در مجلس نشست
بود مخمور و دگر شد باز مست ۳۲
چونکه مجلس گشت آخر بیقرار
شد به سوی خانه، دل پردرد یار ۳۳
سرد او را شد دل از کار جهان
بود کارش در جهان ناله و فغان ۳۴
آمد آن بیخود دگر روز سیم
پا و سر در راه عشقش کرده گم ۳۵
با رخ چون زعفران و دیده تر
بود تنها و پیاده بیخبر ۳۶
اندر آن مجلس میان خلق باز
آمد و بنشست با سوز و نیاز ۳۷
داشت گوش و هوش با گفتار شیخ
تا مگر بویی برد ز اسرار شیخ ۳۸
چونکه مجلس شد تمام آ مد به پیش
تا کند با شیخ عرض حال خویش ۳۹
گفت ای استاد استادان دین
پیشوای جمله ارباب یقین ۴۰
روز اول چونکه گفتی این سخن
گشت اندر گردنم همچون رسن ۴۱
آن سخن کلی مرا بگرفته است
با دل م صد راز پنهان گفته است ۴۲
کار دنیا بر دل من سرد شد
جان عشر ت جوی من پر درد شد ۴۳
من همی خواهم که گیرم خلوتی
وز همه خلقان بجویم عزلتی ۴۴
دیده را بر بندم از کار جهان
ترک گویم مال و ملک و خان و مان ۴۵
شرح راه فقر و سیر سالکان
بازگو اطوار و درد رهروان ۴۶
شیخ گفت او را چه ره جویی بجو
یا شریعت یا طریقت بازگو ۴۷
یا طریق خاص گویم یا که عام
هر چه می خواهی بخواه ای نیکنام ۴۸
گفت راز هر دو کن با من بیان
تا مگر گردم ز هر دو رازدان ۴۹
گفت راه عام اول گویمت
در شریعت ز آب رحمت شویمت ۵۰
رو نماز پنج وقت ای مرد کار
بی تعلل با جماعت می گزار ۵۱
گر بود مالت زکوة مال ده
روزۀ سی روزه ای از خود بنه ۵۲
استطاعت گر بود بگزار حج
ور نباشد نیست بر تو خود حرج ۵۳
ور تو راه خاص جویی ای پسر
ترک دنیای دنی گو سربسر ۵۴
دست از کار جهان کلی بشوی
اندک و بسیار از دنیا مجوی ۵۵
ترک فرزند و زن و احباب گو
ترک مال و جملۀ اسباب گو ۵۶
ترک خودبینی کن و بینام باش
بگذر از آسا ی ش و رعنا مباش ۵۷
گر دهندت مال و دنیای بسی
رد کن و مپذیر چیزی از ک س ی ۵۸
دایماً می باش با یاد خدا
ساز از درد و غمش جان را فدا ۵۹
با تو گفتم من بیان هر دو راه
خود تو دانی این بود راه اله ۶۰
چون شنید احمد ز مرشد این بیان
آمد او بیرون از آنجا در زمان ۶۱
بیخودانه روی در صحرا نهاد
فارغ از غم با خیال دوست شاد ۶۲
روز دیگر ناگه ان یک پیره زن
مو کنان و رو خراشان نعره زن ۶۳
پیش شیخ آمد بگفتا ای امام
رهبر خلق جهان از خاص و عام ۶۴
بود فرزندی مرا تازه جوان
با قد و بالای چون سرو روان ۶۵
بود عالی همت و بس با حیا
خوب روی و خوب خلق و باصفا ۶۶
آمد او روزی خرامان شاد بخت
یک زمان در مجلس وعظت نشست ۶۷
هم از آن مجلس گدازان بازگشت
خود نگفت او هیچ با ما سرگذشت ۶۸
چند روزی شد که اکنون غایب است
شوق او بر جان و بر دل غالب است ۶۹
من نمی دانم چه شد احوال او
گشته ام جویای او من کوبکو ۷۰
زنده و مرده نمی یابم نشان
چیست تدبیر من ای شیخ جهان ۷۱
سوخت جانم در فراق او تمام
چارۀ کارم بکن ای نیکنام ۷۲
کرد زن بسیار زاری و فغان
گشت آب از چشمۀ چشمش روان ۷۳
رحم آمد شیخ را بر گریه اش
گفت ای مادر مشو ناخوش منش ۷۴
هیچ دلتنگی مکن جز خیر نیست
حال فرزند تو من گویم که چیست ۷۵
دامنش درد طلب بگرفته است
جانش از سودای عشق آشفته است ۷۶
او ز کار و بار دنیا سیر شد
از وجود خود بکل دلگیر شد ۷۷
ترک دنیا و اهل دنیا گفته است
سالک راه حقیقت گشته است ۷۸
چونکه آید پیش ما بار دگر
کس فرستم تا ترا گوید خبر ۷۹
پیره زن شد سوی خانه بیقرار
از غ م فرزند گریان زار زار ۸۰
تو چه دانی حال زار عاشقان
درد بیدرمان و سوز بیدلان ۸۱
قدر اهل درد داند اهل درد
هر کرا دردی نباشد نی ست مرد ۸۲
هر که گردد مبتلا اندر فراق
او شناسد سوز ودرد اشتیاق ۸۳
گر چنین حالی شود پیدا ترا
با تو گوید شرح درد بیدوا ۸۴
درد و سوز عشق را درمان مجوی
پیش عاشق از سرو سامان مگوی ۸۵
یکزمان بگذار شرح درد عشق
بازگو سوز دل آن مرد عشق ۸۶
آن جوان از درد و سوز شوق حق
روز و شب در گریه و آه و قلق ۸۷
در فراق آن جوان پاکباز
پیره زن پیوسته در سوز و گ د از ۸۸
تو که بیدردی چه دانی درد را
عاشقان را درد بهتر از دوا ۸۹
عاشق حق گشته آن یک بی سخن
عاشق عاشق شده آن پیر ه زن ۹۰
هر یکی گشته ز دیگر جام مست
هر یکی را باده نوعی دیگر است ۹۱
چون برآمد مدتی آمد نهان
پیش شیخ خویشتن آن نوجوان ۹۲
رنگ گلنارش شده چون زعفران
از ریاضت بس ضعیف و ناتوان ۹۳
گشته گردآلود روی مهوشش
درهم و ژولیده موی دلکشش ۹۴
در بر افکنده پلاس کهنه ای
کرده غم دیوار عمرش رخنه ای ۹۵
گشته بالای چو سرو او دوتا
چهرۀ او دوستان را غم فزا ۹۶
آب حسرت از دو چشم او روان
از غمش شست ه دل از جان و جهان ۹۷
گفت خادم را سری کای مرد کار
اول احمد را به پیش من بیار ۹۸
پس برو آن پیره زن را گو خبر
تا بیاید بنگرد روی پسر ۹۹
خادم آوردش روان در پیش پیر
ساختش از خوان احسان بهره گیر ۱۰۰
بعد از آن آن زال را کرده خبر
آمدند اهل و عیالش سر به سر ۱۰۱
احمد آنجا می شنید گفت و گوی
زان نفس می داد دل را شستشوی ۱۰۲
کآمدش صو ت کسان خود به گ وش
کز فراق او همی کردند جوش ۱۰۳
خواس ت احمد سوی صحرا بازگشت
زانکه جا بودش در آن صحرا و دشت ۱۰۴
گفت زن او را مرا در زندگی
بیوه کردی نیستت شرمندگی ۱۰۵
س ا ختی فرزند دلبندم یتیم
کی پسندد اینچنین کاری کریم ۱۰۶
چون پسر خواهد ترا من چون کنم
دیده و دل تا به کی پر خون کنم ۱۰۷
من ندارم طاقت این دردسر
گر نمی آیی پسر با خود ببر ۱۰۸
احمدش گفتا مشو اندوهگین
می برم فرزند تو فارغ نشین ۱۰۹
جامۀ نیکو برون کرد از پسر
پس پلاس کهنه افکندش ببر ۱۱۰
کهنه زنبیلی به دست او نهاد
با پسر گفتا روان شو همچو باد ۱۱۱
مادر فرزند چون آن حال دید
سخت بیطاقت شد وعقلش پرید ۱۱۲
گفت با احمد که فرزندم گذار
من ندارم طاقت این کار و بار ۱۱۳
در زمان فرزند خود را در ربود
بس عجایب حالت او را رخ نمود ۱۱۴
زن چو احمد را به راه عشق حق
دید از خلق جهان برده سبق ۱۱۵
عشق او چون دید هر دم بر مزید
کردکلی آن زمان قطع امید ۱۱۶
درد احمد در دل زن کار کرد
شددلش زین گفت و گو یکباره سرد ۱۱۷
گفت زن گیرم وکیلت بی سخن
تا ا گر خواهی گشاید پای من ۱۱۸
خود جواب زن بگفت و بازگشت
روی بر صحرا نهاد و کوه و دشت ۱۱۹
مدتی رفت و نیامد زو خبر
کس ندانست او کجا دارد مقر ۱۲۰
بعد ماه چند در پیش سری
یک شبی آمد فقیری بر دری ۱۲۱
گفت ای شیخ زم ا ن احمد مرا
گفت رو با شیخ گو ای پیشوا ۱۲۲
جان به لب آمد مرا دریاب زود
گر چه نبود وقت مردن چاره سود ۱۲۳
زنده بودم در جهان از بوی تو
جان سپارم عاقبت بر روی تو ۱۲۴
در زمان برخاست شیخ نامدار
رفت تا بیند که او را چیست کار ۱۲۵
اوفتاده دید احمد را به خاک
در درون گور خانه دردناک ۱۲۶
نی به زیرش فرش و نی بالین به سر
آمده جان بر لب و تشنه جگر ۱۲۷
شیخ آمد بر سرش بنشست زود
از غم احمد دلش پر درد بود ۱۲۸
بود جانش بر لب و جنبان زبان
مستمع شد تا چه می گوید نهان ۱۲۹
می شنید آهسته می گفت آن زمان
بهر روزی اینچنین کردم چنان ۱۳۰
پس سرش ا ز خاک شیخ اوستاد
پاک کرد و بر کنار خود نهاد ۱۳۱
چشم را بگشاد احمد شیخ دید
گفت ای استاد وقت آن رسید ۱۳۲
کز غم دنیا بکل یابم فراغ
درکشم از بادۀ شادی ایاغ ۱۳۳
می برم جان زین جهان پر جفا
همرهم همت کن ای کان وفا ۱۳۴
احمد آمد پیش شیخ اوستاد
دست و پای شیخ را او بوسه داد ۱۳۵
گفت شیخا آن چنان که جان ما
وارهانیدی از این ظلمت سرا ۱۳۶
جان و دل از رنج در راحت فتاد
در دو عالم حق ترا راحت دهاد ۱۳۷
شیخ و احمد هر دو مشغول سخن
ناگهان آ مد دوان آن پیره زن ۱۳۸
بود احمد را عیال و یک پسر
بود سالش پنج و شش یا بیشتر ۱۳۹
هر دو را آورد با خود آن زمان
هر سه با هم گریه و زاری کنان ۱۴۰
چشم مادر چونکه بر احمد فتاد
پس عجب حالی در آندم دست داد ۱۴۱
دید فرزندی چنان خوب و لطیف
موی ژولیده رخش زرد و نحیف ۱۴۲
آنچنان تازه جوانی همچو جان
همچو مویی گشته زار و ناتوان ۱۴۳
نعره زد خود را به پایش درفکند
گفت آخر جان مادر تا به چند ۱۴۴
می بسوزی جان این بیچاره را
رحم ناری بر خود و بر ما چرا ۱۴۵
مادر از سویی چنان گریه کنان
زن ز یک سوی دگر نعره زنان ۱۴۶
کودک از سویی به فریاد وفغان
رفته آه هر یکی تا آسمان ۱۴۷
کودکش افتاد در پای پدر
شد سری گریان ز حال آن پسر ۱۴۸
اهل مجلس جمله گریان زار و زار
شد در آن ساعت قیامت آشکار ۱۴۹
آتشی افتاد در جان همه
در خروش آمد ملک زین دمدمه ۱۵۰
کوشش بسیار کرده تا دمی
آورند او را سوی خانه همی ۱۵۱
خود نکرد آ ن قول ایشان را قبول
بلکه از گفتار ایشان شد ملول ۱۵۲
هر که دارد این طلب در راه حق
می برد از طالبان بی شک سبق ۱۵۳
این چنین در راه حق باید شدن
ترک کردن خانه و فرزند و زن ۱۵۴
هر چه از حق دور می سازد ترا
بت شمار آنرا تو در راه خدا ۱۵۵
هر چه گردد مانع راه خدا
گر نگویی ترک آن باشد خطا ۱۵۶
گفت احمد شیخ دین را ای امام
مقتدا و رهنمای خاص و عام ۱۵۷
از چه فرمودید ایشان را خبر
کار ما خواهد زیان شد سر بسر ۱۵۸
شیخ فرمودند مادر پیش ازین
آمد و می کرد زاریها چنین ۱۵۹
رحمم آمد پس پذیرفتم ازو
تا ترا با او نمایم روبرو ۱۶۰
این خبر کردن کجا بی حکمت است
هر چه کامل کرد عین رحمت است ۱۶۱
می کند تعلیم سالک پیر راه
یعنی ار تو می روی را اله ۱۶۲
همت عالی چنین باید ترا
تا شوی لایق به توحید خدا ۱۶۳
این بگفت و شد نفس زو منقطع
شد حجاب تن ز روحش مرتفع ۱۶۴
پس سری نالان و گریان و حزین
رفت سوی شهر با جان غمین ۱۶۵
تا بسازد ساز تجهیز و کفن
آن شهید عشق جانان را به فن ۱۶۶
دید خلقی را که می آید برون
از درون شهر دل پر درد و خون ۱۶۷
شیخ پرسید از یکی کآخر کجا
می روند این خلق برگو ماجرا ۱۶۸
گفت او مر شیخ را کای پرهنر
نیست گویی خود شما را این خبر ۱۶۹
دوش آمد ز آسمان شیخا ندا
هر که خواهد بر ولی خاص ما ۱۷۰
تا گزارد او نماز ی گو برو
سوی گورستان شود ویرانه جو ۱۷۱
جلمه خلق شهر با سوز و گداز
می روند آنجا که بگزارند نماز ۱۷۲
اینچنین شد حال آ ن مردانه مرد
در طلب جان را به حق تسلیم کرد ۱۷۳
چون درین ره کرد ترک آرزو
داستان شد در طریقت جست او ۱۷۴
این چه عشق است و چه ذوق است و طلب
این چه سوز است و نیاز بوالعجب ۱۷۵
طالبان را این سخن پیر رهست
این کسی داند که جانش آگهست ۱۷۶
تو گمان داری که مرد طالبی
بر طلبکاران عالم غالبی ۱۷۷
کو ترا ترک هوی ها و هوس
کو خلاف نفس در ره یکنفس ۱۷۸
ترک عجب و کبر و خودیینیت کو
نیستی و عجز و مسکینیت کو ۱۷۹
ترک خورد روز و خواب شب کجاست
آه سرد و نالۀ یا رب کجاست ۱۸۰
نالۀ جانسوز و دردآلود کو
روی زرد و اشک خون پالود کو ۱۸۱
زاری و درد و فغان و آه کو
ترک ملک و حرص مال و جاه کو ۱۸۲
هر که غالب گشت بر نفس و هوی
اوست بی شک طالب راه خدا ۱۸۳
هر که درد عشق سوزد دامنش
جان و دل بگرفته از ما و منش ۱۸۴
هر کرا درد ریاضت تافته است
هر که بی شرک است ایمان یافته است ۱۸۵
گر ز وصل دوست خواهی برگ و ساز
هر چه داری در ره جانان بباز ۱۸۶
هستی خود ساز وقف نیستی
نیست چون گشتی بدانی کیستی ۱۸۷
رو فدای عشق او کن جان و دل
عاشقانه خودپرستی را بهل ۱۸۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۸۸
۲۶۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱۴ - حکایت
گوهر بعدی:بخش ۱۶ - در بیان تاثیر صحبت و خواص آن و فایدۀ مصاحبت فقرا و اولیا
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.