هوش مصنوعی: این متن شعری عرفانی و فلسفی است که در آن شاعر از مفاهیمی مانند عشق، زندگی، مرگ، رنج، شادی و جستجوی معنا سخن می‌گوید. شاعر از ساقی می‌خواهد که به او شراب بدهد تا از غم و رنج رهایی یابد و به آرامش برسد. او به دنبال درک عمیق‌تری از زندگی و هستی است و از مفاهیمی مانند گذر زمان، ناپایداری دنیا و جستجوی حقیقت صحبت می‌کند.
رده سنی: 18+ این متن حاوی مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن‌ها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند مرگ و رنج ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر سنگین و دشوار باشد.

بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش

ساقی به کجا که می‌پرستم
تا ساغر می دهد به دستم ۱

آن می که چو اشک من زلالست
در مذهب عاشقان حلالست ۲

در می به امید آن زنم چنگ
تا باز گشاید این دل تنگ ۳

شیریست نشسته بر گذرگاه
خواهم که ز شیر گم کنم راه ۴

زین پیش نشاطی آزمودم
امروز نه آنکسم که بودم ۵

این نیز چو بگذرد ز دستم
عاجزتر از این شوم که هستم ۶

ساقی به من آور آن می لعل
کافکند سخن در آتشم نعل ۷

آن می که گره‌گشای کارست
با روح چو روح سازگارست ۸

گر شد پدرم به سنت جد
یوسف پسر زکی موید ۹

با دور به داوری چه کوشم
دورست نه جور چون خروشم ۱۰

چون در پدران رفته دیدم
عرق پدری ز دل بریدم ۱۱

تا هرچه رسد ز نیش آن نوش
دارم به فریضه تن فراموش ۱۲

ساقی منشین به من ده آن می
کز خون فسرده برکشد خوی ۱۳

آن می که چو گنگ از آن بنوشد
نطقش به مزاج در بجوشد ۱۴

گر مادر من رئیسه ی کرد
مادرصفتانه پیش من مرد ۱۵

از لابه‌گری کرا کنم یاد
تا پیش من آردش به فریاد ۱۶

غم بیشتر از قیاس خورداست
گردابه فزون ز قد مرد است ۱۷

زان بیشتر است کاس این درد
کانرا به هزار دم توان خورد ۱۸

با این غم و درد بی‌کناره
داروی فرامشیست چاره ۱۹

ساقی پی بارگیم ریش است
می ده که ره رحیل پیش است ۲۰

آن می‌که چو شور در سرآرد
از پای هزار سر برآرد ۲۱

گر خواجه ی عمر که خال من بود
خالی شدنش وبال من بود ۲۲

از تلخ گواری نواله‌ام
درنای گلو شکست ناله‌ام ۲۳

می‌ترسم از این کبود زنجیر
کافغان کنم او شود گلوگیر ۲۴

ساقی ز خم شراب خانه
پیش آر میی چو ناردانه ۲۵

آن می که محیط بخش کشتست
همشیره ی شیره‌ی بهشتست ۲۶

تا کی دم اهل اهل دم کو
همراه کجا و هم قدم کو ۲۷

نحلی که به شهد خرمی کرد
آن شهد ز روی همدمی کرد ۲۸

پیله که بریشمین کلاهست
از یاری همدمان راهست ۲۹

از شادی همدمان کشد مور
آنرا که ازو فزون بود زور ۳۰

با هر که درین رهی هم آواز
در پرده ی او نوا همی ساز ۳۱

در پرده ی این ترانه‌ی تنگ
خارج بود ار ندانی آهنگ ۳۲

در چین نه همه حریر بافند
گه حله گهی حصیر بافند ۳۳

در هر چه از اعتدال یاریست
انجامش آن به سازگاریست ۳۴

هر رود که با غنا نسازد
برد چو غنا گرش نوازد ۳۵

ساقی می مشکبوی بردار
بند از من چاره‌جوی بردار ۳۶

آن می که عصاره حیاتست
با کوره کوزهی نباتست ۳۷

زین خانه خاک پوش تا کی
زان خوردن زهر و نوش تا کی ۳۸

آن خانه عنکوبت باشد
کو بندد زخم و گه خراشد ۳۹

گه بر مگسی کند شبیخون
گه دست کسی رهاند از خون ۴۰

چون پیله ببند خانه را در
تا در شبخواب خوش نهی سر ۴۱

این خانه که خانه وبال است
پیداست که وقف چند سال است ۴۲

ساقی ز می‌و نشاط منشین
می‌تلخ ده و نشاط شیرین ۴۳

آن می که چنان که جال مرداست
ظاهر کند آنچه در نورداست ۴۴

چون مار مکن به سرکشی میل
کاینجا ز قفا همی‌رسد سیل ۴۵

گر هفت سرت چو اژدها هست
هر هفت سرت نهند بر دست ۴۶

به گر خطری چنان نسنجی
کز وی چو بیوفتی و به رنجی ۴۷

در وقت فرو فتادن از بام
صد گز نبود چنانکه یک کام ۴۸

خاکی شو و از خطر میندیش
خاک از سه گهر به ساکنی پیش ۴۹

هر گوهری ارچه تابناکست
منظورترین جمله خاکست ۵۰

او هست پدید در سه هم کار
وان هر سه در اوست ناپدیدار ۵۱

ساقی می لاله رنگ برگیر
نصفی به نوای چنگ برگیر ۵۲

آن می که منادی صبوحست
آباد کن سرای روحست ۵۳

تا کی غم نارسیده خوردن
دانستن و ناشنیده کردن ۵۴

به گر سخنم به یاد داری
وز عمر گذشته یاد ناری ۵۵

آن عمر شده که پیش خوردست
پندار هنوز در نوردست ۵۶

هم بر ورق گذشته گیرش
واکرده و در نبشه گیرش ۵۷

انگار که هفت سبع خواندی
یا هفت هزار سال ماندی ۵۸

آخر نه چو مدت اسپری گشت
آن هفت هزار سال بگذشت؟ ۵۹

چون قامت ما برای غرقست
کوتاه و دراز را چه فرقست ۶۰

ساقی به صبوح بامدادم
می ده که نخورده نوش بادم ۶۱

آن می که چو آفتاب گیرد
زو چشمه خشک آب گیرد ۶۲

تا چند چو یخ فسرده بودن
در آب چو موش مرده بودن ۶۳

چون گل بگذار نرم خوئی
بگذر چو بنفشه از دوروئی ۶۴

جائی باشد که خار باید
دیوانگیی به کار باید ۶۵

کردی خرکی به کعبه گم کرد
در کعبه دوید واشتلم کرد ۶۶

کاین بادیه را رهی درازست
گم گشتن خر زمن چه رازست ۶۷

این گفت و چو گفت باز پس دید
خر دید و چو دید خر بخندید ۶۸

گفتا خرم از میانه گم بود
وایافتنش به اشتلم بود ۶۹

گر اشتلمی نمی‌زد آن کرد
خر می‌شد و بار نیز می‌برد ۷۰

این ده که حصار بیهشانست
اقطاع ده زبون کشانست ۷۱

بی‌شیر دلی بسر نیاید
وز گاو دلان هنر نیاید ۷۲

ساقی می‌ناب در قدح ریز
آبی بزن آتشی برانگیز ۷۳

آن می که چو روی سنگ شوید
یاقوت ز روی سنگ روید ۷۴

پائین طلب خسان چه باشی
دست خوش ناکسان چه باشی ۷۵

گردن چه نهی به هر قفائی
راضی چه شوی به هر جفائی ۷۶

چون کوه بلند پشتیی کن
با نرم جهان درشتیی کن ۷۷

چون سوسن اگر حریر بافی
دردی خوری از زمین صافی ۷۸

خواری خلل درونی آرد
بیدادکشی زبونی آرد ۷۹

می‌باش چو خار حربه بر دوش
تا خرمن گل کشی در آغوش ۸۰

نیرو شکن است حیف و بیداد
از حیف بمیرد آدمیزاد ۸۱

ساقی منشین که روز دیرست
می ده که سرم ز شغل سیرست ۸۲

آن می که چراغ رهروان شد
هر پیر که خورد از او جوان شد ۸۳

با یک دو سه رند لاابالی
راهی طلب از غرور خالی ۸۴

با ذره‌نشین چو نور خورشید
تو کی و نشاطگاه جمشید ۸۵

بگذار معاش پادشاهی
کاوارگی آورد سپاهی ۸۶

از صحبت پادشه به پرهیز
چون پنبه خشک از آتش تیز ۸۷

زان آتش اگرچه پر ز نورست
ایمن بود آن کسی که دورست ۸۸

پروانه که نور شمعش افروخت
چون بزم نشین شمع شد سوخت ۸۹

ساقی نفسم ز غم فروبست
می که ده که به می زغم توان رست ۹۰

آن می که صفای سیم دارد
در دل اثری عظیم دارد ۹۱

دل نه به نصیب خاصه خویش
خائیدن رزق کس میندیش ۹۲

بر گردد بخت از آن سبک رای
کافزون ز گلیم خود کشد پای ۹۳

مرغی که نه اوج خویش گیرد
هنجار هلاک پیش گیرد ۹۴

ماری که نه راه خود بسیچد
از پیچش کار خود بپیچد ۹۵

زاهد که کند سلاج‌پوشی
سیلی خورد از زیاده کوشی ۹۶

روبه که زند تپانچه با شیر
دانی که به دست کیست شمشیر ۹۷

ساقی می‌مغز جوش درده
جامی به صلای نوش درده ۹۸

آن می که کلید گنج شادیست
جان داروی گنج کیقبادیست ۹۹

خرسندی را به طبع در بند
می‌باش بدانچه هست خرسند ۱۰۰

جز آدمیان هرآنچه هستند
بر شقه قانعی نشستند ۱۰۱

در جستن رزق خود شتابند
سازند بدان قدر که یابند ۱۰۲

چون وجه کفایتی ندارند
یارای شکایتی ندارند ۱۰۳

آن آدمی است کز دلیری
کفر آرد وقت نیم سیری ۱۰۴

گر فوت شود یکی نواله‌ش
بر چرخ رسد نفیر و ناله‌ش ۱۰۵

گرتر شودش به قطره‌ای بام
در ابر زبان کشد به دشنام ۱۰۶

ور یک جو سنگ تاب گیرد
خرسنگ در آفتاب گیرد ۱۰۷

شرط روش آن بود که چون نور
زالایش نیک و بد شوی دور ۱۰۸

چون آب ز روی جان نوازی
با جمله رنگها بسازی ۱۰۹

ساقی زره بهانه برخیز
پیش آرمی مغانه برخیز ۱۱۰

آن می‌که به بزم ناز بخشد
در رزم سلاح و ساز بخشد ۱۱۱

افسرده مباش اگر نه سنگی
رهوارتر آی اگرنه لنگی ۱۱۲

گرد از سر این نمد فرو روب
پائی به سر نمد فروکوب ۱۱۳

در رقص رونده چون فلک باش
گو جمله راه پر خسک باش ۱۱۴

مرکب بده و پیادگی کن
سیلی خور و روگشادگی کن ۱۱۵

بار همه میکش ار توانی
بهتر چه ز بار کش رهانی ۱۱۶

تا چون تو بیفتی از سر کار
سفت همه کس ترا کشد بار ۱۱۷

ساقی می ارغوانیم ده
یاری ده زندگانیم ده ۱۱۸

آن می‌که چو با مزاج سازد
جان تازه کند جگر نوازد ۱۱۹

زین دامگه اعتکاف بگشای
بر عجز خود اعتراف بنمای ۱۲۰

در راه تلی بدین بلندی
گستاخ مشو به زرومندی ۱۲۱

با یک سپر دریده چون گل
تا چند شغب کنی چو بلبل ۱۲۲

ره پر شکن است پر بیفکن
تیغ است قوی سپر بیفکن ۱۲۳

تا بارگی تو پیش تازد
سربار تو چرخ بیش سازد ۱۲۴

یکباره بیفت ازین سواری
تا یابی راه رستگاری ۱۲۵

بینی که چو مه شکسته گردد
از عقده رخم رسته گردد ۱۲۶

ساقی به نفس رسید جانم
تر کن به زلال می دهانم ۱۲۷

آن می که نخورده جای جانست
چون خورده شود دوای جانست ۱۲۸

فارغ منشین که وقت کوچ است
در خود منگر که چشم لوچ است ۱۲۹

تو آبله پای و راه دشوار
ای پاره کار چون بود کار ۱۳۰

یا رخت خود از میانه بربند
یا در به رخ زمانه در بند ۱۳۱

صحبت چو غله نمی‌دهد باز
جان در غله‌دان خلوت انداز ۱۳۲

بی‌نقش صحیفه چند خوانی
بی‌آب سفینه چند رانی ۱۳۳

آن به که نظامیا در این راه
بر چشمه زنی چو خضر خرگاه ۱۳۴

سیراب شوی چو در مکنون
از آب زلال عشق مجنون ۱۳۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۳۵
کانال گوهرین در ایتا
۱۸۹۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۹ - در نصیحت فرزند خود محمد نظامی
گوهر بعدی:بخش ۱۱ - آغاز داستان
نظرها و حاشیه ها
مایا
۱۴۰۲/۱۱/۶ ۱۰:۴۱

عالی