هوش مصنوعی:
این متن شعری است که داستان زندگی و سقوط شخصی به نام ججهار را روایت میکند. ججهار که روزی از لطف پادشاه بهرهمند بود و دارای مال و قدرت فراوانی شد، به دلیل غرور و ناسپاسی، سرانجام به بدبختی و نابودی دچار میشود. پادشاه با عدالت و تدبیر، او را مجازات میکند و ججهار تمام داراییهای خود را از دست میدهد. متن همچنین به توصیف زیباییها و ثروتهای هندوستان میپردازد و از عدالت و قدرت پادشاه تمجید میکند.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم عمیق اخلاقی و سیاسی است و همچنین از زبان پیچیده و ادبی استفاده میکند که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسال قابل درک نباشد. علاوه بر این، برخی صحنههای توصیفشده مانند مجازات و سقوط ججهار ممکن است برای سنین پایین مناسب نباشد.
شمارهٔ ۲۳ - داستان سرکوبی و قتل ججهار سنکهه بندئله به سرداری اورنگ زیب پسر شاه جهان که بعد از وی بسلطنت نشست
کسی را بخت چون بردارد از خاک
ره سیلاب را بندد ز خاشاک ۱
در آتش تخم امید ار بکارد
گلش بیش از شرر سر را بر آرد ۲
همه پای کسان او را نوید است
بهر در هر چه قفل او را کلیدست ۳
بصد زنجیر اگر پیوند دارد
گشادی لازم هر بند دارد ۴
اگر در راه او هر گام چاهیست
برای حادثات او را پناهیست ۵
رود هرچ از کفش زان بهتر آید
کند ره گم که خضرش رهبر آید ۶
ز دنیا گر گریزد صاحب اقبال
چو سایه آیدش دولت ز دنبال ۷
حباب از بحر اگر پهلو تهی کرد
بسوی خویش دریا بازش آورد ۸
هر آنکس را که باشد بخت یاور
چو گل با زر همی زاید ز مادر ۹
وگر بر روی کس طالع کند پشت
بکف چیزی نمی دارد جز انگشت ۱۰
اگر چرخ و فلک در روزگارست
همه یارند تا بخت تو یارست ۱۱
دمی کادبار دامن گیر گردد
دم عیسی دم شمشیر گردد ۱۲
کسی کابست بهر دشمن خویش
شود آتش برای خرمن خویش ۱۳
نبیند جز زیان از حسن تدبیر
به بند افتد زجوهر همچو شمشیر ۱۴
برفعت گر نماید خودنمائی
فتد در خاک چون تیر هوائی ۱۵
همه اسباب و جاه و ملک و مالش
وسائل گردد از بهر زوالش ۱۶
اگر با بستر راحت شود یار
بپهلویش گل دیبا شود خار ۱۷
فرو شد آبروی خود همیشه
خرد از بهر پای خویش تیشه ۱۸
تنک ظرفی که دارد شیشه دربار
زند از ابلهی پهلو بکهسار ۱۹
نحیفی کز عصا امداد جوید
رود با شیر از سرپنجه گوید ۲۰
زحال مدبران تا پند گیری
بیارم بهر اینمعنی نظیری ۲۱
بگویم قصه ججهار مردود
که آغازش چه و انجام چون بود ۲۲
همین مدبر که بختش پشت داده
چو دود از آتش بر سنگ زاده ۲۳
گران نخل خبیث و این بر اوست
ولی آن آتش این خاکستر اوست ۲۴
در ایامی که تخت پادشاهی
بد از فر جهانگیری مباهی ۲۵
شه جنت مکان شاه جهانگیر
مس بر سنگ را گردید اکسیر ۲۶
نبودش گرچه پر اصلی شرفناک
کزینسان بایدش برداشت از خاک ۲۷
مگر زو خدمت شایسته ای دید
باوج منصب و جاهش رسانید ۲۸
بزرگش کرد و بر دولت ستم شد
میان قوم بندیله علم شد ۲۹
سزاوار غلامی خواجگی یافت
زگمنامی برآمد راجگی یافت ۳۰
همان ملکی که جا و مسکنش بود
باو از مرحمت اقطاع فرمود ۳۱
وطن تا پر کناب و دیگرش داد
بصید ملکها بال و پرش داد ۳۲
چو ریشه در وطن محکم فرو کرد
بملک دیگران آنگاه رو کرد ۳۳
گرفتی از زمین داران ولایت
شه جنت مکان کردی حمایت ۳۴
ز شاه امداد و مهلت از فلک یافت
غینمان را بسی سرپنجه برتافت ۳۵
بدستش هرچه مال و ملک افتاد
شه جنت مکان آن را باو داد ۳۶
اگر هندوستان را پاک می رفت
شه جنت مکان چیزی نمی گفت ۳۷
چنان مشمول لطف پادشه بود
که طول ملک او یکماهه ره بود ۳۸
بدولت بود تا شاه جهانگیر
ندید او آفت تغییر جا گیر ۳۹
زبس ملکش مسلم بود او را
ز گلزارش نبردی باد بو را ۴۰
زهر ده حاصل شهریش واصل
ز شهری دخل اقلیمیش حاصل ۴۱
کسیرا کاینچنین نقشی نشیند
زرش در خانه دیگر جا نبیند ۴۲
زبس بر خرج خلقش می فزودی
زر او را جوال از چاه بودی ۴۳
زری کان یوسفش بود از عزیزی
بچاهش داشتی از بی تمیزی ۴۴
کنون در جنگلش انبار گنجست
درختان ریشه هاشان مار گنجست ۴۵
قضا را رفت بر سنگ از میانه
پسر شد صاحب اقطاع و خزانه ۴۶
همه جا گیرها با یکجهان گنج
مسلم گشت بر ججهار بیرنج ۴۷
بیکبار از غلط بخشی گردون
گدا گردید قارون قطره جیحون ۴۸
شد آن کم اصل دون را کار بالا
بسان خس که سازد دیده را جا ۴۹
پریشان روزگار بی سر انجام
بیکره مست گشت از باده کام ۵۰
بلندی یافت دود آتش خس
زسیر دور پیش افتاد واپس ۵۱
بروی کار خود چون دید آبی
غبار کوی پستی شد سحابی ۵۲
تراویدی ازو گاهی تری ها
هوای سرکشی و خود سری ها ۵۳
که ناگه روزگار دیگر آمد
زمان بی تمیزی ها سرآمد ۵۴
ظهور دولت شاه جهان شد
جهان از ثانی صاحبقران شد ۵۵
شهنشاه جهان دارای عادل
بجای خود نشان حق و باطل ۵۶
تف قهرش بجان خودپرستان
بجا، مانند آتش در زمستان ۵۷
حقیقت دان راز آفرینش
بنزد فطرتش دانش چو بینش ۵۸
عیار راستان و کج نهادان
چو گیرد پا به بخشد در خور آن ۵۹
بجز ابرو که بر بالای دیده است
کسی ناراستی بالا ندیده است ۶۰
بخدمت بنده هایش صف چو بندند
بحد خویشتن پست وبلندند ۶۱
تمیزش هر که را جائی نموده است
بچشم هیچکس خارج نبوده است ۶۲
همیشه در مقام خود بپایند
تو پنداری ز موسیقار نایند ۶۳
بلند آوازه بادش ساز تمییز
که این ساز است بر دلها فرح بیز ۶۴
من ار چه از غلامان کمینم
ز موسیقار نای آخرینم ۶۵
نیم در فکر بالا دستی خویش
بلند آوازه ام از پستی خویش ۶۶
بعالم پادشاه قدردان اوست
کزو برد آب و آتش دشمن و دوست ۶۷
بتخت پادشاهی چون بر آمد
سران ملک را پا از سر آمد ۶۸
بدرگاه آمدند اشراف و اعیان
همه با پیشکشهای نمایان ۶۹
شهنشه را مبارک باد گفتند
بجبهه خاک آن درگاه رفتند ۷۰
خرد ججهار را هم راهبر شد
سوی درگاه شاهنشه بسر شد ۷۱
در آغاز جهانداری و شاهی
نگردد تا شکسته دل سیاهی ۷۲
بلطفش پادشاه از خاک برداشت
همه اطورا او نادیده انگاشت ۷۳
همه اوضاع او شاه خطاپوش
نمود از مصلحت عمدا فراموش ۷۴
بتسخیر دکن افواج منصور
روان می شد، برفتن گشت مأمور ۷۵
همیشه در دکن تا بود پیکار
در آن لشکر کمک می بود ججهار ۷۶
اگر گاهی خودش اندر وطن بود
پسر از جانب او در دکن بود ۷۷
بدین مقدار خدمت شد مسلم
ز بی لطفی شاهنشاه عالم ۷۸
مقرر شد بر او جاگیر و مالش
که آمد ناگهان وقت زوالش ۷۹
در ایامیکه سال هشتمین بود
که شه فرمانده روی زمین بود ۸۰
ز بخت تیره روز خویش شب کرد
پسر را بی سبب ز آنجا طلب کرد ۸۱
پسر برگشت و کار او دگر گشت
بنای دولتش زیر و زبر گشت ۸۲
پسر گویا که بودش کوکب بخت
کزین رجعت برو شد کارها سخت ۸۳
چو شاهنشاه ازین معنی خبر یافت
عقاب انتقامش بال و پر یافت ۸۴
غضب اول بدینسان مصلحت دید
که باید این بساط فتنه برچید ۸۵
رهد تا خاطر از اندیشه او
زین باید بریدن ریشه او ۸۶
بکشتن چونکه داری دست بر مار
که می گوید بافسونش نگهدار ۸۷
چو دل از دیو در اندیشه باشد
همان بهتر که اندر شیشه باش ۸۸
چو صیدت دارد آهنگ پریدن
بهست از بال بر بستن بریدن ۸۹
ز بد اصلان چو شوئی گرد افساد
بآب تیغ باید شست و شو داد ۹۰
دم تیغ غضب گر خونچکان بود
ولی پای ترحم در میان بود ۹۱
نبودش تا بکشتن شاه همراه
ولی می خواست او را سازد آگاه ۹۲
ز خواب غفلتش بیدار سازد
ز مستی زرش هشیار سازد ۹۳
در آن گوشی که از پندش ملالست
بجای گوشواره گوشمالست ۹۴
فزون از منصبش چون داشت جاگیر
محالی چند را فرمود تغییر ۹۵
بآن بد گوهر برگشته ایام
ز درگاه معلی رفت پیغام ۹۶
که تقصیرات تو از حد فزونست
بعفو ما همینت رهنمونست ۹۷
که از جا گیر بعضی واگذاری
بدرگه پیشکش را هم سپاری ۹۸
نه این خواهش طمع در مال او بود
که تدبیر صلاح حال او بود ۹۹
چو دو نان را سر و سامان بود جمع
چو آبی دان که در کشتی شود جمع ۱۰۰
نمی باید که در کشتی بود آب
تهی بهتر کف سفله ز اسباب ۱۰۱
زیان بیند ز رفعت آدم خام
نمی باید که باشد طفل بر بام ۱۰۲
دنی را پایه بالاتر نهادن
بدیوانه بود شمشیر دادن ۱۰۳
فلک بر کندنش را داشت در سر
نه از جا گیر دل کنده نه از زر ۱۰۴
جهالت بین که با این بخت بیمار
نکرد از هر دو پرهیز آن ستمکار ۱۰۵
چوبر رنجور رفتن گشت روشن
بود پرهیز را وقت شکستن ۱۰۶
زجای محکم و جمعیت خویش
غروری داشت آن مدبر ز حد بیش ۱۰۷
سخن کوتاه آن مردود گمراه
بکوه و جنگل خود رفت از راه ۱۰۸
ره عصیان شاهنشاه سر کرد
خس آمد شعله را از خود بتر کرد ۱۰۹
چو شد معلوم رای عالم افروز
که شد وقت زوال آن سیه روز ۱۱۰
سپاهی در رکاب شاهزاده
که از اقبال کشورها گشاده ۱۱۱
یگانه گوهر دریای شاهی
سراپا جوهر از فیض الهی ۱۱۲
سخن از پردلی در شیر دارد
چو جوهر تکیه بر شمشیر دارد ۱۱۳
ز تأیید الهی پرنصیب است
زفر ایزدی اورنگ زیب است ۱۱۴
پی تأدیب او گردید راهی
کز آب تیغ شوید روسیاهی ۱۱۵
سپاهی یکدل و رزم آزموده
چو نون اندر میان جنگ بوده ۱۱۶
نگشته نامشان آلوده ننگ
همه تن روی چون آئینه در جنگ ۱۱۷
همه در سخت جانی همچو سندان
بگاه رزم چون سوفار خندان ۱۱۸
بسرعت شاهزاده آنچنان راند
که گرد لشکرش از همرهی ماند ۱۱۹
بره می کرد چون خورشید شبگیر
که صبح دولتش گردد جهانگیر ۱۲۰
درآمد چون بملک آن بداختر
رهش بر کوه و جنگل بود یکسر ۱۲۱
بجنگل هادر آمد بیمحابا
بلی از بیشه شیران را چه پروا ۱۲۲
کجا در جنگلش راه سوار است
که در هر گام تنگی راهوار است ۱۲۳
زتنگی مار اگر آنجا درآید
نخست از پوست می باید برآید ۱۲۴
گشاید از فضایش مرغ اگر بال
بسیخ خار گردد بند در حال ۱۲۵
زبس طوطی خلش می بیند از خار
زسر تا پا بود همرنگ منقار ۱۲۶
درخت از بس که در خرگه درون بود
سپاهی را از سر رفتست دستار ۱۲۷
درخت جنگلش مانند رهزن
برآرد رهروان را جامه از تن ۱۲۸
ز تنها جامه از بس می کند خار
سپه عریان بود پوشیده اشجار ۱۲۹
درختان از سواران زره پوش
همه از تنگی ره حلقه در گوش ۱۳۰
بجنگ خار دامان و گریبان
چنان عاجز که لب در زیر دندان ۱۳۱
چو دست بازداران جامه از پوست
اگر پوشند خاری چند با اوست ۱۳۲
چه می دوزد ندانم سوزن خار
که در رخت کسی نگذاشت یک تار ۱۳۳
درین جنگل بدست افتد اگر راه
تمام راه یا کوهست یا چاه ۱۳۴
بتنگی راه چون دست هنرمند
درو رهرو بسان نبض دربند ۱۳۵
ره پست و بلندش همچو تشدید
پی معنی بسختی وضع گردید ۱۳۶
بهم چسبیده اشجارش چو شانه
رهی باریک چون مو در میانه ۱۳۷
دل لشکر بجا و طبع صافست
که هر کس را که بینی موشکافست ۱۳۸
کمانها از درختان در کشاکش
بشاخی مبتلا هر بند ترکش ۱۳۹
دم اسب از قفا در چنگ خاری
عنان پیچیده اندر شاخساری ۱۴۰
اگر جنگل و گر کوه و کمر بود
برفتن شاهزاده گرم تر بود ۱۴۱
در آن جنگل که خورشید جهانگیر
کف خاکی ازو نا کرده تسخیر ۱۴۲
بضرب تیغ جا می کرد و می رفت
چو آتش راه وا می کرد و می رفت ۱۴۳
چنان رفت اینچنین ره را بسرعت
که آن مردود مست خواب غفلت ۱۴۴
ز تیغ برق او بیدار گردید
چو خواب آلوده ای از تاب خورشید ۱۴۵
دمی آگه شد آن مغرور سرمست
که فرصت همچو دولت رفته از دست ۱۴۶
چو طوفان بلا را موج زن دید
بخود از بیم همچون موج لرزید ۱۴۷
بدریا جنگ کردن حد خس نیست
مصاف باز در شأن مگس نیست ۱۴۸
سر خود را ودست اهل و فرزند
گرفت و دل بحسرت از وطن کند ۱۴۹
خزانه آنچه بتوانست برداشت
دگر زر را بجنگلها همه کاشت ۱۵۰
زری کز ضبط آن عاجز شد انبار
کجا گنجد به پشت بار بردار ۱۵۱
وداع دولت و مال و وطن کرد
ز راه جنگل آهنگ دکن کرد ۱۵۲
هنوزش بخت اگر همراه می بود
ز عفو پادشاه آگاه می بود ۱۵۳
بدریا قطره گر کرد التجائی
ببحر مملکت می یافت جائی ۱۵۴
ز خانان دکن دولت فزون داشت
بضرب تیغ ایشان را زبون داشت ۱۵۵
چو پیش آمد کنون روز سیاهش
دکن خوبست اگر گردد پناهش ۱۵۶
چو منکوب از وطن در رفت ججهار
شکارافکن درون آمد جهاندار ۱۵۷
نخستین فوجی از افواج منصور
روان کرد از پی بد اصل مقهور ۱۵۸
پس آنگه رو بضبط ملک آورد
ز هر جا مردم او را طلب کرد ۱۵۹
فراوان قلعه بودش پر ذخیره
ز هر یک دیده بیننده خیره ۱۶۰
بخدمت قلعه داران رو نهادند
کلید قلعه ها بوسیده دادند ۱۶۱
بگردون قلعه ها افراخته سر
همه چون قلعه افلاک پر زر ۱۶۲
بنفرین توپهایش لب گشاده
بر آنکس کس عبث از دست داده ۱۶۳
دل هر ضرب زن مشتاق ججهار
بنعره هر کدام او را طلب کار ۱۶۴
همه خمیازه کش از بهر اویند
کشیده گردن اندر جستجویند ۱۶۵
همه از برجها سر برکشیده
براه او همه تن گشته دیده ۱۶۶
بهر قلعه ز سر بگرفته تا بن
نیابی خانه بی زر چو گلبن ۱۶۷
زخاک هر سرا گاه تیمم
شدی چون مهر زرین دست مردم ۱۶۸
بنازم آن کریمی را که بیرنج
کرم کرده بیک مار اینقدر گنج ۱۶۹
زبس کز رفتن زر بود در بیم
پی حبس اسیران زر و سیم ۱۷۰
سیه چاهی بهر باغ و سرا داشت
بغیر از خانه بندی قلعه ها داشت ۱۷۱
دل زندانیان را شاد کردند
بحکم شاهشان آزاد کردند ۱۷۲
شدند از قعر چاهستان خواری
باوج فیلها اندر عماری ۱۷۳
بپانصد فیل مست کوه بنیاد
زر او رفت سوی اکبرآباد ۱۷۴
بخاک جنگلش پاشیده دینار
چو مهر از فرجه اوراق اشجار ۱۷۵
زبس در هر کوی زر کرد پنهان
بلند و پست ملکش گشت یکسان ۱۷۶
ز زرها بسکه در خاکست انبار
بود گاو زمین یک بار بردار ۱۷۷
سراپا مرز و بوم آن بد اختر
تمامی چاه بود و چاه پر زر ۱۷۸
بسی بختم به پستی مبتلا ساخت
بچاهی اینچنین هرگز نینداخت ۱۷۹
مگر افتد رهش ناگاه در چاه
سپاهی چشم پوشیده رود راه ۱۸۰
بزیر هر بنا زرها زمین گیر
بملکش خانه کندن بود تقصیر ۱۸۱
زمین قلعه یکسر چاه پر زر
حصارش گرد غربالست چنبر ۱۸۲
تهی کردند هر جائی که زر داشت
که تخم افشاند بر خاک و که برداشت ۱۸۳
سپاهش بسکه زر در جنگلش یافت
ز فکر نوکری اندیشه برتافت ۱۸۴
که سربازی کند چون هست سامان
کمر ترکش کشد یا بار همیان ۱۸۵
زبس در سرزمینش مار مخفیست
بملکش مشت خاکی بی کجه نیست ۱۸۶
تمام از کنجکاوی گشت ظاهر
چه چاره چون کجه گل کرد آخر ۱۸۷
بملکش جای خالی از خزینه
نمی شد یافت چون صندوق سینه ۱۸۸
سخن تا کی کنم از خاک و از زر
بگویم قصه آن خاک بر سر ۱۸۹
چو لشکر از پی او شد روانه
پس از ده روز فرصت در میانه ۱۹۰
گرفتند از همای فتح پر وام
رهانیدند از خود مرغ آرام ۱۹۱
سپاهی را ز بالا خانه زین
نشد فرصت که آید سوی پائین ۱۹۲
همه بر دامن زین بسته دامان
نشسته چون نگین اندر نگین دان ۱۹۳
چو مکث آبخوردن اسب کردی
سوار از غصه خون خویش خوردی ۱۹۴
در آن ره فرصت خوردن همین بود
بوقت تنگ مرگش همنشین بود ۱۹۵
ز بس تعجیل مردان صف کین
چو مخمل خوابشان در خانه زین ۱۹۶
کسی کو را بغیرت بود پیوند
زره همچون پلنگ از تن نمی کند ۱۹۷
بسان استخوان پهلوی مرد
زمانی از بدن ترکش نمی کرد ۱۹۸
نگشتی خنجر کین دور از مشت
زبردستان شده جمله شش انگشت ۱۹۹
کمان گاهی بچنگ و گه ببازو
نشد بالا نشین مانند ابرو ۲۰۰
دلیرانی که داد سعی دادند
قدم در عرصه مردی نهادند ۲۰۱
یکی زانجمله عبدالله خان بود
که سردار دلیران جهان بود ۲۰۲
فراوان رزم چون شمشیر دیده
گل پیروزی از هر جنگ چیده ۲۰۳
همه تدبیر و حزم از بخت بیدار
زبس تمکین بسرداری سزاوار ۲۰۴
چنان در جنگ پارا می فشارد
که طوفان نقش پایش برندارد ۲۰۵
دگر خان جهان کز آب شمشیر
بشست از دهر حرف جرأت شیر ۲۰۶
اگر تیغ جهادش آبدارست
نمش از جویبار ذوالفقار است ۲۰۷
تن تنها بیک لشکر برابر
بضرب تیغ بر اعدا مظفر ۲۰۸
بدست جرأتش پیوسته شمشیر
ملازم همچو پیکان بانی تیر ۲۰۹
دلیر رزم دیده خان دوران
چو شمشیر است در هیجا نمایان ۲۱۰
زسیمایش دلیری هست ظاهر
بلای جنگ را پیوسته صابر ۲۱۱
فدائی وار در خدمت کند زیست
شهنشاه جهان را او نصیریست ۲۱۲
سپه داران که بردم نام ایشان
می دیگر بود در جام ایشان ۲۱۳
همه از نشئه جام سیادت
گه رزمند سرگرم شجاعت ۲۱۴
از آن در جنگ شیر کارزارند
که از شیر خدا میراث دارند ۲۱۵
گریزی نیست سید را ز شمشیر
که بی چنگال نبود پنجه شیر ۲۱۶
غرض کاین نامجویان سرافراز
که بودند از تعاقب در تک و تاز ۲۱۷
نیاسودند همچون برق در راه
بآن مقهور برخوردند ناگاه ۲۱۸
چو آب تیغ گردیدش گلو گیر
پی جوهر ز جا برداشت شمشیر ۲۱۹
میان راچپوتان رسم اینست
که در هیجا چو وقت واپسین است ۲۲۰
کشند اهل و عیال خویش یکسر
بنام این غیرت بیجاست در بر ۲۲۱
چو جوهر خواست کردن آن بداندیش
گرفت اول کشش از مادر خویش ۲۲۲
بجا آورد حق مادری را
نمود از جوهرش بیجوهری را ۲۲۳
چو هنگام حلالی خواستن بود
بدینگونه حلالی خواست مردود ۲۲۴
عجب نبود اگر زینگونه باشد
که کار هندوان وارونه باشد ۲۲۵
سزای خویش دید آن مادر پیر
چرا بدهد بدین فرزند کس شیر ۲۲۶
نشد فرصت بقتل دیگرانش
که لشکر می گرفتی در میانش ۲۲۷
همین با او پسر زانجا بدر رفت
دو گامی صید بسمل پیشتر رفت ۲۲۸
ازو اسباب و فیل و اسب و مالش
بدست لشکر آمد با عیالش ۲۲۹
باو چیزیکه بود از بود و نابود
پشیمانی بدو آن نیز بی سود ۲۳۰
سراسیمه بجنگل شد گریزان
بفرق دولت خود خاک بیزان ۲۳۱
بکوی ایمنی می جست راهی
طلب می کرد از هر سو پناهی ۲۳۲
ندید از چار سو یک چار دیوار
که یکدم باشد او را پرده کار ۲۳۳
بفکر قلعه های محکم خویش
چو افتادی گرفتی ماتم خویش ۲۳۴
بی پنهان شدن گر بود شاهی
شمردی بهر خویش آنرا پناهی ۲۳۵
زچندین چاه پر زر آن سیه روز
بیک چاه تهی راضی بد آنروز ۲۳۶
بسی بالید بیجا و بجا کاست
غروری آنچنان این عجز می خواست ۲۳۷
سراسیمه هراسان و پریشان
بجنگلها دو روزی شد گریزان ۲۳۸
نه غمخواری نه یاری نه پرستار
پسر همراه او بودی وادبار ۲۳۹
که ناگاه از قفاشان در رسیدند
بچشم خود چو مرگ خود بدیدند ۲۴۰
نه دست از لرزه چسبیدی بنخجیر
نه کردی پا ره بگریختن سیر ۲۴۱
چو شانه گر همه تن دست و پائی
گه دهشت بموئی بر نیابی ۲۴۲
بهم پیچم سر زلف سخن را
سرش بدرود کرد از تیغ تن را ۲۴۳
سر بیمغز را بالا کشیدن
چو خود را گم کنی یابی سزا را ۲۴۴
زشمع آموز طرز خودپسندی
فروتن زیستن با سربلندی ۲۴۵
پسر چون همرهی را خوب می کرد
بآن راهی که رفت او روی آورد ۲۴۶
دو سر بر یک سنان یکبار در شد
حساب هر دو آخر سربسر شد ۲۴۷
بیک نیزه دو سر را شد سر و کار
بشمعی شد دو پروانه گرفتار ۲۴۸
همه اهل و عیال و مال یکسر
بدرگاه آمد و سر نیز بر سر ۲۴۹
پی نظاره لشکر رفت بیرون
تماشائی گرفته کوه و هامون ۲۵۰
سرش از نیزه شد با کوه همدوش
اسیران جمله با هامون هم آغوش ۲۵۱
عجبتر اینکه از بهر تماشا
سر ججهار هم بر رفت بالا ۲۵۲
بود معذور در این سربلندی
تماشا خوشتر آید از بلندی ۲۵۳
تماشائی این ادبار و نکبت
همین تنها نیند ارباب صورت ۲۵۴
که اکثر اهل معنی محو اینند
زفکر او بحیرت هم نشینند ۲۵۵
که با آن دولت و اقطاع معمور
بآن سامان در آفاق مشهور ۲۵۶
چه پیش آمد که زانسان در وطن رفت
باین خواری برون زین انجمن رفت ۲۵۷
شهنشاه جهان از وی چه میخواست
که پشت طاقتش از بهر آن کاست ۲۵۸
اگر یکباره از اموال و جاگیر
طلب می کرد بهر رفع تقصیر ۲۵۹
بده منت بجان نه کامران باش
بدولت همچو دیگر بندگان باش ۲۶۰
اگر ملکست ور سامان و جاهست
چو نیکو بنگری از یاد شاهست ۲۶۱
اگر خواهد حق خود را شهنشاه
چرا باید بدل یابد ره اکراه ۲۶۲
بلی پس دادن مال امانت
بود دشوار بر صاحب خیانت ۲۶۳
اگر صد ملک همی خوانند جهاندار
بده بی گفت و از جاگیر بردار ۲۶۴
بزر مقدور بودش جان خریدن
بدینسان گوهری ارزان خریدن ۲۶۵
ولیکن خستش فتوی چنین داد
که زر در خاک باشد عمر بر باد ۲۶۶
بزر دادن نشد راضی و شر داد
همه جا گیرها را سربسر داد ۲۶۷
چه جاگیری یکی اقلیم زرخیز
هوایش بر تهیدستان فرح بیز ۲۶۸
نهالی کز زمینش می کشد سر
بود چون شمع برگش سر بسر زر ۲۶۹
بجنب هر دهش مصر است رستا
زهر شهریش اقلیمی است رسوا ۲۷۰
رعایا آنچنان سرمایه دارند
که گوهر را بجای دانه کارند ۲۷۱
رعیت حق گذار و ملک معمور
ز ثروت صاحب خرمن بود مور ۲۷۲
نیابی بی زراعت یک کف خاک
همه سرسبز چون بستان افلاک ۲۷۳
گدای هر درش از پشتی زر
مقدم را همی داند مؤخر ۲۷۴
چنان دهقان در نفعش گشوده
که گر جو کاشته گندم دروده ۲۷۵
بجنت فیض خاکش نفع اکسیر
سموم بادیه است و باد کشمیر ۲۷۶
بروی کشت خطهای نباتات
کشیده میل زخم چشم آفات ۲۷۷
میان کشتها از فیض بسیار
بسرسبزی علم شد نیشکر زار ۲۷۸
بنار ازین شکر بالا کشیده
بدرد تلخ کامان هم رسیده ۲۷۹
بشیرینی چنان دل از کسان برد
که زخم نیزه اش را می توان خورد ۲۸۰
نه تنها باد مست از صحبت اوست
که افیون هم هلاک قامت اوست ۲۸۱
حواری طره زانسان کج نهاده
که دهقان دیده دل از دست داده ۲۸۲
ز مرواریدهای طره خویش
همه تفریح بهر قلب درویش ۲۸۳
کسی کم دیده زینسان گوهر ارزان
کزو شد پخته نان تنگدستان ۲۸۴
ز کشت گندمش دل ناشکیبست
که گندم خود ز اصل آدم فریبست ۲۸۵
درین ملک آفت خشکی است نایاب
که باشد هر دهی را چند تالاب ۲۸۶
همه در پا صفت پیوسته در جوش
کشد موجش کنار ده در آغوش ۲۸۷
چه مصر و شام و چه بغداد و تبریز
ندارد حاصل این ملک زرخیز ۲۸۸
یکی از پر کناب آن جبهره است
که در پر حاصلی در شهر شهره است ۲۸۹
در آن عرصه است سیصد چاه لبریز
کز آبش کشت دهقانست زرخیز ۲۹۰
چنان موجش برد زنگ از دل تنگ
که از آبش نگیرد آینه زنگ ۲۹۱
فرار از موج تیغ او گزیده است
از آنرو ساحلش را کس ندیده است ۲۹۲
کنارش چون میان دلبران است
که از چشم تماشائی نهان است ۲۹۳
یکی کوهست سد آن خدائی
کشیده تر ز ایام جدائی ۲۹۴
زبس موجش بفکر سرفرازی است
بتیغ کوه گرم تیغ بازیست ۲۹۵
بسنگ کوه موجش تیغ ساید
که آسان تر سر غم را رباید ۲۹۶
زخاطرها گره ازبس گشودست
همیشه ناخن موجش کبود است ۲۹۷
ز مرغابی گرفته موج پر وام
اگر گاهی بساحل برده پیغام ۲۹۸
بود اسباب دورش از محالات
تسلسل را ولی از موجش اثبات ۲۹۹
بروی دف اگر آبش فشانی
اصولی را نگیرد جز روانی ۳۰۰
سخن را بسکه توصیفش روان کرد
ورق را در سفینه بادبان کرد ۳۰۱
بود مانند آتش در عزوبت
بکام عاصیان باران رحمت ۳۰۲
بکام دل گرش نظاره خواهی
همه تن دیده شو چون دام ماهی ۳۰۳
شرف آنوقت پیدا می کند ماه
که عکسش را بود در آب آن راه ۳۰۴
بنوعی در شفا بخشیست کامل
که استسقا شود زین آب زایل ۳۰۵
نسیمش جانفزا و دلنشین است
هوای عالم آب اینچنین است ۳۰۶
چو آید این محیط اندر تلاطم
کند از ترس موجش دست و پا گم ۳۰۷
اگر لنگر شود کشتی سراپا
رود از پیش موجش باز از جا ۳۰۸
زموجش گه تعدی گاه انصاف
گهی شمشیر گر گاهی زره باف ۳۰۹
نسیم پر نمش پیوسته مطلوب
برای گرد غم آبست و جاروب ۳۱۰
چنان غالب بود سردی بر آبش
که نتوان گرم گرداندش بر آتش ۳۱۱
نباشد موجه اش از آب بیتاب
که گیرد لرزه اش از سردی آب ۳۱۲
سپندی کاب از این تالاب خورده
شود از صحبتش آتش فسرده ۳۱۳
دوات از قطره اش گیرداگرنم
نه پیوندد حروف از لرز، بر هم ۳۱۴
ز آب سرد آن هر کس دمی خورد
ز آب زندگانی گشت دلسرد ۳۱۵
بکشت آرزوها چون گذشته
برات تشنگان بر یخ نوشته ۳۱۶
بنوعی صاف کز یک آب خوردن
شود فانوس آسا سینه روشن ۳۱۷
نهالی کز زلالش پرورش دید
توان از چوب آن عینک تراشید ۳۱۸
اگر آید بخواب کور آبش
بسازد دیده روشن چون حبابش ۳۱۹
درین دریا اگر ریزند اخگر
بدارد روشنش چون چشم اختر ۳۲۰
چراغ فکر اگر روشن نسوزد
بوصف آبش آیم برفروزد ۳۲۱
گلیم بخت را اینجا توان شست
نباشد بازوی طالع اگر سست ۳۲۲
نمی آرم زد از شیرینی اش دم
که می چسبد لبم زین حرف بر هم ۳۲۳
نخود را گر بکشت این آب بندی
ز تأثیرش شود دربار قندی ۳۲۴
بهر سو نهرها زان گشته جاری
همه لاینقطع چون فیض باری ۳۲۵
نهال بخت دهقانان از آن سبز
زمین زین نهرها چون آسمان سبز ۳۲۶
چو آید کشته ها را وقت حاصل
زنهری حاصل شهریست واصل ۳۲۷
چنین ملکی کز آنسان بوده آباد
ز کف با جان و مال خویشتن داد ۳۲۸
بجز هندوستان عشرت انگیز
کجا یابی بدینسان ملک زرخیز ۳۲۹
بنازم وسعت هندوستان را
گشاده عرصه دارالامان را ۳۳۰
جهان هند است و غیر از اوست گوشه
همین خرمن بود باقیست خوشه ۳۳۱
طرفداران همه گوشه نشینند
از این خرمن که بینی خوشه چینند ۳۳۲
از اینجا دولت شاه جهان بین
شکوه ثانی صاحبقران بین ۳۳۳
که کمتر بنده اش را بود تنخواه
چنان ملکی که باشد جای یک شاه ۳۳۴
چو من پابند پس ارکان دولت
قیاسی کن از اینجا شأن دولت ۳۳۵
از آن دریا که خس اندوخت گوهر
نهنگان را چه خواهد بودبنگر ۳۳۶
شهان گر ملک خود را واگذارند
بخدمت رو باین درگاه آرند ۳۳۷
فزون از ملک خود پابند جا گیر
که از کس جا نباید کرد تغییر ۳۳۸
ببزم هند اگر عالم نشیند
کس از پهلوی کس تنگی نبیند ۳۳۹
چنان باید بلی سامان شاهی
که باشد قدرت عالم پناهی ۳۴۰
همیشه تا که از دولت نشان باد
پناه پادشه شاه جهان باد ۳۴۱
ره سیلاب را بندد ز خاشاک ۱
در آتش تخم امید ار بکارد
گلش بیش از شرر سر را بر آرد ۲
همه پای کسان او را نوید است
بهر در هر چه قفل او را کلیدست ۳
بصد زنجیر اگر پیوند دارد
گشادی لازم هر بند دارد ۴
اگر در راه او هر گام چاهیست
برای حادثات او را پناهیست ۵
رود هرچ از کفش زان بهتر آید
کند ره گم که خضرش رهبر آید ۶
ز دنیا گر گریزد صاحب اقبال
چو سایه آیدش دولت ز دنبال ۷
حباب از بحر اگر پهلو تهی کرد
بسوی خویش دریا بازش آورد ۸
هر آنکس را که باشد بخت یاور
چو گل با زر همی زاید ز مادر ۹
وگر بر روی کس طالع کند پشت
بکف چیزی نمی دارد جز انگشت ۱۰
اگر چرخ و فلک در روزگارست
همه یارند تا بخت تو یارست ۱۱
دمی کادبار دامن گیر گردد
دم عیسی دم شمشیر گردد ۱۲
کسی کابست بهر دشمن خویش
شود آتش برای خرمن خویش ۱۳
نبیند جز زیان از حسن تدبیر
به بند افتد زجوهر همچو شمشیر ۱۴
برفعت گر نماید خودنمائی
فتد در خاک چون تیر هوائی ۱۵
همه اسباب و جاه و ملک و مالش
وسائل گردد از بهر زوالش ۱۶
اگر با بستر راحت شود یار
بپهلویش گل دیبا شود خار ۱۷
فرو شد آبروی خود همیشه
خرد از بهر پای خویش تیشه ۱۸
تنک ظرفی که دارد شیشه دربار
زند از ابلهی پهلو بکهسار ۱۹
نحیفی کز عصا امداد جوید
رود با شیر از سرپنجه گوید ۲۰
زحال مدبران تا پند گیری
بیارم بهر اینمعنی نظیری ۲۱
بگویم قصه ججهار مردود
که آغازش چه و انجام چون بود ۲۲
همین مدبر که بختش پشت داده
چو دود از آتش بر سنگ زاده ۲۳
گران نخل خبیث و این بر اوست
ولی آن آتش این خاکستر اوست ۲۴
در ایامی که تخت پادشاهی
بد از فر جهانگیری مباهی ۲۵
شه جنت مکان شاه جهانگیر
مس بر سنگ را گردید اکسیر ۲۶
نبودش گرچه پر اصلی شرفناک
کزینسان بایدش برداشت از خاک ۲۷
مگر زو خدمت شایسته ای دید
باوج منصب و جاهش رسانید ۲۸
بزرگش کرد و بر دولت ستم شد
میان قوم بندیله علم شد ۲۹
سزاوار غلامی خواجگی یافت
زگمنامی برآمد راجگی یافت ۳۰
همان ملکی که جا و مسکنش بود
باو از مرحمت اقطاع فرمود ۳۱
وطن تا پر کناب و دیگرش داد
بصید ملکها بال و پرش داد ۳۲
چو ریشه در وطن محکم فرو کرد
بملک دیگران آنگاه رو کرد ۳۳
گرفتی از زمین داران ولایت
شه جنت مکان کردی حمایت ۳۴
ز شاه امداد و مهلت از فلک یافت
غینمان را بسی سرپنجه برتافت ۳۵
بدستش هرچه مال و ملک افتاد
شه جنت مکان آن را باو داد ۳۶
اگر هندوستان را پاک می رفت
شه جنت مکان چیزی نمی گفت ۳۷
چنان مشمول لطف پادشه بود
که طول ملک او یکماهه ره بود ۳۸
بدولت بود تا شاه جهانگیر
ندید او آفت تغییر جا گیر ۳۹
زبس ملکش مسلم بود او را
ز گلزارش نبردی باد بو را ۴۰
زهر ده حاصل شهریش واصل
ز شهری دخل اقلیمیش حاصل ۴۱
کسیرا کاینچنین نقشی نشیند
زرش در خانه دیگر جا نبیند ۴۲
زبس بر خرج خلقش می فزودی
زر او را جوال از چاه بودی ۴۳
زری کان یوسفش بود از عزیزی
بچاهش داشتی از بی تمیزی ۴۴
کنون در جنگلش انبار گنجست
درختان ریشه هاشان مار گنجست ۴۵
قضا را رفت بر سنگ از میانه
پسر شد صاحب اقطاع و خزانه ۴۶
همه جا گیرها با یکجهان گنج
مسلم گشت بر ججهار بیرنج ۴۷
بیکبار از غلط بخشی گردون
گدا گردید قارون قطره جیحون ۴۸
شد آن کم اصل دون را کار بالا
بسان خس که سازد دیده را جا ۴۹
پریشان روزگار بی سر انجام
بیکره مست گشت از باده کام ۵۰
بلندی یافت دود آتش خس
زسیر دور پیش افتاد واپس ۵۱
بروی کار خود چون دید آبی
غبار کوی پستی شد سحابی ۵۲
تراویدی ازو گاهی تری ها
هوای سرکشی و خود سری ها ۵۳
که ناگه روزگار دیگر آمد
زمان بی تمیزی ها سرآمد ۵۴
ظهور دولت شاه جهان شد
جهان از ثانی صاحبقران شد ۵۵
شهنشاه جهان دارای عادل
بجای خود نشان حق و باطل ۵۶
تف قهرش بجان خودپرستان
بجا، مانند آتش در زمستان ۵۷
حقیقت دان راز آفرینش
بنزد فطرتش دانش چو بینش ۵۸
عیار راستان و کج نهادان
چو گیرد پا به بخشد در خور آن ۵۹
بجز ابرو که بر بالای دیده است
کسی ناراستی بالا ندیده است ۶۰
بخدمت بنده هایش صف چو بندند
بحد خویشتن پست وبلندند ۶۱
تمیزش هر که را جائی نموده است
بچشم هیچکس خارج نبوده است ۶۲
همیشه در مقام خود بپایند
تو پنداری ز موسیقار نایند ۶۳
بلند آوازه بادش ساز تمییز
که این ساز است بر دلها فرح بیز ۶۴
من ار چه از غلامان کمینم
ز موسیقار نای آخرینم ۶۵
نیم در فکر بالا دستی خویش
بلند آوازه ام از پستی خویش ۶۶
بعالم پادشاه قدردان اوست
کزو برد آب و آتش دشمن و دوست ۶۷
بتخت پادشاهی چون بر آمد
سران ملک را پا از سر آمد ۶۸
بدرگاه آمدند اشراف و اعیان
همه با پیشکشهای نمایان ۶۹
شهنشه را مبارک باد گفتند
بجبهه خاک آن درگاه رفتند ۷۰
خرد ججهار را هم راهبر شد
سوی درگاه شاهنشه بسر شد ۷۱
در آغاز جهانداری و شاهی
نگردد تا شکسته دل سیاهی ۷۲
بلطفش پادشاه از خاک برداشت
همه اطورا او نادیده انگاشت ۷۳
همه اوضاع او شاه خطاپوش
نمود از مصلحت عمدا فراموش ۷۴
بتسخیر دکن افواج منصور
روان می شد، برفتن گشت مأمور ۷۵
همیشه در دکن تا بود پیکار
در آن لشکر کمک می بود ججهار ۷۶
اگر گاهی خودش اندر وطن بود
پسر از جانب او در دکن بود ۷۷
بدین مقدار خدمت شد مسلم
ز بی لطفی شاهنشاه عالم ۷۸
مقرر شد بر او جاگیر و مالش
که آمد ناگهان وقت زوالش ۷۹
در ایامیکه سال هشتمین بود
که شه فرمانده روی زمین بود ۸۰
ز بخت تیره روز خویش شب کرد
پسر را بی سبب ز آنجا طلب کرد ۸۱
پسر برگشت و کار او دگر گشت
بنای دولتش زیر و زبر گشت ۸۲
پسر گویا که بودش کوکب بخت
کزین رجعت برو شد کارها سخت ۸۳
چو شاهنشاه ازین معنی خبر یافت
عقاب انتقامش بال و پر یافت ۸۴
غضب اول بدینسان مصلحت دید
که باید این بساط فتنه برچید ۸۵
رهد تا خاطر از اندیشه او
زین باید بریدن ریشه او ۸۶
بکشتن چونکه داری دست بر مار
که می گوید بافسونش نگهدار ۸۷
چو دل از دیو در اندیشه باشد
همان بهتر که اندر شیشه باش ۸۸
چو صیدت دارد آهنگ پریدن
بهست از بال بر بستن بریدن ۸۹
ز بد اصلان چو شوئی گرد افساد
بآب تیغ باید شست و شو داد ۹۰
دم تیغ غضب گر خونچکان بود
ولی پای ترحم در میان بود ۹۱
نبودش تا بکشتن شاه همراه
ولی می خواست او را سازد آگاه ۹۲
ز خواب غفلتش بیدار سازد
ز مستی زرش هشیار سازد ۹۳
در آن گوشی که از پندش ملالست
بجای گوشواره گوشمالست ۹۴
فزون از منصبش چون داشت جاگیر
محالی چند را فرمود تغییر ۹۵
بآن بد گوهر برگشته ایام
ز درگاه معلی رفت پیغام ۹۶
که تقصیرات تو از حد فزونست
بعفو ما همینت رهنمونست ۹۷
که از جا گیر بعضی واگذاری
بدرگه پیشکش را هم سپاری ۹۸
نه این خواهش طمع در مال او بود
که تدبیر صلاح حال او بود ۹۹
چو دو نان را سر و سامان بود جمع
چو آبی دان که در کشتی شود جمع ۱۰۰
نمی باید که در کشتی بود آب
تهی بهتر کف سفله ز اسباب ۱۰۱
زیان بیند ز رفعت آدم خام
نمی باید که باشد طفل بر بام ۱۰۲
دنی را پایه بالاتر نهادن
بدیوانه بود شمشیر دادن ۱۰۳
فلک بر کندنش را داشت در سر
نه از جا گیر دل کنده نه از زر ۱۰۴
جهالت بین که با این بخت بیمار
نکرد از هر دو پرهیز آن ستمکار ۱۰۵
چوبر رنجور رفتن گشت روشن
بود پرهیز را وقت شکستن ۱۰۶
زجای محکم و جمعیت خویش
غروری داشت آن مدبر ز حد بیش ۱۰۷
سخن کوتاه آن مردود گمراه
بکوه و جنگل خود رفت از راه ۱۰۸
ره عصیان شاهنشاه سر کرد
خس آمد شعله را از خود بتر کرد ۱۰۹
چو شد معلوم رای عالم افروز
که شد وقت زوال آن سیه روز ۱۱۰
سپاهی در رکاب شاهزاده
که از اقبال کشورها گشاده ۱۱۱
یگانه گوهر دریای شاهی
سراپا جوهر از فیض الهی ۱۱۲
سخن از پردلی در شیر دارد
چو جوهر تکیه بر شمشیر دارد ۱۱۳
ز تأیید الهی پرنصیب است
زفر ایزدی اورنگ زیب است ۱۱۴
پی تأدیب او گردید راهی
کز آب تیغ شوید روسیاهی ۱۱۵
سپاهی یکدل و رزم آزموده
چو نون اندر میان جنگ بوده ۱۱۶
نگشته نامشان آلوده ننگ
همه تن روی چون آئینه در جنگ ۱۱۷
همه در سخت جانی همچو سندان
بگاه رزم چون سوفار خندان ۱۱۸
بسرعت شاهزاده آنچنان راند
که گرد لشکرش از همرهی ماند ۱۱۹
بره می کرد چون خورشید شبگیر
که صبح دولتش گردد جهانگیر ۱۲۰
درآمد چون بملک آن بداختر
رهش بر کوه و جنگل بود یکسر ۱۲۱
بجنگل هادر آمد بیمحابا
بلی از بیشه شیران را چه پروا ۱۲۲
کجا در جنگلش راه سوار است
که در هر گام تنگی راهوار است ۱۲۳
زتنگی مار اگر آنجا درآید
نخست از پوست می باید برآید ۱۲۴
گشاید از فضایش مرغ اگر بال
بسیخ خار گردد بند در حال ۱۲۵
زبس طوطی خلش می بیند از خار
زسر تا پا بود همرنگ منقار ۱۲۶
درخت از بس که در خرگه درون بود
سپاهی را از سر رفتست دستار ۱۲۷
درخت جنگلش مانند رهزن
برآرد رهروان را جامه از تن ۱۲۸
ز تنها جامه از بس می کند خار
سپه عریان بود پوشیده اشجار ۱۲۹
درختان از سواران زره پوش
همه از تنگی ره حلقه در گوش ۱۳۰
بجنگ خار دامان و گریبان
چنان عاجز که لب در زیر دندان ۱۳۱
چو دست بازداران جامه از پوست
اگر پوشند خاری چند با اوست ۱۳۲
چه می دوزد ندانم سوزن خار
که در رخت کسی نگذاشت یک تار ۱۳۳
درین جنگل بدست افتد اگر راه
تمام راه یا کوهست یا چاه ۱۳۴
بتنگی راه چون دست هنرمند
درو رهرو بسان نبض دربند ۱۳۵
ره پست و بلندش همچو تشدید
پی معنی بسختی وضع گردید ۱۳۶
بهم چسبیده اشجارش چو شانه
رهی باریک چون مو در میانه ۱۳۷
دل لشکر بجا و طبع صافست
که هر کس را که بینی موشکافست ۱۳۸
کمانها از درختان در کشاکش
بشاخی مبتلا هر بند ترکش ۱۳۹
دم اسب از قفا در چنگ خاری
عنان پیچیده اندر شاخساری ۱۴۰
اگر جنگل و گر کوه و کمر بود
برفتن شاهزاده گرم تر بود ۱۴۱
در آن جنگل که خورشید جهانگیر
کف خاکی ازو نا کرده تسخیر ۱۴۲
بضرب تیغ جا می کرد و می رفت
چو آتش راه وا می کرد و می رفت ۱۴۳
چنان رفت اینچنین ره را بسرعت
که آن مردود مست خواب غفلت ۱۴۴
ز تیغ برق او بیدار گردید
چو خواب آلوده ای از تاب خورشید ۱۴۵
دمی آگه شد آن مغرور سرمست
که فرصت همچو دولت رفته از دست ۱۴۶
چو طوفان بلا را موج زن دید
بخود از بیم همچون موج لرزید ۱۴۷
بدریا جنگ کردن حد خس نیست
مصاف باز در شأن مگس نیست ۱۴۸
سر خود را ودست اهل و فرزند
گرفت و دل بحسرت از وطن کند ۱۴۹
خزانه آنچه بتوانست برداشت
دگر زر را بجنگلها همه کاشت ۱۵۰
زری کز ضبط آن عاجز شد انبار
کجا گنجد به پشت بار بردار ۱۵۱
وداع دولت و مال و وطن کرد
ز راه جنگل آهنگ دکن کرد ۱۵۲
هنوزش بخت اگر همراه می بود
ز عفو پادشاه آگاه می بود ۱۵۳
بدریا قطره گر کرد التجائی
ببحر مملکت می یافت جائی ۱۵۴
ز خانان دکن دولت فزون داشت
بضرب تیغ ایشان را زبون داشت ۱۵۵
چو پیش آمد کنون روز سیاهش
دکن خوبست اگر گردد پناهش ۱۵۶
چو منکوب از وطن در رفت ججهار
شکارافکن درون آمد جهاندار ۱۵۷
نخستین فوجی از افواج منصور
روان کرد از پی بد اصل مقهور ۱۵۸
پس آنگه رو بضبط ملک آورد
ز هر جا مردم او را طلب کرد ۱۵۹
فراوان قلعه بودش پر ذخیره
ز هر یک دیده بیننده خیره ۱۶۰
بخدمت قلعه داران رو نهادند
کلید قلعه ها بوسیده دادند ۱۶۱
بگردون قلعه ها افراخته سر
همه چون قلعه افلاک پر زر ۱۶۲
بنفرین توپهایش لب گشاده
بر آنکس کس عبث از دست داده ۱۶۳
دل هر ضرب زن مشتاق ججهار
بنعره هر کدام او را طلب کار ۱۶۴
همه خمیازه کش از بهر اویند
کشیده گردن اندر جستجویند ۱۶۵
همه از برجها سر برکشیده
براه او همه تن گشته دیده ۱۶۶
بهر قلعه ز سر بگرفته تا بن
نیابی خانه بی زر چو گلبن ۱۶۷
زخاک هر سرا گاه تیمم
شدی چون مهر زرین دست مردم ۱۶۸
بنازم آن کریمی را که بیرنج
کرم کرده بیک مار اینقدر گنج ۱۶۹
زبس کز رفتن زر بود در بیم
پی حبس اسیران زر و سیم ۱۷۰
سیه چاهی بهر باغ و سرا داشت
بغیر از خانه بندی قلعه ها داشت ۱۷۱
دل زندانیان را شاد کردند
بحکم شاهشان آزاد کردند ۱۷۲
شدند از قعر چاهستان خواری
باوج فیلها اندر عماری ۱۷۳
بپانصد فیل مست کوه بنیاد
زر او رفت سوی اکبرآباد ۱۷۴
بخاک جنگلش پاشیده دینار
چو مهر از فرجه اوراق اشجار ۱۷۵
زبس در هر کوی زر کرد پنهان
بلند و پست ملکش گشت یکسان ۱۷۶
ز زرها بسکه در خاکست انبار
بود گاو زمین یک بار بردار ۱۷۷
سراپا مرز و بوم آن بد اختر
تمامی چاه بود و چاه پر زر ۱۷۸
بسی بختم به پستی مبتلا ساخت
بچاهی اینچنین هرگز نینداخت ۱۷۹
مگر افتد رهش ناگاه در چاه
سپاهی چشم پوشیده رود راه ۱۸۰
بزیر هر بنا زرها زمین گیر
بملکش خانه کندن بود تقصیر ۱۸۱
زمین قلعه یکسر چاه پر زر
حصارش گرد غربالست چنبر ۱۸۲
تهی کردند هر جائی که زر داشت
که تخم افشاند بر خاک و که برداشت ۱۸۳
سپاهش بسکه زر در جنگلش یافت
ز فکر نوکری اندیشه برتافت ۱۸۴
که سربازی کند چون هست سامان
کمر ترکش کشد یا بار همیان ۱۸۵
زبس در سرزمینش مار مخفیست
بملکش مشت خاکی بی کجه نیست ۱۸۶
تمام از کنجکاوی گشت ظاهر
چه چاره چون کجه گل کرد آخر ۱۸۷
بملکش جای خالی از خزینه
نمی شد یافت چون صندوق سینه ۱۸۸
سخن تا کی کنم از خاک و از زر
بگویم قصه آن خاک بر سر ۱۸۹
چو لشکر از پی او شد روانه
پس از ده روز فرصت در میانه ۱۹۰
گرفتند از همای فتح پر وام
رهانیدند از خود مرغ آرام ۱۹۱
سپاهی را ز بالا خانه زین
نشد فرصت که آید سوی پائین ۱۹۲
همه بر دامن زین بسته دامان
نشسته چون نگین اندر نگین دان ۱۹۳
چو مکث آبخوردن اسب کردی
سوار از غصه خون خویش خوردی ۱۹۴
در آن ره فرصت خوردن همین بود
بوقت تنگ مرگش همنشین بود ۱۹۵
ز بس تعجیل مردان صف کین
چو مخمل خوابشان در خانه زین ۱۹۶
کسی کو را بغیرت بود پیوند
زره همچون پلنگ از تن نمی کند ۱۹۷
بسان استخوان پهلوی مرد
زمانی از بدن ترکش نمی کرد ۱۹۸
نگشتی خنجر کین دور از مشت
زبردستان شده جمله شش انگشت ۱۹۹
کمان گاهی بچنگ و گه ببازو
نشد بالا نشین مانند ابرو ۲۰۰
دلیرانی که داد سعی دادند
قدم در عرصه مردی نهادند ۲۰۱
یکی زانجمله عبدالله خان بود
که سردار دلیران جهان بود ۲۰۲
فراوان رزم چون شمشیر دیده
گل پیروزی از هر جنگ چیده ۲۰۳
همه تدبیر و حزم از بخت بیدار
زبس تمکین بسرداری سزاوار ۲۰۴
چنان در جنگ پارا می فشارد
که طوفان نقش پایش برندارد ۲۰۵
دگر خان جهان کز آب شمشیر
بشست از دهر حرف جرأت شیر ۲۰۶
اگر تیغ جهادش آبدارست
نمش از جویبار ذوالفقار است ۲۰۷
تن تنها بیک لشکر برابر
بضرب تیغ بر اعدا مظفر ۲۰۸
بدست جرأتش پیوسته شمشیر
ملازم همچو پیکان بانی تیر ۲۰۹
دلیر رزم دیده خان دوران
چو شمشیر است در هیجا نمایان ۲۱۰
زسیمایش دلیری هست ظاهر
بلای جنگ را پیوسته صابر ۲۱۱
فدائی وار در خدمت کند زیست
شهنشاه جهان را او نصیریست ۲۱۲
سپه داران که بردم نام ایشان
می دیگر بود در جام ایشان ۲۱۳
همه از نشئه جام سیادت
گه رزمند سرگرم شجاعت ۲۱۴
از آن در جنگ شیر کارزارند
که از شیر خدا میراث دارند ۲۱۵
گریزی نیست سید را ز شمشیر
که بی چنگال نبود پنجه شیر ۲۱۶
غرض کاین نامجویان سرافراز
که بودند از تعاقب در تک و تاز ۲۱۷
نیاسودند همچون برق در راه
بآن مقهور برخوردند ناگاه ۲۱۸
چو آب تیغ گردیدش گلو گیر
پی جوهر ز جا برداشت شمشیر ۲۱۹
میان راچپوتان رسم اینست
که در هیجا چو وقت واپسین است ۲۲۰
کشند اهل و عیال خویش یکسر
بنام این غیرت بیجاست در بر ۲۲۱
چو جوهر خواست کردن آن بداندیش
گرفت اول کشش از مادر خویش ۲۲۲
بجا آورد حق مادری را
نمود از جوهرش بیجوهری را ۲۲۳
چو هنگام حلالی خواستن بود
بدینگونه حلالی خواست مردود ۲۲۴
عجب نبود اگر زینگونه باشد
که کار هندوان وارونه باشد ۲۲۵
سزای خویش دید آن مادر پیر
چرا بدهد بدین فرزند کس شیر ۲۲۶
نشد فرصت بقتل دیگرانش
که لشکر می گرفتی در میانش ۲۲۷
همین با او پسر زانجا بدر رفت
دو گامی صید بسمل پیشتر رفت ۲۲۸
ازو اسباب و فیل و اسب و مالش
بدست لشکر آمد با عیالش ۲۲۹
باو چیزیکه بود از بود و نابود
پشیمانی بدو آن نیز بی سود ۲۳۰
سراسیمه بجنگل شد گریزان
بفرق دولت خود خاک بیزان ۲۳۱
بکوی ایمنی می جست راهی
طلب می کرد از هر سو پناهی ۲۳۲
ندید از چار سو یک چار دیوار
که یکدم باشد او را پرده کار ۲۳۳
بفکر قلعه های محکم خویش
چو افتادی گرفتی ماتم خویش ۲۳۴
بی پنهان شدن گر بود شاهی
شمردی بهر خویش آنرا پناهی ۲۳۵
زچندین چاه پر زر آن سیه روز
بیک چاه تهی راضی بد آنروز ۲۳۶
بسی بالید بیجا و بجا کاست
غروری آنچنان این عجز می خواست ۲۳۷
سراسیمه هراسان و پریشان
بجنگلها دو روزی شد گریزان ۲۳۸
نه غمخواری نه یاری نه پرستار
پسر همراه او بودی وادبار ۲۳۹
که ناگاه از قفاشان در رسیدند
بچشم خود چو مرگ خود بدیدند ۲۴۰
نه دست از لرزه چسبیدی بنخجیر
نه کردی پا ره بگریختن سیر ۲۴۱
چو شانه گر همه تن دست و پائی
گه دهشت بموئی بر نیابی ۲۴۲
بهم پیچم سر زلف سخن را
سرش بدرود کرد از تیغ تن را ۲۴۳
سر بیمغز را بالا کشیدن
چو خود را گم کنی یابی سزا را ۲۴۴
زشمع آموز طرز خودپسندی
فروتن زیستن با سربلندی ۲۴۵
پسر چون همرهی را خوب می کرد
بآن راهی که رفت او روی آورد ۲۴۶
دو سر بر یک سنان یکبار در شد
حساب هر دو آخر سربسر شد ۲۴۷
بیک نیزه دو سر را شد سر و کار
بشمعی شد دو پروانه گرفتار ۲۴۸
همه اهل و عیال و مال یکسر
بدرگاه آمد و سر نیز بر سر ۲۴۹
پی نظاره لشکر رفت بیرون
تماشائی گرفته کوه و هامون ۲۵۰
سرش از نیزه شد با کوه همدوش
اسیران جمله با هامون هم آغوش ۲۵۱
عجبتر اینکه از بهر تماشا
سر ججهار هم بر رفت بالا ۲۵۲
بود معذور در این سربلندی
تماشا خوشتر آید از بلندی ۲۵۳
تماشائی این ادبار و نکبت
همین تنها نیند ارباب صورت ۲۵۴
که اکثر اهل معنی محو اینند
زفکر او بحیرت هم نشینند ۲۵۵
که با آن دولت و اقطاع معمور
بآن سامان در آفاق مشهور ۲۵۶
چه پیش آمد که زانسان در وطن رفت
باین خواری برون زین انجمن رفت ۲۵۷
شهنشاه جهان از وی چه میخواست
که پشت طاقتش از بهر آن کاست ۲۵۸
اگر یکباره از اموال و جاگیر
طلب می کرد بهر رفع تقصیر ۲۵۹
بده منت بجان نه کامران باش
بدولت همچو دیگر بندگان باش ۲۶۰
اگر ملکست ور سامان و جاهست
چو نیکو بنگری از یاد شاهست ۲۶۱
اگر خواهد حق خود را شهنشاه
چرا باید بدل یابد ره اکراه ۲۶۲
بلی پس دادن مال امانت
بود دشوار بر صاحب خیانت ۲۶۳
اگر صد ملک همی خوانند جهاندار
بده بی گفت و از جاگیر بردار ۲۶۴
بزر مقدور بودش جان خریدن
بدینسان گوهری ارزان خریدن ۲۶۵
ولیکن خستش فتوی چنین داد
که زر در خاک باشد عمر بر باد ۲۶۶
بزر دادن نشد راضی و شر داد
همه جا گیرها را سربسر داد ۲۶۷
چه جاگیری یکی اقلیم زرخیز
هوایش بر تهیدستان فرح بیز ۲۶۸
نهالی کز زمینش می کشد سر
بود چون شمع برگش سر بسر زر ۲۶۹
بجنب هر دهش مصر است رستا
زهر شهریش اقلیمی است رسوا ۲۷۰
رعایا آنچنان سرمایه دارند
که گوهر را بجای دانه کارند ۲۷۱
رعیت حق گذار و ملک معمور
ز ثروت صاحب خرمن بود مور ۲۷۲
نیابی بی زراعت یک کف خاک
همه سرسبز چون بستان افلاک ۲۷۳
گدای هر درش از پشتی زر
مقدم را همی داند مؤخر ۲۷۴
چنان دهقان در نفعش گشوده
که گر جو کاشته گندم دروده ۲۷۵
بجنت فیض خاکش نفع اکسیر
سموم بادیه است و باد کشمیر ۲۷۶
بروی کشت خطهای نباتات
کشیده میل زخم چشم آفات ۲۷۷
میان کشتها از فیض بسیار
بسرسبزی علم شد نیشکر زار ۲۷۸
بنار ازین شکر بالا کشیده
بدرد تلخ کامان هم رسیده ۲۷۹
بشیرینی چنان دل از کسان برد
که زخم نیزه اش را می توان خورد ۲۸۰
نه تنها باد مست از صحبت اوست
که افیون هم هلاک قامت اوست ۲۸۱
حواری طره زانسان کج نهاده
که دهقان دیده دل از دست داده ۲۸۲
ز مرواریدهای طره خویش
همه تفریح بهر قلب درویش ۲۸۳
کسی کم دیده زینسان گوهر ارزان
کزو شد پخته نان تنگدستان ۲۸۴
ز کشت گندمش دل ناشکیبست
که گندم خود ز اصل آدم فریبست ۲۸۵
درین ملک آفت خشکی است نایاب
که باشد هر دهی را چند تالاب ۲۸۶
همه در پا صفت پیوسته در جوش
کشد موجش کنار ده در آغوش ۲۸۷
چه مصر و شام و چه بغداد و تبریز
ندارد حاصل این ملک زرخیز ۲۸۸
یکی از پر کناب آن جبهره است
که در پر حاصلی در شهر شهره است ۲۸۹
در آن عرصه است سیصد چاه لبریز
کز آبش کشت دهقانست زرخیز ۲۹۰
چنان موجش برد زنگ از دل تنگ
که از آبش نگیرد آینه زنگ ۲۹۱
فرار از موج تیغ او گزیده است
از آنرو ساحلش را کس ندیده است ۲۹۲
کنارش چون میان دلبران است
که از چشم تماشائی نهان است ۲۹۳
یکی کوهست سد آن خدائی
کشیده تر ز ایام جدائی ۲۹۴
زبس موجش بفکر سرفرازی است
بتیغ کوه گرم تیغ بازیست ۲۹۵
بسنگ کوه موجش تیغ ساید
که آسان تر سر غم را رباید ۲۹۶
زخاطرها گره ازبس گشودست
همیشه ناخن موجش کبود است ۲۹۷
ز مرغابی گرفته موج پر وام
اگر گاهی بساحل برده پیغام ۲۹۸
بود اسباب دورش از محالات
تسلسل را ولی از موجش اثبات ۲۹۹
بروی دف اگر آبش فشانی
اصولی را نگیرد جز روانی ۳۰۰
سخن را بسکه توصیفش روان کرد
ورق را در سفینه بادبان کرد ۳۰۱
بود مانند آتش در عزوبت
بکام عاصیان باران رحمت ۳۰۲
بکام دل گرش نظاره خواهی
همه تن دیده شو چون دام ماهی ۳۰۳
شرف آنوقت پیدا می کند ماه
که عکسش را بود در آب آن راه ۳۰۴
بنوعی در شفا بخشیست کامل
که استسقا شود زین آب زایل ۳۰۵
نسیمش جانفزا و دلنشین است
هوای عالم آب اینچنین است ۳۰۶
چو آید این محیط اندر تلاطم
کند از ترس موجش دست و پا گم ۳۰۷
اگر لنگر شود کشتی سراپا
رود از پیش موجش باز از جا ۳۰۸
زموجش گه تعدی گاه انصاف
گهی شمشیر گر گاهی زره باف ۳۰۹
نسیم پر نمش پیوسته مطلوب
برای گرد غم آبست و جاروب ۳۱۰
چنان غالب بود سردی بر آبش
که نتوان گرم گرداندش بر آتش ۳۱۱
نباشد موجه اش از آب بیتاب
که گیرد لرزه اش از سردی آب ۳۱۲
سپندی کاب از این تالاب خورده
شود از صحبتش آتش فسرده ۳۱۳
دوات از قطره اش گیرداگرنم
نه پیوندد حروف از لرز، بر هم ۳۱۴
ز آب سرد آن هر کس دمی خورد
ز آب زندگانی گشت دلسرد ۳۱۵
بکشت آرزوها چون گذشته
برات تشنگان بر یخ نوشته ۳۱۶
بنوعی صاف کز یک آب خوردن
شود فانوس آسا سینه روشن ۳۱۷
نهالی کز زلالش پرورش دید
توان از چوب آن عینک تراشید ۳۱۸
اگر آید بخواب کور آبش
بسازد دیده روشن چون حبابش ۳۱۹
درین دریا اگر ریزند اخگر
بدارد روشنش چون چشم اختر ۳۲۰
چراغ فکر اگر روشن نسوزد
بوصف آبش آیم برفروزد ۳۲۱
گلیم بخت را اینجا توان شست
نباشد بازوی طالع اگر سست ۳۲۲
نمی آرم زد از شیرینی اش دم
که می چسبد لبم زین حرف بر هم ۳۲۳
نخود را گر بکشت این آب بندی
ز تأثیرش شود دربار قندی ۳۲۴
بهر سو نهرها زان گشته جاری
همه لاینقطع چون فیض باری ۳۲۵
نهال بخت دهقانان از آن سبز
زمین زین نهرها چون آسمان سبز ۳۲۶
چو آید کشته ها را وقت حاصل
زنهری حاصل شهریست واصل ۳۲۷
چنین ملکی کز آنسان بوده آباد
ز کف با جان و مال خویشتن داد ۳۲۸
بجز هندوستان عشرت انگیز
کجا یابی بدینسان ملک زرخیز ۳۲۹
بنازم وسعت هندوستان را
گشاده عرصه دارالامان را ۳۳۰
جهان هند است و غیر از اوست گوشه
همین خرمن بود باقیست خوشه ۳۳۱
طرفداران همه گوشه نشینند
از این خرمن که بینی خوشه چینند ۳۳۲
از اینجا دولت شاه جهان بین
شکوه ثانی صاحبقران بین ۳۳۳
که کمتر بنده اش را بود تنخواه
چنان ملکی که باشد جای یک شاه ۳۳۴
چو من پابند پس ارکان دولت
قیاسی کن از اینجا شأن دولت ۳۳۵
از آن دریا که خس اندوخت گوهر
نهنگان را چه خواهد بودبنگر ۳۳۶
شهان گر ملک خود را واگذارند
بخدمت رو باین درگاه آرند ۳۳۷
فزون از ملک خود پابند جا گیر
که از کس جا نباید کرد تغییر ۳۳۸
ببزم هند اگر عالم نشیند
کس از پهلوی کس تنگی نبیند ۳۳۹
چنان باید بلی سامان شاهی
که باشد قدرت عالم پناهی ۳۴۰
همیشه تا که از دولت نشان باد
پناه پادشه شاه جهان باد ۳۴۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۴۱
۲۸۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۲۲ - تعریف بارندگی و گل و لای دامن کوه کشمیر
بعدی:ترجیعات و ترکیبات
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.