هوش مصنوعی:
این متن شعری است که به توصیف جنگ، مرگ، عشق به وطن، و مفاهیم فلسفی مانند گذر زمان و مرگ میپردازد. در این شعر، صحنههای نبرد بین دو لشکر توصیف میشود و مرگ پادشاهی به نام دارا به تصویر کشیده میشود. همچنین، مفاهیمی مانند رنج، فداکاری، و ناپایداری دنیا مورد تأمل قرار میگیرد. در نهایت، شعر به مفاهیم فلسفی عمیقتری مانند گذر زمان، مرگ و زندگی، و ناپایداری دنیا میپردازد.
رده سنی:
16+
این متن شامل مفاهیم پیچیدهای مانند مرگ، جنگ، و فلسفه است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، صحنههای خشونتآمیز و توصیفات عمیق از رنج و مرگ ممکن است برای مخاطبان جوان ناراحتکننده باشد. بنابراین، این متن برای نوجوانان بالای 16 سال و بزرگسالان مناسب است که توانایی درک و تحلیل مفاهیم عمیقتر را دارند.
بخش ۲۶ - کشتن سرهنگان دارا را
بیا ساقی از من مرا دور کن
جهان از میلعل پر نور کن ۱
میی کو مرا ره به منزل برد
همه دل برند او غم دل برد ۲
جهان گر چه آرامگاهی خوشست
شتابنده را نعل در آتشست ۳
دو در دارد این باغ آراسته
در و بند ازین هر دو برخاسته ۴
درا از درباغ و بنگر تمام
ز دیگر در باغ بیرون خرام ۵
اگر زیرکی با گلی خو مگیر
که باشد بجا ماندنش ناگزیر ۶
در ایندم که داری به شادی بسیچ
که آینده و روفته هیچست هیچ ۷
نهایم آمده از پی دلخوشی
مگر کز پی رنج و سختی کشی ۸
خزان را کسی در عروسی نخواند
مگر وقت آن کاب و هیزم نماند ۹
گزارندهٔ نظم این داستان
سخن راند بر سنت راستان ۱۰
که چون آتش روز روشن گذشت
پر از دود شد گنبد تیز گشت ۱۱
شب از ماه بربست پیرایهای
شگفتی بود نور بر سایهای ۱۲
طلایه ز لشگرگه هر دو شاه
شده پاس دارنده تا صبحگاه ۱۳
یتاقی به آمد شدن چون خراس
نیاسود دراجه از بانگ پاس ۱۴
بسا خفته کز هیبت پیل مست
سراسیمه هر ساعت از خواب جست ۱۵
غنوده تن مرد از رنج و تاب
نظر هر زمانی درآمد ز خواب ۱۶
نیایش کنان هر دو لشگر به راز
کهای کاشکی بودی امشب دراز ۱۷
مگر کان درازی نمودی درنگ
به دیری پدید آمدی روز جنگ ۱۸
سگالش چنان شد دو کوشنده را
که ریزند صفرای جوشنده را ۱۹
چو خورشید روشن برآرد کلاه
پدیدار گردد سپید از سیاه ۲۰
دو خسرو عنان در عنان آورند
ره دوستی در میان آورند ۲۱
به آزرم خشنودی از یکدیگر
بتابند و زان برنتابند سر ۲۲
چو دارا دران داوری رای جست
دل رای زن بود در رای سست ۲۳
سوی آشتی کس نشد رهنمون
نمودند رایش به شمشیر و خون ۲۴
که ایرانی از رومی بیش خورد
به قایم کجا ریزد اندر نبرد ۲۵
چو فردا فشاریم در جنگ پای
ز رومی نمانیم یک تن بجای ۲۶
بدین عشوه دادند شه را شکیب
یکی بر دلیری یکی بر فریب ۲۷
همان قاصدان نیز کردند جهد
که بر خون او بسته بودند عهد ۲۸
سکندر ز دیگر طرف چاره ساز
که چون پای دارد دران ترکتاز ۲۹
خیال دو سرهنگ را پیش داشت
جز آن خود که سرهنگی خویش داشت ۳۰
چنین گفت با پهلوانان روم
که فردا درین مرکز سخت بوم ۳۱
بکوشیم کوشیدنی مردوار
رگ جان به کوشش کنیم استوار ۳۲
اگر دست بردیم ماراست ملک
وگر ما شدیم آن داراست ملک ۳۳
قیامت که پوشیدهٔ رای ماست
بود روزی آن روز فردای ماست ۳۴
به اندیشههائی چنین هولناک
دو لشگر غنودند با ترس و باک ۳۵
چو گیتی در روشنی باز کرد
جهان بازی دیگر آغاز کرد ۳۶
به آتش به دل گشت مشتی شرار
کلیچه شد آن سیم کاووس وار ۳۷
درآمد به جنبش دو لشگر چو کوه
کز آن جنبش آمد جهان را ستوه ۳۸
فریدون نسب شاه بهمن نژاد
چو برخاست از اول بامداد ۳۹
همه ساز لشگر به ترتیب جنگ
برآراست از جعبه نیم لنگ ۴۰
ز پولاد صد کوه بر پای کرد
به پائین او گنج را جای کرد ۴۱
چو بر میمنه سازور گشت کار
همان میسره شد چو روئین حصار ۴۲
جناح از هوا در زمین برد بیخ
پس آهنگ شد چون زمین چار میخ ۴۳
جهاندار در قلبگه کرد جای
درفش کیانیش بر سر به پای ۴۴
سکندر که تیغ جهانسوز داشت
چنان تیغی از بهر آن روز داشت ۴۵
برانگیخت رزمی چو بارنده میغ
تگرگش ز پیکان و باران ز تیغ ۴۶
جناح سپه را به گردون کشید
سم بارکی بر سر خون کشید ۴۷
گرانمایگان را بدانسان که خواست
بفرمود رفتن سوی دست راست ۴۸
گروهی که پرتابیان ساختشان
چپ انداز شد بر چپ انداختشان ۴۹
همان استواران درگاه را
کز ایشان بدی ایمنی شاه را ۵۰
به قلب اندرون داشت با خویشتن
چو پولاد کوهی شد آن پیلتن ۵۱
برآمد ز قلب دو لشگر خروش
رسید آسمان را قیامت به گوش ۵۲
تبیره بغرید چون تند شیر
درآمد به رقص اژدهای دلیر ۵۳
ز شوریدن ناله کر نای
برافتاد تب لرزه بر دست و پای ۵۴
ز فریاد روئین خم از پشت پیل
نفیر نهنگان برآمد ز نیل ۵۵
ز بس بانگ شیپور زهره شکاف
بدرید زهره بپیچید ناف ۵۶
ز غریدن کوس خالی دماغ
زمین لرزه افتاد در کوه و راغ ۵۷
درآمد ز بحران سر بید برگ
گشاده بر او روزن درع و ترگ ۵۸
ز بس تیر باران که آمد به جوش
فکند ابر بارانی خود ز دوش ۵۹
گران تیر باران کنون آمدی
بجای نم از ابر خون آمدی ۶۰
خروشیدن کوس روئینه کاس
نیوشنده را داد بر جان هراس ۶۱
جلاجل زنان از نواهای زنگ
برآورده خون از دل خاره سنگ ۶۲
به جنبش درآمد دو دریای خون
شد از موج آتش زمین لاله گون ۶۳
زمین کو بساطی شد آراسته
غباری شد از جای برخاسته ۶۴
به ابرو درآمد کمان را شکنج
شتابان شده تیر چون مار گنج ۶۵
ستیزنده از تیغ سیماب ریز
چو سیماب کرده گریزا گریز ۶۶
ز پولاد پیکان پیکر شکن
تن کوه لرزنده بر خویشتن ۶۷
ز نوک سنان چرخ دولاب رنگ
ز پرگار گردش فرو مانده لنگ ۶۸
ز بس زخم کوپال خارا ستیز
زمین را شده استخوان ریز ریز ۶۹
ز بس در دهن ناچخ انداختن
نفس را نه راه برون تاختن ۷۰
سنان در سنان رسته چون نوک خار
سپر بر سپر بسته چون لالهزار ۷۱
گریزندگان را در آن رستخیز
نه روی رهائی نه راه گریز ۷۲
سواران همه تیر پرداخته
گهی تیر و گه ترکش انداخته ۷۳
در آن مسلخ آدمیزادگان
زمین گشته کوه از بس افتادگان ۷۴
به جان برد خود هر کسی گشته شاد
کس از کشته خود نیاورده یاد ۷۵
ندارد کسی سوک در حربگاه
نه کس جز قراکند پوشد سپاه ۷۶
سخن گو سخن سخت پاکیزه راند
که مرگ به انبوه را جشن خواند ۷۷
چو مرگ از یکی تن برارد هلاک
شود شهری از گریه اندوهناک ۷۸
به مرگ همه شهر ازین شهر دور
نگرید کس ارچه بود ناصبور ۷۹
ز بس کشته بر کشته مردان مرد
شده راه بر بسته بر ره نورد ۸۰
بران دجله خون بلند آفتاب
چو نیلوفر افکنده زورق دراب ۸۱
سنان سکندر دران داوری
سبق برده از چشمه خاوری ۸۲
شراری که شمشیر دارا فکند
تبش در دل سنگ خارا فکند ۸۳
چو لشگر به لشگر درآمیختند
قیامت ز گیتی برانگیختند ۸۴
پراکندگی در سپاه اوفتاد
برینش در آزرم شاه اوفتاد ۸۵
سپه چون پراکنده شد سوی جنگ
فراخی درآمد به میدان تنگ ۸۶
کس از خاصگان پیش دارا نبود
کزو در دل کس مدارا نبود ۸۷
دو سرهنگ غدار چون پیل مست
بر آن پیلتن بر گشادند دست ۸۸
زدندش یکی تیغ پهلو گذار
که از خون زمین گشت چون لالهزار ۸۹
درافتاد دارا بدان زخم تیز
ز گیتی برآمد یکی رستخیز ۹۰
درخت کیانی درآمد به خاک
بغلطید در خون تن زخمناک ۹۱
برنجد تن نازک از درد و داغ
چه خویشی بود باد را با چراغ ۹۲
کشنده دو سرهنگ شوریده رای
به نزد سکندر گرفتند جای ۹۳
که آتش ز دشمن برانگیختیم
به اقبال شه خون او ریختیم ۹۴
ز دارا سر تخت پرداختیم
سرتاج اسکندر افراختیم ۹۵
به یک زخم کردیم کارش تباه
سپردیم جانش به فتراک شاه ۹۶
بیا تا ببینی و باور کنی
به خونش سم بارگی ترکنی ۹۷
چو آمد ز ما آنچه کردیم رای
تو نیز آنچه گفتی بیاور بجای ۹۸
به ما بخش گنجی که پذرفتهای
وفا کن به چیزی که خود گفتهای ۹۹
سکندر چو دانست کان ابلهان
دلیرند بر خون شاهنشهان ۱۰۰
پشیمان شد از کرده پیمان خویش
که برخاستش عصمت از جان خویش ۱۰۱
فرو میرد امیدواری ز مرد
چو همسال را سر درآید بگرد ۱۰۲
نشان جست کان کشور آرای کی
کجا خوابگه دارد از خون و خوی ۱۰۳
دو بیداد پیشه به پیش اندرون
به بیداد خود شاه را رهنمون ۱۰۴
چو در موکب قلب دارا رسید
ز موکب روان هیچکس را ندید ۱۰۵
تن مرزبان دید در خاک و خون
کلاه کیانی شده سرنگون ۱۰۶
سلیمانی افتاده در پای مور
همان پشهٔ کرده بر پیل زور ۱۰۷
به بازوی بهمن برآموده مار
ز روئین در افتاده اسفندیار ۱۰۸
بهار فریدون و گلزار جم
به باد خزان گشته تاراج غم ۱۰۹
نسب نامه دولت کیقباد
ورق بر ورق هر سوئی برده باد ۱۱۰
سکندر فرود آمد از پشت بور
درآمد به بالین آن پیل زور ۱۱۱
بفرمود تا آن دو سرهنگ را
دو کنج زخمه خارج آهنگ را ۱۱۲
بدارند بر جای خویش استوار
خود از جای جنبید شوریدهوار ۱۱۳
به بالینگه خسته آمد فراز
ز درع کیانی گره کرد باز ۱۱۴
سر خسته را بر سر ران نهاد
شب تیره بر روز رخشان نهاد ۱۱۵
فرو بسته چشم آن تن خوابناک
بدو گفت برخیز ازین خون و خاک ۱۱۶
رها کن که در من رهائی نماند
چراغ مرا روشنائی نماند ۱۱۷
سپهرم بدانگونه پهلو درید
که شد در جگر پهلویم ناپدید ۱۱۸
تو ای پهلوان کامدی سوی من
نگهدار پهلو ز پهلوی من ۱۱۹
که با آنکه پهلو دریدم چو میغ
همی آید از پهلویم بوی تیغ ۱۲۰
سر سروران را رها کن ز دست
تو مشکن که ما را جهان خود شکست ۱۲۱
چو دستی که بر ما درازی کنی
به تاج کیان دستیازی کنی ۱۲۲
نگهدار دستت که داراست این
نه پنهان چو روز آشکاراست این ۱۲۳
چو گشت آفتاب مرا روی زرد
نقابی به من درکش از لاجورد ۱۲۴
مبین سرو را در سرافکندگی
چنان شاه را در چنین بندگی ۱۲۵
درین بندم از رحمت آزاد کن
به آمرزش ایزدم یاد کن ۱۲۶
زمین را منم تاج تارک نشین
ملرزان مرا تا نلرزد زمین ۱۲۷
رها کن که خواب خوشم میبرد
زمین آب و چرخ آتشم میبرد ۱۲۸
مگردان سر خفته را از سریر
که گردون گردان برآرد نفیر ۱۲۹
زمان من اینک رسد بیگمان
رها کن به خواب خوشم یک زمان ۱۳۰
اگر تاج خواهی ربود از سرم
یکی لحظه بگذار تا بگذرم ۱۳۱
چو من زین ولایت گشادم کمر
تو خواه افسر از من ستان خواه سر ۱۳۲
سکندر بنالید کای تاجدار
سکندر منم چاکر شهریار ۱۳۳
نخواهم که بر خاک بودی سرت
نه آلودهٔ خون شدی پیکرت ۱۳۴
ولیکن چه سودست کاین کار بود
تأسف ندارد درین کار سود ۱۳۵
اگر تاجور سر برافراختی
کمر بند او چاکری ساختی ۱۳۶
دریغا به دریا کنون آمدم
که تا سینه در موج خون آمدم ۱۳۷
چرا مرکبم را نیفتاد سم
چرا پی نکردم درین راه گم ۱۳۸
مگر ناله شاه نشنیدمی
نه روزی بدین روز را دیدمی ۱۳۹
به دارای گیتی و دانای راز
که دارم به بهبود دارا نیاز ۱۴۰
ولیکن چو بر شیشه افتاد سنگ
کلید در چاره ناید به چنگ ۱۴۱
دریغا که از نسل اسفندیار
همین بود و بس ملک را یادگار ۱۴۲
چه بودی که مرگ آشکارا شدی
سکندر هم آغوش دارا شدی ۱۴۳
چه سودست مردن نشاید به زور
که پیش از اجل رفت نتوان به گور ۱۴۴
به نزدیک من یکسر موی شاه
گرامیتر از صد هزاران کلاه ۱۴۵
گر این زخم را چاره دانستمی
طلب کردمی تا توانستمی ۱۴۶
نه تاج و نه اورنگ شاهنشهی
که ماند ز دارای دولت تهی ۱۴۷
چرا خون نگریم بران تاج و تخت
که دارنده را بر درافکند رخت ۱۴۸
مباد آن گلستان که سالار او
بدین خستگی باشد از خار او ۱۴۹
نفیر از جهانی که دارا کشست
نهان پرور و آشکارا کشست ۱۵۰
به چارهگری چون ندارم توان
کنم نوحه بر زاد سرو جوان ۱۵۱
چه تدبیر داری مراد تو چیست
امید از که داری و بیمت ز کیست ۱۵۲
بگو هر چه داری که فرمان کنم
به چارهگری با تو پیمان کنم ۱۵۳
چو دارا شنید این دم دلنواز
به خواهشگری دیده را کرد باز ۱۵۴
بدو گفت کای بهترین بخت من
سزاوار پیرایه و تخت من ۱۵۵
چه پرسی ز جانی به جان آمده
گلی در سموم خزان آمده ۱۵۶
جهان شربت هرکس از یخ سرشت
بجز شربت ما که بر یخ نوشت ۱۵۷
ز بی آبیم سینه سوزد درون
قدم تا سرم غرق دریای خون ۱۵۸
چوبرقی که در ابر دارد شتاب
لب از آب خالی و تن غرق آب ۱۵۹
سبوئی که سوراخ باشد نخست
به موم و سریشم نگردد درست ۱۶۰
جهان غارت از هر دری میبرد
یکی آورد دیگری میبرد ۱۶۱
نه زو ایمن اینان که هستند نیز
نه آنان که رفتند رستند نیز ۱۶۲
ببین روز من راستی پیشه کن
تو تیز از چنین روزی اندیشه کن ۱۶۳
چو هستی به پند من آموزگار
بدین روز ننشاندت روزگار ۱۶۴
نه من به ز بهمن شدم کاژدها
بخاریدن سر نکردش رها ۱۶۵
نه ز اسفندیار آن جهانگیر گرد
که از چشم زخم جهان جان نبرد ۱۶۶
چو در نسل ما کشتن آمد نخست
کشنده نسب کرد بر ما درست ۱۶۷
تو سرسبز بادی به شاهنشهی
که من کردم از سبزه بالین تهی ۱۶۸
چو درخواستی کارزوی تو چیست
به وقتی که بر من بباید گریست ۱۶۹
سه چیز آرزو دارم اندر نهان
براید به اقبال شاه جهان ۱۷۰
یکی آنکه بر کشتن بیگناه
تو باشی درین داوری دادخواه ۱۷۱
دویم آنکه بر تاج و تخت کیان
چو حاکم تو باشی نیاری زیان ۱۷۲
دل خود بپردازی از تخم کین
نپردازی از تخمه ما زمین ۱۷۳
سوم آنکه بر زیردستان من
حرم نشکنی در شبستان من ۱۷۴
همان روشنک را که دخت منست
بدان نازکی دست پخت منست ۱۷۵
بهم خوابی خود کنی سربلند
که خوان گردد از نازکان ارجمند ۱۷۶
دل روشن از روشنک برمتاب
که با روشنی به بود آفتاب ۱۷۷
سکندر پذیرفت ازو هر چه گفت
پذیرنده برخاست گوینده خفت ۱۷۸
کبودی و کوژی درآمد به چرخ
که بغداد را کرد به کاخ و کرخ ۱۷۹
درخت کیان را فرو ریخت بار
کفن دوخت بر درع اسفندیار ۱۸۰
چو مهر از جهان مهربانی برید
شبه ماند و یاقوت شد ناپدید ۱۸۱
سکندر بدان شاه فرخ نژاد
شبانگاه بگریست تا بامداد ۱۸۲
درو دید و بر خویشتن نوحه کرد
که او را همان زهر بایست خورد ۱۸۳
چو روز آخور صبح ابلق سوار
طویله برون زد بر این مرغزار ۱۸۴
سکندر بفرمود کارند ساز
برندش بجای نخستینه باز ۱۸۵
ز مهد زر و گنبد سنگ بست
مهیاش کردند جای نشست ۱۸۶
چو خلوتگهش آن چنان ساختند
ازو زحمت خویش پرداختند ۱۸۷
تنومند را قدر چندان بود
که در خانه کالبد جان بود ۱۸۸
چو بیرون رود جوهر جان ز تن
گریزی ز همخوابه خویشتن ۱۸۹
چراغی که بادی درو دردمی
چه بر طاق ایوان چه زیر زمی ۱۹۰
اگر بر سپهری وگر بر مغاک
چو خاکی شوی عاقبت باز خاک ۱۹۱
بسا ماهیا کو شود خورد مور
چو در خاک شور افتد از آب شور ۱۹۲
چنینست رسم این گذرگاه را
که دارد به آمد شد این راه را ۱۹۳
یکی را درارد به هنگامه تیز
یکی را ز هنگامه گوید که خیز ۱۹۴
مکن زیر این لاجوردی بساط
بدین قلعهٔ کهر باگون نشاط ۱۹۵
که رویت کند کهرباوار زرد
کبودت کند جامه چون لاجورد ۱۹۶
گوزنی که در شهر شیران بود
به مرگ خودش خانه ویران بود ۱۹۷
چو مرغ از پی کوچ برکش جناح
مشو مست راح اندرین مستراح ۱۹۸
بزن برقوار آتشی در جهان
جهان را ز خود واره و وارهان ۱۹۹
سمندر چو پروانه آتش روست
ولیک این کهن لنگ و آن خوشروست ۲۰۰
اگر شاه ملکست و گر ملک شاه
همه راه رنجست و با رنج راه ۲۰۱
که داند که این خاک دیرینهوار
بهر غاری اندر چه دارد ز غور ۲۰۲
کهن کیسه شد خاک پنهان شکنج
که هرگز برون نارد آواز گنج ۲۰۳
زر از کیسهٔ نو برارد خروش
سبوی نو از تری آید به جوش ۲۰۴
که داند که این زخمهٔ دام و دد
چه تاریخها دارد از نیک و بد ۲۰۵
چه نیرنگ با بخردان ساختست
چه گردنکشان را سر انداختست ۲۰۶
فلک نیست یکسان هم آغوش تو
طرازش دورنگست بر دوش تو ۲۰۷
گهت چون فرشته بلندی دهد
گهت با ددان دستبندی دهد ۲۰۸
شبانگه بنانیت نارد به یاد
کلیچه به گردون دهد بامداد ۲۰۹
چه باید درین هفت چشمه خراس
ز بهر جوی چند بردن سپاس ۲۱۰
چو خضر از چنین روزیی روزه گیر
چو هست آب حیوان نه خرما نه شیر ۲۱۱
ازین دیو مردم که دام و ددند
نهان شو که همصحبتان بدند ۲۱۲
پی گور کز دشتبانان گمست
ز نامردمیهای این مردمست ۲۱۳
گوزن گرازنده در مرغزار
ز مردم گریزد سوی کوه و غار ۲۱۴
همان شیر کو جای در بیشه کرد
ز بد عهدی مردم اندیشه کرد ۲۱۵
مگر گوهر مردمی گشت خرد
که در مردمان مردمیها بمرد ۲۱۶
اگر نقش مردن بخوانی شگرف
بگوید که مردم چنینست حرف ۲۱۷
به چشم اندرون مردمک را کلاه
هم از مردم مردمی شد سیاه ۲۱۸
نظامی به خاموشکاری بسیچ
به گفتار ناگفتنی در مپیچ ۲۱۹
چو هم رستهٔ خفتگانی خموش
فرو خسب یا پنبه درنه به گوش ۲۲۰
بیاموز ازین مهره لاجورد
که با سرخ سرخست و با زرد زرد ۲۲۱
شبانگه که صد رنگ بیند بکار
براید به صد دست چون نوبهار ۲۲۲
سحرگه که یک چشمه یابد کلید
به آیین یک چشمه آید پدید ۲۲۳
جهان از میلعل پر نور کن ۱
میی کو مرا ره به منزل برد
همه دل برند او غم دل برد ۲
جهان گر چه آرامگاهی خوشست
شتابنده را نعل در آتشست ۳
دو در دارد این باغ آراسته
در و بند ازین هر دو برخاسته ۴
درا از درباغ و بنگر تمام
ز دیگر در باغ بیرون خرام ۵
اگر زیرکی با گلی خو مگیر
که باشد بجا ماندنش ناگزیر ۶
در ایندم که داری به شادی بسیچ
که آینده و روفته هیچست هیچ ۷
نهایم آمده از پی دلخوشی
مگر کز پی رنج و سختی کشی ۸
خزان را کسی در عروسی نخواند
مگر وقت آن کاب و هیزم نماند ۹
گزارندهٔ نظم این داستان
سخن راند بر سنت راستان ۱۰
که چون آتش روز روشن گذشت
پر از دود شد گنبد تیز گشت ۱۱
شب از ماه بربست پیرایهای
شگفتی بود نور بر سایهای ۱۲
طلایه ز لشگرگه هر دو شاه
شده پاس دارنده تا صبحگاه ۱۳
یتاقی به آمد شدن چون خراس
نیاسود دراجه از بانگ پاس ۱۴
بسا خفته کز هیبت پیل مست
سراسیمه هر ساعت از خواب جست ۱۵
غنوده تن مرد از رنج و تاب
نظر هر زمانی درآمد ز خواب ۱۶
نیایش کنان هر دو لشگر به راز
کهای کاشکی بودی امشب دراز ۱۷
مگر کان درازی نمودی درنگ
به دیری پدید آمدی روز جنگ ۱۸
سگالش چنان شد دو کوشنده را
که ریزند صفرای جوشنده را ۱۹
چو خورشید روشن برآرد کلاه
پدیدار گردد سپید از سیاه ۲۰
دو خسرو عنان در عنان آورند
ره دوستی در میان آورند ۲۱
به آزرم خشنودی از یکدیگر
بتابند و زان برنتابند سر ۲۲
چو دارا دران داوری رای جست
دل رای زن بود در رای سست ۲۳
سوی آشتی کس نشد رهنمون
نمودند رایش به شمشیر و خون ۲۴
که ایرانی از رومی بیش خورد
به قایم کجا ریزد اندر نبرد ۲۵
چو فردا فشاریم در جنگ پای
ز رومی نمانیم یک تن بجای ۲۶
بدین عشوه دادند شه را شکیب
یکی بر دلیری یکی بر فریب ۲۷
همان قاصدان نیز کردند جهد
که بر خون او بسته بودند عهد ۲۸
سکندر ز دیگر طرف چاره ساز
که چون پای دارد دران ترکتاز ۲۹
خیال دو سرهنگ را پیش داشت
جز آن خود که سرهنگی خویش داشت ۳۰
چنین گفت با پهلوانان روم
که فردا درین مرکز سخت بوم ۳۱
بکوشیم کوشیدنی مردوار
رگ جان به کوشش کنیم استوار ۳۲
اگر دست بردیم ماراست ملک
وگر ما شدیم آن داراست ملک ۳۳
قیامت که پوشیدهٔ رای ماست
بود روزی آن روز فردای ماست ۳۴
به اندیشههائی چنین هولناک
دو لشگر غنودند با ترس و باک ۳۵
چو گیتی در روشنی باز کرد
جهان بازی دیگر آغاز کرد ۳۶
به آتش به دل گشت مشتی شرار
کلیچه شد آن سیم کاووس وار ۳۷
درآمد به جنبش دو لشگر چو کوه
کز آن جنبش آمد جهان را ستوه ۳۸
فریدون نسب شاه بهمن نژاد
چو برخاست از اول بامداد ۳۹
همه ساز لشگر به ترتیب جنگ
برآراست از جعبه نیم لنگ ۴۰
ز پولاد صد کوه بر پای کرد
به پائین او گنج را جای کرد ۴۱
چو بر میمنه سازور گشت کار
همان میسره شد چو روئین حصار ۴۲
جناح از هوا در زمین برد بیخ
پس آهنگ شد چون زمین چار میخ ۴۳
جهاندار در قلبگه کرد جای
درفش کیانیش بر سر به پای ۴۴
سکندر که تیغ جهانسوز داشت
چنان تیغی از بهر آن روز داشت ۴۵
برانگیخت رزمی چو بارنده میغ
تگرگش ز پیکان و باران ز تیغ ۴۶
جناح سپه را به گردون کشید
سم بارکی بر سر خون کشید ۴۷
گرانمایگان را بدانسان که خواست
بفرمود رفتن سوی دست راست ۴۸
گروهی که پرتابیان ساختشان
چپ انداز شد بر چپ انداختشان ۴۹
همان استواران درگاه را
کز ایشان بدی ایمنی شاه را ۵۰
به قلب اندرون داشت با خویشتن
چو پولاد کوهی شد آن پیلتن ۵۱
برآمد ز قلب دو لشگر خروش
رسید آسمان را قیامت به گوش ۵۲
تبیره بغرید چون تند شیر
درآمد به رقص اژدهای دلیر ۵۳
ز شوریدن ناله کر نای
برافتاد تب لرزه بر دست و پای ۵۴
ز فریاد روئین خم از پشت پیل
نفیر نهنگان برآمد ز نیل ۵۵
ز بس بانگ شیپور زهره شکاف
بدرید زهره بپیچید ناف ۵۶
ز غریدن کوس خالی دماغ
زمین لرزه افتاد در کوه و راغ ۵۷
درآمد ز بحران سر بید برگ
گشاده بر او روزن درع و ترگ ۵۸
ز بس تیر باران که آمد به جوش
فکند ابر بارانی خود ز دوش ۵۹
گران تیر باران کنون آمدی
بجای نم از ابر خون آمدی ۶۰
خروشیدن کوس روئینه کاس
نیوشنده را داد بر جان هراس ۶۱
جلاجل زنان از نواهای زنگ
برآورده خون از دل خاره سنگ ۶۲
به جنبش درآمد دو دریای خون
شد از موج آتش زمین لاله گون ۶۳
زمین کو بساطی شد آراسته
غباری شد از جای برخاسته ۶۴
به ابرو درآمد کمان را شکنج
شتابان شده تیر چون مار گنج ۶۵
ستیزنده از تیغ سیماب ریز
چو سیماب کرده گریزا گریز ۶۶
ز پولاد پیکان پیکر شکن
تن کوه لرزنده بر خویشتن ۶۷
ز نوک سنان چرخ دولاب رنگ
ز پرگار گردش فرو مانده لنگ ۶۸
ز بس زخم کوپال خارا ستیز
زمین را شده استخوان ریز ریز ۶۹
ز بس در دهن ناچخ انداختن
نفس را نه راه برون تاختن ۷۰
سنان در سنان رسته چون نوک خار
سپر بر سپر بسته چون لالهزار ۷۱
گریزندگان را در آن رستخیز
نه روی رهائی نه راه گریز ۷۲
سواران همه تیر پرداخته
گهی تیر و گه ترکش انداخته ۷۳
در آن مسلخ آدمیزادگان
زمین گشته کوه از بس افتادگان ۷۴
به جان برد خود هر کسی گشته شاد
کس از کشته خود نیاورده یاد ۷۵
ندارد کسی سوک در حربگاه
نه کس جز قراکند پوشد سپاه ۷۶
سخن گو سخن سخت پاکیزه راند
که مرگ به انبوه را جشن خواند ۷۷
چو مرگ از یکی تن برارد هلاک
شود شهری از گریه اندوهناک ۷۸
به مرگ همه شهر ازین شهر دور
نگرید کس ارچه بود ناصبور ۷۹
ز بس کشته بر کشته مردان مرد
شده راه بر بسته بر ره نورد ۸۰
بران دجله خون بلند آفتاب
چو نیلوفر افکنده زورق دراب ۸۱
سنان سکندر دران داوری
سبق برده از چشمه خاوری ۸۲
شراری که شمشیر دارا فکند
تبش در دل سنگ خارا فکند ۸۳
چو لشگر به لشگر درآمیختند
قیامت ز گیتی برانگیختند ۸۴
پراکندگی در سپاه اوفتاد
برینش در آزرم شاه اوفتاد ۸۵
سپه چون پراکنده شد سوی جنگ
فراخی درآمد به میدان تنگ ۸۶
کس از خاصگان پیش دارا نبود
کزو در دل کس مدارا نبود ۸۷
دو سرهنگ غدار چون پیل مست
بر آن پیلتن بر گشادند دست ۸۸
زدندش یکی تیغ پهلو گذار
که از خون زمین گشت چون لالهزار ۸۹
درافتاد دارا بدان زخم تیز
ز گیتی برآمد یکی رستخیز ۹۰
درخت کیانی درآمد به خاک
بغلطید در خون تن زخمناک ۹۱
برنجد تن نازک از درد و داغ
چه خویشی بود باد را با چراغ ۹۲
کشنده دو سرهنگ شوریده رای
به نزد سکندر گرفتند جای ۹۳
که آتش ز دشمن برانگیختیم
به اقبال شه خون او ریختیم ۹۴
ز دارا سر تخت پرداختیم
سرتاج اسکندر افراختیم ۹۵
به یک زخم کردیم کارش تباه
سپردیم جانش به فتراک شاه ۹۶
بیا تا ببینی و باور کنی
به خونش سم بارگی ترکنی ۹۷
چو آمد ز ما آنچه کردیم رای
تو نیز آنچه گفتی بیاور بجای ۹۸
به ما بخش گنجی که پذرفتهای
وفا کن به چیزی که خود گفتهای ۹۹
سکندر چو دانست کان ابلهان
دلیرند بر خون شاهنشهان ۱۰۰
پشیمان شد از کرده پیمان خویش
که برخاستش عصمت از جان خویش ۱۰۱
فرو میرد امیدواری ز مرد
چو همسال را سر درآید بگرد ۱۰۲
نشان جست کان کشور آرای کی
کجا خوابگه دارد از خون و خوی ۱۰۳
دو بیداد پیشه به پیش اندرون
به بیداد خود شاه را رهنمون ۱۰۴
چو در موکب قلب دارا رسید
ز موکب روان هیچکس را ندید ۱۰۵
تن مرزبان دید در خاک و خون
کلاه کیانی شده سرنگون ۱۰۶
سلیمانی افتاده در پای مور
همان پشهٔ کرده بر پیل زور ۱۰۷
به بازوی بهمن برآموده مار
ز روئین در افتاده اسفندیار ۱۰۸
بهار فریدون و گلزار جم
به باد خزان گشته تاراج غم ۱۰۹
نسب نامه دولت کیقباد
ورق بر ورق هر سوئی برده باد ۱۱۰
سکندر فرود آمد از پشت بور
درآمد به بالین آن پیل زور ۱۱۱
بفرمود تا آن دو سرهنگ را
دو کنج زخمه خارج آهنگ را ۱۱۲
بدارند بر جای خویش استوار
خود از جای جنبید شوریدهوار ۱۱۳
به بالینگه خسته آمد فراز
ز درع کیانی گره کرد باز ۱۱۴
سر خسته را بر سر ران نهاد
شب تیره بر روز رخشان نهاد ۱۱۵
فرو بسته چشم آن تن خوابناک
بدو گفت برخیز ازین خون و خاک ۱۱۶
رها کن که در من رهائی نماند
چراغ مرا روشنائی نماند ۱۱۷
سپهرم بدانگونه پهلو درید
که شد در جگر پهلویم ناپدید ۱۱۸
تو ای پهلوان کامدی سوی من
نگهدار پهلو ز پهلوی من ۱۱۹
که با آنکه پهلو دریدم چو میغ
همی آید از پهلویم بوی تیغ ۱۲۰
سر سروران را رها کن ز دست
تو مشکن که ما را جهان خود شکست ۱۲۱
چو دستی که بر ما درازی کنی
به تاج کیان دستیازی کنی ۱۲۲
نگهدار دستت که داراست این
نه پنهان چو روز آشکاراست این ۱۲۳
چو گشت آفتاب مرا روی زرد
نقابی به من درکش از لاجورد ۱۲۴
مبین سرو را در سرافکندگی
چنان شاه را در چنین بندگی ۱۲۵
درین بندم از رحمت آزاد کن
به آمرزش ایزدم یاد کن ۱۲۶
زمین را منم تاج تارک نشین
ملرزان مرا تا نلرزد زمین ۱۲۷
رها کن که خواب خوشم میبرد
زمین آب و چرخ آتشم میبرد ۱۲۸
مگردان سر خفته را از سریر
که گردون گردان برآرد نفیر ۱۲۹
زمان من اینک رسد بیگمان
رها کن به خواب خوشم یک زمان ۱۳۰
اگر تاج خواهی ربود از سرم
یکی لحظه بگذار تا بگذرم ۱۳۱
چو من زین ولایت گشادم کمر
تو خواه افسر از من ستان خواه سر ۱۳۲
سکندر بنالید کای تاجدار
سکندر منم چاکر شهریار ۱۳۳
نخواهم که بر خاک بودی سرت
نه آلودهٔ خون شدی پیکرت ۱۳۴
ولیکن چه سودست کاین کار بود
تأسف ندارد درین کار سود ۱۳۵
اگر تاجور سر برافراختی
کمر بند او چاکری ساختی ۱۳۶
دریغا به دریا کنون آمدم
که تا سینه در موج خون آمدم ۱۳۷
چرا مرکبم را نیفتاد سم
چرا پی نکردم درین راه گم ۱۳۸
مگر ناله شاه نشنیدمی
نه روزی بدین روز را دیدمی ۱۳۹
به دارای گیتی و دانای راز
که دارم به بهبود دارا نیاز ۱۴۰
ولیکن چو بر شیشه افتاد سنگ
کلید در چاره ناید به چنگ ۱۴۱
دریغا که از نسل اسفندیار
همین بود و بس ملک را یادگار ۱۴۲
چه بودی که مرگ آشکارا شدی
سکندر هم آغوش دارا شدی ۱۴۳
چه سودست مردن نشاید به زور
که پیش از اجل رفت نتوان به گور ۱۴۴
به نزدیک من یکسر موی شاه
گرامیتر از صد هزاران کلاه ۱۴۵
گر این زخم را چاره دانستمی
طلب کردمی تا توانستمی ۱۴۶
نه تاج و نه اورنگ شاهنشهی
که ماند ز دارای دولت تهی ۱۴۷
چرا خون نگریم بران تاج و تخت
که دارنده را بر درافکند رخت ۱۴۸
مباد آن گلستان که سالار او
بدین خستگی باشد از خار او ۱۴۹
نفیر از جهانی که دارا کشست
نهان پرور و آشکارا کشست ۱۵۰
به چارهگری چون ندارم توان
کنم نوحه بر زاد سرو جوان ۱۵۱
چه تدبیر داری مراد تو چیست
امید از که داری و بیمت ز کیست ۱۵۲
بگو هر چه داری که فرمان کنم
به چارهگری با تو پیمان کنم ۱۵۳
چو دارا شنید این دم دلنواز
به خواهشگری دیده را کرد باز ۱۵۴
بدو گفت کای بهترین بخت من
سزاوار پیرایه و تخت من ۱۵۵
چه پرسی ز جانی به جان آمده
گلی در سموم خزان آمده ۱۵۶
جهان شربت هرکس از یخ سرشت
بجز شربت ما که بر یخ نوشت ۱۵۷
ز بی آبیم سینه سوزد درون
قدم تا سرم غرق دریای خون ۱۵۸
چوبرقی که در ابر دارد شتاب
لب از آب خالی و تن غرق آب ۱۵۹
سبوئی که سوراخ باشد نخست
به موم و سریشم نگردد درست ۱۶۰
جهان غارت از هر دری میبرد
یکی آورد دیگری میبرد ۱۶۱
نه زو ایمن اینان که هستند نیز
نه آنان که رفتند رستند نیز ۱۶۲
ببین روز من راستی پیشه کن
تو تیز از چنین روزی اندیشه کن ۱۶۳
چو هستی به پند من آموزگار
بدین روز ننشاندت روزگار ۱۶۴
نه من به ز بهمن شدم کاژدها
بخاریدن سر نکردش رها ۱۶۵
نه ز اسفندیار آن جهانگیر گرد
که از چشم زخم جهان جان نبرد ۱۶۶
چو در نسل ما کشتن آمد نخست
کشنده نسب کرد بر ما درست ۱۶۷
تو سرسبز بادی به شاهنشهی
که من کردم از سبزه بالین تهی ۱۶۸
چو درخواستی کارزوی تو چیست
به وقتی که بر من بباید گریست ۱۶۹
سه چیز آرزو دارم اندر نهان
براید به اقبال شاه جهان ۱۷۰
یکی آنکه بر کشتن بیگناه
تو باشی درین داوری دادخواه ۱۷۱
دویم آنکه بر تاج و تخت کیان
چو حاکم تو باشی نیاری زیان ۱۷۲
دل خود بپردازی از تخم کین
نپردازی از تخمه ما زمین ۱۷۳
سوم آنکه بر زیردستان من
حرم نشکنی در شبستان من ۱۷۴
همان روشنک را که دخت منست
بدان نازکی دست پخت منست ۱۷۵
بهم خوابی خود کنی سربلند
که خوان گردد از نازکان ارجمند ۱۷۶
دل روشن از روشنک برمتاب
که با روشنی به بود آفتاب ۱۷۷
سکندر پذیرفت ازو هر چه گفت
پذیرنده برخاست گوینده خفت ۱۷۸
کبودی و کوژی درآمد به چرخ
که بغداد را کرد به کاخ و کرخ ۱۷۹
درخت کیان را فرو ریخت بار
کفن دوخت بر درع اسفندیار ۱۸۰
چو مهر از جهان مهربانی برید
شبه ماند و یاقوت شد ناپدید ۱۸۱
سکندر بدان شاه فرخ نژاد
شبانگاه بگریست تا بامداد ۱۸۲
درو دید و بر خویشتن نوحه کرد
که او را همان زهر بایست خورد ۱۸۳
چو روز آخور صبح ابلق سوار
طویله برون زد بر این مرغزار ۱۸۴
سکندر بفرمود کارند ساز
برندش بجای نخستینه باز ۱۸۵
ز مهد زر و گنبد سنگ بست
مهیاش کردند جای نشست ۱۸۶
چو خلوتگهش آن چنان ساختند
ازو زحمت خویش پرداختند ۱۸۷
تنومند را قدر چندان بود
که در خانه کالبد جان بود ۱۸۸
چو بیرون رود جوهر جان ز تن
گریزی ز همخوابه خویشتن ۱۸۹
چراغی که بادی درو دردمی
چه بر طاق ایوان چه زیر زمی ۱۹۰
اگر بر سپهری وگر بر مغاک
چو خاکی شوی عاقبت باز خاک ۱۹۱
بسا ماهیا کو شود خورد مور
چو در خاک شور افتد از آب شور ۱۹۲
چنینست رسم این گذرگاه را
که دارد به آمد شد این راه را ۱۹۳
یکی را درارد به هنگامه تیز
یکی را ز هنگامه گوید که خیز ۱۹۴
مکن زیر این لاجوردی بساط
بدین قلعهٔ کهر باگون نشاط ۱۹۵
که رویت کند کهرباوار زرد
کبودت کند جامه چون لاجورد ۱۹۶
گوزنی که در شهر شیران بود
به مرگ خودش خانه ویران بود ۱۹۷
چو مرغ از پی کوچ برکش جناح
مشو مست راح اندرین مستراح ۱۹۸
بزن برقوار آتشی در جهان
جهان را ز خود واره و وارهان ۱۹۹
سمندر چو پروانه آتش روست
ولیک این کهن لنگ و آن خوشروست ۲۰۰
اگر شاه ملکست و گر ملک شاه
همه راه رنجست و با رنج راه ۲۰۱
که داند که این خاک دیرینهوار
بهر غاری اندر چه دارد ز غور ۲۰۲
کهن کیسه شد خاک پنهان شکنج
که هرگز برون نارد آواز گنج ۲۰۳
زر از کیسهٔ نو برارد خروش
سبوی نو از تری آید به جوش ۲۰۴
که داند که این زخمهٔ دام و دد
چه تاریخها دارد از نیک و بد ۲۰۵
چه نیرنگ با بخردان ساختست
چه گردنکشان را سر انداختست ۲۰۶
فلک نیست یکسان هم آغوش تو
طرازش دورنگست بر دوش تو ۲۰۷
گهت چون فرشته بلندی دهد
گهت با ددان دستبندی دهد ۲۰۸
شبانگه بنانیت نارد به یاد
کلیچه به گردون دهد بامداد ۲۰۹
چه باید درین هفت چشمه خراس
ز بهر جوی چند بردن سپاس ۲۱۰
چو خضر از چنین روزیی روزه گیر
چو هست آب حیوان نه خرما نه شیر ۲۱۱
ازین دیو مردم که دام و ددند
نهان شو که همصحبتان بدند ۲۱۲
پی گور کز دشتبانان گمست
ز نامردمیهای این مردمست ۲۱۳
گوزن گرازنده در مرغزار
ز مردم گریزد سوی کوه و غار ۲۱۴
همان شیر کو جای در بیشه کرد
ز بد عهدی مردم اندیشه کرد ۲۱۵
مگر گوهر مردمی گشت خرد
که در مردمان مردمیها بمرد ۲۱۶
اگر نقش مردن بخوانی شگرف
بگوید که مردم چنینست حرف ۲۱۷
به چشم اندرون مردمک را کلاه
هم از مردم مردمی شد سیاه ۲۱۸
نظامی به خاموشکاری بسیچ
به گفتار ناگفتنی در مپیچ ۲۱۹
چو هم رستهٔ خفتگانی خموش
فرو خسب یا پنبه درنه به گوش ۲۲۰
بیاموز ازین مهره لاجورد
که با سرخ سرخست و با زرد زرد ۲۲۱
شبانگه که صد رنگ بیند بکار
براید به صد دست چون نوبهار ۲۲۲
سحرگه که یک چشمه یابد کلید
به آیین یک چشمه آید پدید ۲۲۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۲۳
۹۴۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۲۵ - جنگ دارا با اسکندر
گوهر بعدی:بخش ۲۷ - نشستن اسکندر بر جای دارا
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.