هوش مصنوعی:
این متن یک شعر توصیفی و غنایی است که به زیباییهای طبیعت، شهرها، باغها و دریاها میپردازد. همچنین در بخشهایی از آن به ستایش پادشاه و عدالت او اشاره شده است. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و استعارههای هنرمندانه، مناظر طبیعی و احساسات انسانی را به تصویر میکشد.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم عمیق ادبی و استعارههای پیچیده است که درک آن برای مخاطبان زیر 16 سال ممکن است دشوار باشد. همچنین برخی از بخشهای آن نیاز به دانش ادبی و فرهنگی دارد که معمولاً در سنین بالاتر کسب میشود.
شمارهٔ ۱۶ - درتعریف کشمیر
دگر بخت از در یاری برآمد
بشهرستان عیشم رهبر آمد ۱
ره و رسم جفاجویان دگر شد
کسی کو بود رهزن راهبر شد ۲
بگلزاریم طالع رهنما گشت
که با خارش بود صد رنگ گلگشت ۳
چه بستانی است دست عیش گلچین
که شهری را زیک گل کرده رنگین ۴
غلط گفتم چه بستان و چه گلزار
بهارستان نگارستان ارم زار ۵
کسی کشمیر را بستان نگوید
بغیر از روضه رضوان نگوید ۶
جهان دلگشائی کشور فیض
که هر روزن درو باشد در فیض ۷
هوایش کرده از جنت حکایت
زبادش شمع را نبود شکایت ۸
زامداد هوا در عین گرما
نجنبیده است بال بادزن ها ۹
هوایش آنچنان در شب جهانتاب
که باشد چون چراغ روز مهتاب ۱۰
عماراتش همه از چوب از آنست
که خاکش همچو آب رو گرانست ۱۱
در این کشور عزیزت آنچنان خاک
که می آرند از هندوستان خاک ۱۲
اگر طوفان باد آید باینجا
بتعظیمش نخیزد گرد بر پا ۱۳
زجوش سبزه در این عالم پاک
نیارد ریخت کاتب بر رقم خاک ۱۴
اگر باشد کف خاکی بجاده
بود چون دست ممسک ناگشاده ۱۵
همیشه در هوایش ابر سیار
بسان عاشق اندر کوی دلدار ۱۶
اثر نه از زمین نه ز آسمانست
در ابر و سبزه این هر دو نهانست ۱۷
زهر جانب که نخلی قد کشیده
برو عاشق صفت تا کی تنیده ۱۸
برندان تاکش این تعلیم داده است
که پای هر درختی جای باده است ۱۹
بود زینگونه در آفاق کم شهر
که هم باغست و هم دریا و هم شهر ۲۰
زخانه تا بکشتی پا نهادی
میان سبزه و گل اوفتادی ۲۱
دو دریا دارد این شهر دل افروز
دو عالم زین دو باشد عشرت اندوز ۲۲
یکی جاری میان شهر چون نیل
بروی خوبی کشمیر ازو نیل ۲۳
ز آبش تازه می گردد روانها
از آن جاریست نامش بر زبانها ۲۴
دگر یک دل که دل شد بیقرارش
ز خوبی شهر دارد در کنارش ۲۵
عنان سیر را سرعت نداده
چو طبع من روان و ایستاده ۲۶
کشیده از کنار شهر تا کوه
خوشا شهر خوشا دل و خوشا کوه ۲۷
بسیر دل بیا گلشن چه باشد
بکشتی گل ببر دامن چه باشد ۲۸
بنوعی گل بگل تا کوه پیوست
که بر دریا پل از گل میتوان بست ۲۹
نظر تا کرده ام بر صفحه دل
کبابم کرده رشک چشم احوال ۳۰
رسیده موج آتش گر بزانو
گذشت گل زسر چون سبزه مو ۳۱
گلشن در چار موسم جاودانی
چو بحر شعر و گلهای معانی ۳۲
اگر بر فرق ریزد آب ازین دل
بروید سبزه مو از سر گل ۳۳
بزیر سبزه آبش نیست پیدا
تو گوئی سبزه میدانیست دریا ۳۴
ندادی سبزه اش گر راه کشتی
زآبش هیچکس آگه نگشتی ۳۵
میان سبزه کشتی ره گشاده
کسی دیده است این دریا و جاده ۳۶
خیابانها در آب از راه کشتی
نمایان همچو انهار بهشتی ۳۷
اگر خود فرودین ور تیر ماهست
میان سبزه و گل شاهراهست ۳۸
عجب راهی که چون دیدش مسافر
نمی خواهد که راهش گردد آخر ۳۹
نسیم روی دل زان چشم بد دور
معطر گشته مغز از وی چو کافور ۴۰
بجائی گلفشانی را رسانده است
که بر تخت سلیمان گل فشانده است ۴۱
گل آبی بکشورهای دیگر
همین نیلوفرست آن نیز کمتر ۴۲
درین دریا گل افزون از حبابست
زرنگ هر گلی نقشی بر آبست ۴۳
بود نیلوفر اینجا شرمساری
چو در بزم عروسی سوگواری ۴۴
چه ملکست این خدایا خرمش دار
که شاخ موج آبش گل دهد بار ۴۵
جز این دریا نبینی جای دیگر
گلستان ارم در بحر اخضر ۴۶
گلش در پاکدامانی چو مهتاب
زبرگ انداخته سجاده بر آب ۴۷
بروی برگ شبنم ها نشسته
چو بر سجاده تسبیح گسسته ۴۸
گل سرخ کول را چون ستانم
چگونه بر سر این آتش آیم ۴۹
چگونه کی ز من دارند باور
که می آید برون از آب اخگر ۵۰
زوجد سبزه در این سبز بیشه
کول را خنده میآید همیشه ۵۱
دهان غنچه اش گاه تبسم
برد خواهی نخواهی دل ز مردم ۵۲
لب معشوق مست پان خورده
باین شوخی دل از مردم نبرده ۵۳
نگه رنگین شود از دیدن آن
حنا بر دست بندد چیدن آن ۵۴
بود آمیزش دریا و این گل
بسان آب داخل کرده در مل ۵۵
در آب و رنگ چون جام شرابست
چه حاجت اینکه گویم آفتابست ۵۶
اگرچه محتسب خم ها شکسته
بود در پیش جامش دست بسته ۵۷
زمنع باده جانم رو بره داشت
می جام کول را او نگه داشت ۵۸
درین قحط شراب و منع باده
بمستان کاسه داده رو گشاده ۵۹
گل زردش که دریا را نقابست
بساطش پهن تر از آفتابست ۶۰
بدریا سر بسر پیرایه گستر
گرفته آب را آئینه در زر ۶۱
گلستان ارم با آن نکوئی
ز ایزد خواسته این زرد روئی ۶۲
بزور نامیه از قعر دریا
دمیده سبزه اش یک نیزه بالا ۶۳
وزین گل کافتاب گلستانست
سراسر نیزه ها زرین سنانست ۶۴
در آن گلشن که گل از آب روید
کس از شادابی گلها چه گوید ۶۵
زباغستان این دریا چگویم
هزاران خلد و من تنها چگویم ۶۶
بود این بحر اخضر پرجزیره
ز هر یک چشم اداراکست خیره ۶۷
عیان از هر جزیره تازه باغی
ریاض خلد را چشم و چراغی ۶۸
سراسر برگها مطبوع و دلخواه
همه خضر طراوات را قدمگاه ۶۹
نخست از باغ بحر آرا کنم سر
که گیرد بحر شعرم آب دیگر ۷۰
عجب باغی نهال گل حصارش
طراوت باغبان ابر آبیارش ۷۱
درخت گل چو گیرد جای دیوار
سر دیوار را از گل بود خار ۷۲
درختانش تنومند و برومند
باشجار بهشتی خویش و پیوند ۷۳
چنان بالیده گل در این گلستان
که شد در گل نهان ساق درختان ۷۴
شکوفه چونکه گردد گلشن آرا
شود این باغ ابر روی دریا ۷۵
زبحر آرا روان شد با دل شاد
بسیر گلستان عیش آباد ۷۶
چنارش آنچنان بالا کشیدست
که بالا دست خود دستی ندیدست ۷۷
بنوعی از بزرگی مایه دارد
که شهری را بزیر سایه دارد ۷۸
بهر جا دست شاخش پنجه یازید
مسلم شد ز دست انداز خورشید ۷۹
به پیش تیغ خور زانسان حجابست
که هر برگیش ابر آفتابست ۸۰
طراوت آنچنانش آب داده
که عکسش کرده آب دل زیاده ۸۱
چنان سرخوش زجام عیش افتاد
که کف بر هم زند بی جنبش باد ۸۲
چو دریا منتهی گردد بکهسار
فرح را ابتدا آید پدیدار ۸۳
بدامن کوه بین باغ فرحبخش
که از نزهت بجنت می دهد بخش ۸۴
خیابانش که نظاره نوازست
خوش آینده تر از عمر دراز است ۸۵
اگر طول امل کوته نبودی
نشانی ز امتدادش می نمودی ۸۶
ره توصیف آن را هر که سر کرد
سخن دیگر نیارد مختصر کرد ۸۷
سخن تا دفتر وصفش گشودست
خیابانی زهر سطری نمودست ۸۸
چنار و بید مجنون و سفیده
ز رغم هم بگردون سر کشیده ۸۹
چنارش آنچنان با خویش بالید
که یک برگ خزان اوست خورشید ۹۰
زساقش دسته بر آئینه چرخ
زبرگش دست رد بر سینه چرخ ۹۱
ببالا نامیه برده چنانش
که تیغ کوه بسته بر میانش ۹۲
بنوعی از بلندی کامیابست
که هر شاخیش معراج سحابست ۹۳
اگر از شاه نهرش حرف گویم
دهن باید بصد دریا بشویم ۹۴
چه نهری زیب دریا زیور باغ
غلط گفتم روان پیکر باغ ۹۵
زآبش آن صدا در باغ پیچید
که بر الحان بلبل غنچه خندید ۹۶
بگردی سربسر گر گلشن دهر
نیابی اینچنین باغ و چنین نهر ۹۷
کنارش از دو سو بینی سراسر
همه نهری شده چون خط مسطر ۹۸
خیابان را بپایان چون رساند
در آخر آب از رفتار ماند ۹۹
صدای دلپذیر آبشارش
نوا آموز کبک کوهسارش ۱۰۰
عمارت را همین بس وصف شأنش
که غلطد اینچنین نهر از میانش ۱۰۱
چو سایه افکند پیرامن کوه
بزیر کوه ماند دامن کوه ۱۰۲
سرآمد آنچنان در دلگشائی
که آبش نالد از درد جدائی ۱۰۳
خروشان نهر چون در حوض ریزد
نهنگی دان که با دریا ستیزد ۱۰۴
چنان آئینه حوضست روشن
که پنهان نیست بروی راز گلشن ۱۰۵
نظر هر کس که بر آبش گمارد
زر همیان ماهی را شمارد ۱۰۶
نثاری ابر حوضش را فرستاد
علو همت فواره پس داد ۱۰۷
کشیده قامت فواره موزون
عصای پیری خود یافت گردون ۱۰۸
زنهرش گر بساحل کشتی آری
در آب سبزه خواهد گشت جاری ۱۰۹
رقوم سبزه بر اطراف جدول
نمایان چون حواشی بر مطول ۱۱۰
زسجده بید مجنون جبهه فرساست
بشکر آنکه در این جنتش جاست ۱۱۱
چنین باید طریق حق گذاری
کند با سربلندی خاکساری ۱۱۲
بدور هر نهال ابری پرستار
همه روزه هوادار و وفادار ۱۱۳
گهی گرد سرش گردیده گریان
گهی در پاش افتاده چو مستان ۱۱۴
بروی سبزه هر برگی که افتاد
بزلف بید مجنون رویدش باز ۱۱۵
نقاب از روی گلها یک قلم دور
بزیر سبزه روی خاک مستور ۱۱۶
تیمم نیست ممکن در حریمش
ولی بتوان وضو کرد از نسیمش ۱۱۷
درین کشور فراوانست گلشن
کدامین باغ را بلبل شوم من ۱۱۸
زهر باغ ار جدا دستانسرایم
وزین گلشن سوی آن گلشن آیم ۱۱۹
درین ره بلبل طبع نواساز
هم از پرواز ماند هم ز آواز ۱۲۰
ولی باغ نشاط آن رهزن هوش
بجوش آرد هزاران مرغ خاموش ۱۲۱
ربوده از طراوت آنقدر بخش
که در خوبی بود بعد از فرحبخش ۱۲۲
گرفته جای در آغوش کهسار
عماراتش همه همدوش کهسار ۱۲۳
بدریا روی دارد پشت در کوه
چه کوهی تیغ آن خونریز اندوه ۱۲۴
گل اندامی چنین نبود بعالم
که باشد پشت و رویش بهتر از هم ۱۲۵
زمین باغ از ته تا ببالا
بود نه مرتبه افلاک آسا ۱۲۶
بخوبی هر کدام از دیگری پیش
همه جا داده خود را بر سر خویش ۱۲۷
زبس فواره اش بارد بکهسار
گرفت از سبزه تیغ کوه زنگار ۱۲۸
گرفته جدولش چون مطرب مست
ز نه فواره موسیقار در دست ۱۲۹
نه جدول بلکه سیل کوهساری
درو چون فیض حق پیوسته جاری ۱۳۰
باستحقاق معشوق بهارست
کدامین باغ را نه آبشارست ۱۳۱
بپای هر نهالش چشمه ای هست
که می گردد از آن سیراب پیوست ۱۳۲
نباشد سازگارش آب دیگر
گر آب خضر در پایش دهی سر ۱۳۳
ز بس نازک بود طبع نهالش
دو آب ار خورد بر هم خورد حالش ۱۳۴
درختان سر افراز رسیده
زاطراف خیابان صف کشیده ۱۳۵
بسان سرکشان در پهلوی هم
بروز بار شاهنشاه عالم ۱۳۶
شهنشاه جهان خورشید دوران
پناه هفت کشور ظل یزدان ۱۳۷
سپهرش در ازل شاه جهان خواند
قضا هم ثانی صاحبقران خواند ۱۳۸
سران را سربلندی ز آستانش
بزرگی خانه زاد خاندانش ۱۳۹
کسی را کاسمان افکند از پای
گرفتش دست و دادش بر فلک جای ۱۴۰
بهر کشور که محروم از مرادیست
بدرگاهش چو آید کیقبادیست ۱۴۱
کسی کز کام دل دست طلب شست
بهند آمد زخاک درگهش جست ۱۴۲
چو کو شد در کمال ناتمامان
سر ببریده را آرد بسامان ۱۴۳
گرفت از عهدش آن زینت زمانه
که خاتم هاست در انگشت شانه ۱۴۴
به پیش جبهه اش صبح است دلگیر
زباغ خلق او یک قطعه کشمیر ۱۴۵
کسیکه طلعتش در خواب بیند
چو برخیزد گل از بستر بچیند ۱۴۶
مصور فروشان پادشاهی
مجسم معنی عالم پناهی ۱۴۷
بقا بر قامت عمرش قبائی است
که هر روزش به از اول صفائی است ۱۴۸
ز کوی دولتش گردیست اکسیر
ز بحر فطرتش موجیست تدبیر ۱۴۹
کفش از پنج انگشت است پنجاب
وز آن پنجاب عالم گشته سیراب ۱۵۰
دلش بحری که گوهر بر سر آرد
کفش ابری که بی موسم ببارد ۱۵۱
دلش از صیقل الهام روشن
درو احوال هر کس پرتوافکن ۱۵۲
همه اسرار غیبش حاضر هوش
نکرده جز گناه کس فراموش ۱۵۳
شدش زان دست بالادست شاهان
که ننهد دست رد بر پر گناهان ۱۵۴
زبس بر ترک بخشش نیست قادر
گنه بخشد چو گردد گنج آخر ۱۵۵
بنوعی شأن اقبالش بلند است
که رد سازد گرش پروین سپندست ۱۵۶
بدورانش رگ و نشتر بهم یار
چو انگشت طبیب و نبض بیمار ۱۵۷
اگر از مهر بیند سوی آتش
شرر شبنم شود بر روی آتش ۱۵۸
در اقلیمی که عدلش پاسبان است
ز ضبطش خانه بیدر چون کمانست ۱۵۹
ببین ز اقبال شاه عدل پرور
بکنج هر دهی صد شهر بیدر ۱۶۰
زبیم قهر شاه معدلت کیش
نیارد برد کس حق کس از پیش ۱۶۱
بریگ تشنه آب ار بسپرد کس
صدف وارش به از اول دهد پس ۱۶۲
زند گر بانگ قهرش بر ستمکار
ز صحرا سیل بگریزد بکهسار ۱۶۳
چنان کوتاه شد دست ستم کیش
که نتواند زد آسان بر سر خویش ۱۶۴
بدستش آلت شر تا نیابند
بدندان شیر ناخنهای خود کند ۱۶۵
چو آید بر سر عاجز نوازی
کند با شعله خاری تیغ بازی ۱۶۶
ضعیفان را قوی شد آنچنان دست
که خاشاکی ره سیلاب را بست ۱۶۷
ببال قوت او کبک کهسار
زخون باز آرد رنگ منقار ۱۶۸
تراست از خنده کبک آنچنان باز
که از بال پرش رم کرده پرواز ۱۶۹
ز بس داغست از بیداد نخجیر
پلنگی می نماید در نظر شیر ۱۷۰
شراب از مجلسش تا گشت مهجور
زبس دلباخت شد بیدانه انگور ۱۷۱
شد آگه تا ز منع باده گردون
پرید از رو شفق را رنگ میگون ۱۷۲
ز ایمانش قوی بازوی اسلام
ز آب تیغش آبروی اسلام ۱۷۳
بهند از سنگ بتهای شکسته
عجب سدی براه کفر بسته ۱۷۴
برای کسب آداب شریعت
بهند آیند ارباب طریقت ۱۷۵
چو شمشیر غزا سازد حمایل
شود خورشید وش سر تا بپا دل ۱۷۶
بمیزان دلیری از همه بیش
بوقت کار چون شمشیر در پیش ۱۷۷
بجائی جرأتش پا می فشارد
که شیر از لرزه ناخن ها بکارد ۱۷۸
ز تیغش سر بخاک راه همدوش
ززخم ناوکش دشمن زره پوش ۱۷۹
سر گردن کشان و پای تیغش
ظفر یک گوهر از دریای تیغش ۱۸۰
برید از وصف تیغش رشته حرف
ز گفتگو چه بربندم دگر طرف ۱۸۱
در آرم در دعایش بعد از این دم
سخن را عاقبت محمود سازم ۱۸۲
بخوبی تا شوم کشمیر مذکور
بعالم نام نیکش باد مشهور ۱۸۳
کند دریوزه کوه پیر پیخال
زچتر دولتش رفعت همه سال ۱۸۴
بشهرستان عیشم رهبر آمد ۱
ره و رسم جفاجویان دگر شد
کسی کو بود رهزن راهبر شد ۲
بگلزاریم طالع رهنما گشت
که با خارش بود صد رنگ گلگشت ۳
چه بستانی است دست عیش گلچین
که شهری را زیک گل کرده رنگین ۴
غلط گفتم چه بستان و چه گلزار
بهارستان نگارستان ارم زار ۵
کسی کشمیر را بستان نگوید
بغیر از روضه رضوان نگوید ۶
جهان دلگشائی کشور فیض
که هر روزن درو باشد در فیض ۷
هوایش کرده از جنت حکایت
زبادش شمع را نبود شکایت ۸
زامداد هوا در عین گرما
نجنبیده است بال بادزن ها ۹
هوایش آنچنان در شب جهانتاب
که باشد چون چراغ روز مهتاب ۱۰
عماراتش همه از چوب از آنست
که خاکش همچو آب رو گرانست ۱۱
در این کشور عزیزت آنچنان خاک
که می آرند از هندوستان خاک ۱۲
اگر طوفان باد آید باینجا
بتعظیمش نخیزد گرد بر پا ۱۳
زجوش سبزه در این عالم پاک
نیارد ریخت کاتب بر رقم خاک ۱۴
اگر باشد کف خاکی بجاده
بود چون دست ممسک ناگشاده ۱۵
همیشه در هوایش ابر سیار
بسان عاشق اندر کوی دلدار ۱۶
اثر نه از زمین نه ز آسمانست
در ابر و سبزه این هر دو نهانست ۱۷
زهر جانب که نخلی قد کشیده
برو عاشق صفت تا کی تنیده ۱۸
برندان تاکش این تعلیم داده است
که پای هر درختی جای باده است ۱۹
بود زینگونه در آفاق کم شهر
که هم باغست و هم دریا و هم شهر ۲۰
زخانه تا بکشتی پا نهادی
میان سبزه و گل اوفتادی ۲۱
دو دریا دارد این شهر دل افروز
دو عالم زین دو باشد عشرت اندوز ۲۲
یکی جاری میان شهر چون نیل
بروی خوبی کشمیر ازو نیل ۲۳
ز آبش تازه می گردد روانها
از آن جاریست نامش بر زبانها ۲۴
دگر یک دل که دل شد بیقرارش
ز خوبی شهر دارد در کنارش ۲۵
عنان سیر را سرعت نداده
چو طبع من روان و ایستاده ۲۶
کشیده از کنار شهر تا کوه
خوشا شهر خوشا دل و خوشا کوه ۲۷
بسیر دل بیا گلشن چه باشد
بکشتی گل ببر دامن چه باشد ۲۸
بنوعی گل بگل تا کوه پیوست
که بر دریا پل از گل میتوان بست ۲۹
نظر تا کرده ام بر صفحه دل
کبابم کرده رشک چشم احوال ۳۰
رسیده موج آتش گر بزانو
گذشت گل زسر چون سبزه مو ۳۱
گلشن در چار موسم جاودانی
چو بحر شعر و گلهای معانی ۳۲
اگر بر فرق ریزد آب ازین دل
بروید سبزه مو از سر گل ۳۳
بزیر سبزه آبش نیست پیدا
تو گوئی سبزه میدانیست دریا ۳۴
ندادی سبزه اش گر راه کشتی
زآبش هیچکس آگه نگشتی ۳۵
میان سبزه کشتی ره گشاده
کسی دیده است این دریا و جاده ۳۶
خیابانها در آب از راه کشتی
نمایان همچو انهار بهشتی ۳۷
اگر خود فرودین ور تیر ماهست
میان سبزه و گل شاهراهست ۳۸
عجب راهی که چون دیدش مسافر
نمی خواهد که راهش گردد آخر ۳۹
نسیم روی دل زان چشم بد دور
معطر گشته مغز از وی چو کافور ۴۰
بجائی گلفشانی را رسانده است
که بر تخت سلیمان گل فشانده است ۴۱
گل آبی بکشورهای دیگر
همین نیلوفرست آن نیز کمتر ۴۲
درین دریا گل افزون از حبابست
زرنگ هر گلی نقشی بر آبست ۴۳
بود نیلوفر اینجا شرمساری
چو در بزم عروسی سوگواری ۴۴
چه ملکست این خدایا خرمش دار
که شاخ موج آبش گل دهد بار ۴۵
جز این دریا نبینی جای دیگر
گلستان ارم در بحر اخضر ۴۶
گلش در پاکدامانی چو مهتاب
زبرگ انداخته سجاده بر آب ۴۷
بروی برگ شبنم ها نشسته
چو بر سجاده تسبیح گسسته ۴۸
گل سرخ کول را چون ستانم
چگونه بر سر این آتش آیم ۴۹
چگونه کی ز من دارند باور
که می آید برون از آب اخگر ۵۰
زوجد سبزه در این سبز بیشه
کول را خنده میآید همیشه ۵۱
دهان غنچه اش گاه تبسم
برد خواهی نخواهی دل ز مردم ۵۲
لب معشوق مست پان خورده
باین شوخی دل از مردم نبرده ۵۳
نگه رنگین شود از دیدن آن
حنا بر دست بندد چیدن آن ۵۴
بود آمیزش دریا و این گل
بسان آب داخل کرده در مل ۵۵
در آب و رنگ چون جام شرابست
چه حاجت اینکه گویم آفتابست ۵۶
اگرچه محتسب خم ها شکسته
بود در پیش جامش دست بسته ۵۷
زمنع باده جانم رو بره داشت
می جام کول را او نگه داشت ۵۸
درین قحط شراب و منع باده
بمستان کاسه داده رو گشاده ۵۹
گل زردش که دریا را نقابست
بساطش پهن تر از آفتابست ۶۰
بدریا سر بسر پیرایه گستر
گرفته آب را آئینه در زر ۶۱
گلستان ارم با آن نکوئی
ز ایزد خواسته این زرد روئی ۶۲
بزور نامیه از قعر دریا
دمیده سبزه اش یک نیزه بالا ۶۳
وزین گل کافتاب گلستانست
سراسر نیزه ها زرین سنانست ۶۴
در آن گلشن که گل از آب روید
کس از شادابی گلها چه گوید ۶۵
زباغستان این دریا چگویم
هزاران خلد و من تنها چگویم ۶۶
بود این بحر اخضر پرجزیره
ز هر یک چشم اداراکست خیره ۶۷
عیان از هر جزیره تازه باغی
ریاض خلد را چشم و چراغی ۶۸
سراسر برگها مطبوع و دلخواه
همه خضر طراوات را قدمگاه ۶۹
نخست از باغ بحر آرا کنم سر
که گیرد بحر شعرم آب دیگر ۷۰
عجب باغی نهال گل حصارش
طراوت باغبان ابر آبیارش ۷۱
درخت گل چو گیرد جای دیوار
سر دیوار را از گل بود خار ۷۲
درختانش تنومند و برومند
باشجار بهشتی خویش و پیوند ۷۳
چنان بالیده گل در این گلستان
که شد در گل نهان ساق درختان ۷۴
شکوفه چونکه گردد گلشن آرا
شود این باغ ابر روی دریا ۷۵
زبحر آرا روان شد با دل شاد
بسیر گلستان عیش آباد ۷۶
چنارش آنچنان بالا کشیدست
که بالا دست خود دستی ندیدست ۷۷
بنوعی از بزرگی مایه دارد
که شهری را بزیر سایه دارد ۷۸
بهر جا دست شاخش پنجه یازید
مسلم شد ز دست انداز خورشید ۷۹
به پیش تیغ خور زانسان حجابست
که هر برگیش ابر آفتابست ۸۰
طراوت آنچنانش آب داده
که عکسش کرده آب دل زیاده ۸۱
چنان سرخوش زجام عیش افتاد
که کف بر هم زند بی جنبش باد ۸۲
چو دریا منتهی گردد بکهسار
فرح را ابتدا آید پدیدار ۸۳
بدامن کوه بین باغ فرحبخش
که از نزهت بجنت می دهد بخش ۸۴
خیابانش که نظاره نوازست
خوش آینده تر از عمر دراز است ۸۵
اگر طول امل کوته نبودی
نشانی ز امتدادش می نمودی ۸۶
ره توصیف آن را هر که سر کرد
سخن دیگر نیارد مختصر کرد ۸۷
سخن تا دفتر وصفش گشودست
خیابانی زهر سطری نمودست ۸۸
چنار و بید مجنون و سفیده
ز رغم هم بگردون سر کشیده ۸۹
چنارش آنچنان با خویش بالید
که یک برگ خزان اوست خورشید ۹۰
زساقش دسته بر آئینه چرخ
زبرگش دست رد بر سینه چرخ ۹۱
ببالا نامیه برده چنانش
که تیغ کوه بسته بر میانش ۹۲
بنوعی از بلندی کامیابست
که هر شاخیش معراج سحابست ۹۳
اگر از شاه نهرش حرف گویم
دهن باید بصد دریا بشویم ۹۴
چه نهری زیب دریا زیور باغ
غلط گفتم روان پیکر باغ ۹۵
زآبش آن صدا در باغ پیچید
که بر الحان بلبل غنچه خندید ۹۶
بگردی سربسر گر گلشن دهر
نیابی اینچنین باغ و چنین نهر ۹۷
کنارش از دو سو بینی سراسر
همه نهری شده چون خط مسطر ۹۸
خیابان را بپایان چون رساند
در آخر آب از رفتار ماند ۹۹
صدای دلپذیر آبشارش
نوا آموز کبک کوهسارش ۱۰۰
عمارت را همین بس وصف شأنش
که غلطد اینچنین نهر از میانش ۱۰۱
چو سایه افکند پیرامن کوه
بزیر کوه ماند دامن کوه ۱۰۲
سرآمد آنچنان در دلگشائی
که آبش نالد از درد جدائی ۱۰۳
خروشان نهر چون در حوض ریزد
نهنگی دان که با دریا ستیزد ۱۰۴
چنان آئینه حوضست روشن
که پنهان نیست بروی راز گلشن ۱۰۵
نظر هر کس که بر آبش گمارد
زر همیان ماهی را شمارد ۱۰۶
نثاری ابر حوضش را فرستاد
علو همت فواره پس داد ۱۰۷
کشیده قامت فواره موزون
عصای پیری خود یافت گردون ۱۰۸
زنهرش گر بساحل کشتی آری
در آب سبزه خواهد گشت جاری ۱۰۹
رقوم سبزه بر اطراف جدول
نمایان چون حواشی بر مطول ۱۱۰
زسجده بید مجنون جبهه فرساست
بشکر آنکه در این جنتش جاست ۱۱۱
چنین باید طریق حق گذاری
کند با سربلندی خاکساری ۱۱۲
بدور هر نهال ابری پرستار
همه روزه هوادار و وفادار ۱۱۳
گهی گرد سرش گردیده گریان
گهی در پاش افتاده چو مستان ۱۱۴
بروی سبزه هر برگی که افتاد
بزلف بید مجنون رویدش باز ۱۱۵
نقاب از روی گلها یک قلم دور
بزیر سبزه روی خاک مستور ۱۱۶
تیمم نیست ممکن در حریمش
ولی بتوان وضو کرد از نسیمش ۱۱۷
درین کشور فراوانست گلشن
کدامین باغ را بلبل شوم من ۱۱۸
زهر باغ ار جدا دستانسرایم
وزین گلشن سوی آن گلشن آیم ۱۱۹
درین ره بلبل طبع نواساز
هم از پرواز ماند هم ز آواز ۱۲۰
ولی باغ نشاط آن رهزن هوش
بجوش آرد هزاران مرغ خاموش ۱۲۱
ربوده از طراوت آنقدر بخش
که در خوبی بود بعد از فرحبخش ۱۲۲
گرفته جای در آغوش کهسار
عماراتش همه همدوش کهسار ۱۲۳
بدریا روی دارد پشت در کوه
چه کوهی تیغ آن خونریز اندوه ۱۲۴
گل اندامی چنین نبود بعالم
که باشد پشت و رویش بهتر از هم ۱۲۵
زمین باغ از ته تا ببالا
بود نه مرتبه افلاک آسا ۱۲۶
بخوبی هر کدام از دیگری پیش
همه جا داده خود را بر سر خویش ۱۲۷
زبس فواره اش بارد بکهسار
گرفت از سبزه تیغ کوه زنگار ۱۲۸
گرفته جدولش چون مطرب مست
ز نه فواره موسیقار در دست ۱۲۹
نه جدول بلکه سیل کوهساری
درو چون فیض حق پیوسته جاری ۱۳۰
باستحقاق معشوق بهارست
کدامین باغ را نه آبشارست ۱۳۱
بپای هر نهالش چشمه ای هست
که می گردد از آن سیراب پیوست ۱۳۲
نباشد سازگارش آب دیگر
گر آب خضر در پایش دهی سر ۱۳۳
ز بس نازک بود طبع نهالش
دو آب ار خورد بر هم خورد حالش ۱۳۴
درختان سر افراز رسیده
زاطراف خیابان صف کشیده ۱۳۵
بسان سرکشان در پهلوی هم
بروز بار شاهنشاه عالم ۱۳۶
شهنشاه جهان خورشید دوران
پناه هفت کشور ظل یزدان ۱۳۷
سپهرش در ازل شاه جهان خواند
قضا هم ثانی صاحبقران خواند ۱۳۸
سران را سربلندی ز آستانش
بزرگی خانه زاد خاندانش ۱۳۹
کسی را کاسمان افکند از پای
گرفتش دست و دادش بر فلک جای ۱۴۰
بهر کشور که محروم از مرادیست
بدرگاهش چو آید کیقبادیست ۱۴۱
کسی کز کام دل دست طلب شست
بهند آمد زخاک درگهش جست ۱۴۲
چو کو شد در کمال ناتمامان
سر ببریده را آرد بسامان ۱۴۳
گرفت از عهدش آن زینت زمانه
که خاتم هاست در انگشت شانه ۱۴۴
به پیش جبهه اش صبح است دلگیر
زباغ خلق او یک قطعه کشمیر ۱۴۵
کسیکه طلعتش در خواب بیند
چو برخیزد گل از بستر بچیند ۱۴۶
مصور فروشان پادشاهی
مجسم معنی عالم پناهی ۱۴۷
بقا بر قامت عمرش قبائی است
که هر روزش به از اول صفائی است ۱۴۸
ز کوی دولتش گردیست اکسیر
ز بحر فطرتش موجیست تدبیر ۱۴۹
کفش از پنج انگشت است پنجاب
وز آن پنجاب عالم گشته سیراب ۱۵۰
دلش بحری که گوهر بر سر آرد
کفش ابری که بی موسم ببارد ۱۵۱
دلش از صیقل الهام روشن
درو احوال هر کس پرتوافکن ۱۵۲
همه اسرار غیبش حاضر هوش
نکرده جز گناه کس فراموش ۱۵۳
شدش زان دست بالادست شاهان
که ننهد دست رد بر پر گناهان ۱۵۴
زبس بر ترک بخشش نیست قادر
گنه بخشد چو گردد گنج آخر ۱۵۵
بنوعی شأن اقبالش بلند است
که رد سازد گرش پروین سپندست ۱۵۶
بدورانش رگ و نشتر بهم یار
چو انگشت طبیب و نبض بیمار ۱۵۷
اگر از مهر بیند سوی آتش
شرر شبنم شود بر روی آتش ۱۵۸
در اقلیمی که عدلش پاسبان است
ز ضبطش خانه بیدر چون کمانست ۱۵۹
ببین ز اقبال شاه عدل پرور
بکنج هر دهی صد شهر بیدر ۱۶۰
زبیم قهر شاه معدلت کیش
نیارد برد کس حق کس از پیش ۱۶۱
بریگ تشنه آب ار بسپرد کس
صدف وارش به از اول دهد پس ۱۶۲
زند گر بانگ قهرش بر ستمکار
ز صحرا سیل بگریزد بکهسار ۱۶۳
چنان کوتاه شد دست ستم کیش
که نتواند زد آسان بر سر خویش ۱۶۴
بدستش آلت شر تا نیابند
بدندان شیر ناخنهای خود کند ۱۶۵
چو آید بر سر عاجز نوازی
کند با شعله خاری تیغ بازی ۱۶۶
ضعیفان را قوی شد آنچنان دست
که خاشاکی ره سیلاب را بست ۱۶۷
ببال قوت او کبک کهسار
زخون باز آرد رنگ منقار ۱۶۸
تراست از خنده کبک آنچنان باز
که از بال پرش رم کرده پرواز ۱۶۹
ز بس داغست از بیداد نخجیر
پلنگی می نماید در نظر شیر ۱۷۰
شراب از مجلسش تا گشت مهجور
زبس دلباخت شد بیدانه انگور ۱۷۱
شد آگه تا ز منع باده گردون
پرید از رو شفق را رنگ میگون ۱۷۲
ز ایمانش قوی بازوی اسلام
ز آب تیغش آبروی اسلام ۱۷۳
بهند از سنگ بتهای شکسته
عجب سدی براه کفر بسته ۱۷۴
برای کسب آداب شریعت
بهند آیند ارباب طریقت ۱۷۵
چو شمشیر غزا سازد حمایل
شود خورشید وش سر تا بپا دل ۱۷۶
بمیزان دلیری از همه بیش
بوقت کار چون شمشیر در پیش ۱۷۷
بجائی جرأتش پا می فشارد
که شیر از لرزه ناخن ها بکارد ۱۷۸
ز تیغش سر بخاک راه همدوش
ززخم ناوکش دشمن زره پوش ۱۷۹
سر گردن کشان و پای تیغش
ظفر یک گوهر از دریای تیغش ۱۸۰
برید از وصف تیغش رشته حرف
ز گفتگو چه بربندم دگر طرف ۱۸۱
در آرم در دعایش بعد از این دم
سخن را عاقبت محمود سازم ۱۸۲
بخوبی تا شوم کشمیر مذکور
بعالم نام نیکش باد مشهور ۱۸۳
کند دریوزه کوه پیر پیخال
زچتر دولتش رفعت همه سال ۱۸۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۸۴
۲۴۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۱۵ - وله ایضا
گوهر بعدی:شمارهٔ ۱۷ - کتابه دولتخانه صفاپور
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.