هوش مصنوعی:
این متن داستانی حماسی و عاشقانه است که در آن شخصیتهایی مانند اسکندر و نوشابه (ملکهای قدرتمند و باهوش) نقش اصلی را ایفا میکنند. داستان حول محور مذاکرات و تعاملات بین این دو شخصیت میگردد که در آن نوشابه به عنوان زنی قدرتمند و زیرک، با اسکندر به عنوان پادشاهی بزرگ روبرو میشود. در طول داستان، نوشابه با هوش و تدبیر خود، اسکندر را تحت تأثیر قرار میدهد و او را به چالش میکشد. این متن پر از توصیفات شاعرانه و تصاویر زیبا از طبیعت، قدرت و عشق است.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم پیچیده و عمیق، زبان شاعرانه و توصیفات مفصلی است که ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند قدرت، سیاست و روابط پیچیده بین شخصیتها نیاز به درک بالاتری از دنیای بزرگسالان دارد.
بخش ۳۳ - داستان نوشابه پادشاه بردع
بیا ساقی آن میکه جان پرور است
چو آب روان تشنه را درخور است ۱
دراین غم که از تشنگی سوختم
به من ده که میخوردن آموختم ۲
خوشا ملک بردع که اقصای وی
نه اردیبهشت است بی گل نه دی ۳
تموزش گل کوهساری دهد
زمستان نسیم بهاری دهد ۴
بهشتی شده بیشه پیرامنش
ز گر کوثری بسته بر دامنش ۵
سوادش ز بس سبزه و مشگ بید
چو باغ ارم خاصه باغ سپید ۶
ز تیهو و دراج و کبک و تذر و
نیابی تهی سایهٔ بید و سرو ۷
گراینده بومش به آسودگی
فرو شسته خاکش ز آلودگی ۸
همه ساله ریحان او سبز شاخ
همیشه در او ناز و نعمت فراخ ۹
علف گاه مرغان این کشور اوست
اگر شیر مرغت بباید، در اوست ۱۰
زمینش به آب زر آغشتهاند
تو گوئی در آن زعفران کشتهاند ۱۱
خرامنده بر سبزهٔ آن زمی
خیالی نیابد به جز خرمی ۱۲
کنون تخت آن بارگه گشت خرد
دبیقی و دیباش را باد برد ۱۳
فرو ریخت آن تازه گلها ز بار
وزان نار و نرگس برآمد غبار ۱۴
بجز هیزم خشگ و سیلاب تر
نه بینی در آن بیشه چیز دگر ۱۵
همانا که آن رستنیهای چست
نه از دانه کز دامن عدل رست ۱۶
گر آن پرورش یابد امروز باز
از آن به شود آستین را طراز ۱۷
بلی گر فراغت بود شاه را
ز نو زیوری بخشد آن گاه را ۱۸
هرومش لقب بود از آغاز کار
کنون بردعش خواند آموزگار ۱۹
در آن بوم آباد و جای مهان
زمانه بسی گنج دارد نهان ۲۰
بدین خرمی گلستانی کجاست
بدین فرخی گنجدانی کجاست ۲۱
چنین گفت گنجینهدار سخن
که سالار آن گنجدان کهن ۲۲
زنی حاکمه بود نوشابه نام
همه ساله با عشرت و نوش جام ۲۳
چو طاوس نر خاصه در نیکوئی
چو آهوی ماده ز بی آهوئی ۲۴
قوی رای و روشن دل و نغزگوی
فرشته منش بلکه فرزانه خوی ۲۵
هزارش زن بکر در پیشگاه
به خدمت کمر بسته هریک چو ماه ۲۶
برون از کنیزان چابک سوار
غلامان شمشیر زن سی هزار ۲۷
نگشتی ز مردان کسی بر درش
وگر چند نزدیک بودی برش ۲۸
به جز زن کسی کارسازش نبود
به دیدار مردان نیازش نبود ۲۹
زنان داشتی رای زن در سرای
به کدبانوئی فارغ از کدخدای ۳۰
غلامان به اقطاع خود تاخته
وطنگاهی از بهر خود ساخته ۳۱
کسی از غلامان ز بس قهر او
به دیده ندیده در شهر او ۳۲
بهرجا که پیکار فرمودشان
فریضهترین کاری آن بودشان ۳۳
سکندر چو لشگر به صحرا کشید
سراپرده سر بر ثریا کشید ۳۴
در آن خرم آباد مینو سرشت
فرو ماند حیران ز بس آب و کشت ۳۵
بپرسید کین بوم فرخ کراست
کدامین تهمتن بدو پادشاست ۳۶
نمودند کین مرز آراسته
زنی راست با این همه خواسته ۳۷
زنی از بسی مرد چالاکتر
به گوهر ز دریا بسی پاکتر ۳۸
قوی رای و روشن دل و سرفراز
به هنگام سختی رعیت نواز ۳۹
به مردی کمر بر میان آورد
تفاخر به نسل کیان آورد ۴۰
کله داریش هست و او بی کلاه
سپهدار و او را نبیند سپاه ۴۱
غلامان مردانه دارد بسی
نبیند ولی روی او را کسی ۴۲
زنان سمن سینهٔ سیم ساق
بهر کار با او کنند اتفاق ۴۳
همه نارپستان به بالا چو تیر
ز پستان هر یک شکر خورده شیر ۴۴
کجا قاقمی یا حریریست نرم
بلرزد بر اندام ایشان ز شرم ۴۵
فرشته نبیند در ایشان دلیر
وگر بیند افتد ز بالا به زیر ۴۶
درخشنده هر یک در ایوان و باغ
چو در روز خورشید و در شب چراغ ۴۷
نظر طاقت آن ندارد ز نور
که بیند در ایشان ز نزدیک و دور ۴۸
به گوش کسی کاید آوازشان
سر خود کند در سر نازشان ۴۹
ز لعل و ز در گردن و گوش پر
لب از لعل کانی و دندان ز در ۵۰
ندانم چه افسون فرو خواندهاند
کز آشوب شهوت جدا ماندهاند ۵۱
ندارند زیر سپهر کبود
رفیقی به جز باده و بانگ رود ۵۲
زن پاک پیوند فرمان روا
برایشان فرو بسته دارد هوا ۵۳
صنمخانهها دارد از قصر و کاخ
بر آن لعبتان کرده درها فراخ ۵۴
اگر چه پس پرده دارد نشست
همه روز باشد عمارت پرست ۵۵
سرائی ملوکانه دارد بلند
بساطی کشیده در او ارجمند ۵۶
ز بلور تختی برانگیخته
به خروار گوهر بر او ریخته ۵۷
ز بس شبچراغ آن گرانمایه گاه
به شب چون چراغست و رخشنده ماه ۵۸
نشیند بر آن تخت هر بامداد
کند شکر بر آفریننده یاد ۵۹
عروسانه او کرده بر تخت جای
عروسان دیگر به خدمت به پای ۶۰
شب و روز با باده و بانگ رود
تماشا کنان زیر چرخ کبود ۶۱
گذشت از پرستیدن کردگار
بجز خواب و خوردن ندارند کار ۶۲
زن کاردان با همه کاخ و گنج
ز طاعت نهد بر تن خویش رنج ۶۳
ز پرهیزگاری که دارد سرشت
نخسبد در آن خانهٔ چون بهشت ۶۴
دگر خانه دارد ز سنگ رخام
شب آنجا رود ماه تنها خرام ۶۵
در آنخانه آن شمع گیتی فروز
خدا را پرستش کند تا بروز ۶۶
به مقدار آن سر درآرد به خواب
که مرغی برون آورد سر ز آب ۶۷
دگر باره با آن پری پیکران
خورد می به آواز رامشگران ۶۸
شب و روز اینگونه دارد عنان
به روز اینچنین چون شب آید چنان ۶۹
نه شب فارغست از پرستشگری
نه روز از تماشا و جان پروری ۷۰
خورند از پی او و یاران او
غم کار او کارداران او ۷۱
شه این داستان را پسندیده داشت
تمنای آن نقش نادیده داشت ۷۲
نشستنگهی دید از آب و گیا
به گوهر گرامیتر از کیمیا ۷۳
در آنجای آسوده با رود و جام
برآسود یک چند و شد شادکام ۷۴
چو نوشابه دانست کاورنگ شاه
به فال همایون درآمد ز راه ۷۵
پرستشگری را براراست کار
بر اندیشهٔ پایهٔ شهریار ۷۶
فرستاد نزلی سزاوار او
کمر بست بر خدمت کار او ۷۷
برون از بسی چار پای گزین
چه از بهر مطبخ چه از بهر زین ۷۸
زمین خیزهائی کز آن بوم رست
به رنگ و به رونق دلاویز و چست ۷۹
خورشهای شاهانهٔ مشگبوی
طبقهای مشگ از پی دست شوی ۸۰
دگرگونه از میوه بسیار چیز
ز مشگ و شکر چند خروار نیز ۸۱
می و نقل و ریحان مجلس فروز
کشیدند از این نزلها چند روز ۸۲
جداگانه نیز از پی مهتران
فرستاد هر روز نزلی گران ۸۳
ز بس مردمیها که آن زن نمود
زبان بر زبان هر کسش میستود ۸۴
ملک را به دیدار آن دلنواز
زمان تا زمان بیشتر شد نیاز ۸۵
بدان تا خبر یابد از راز او
ببیند در آن مملکت ساز او ۸۶
قدمگاه او بنگرد تا کجاست
حکایت دروغست یا هست راست ۸۷
چو شبدیز را نعل زر بست روز
درآمد به زین شاه گیتی فروز ۸۸
به رسم رسولان براراست کار
سوی نازنین شد فرستادهوار ۸۹
چو آمد به دهلیز درگه فراز
زمانی برآسود از آن ترکتاز ۹۰
درو درگهی دید بر آسمان
زمین بوس او هم زمین هم زمان ۹۱
پرستندگان زو خبر یافتند
بر بانوی خویش بشتافتند ۹۲
نمودند کز درگه شاه روم
کز او فرخی یافت این مرز و بوم ۹۳
رسولی رسید است با رای و هوش
پیام آوری چون خجسته سروش ۹۴
ز سر تا قدم صورت بخردی
پدیدار از او فره ایزدی ۹۵
برآراست نوشابه درگاه او
به زر در گرفت آهنین راه را ۹۶
پریچهرگان را به صد گونه زیب
صف اندر صف آراسته دل فریب ۹۷
برآموده گوهر به مشگین کمند
فرو هشته بر گوهر آگین پرند ۹۸
درآمد به جاوه چو طاوس باغ
درفشان و خندان چو روشن چراغ ۹۹
بر اورنگ شاهنشهی برنشست
گرفته معنبر ترنجی به دست ۱۰۰
بفرمود کایین بجای آورند
فرستاده را در سرای آورند ۱۰۱
وکیلان درگاه و دیوان او
بجای آوریدند فرمان او ۱۰۲
فرستاده از در درآمد دلیر
سوی تخت شد چون خرامنده شیر ۱۰۳
کمربند شمشیر نگشاد باز
به رسم رسولان نبردش نماز ۱۰۴
نهانی در آن قصر زیبنده دید
بهشتی سرائی فریبنده دید ۱۰۵
پر از حور آراسته چون بهشت
بساط زمین گشته عنبر سرشت ۱۰۶
ز بس گوهر گوش گوهر کشان
شده چشم بیننده گوهر فشان ۱۰۷
ز تابنده یاقوت و رخشنده لعل
خرامنده را آتشین گشت نعل ۱۰۸
مگر کان و دریا بهم تاختند
همه گوهر آنجا برانداختند ۱۰۹
زن زیرک از سیرت و سان او
در آن داوری شد هراسان او ۱۱۰
که این کاردان مرد آهسته رای
چرا رسم خدمت نیارد بجای ۱۱۱
در او کرد باید پژوهندگی
که از ما ندارد شکوفندگی ۱۱۲
ز سر تا قدم دید در شهریار
زر پخته را بر محک زد عیار ۱۱۳
چو نیکو نگه کرد بشناختش
ز تخت خود آرامگه ساختش ۱۱۴
خبردار شد زو که اسکندرست
نشست سر تخت را در خورست ۱۱۵
ز پیروزی هفت چرخ کبود
بسی داد بر شاه عالم درود ۱۱۶
نپرسید و رخساره پر شرم کرد
نخستین نمودار آزرم کرد ۱۱۷
نکرد از بنه هیچ بر وی پدید
که بر قفل تو هست ما را کلید ۱۱۸
سکندر به رسم فرستادگان
نگهداشت آیین آزادگان ۱۱۹
درودی پیاپی رساندش نخست
فرستادگی کر د بر خود درست ۱۲۰
پس آنگه گزارش گرفت از پیام
که شاه جهان داور نیکنام ۱۲۱
چنین گفت کای بانوی نامجوی
ز نام آوران جهان پرده گوی ۱۲۲
چه افتاد کز ما عنان تافتی
سوی ما یکی روز نشتافتی ۱۲۳
زبونی چه دیدی که توسن شدی
چه بیداد کردم که دشمن شدی ۱۲۴
کجا تیغی از تیغ من تیزتر
ز پیکان من آتش انگیزتر ۱۲۵
که از من بدانکس پناه آوری
همان به که سر سوی راه آوری ۱۲۶
به درگاه من پای خاکی کنی
ز جوشیدنم ترسناکی کنی ۱۲۷
چو من ره بدین مملکت ساختم
بر او سایهٔ دولت انداختم ۱۲۸
کمر چون نبستی به درگاه من
چرا روی پیچیدی از راه من ۱۲۹
به میخانه و میوه زیبم دهی
به نقل و به ریحان فریبم دهی ۱۳۰
پذیرفته شد آنچه کردی نخست
پذیرا شو اکنون برای درست ۱۳۱
مرا دیدن تو به فرهنگ و رای
همایونتر آمد ز فر همای ۱۳۲
چنان کن که فردا به هنگام بار
خرامی سوی درگه شهریار ۱۳۳
شهنشه چو بگزارد پیغام خویش
به امید پاسخ سرافکند پیش ۱۳۴
به پاسخ نمودن زن هوشمند
ز یاقوت سر بسته بگشاد بند ۱۳۵
که آباد بر چون تو شاه دلیر
که پیغام خود گزارد چو شیر ۱۳۶
چنان آیدم در دل ای پهلوان
که با این سرو سایه خسروان ۱۳۷
میانجی نی شاه آزادهای
فرستندهای نه فرستادهای ۱۳۸
پیام تو چون تیغ گردن زند
کرا زهره کاین تیغ بر من زند ۱۳۹
ولیکن چو شه تیغ بازی کند
سر تیغ او سرفرازی کند ۱۴۰
ز تیغ سکندر چه رانی سخن
سکندر توئی چاره خویش کن ۱۴۱
مرا خواندی و خود به دام آمدی
نظر پختهتر کن که خام آمدی ۱۴۲
فرستادت اقبال من پیش من
زهی طالع دولت اندیش من ۱۴۳
جهاندار گفت ای سزاوار تخت
پژوهش مکن جز به فرمان پخت ۱۴۴
سکندر محیط است و من جوی آب
منه تهمت سایه بر آفتاب ۱۴۵
مرا چون نهی بر عیار کسی
که باشد چو من پاسبانش بسی ۱۴۶
دل خود ز بد عهدی آزاد کن
وزین خوبتر شاه را یاد کن ۱۴۷
سکندر چه گوئی چنان بی کسست
که حمال پیغام او او بسست ۱۴۸
به درگاه او بیش از آنست مرد
که او را قدم رنجه بایست کرد ۱۴۹
دگر باره نوشابهٔ هوشمند
ز نوشین لب خویش بگشاد بند ۱۵۰
کزین بیش بر دلفریبی مباش
به ناراستی یک رکیبی مباش ۱۵۱
ستیزه میاور درین داوری
که پیداست نامت به نام آوری ۱۵۲
پیامت بزرگست و نامت بزرگ
نهفته مکن شیر در چرم گرگ ۱۵۳
فرستاده را نیست آن دسترس
که با ما به تندی برآرد نفس ۱۵۴
نه جباری خویش را کم کند
نه در پیش ما پشت را خم کند ۱۵۵
درآید به تندی و خونخوارگی
بجز شه کرا باشد این یارگی ۱۵۶
جز اینم نشانهای پوشیده هست
کزو راز پوشیده آید به دست ۱۵۷
جوابش چنان داد شاه دلیر
که ناید ز روباه پیغام شیر ۱۵۸
اگر من به چشم تو نام آورم
سکندر نیم زو پیام آورم ۱۵۹
مرا با پیام بزرگان چکار
تصرف نیابد درین پرده بار ۱۶۰
اگر تندیی زیر پیغام هست
تو دانی و آن کس که این نقش بست ۱۶۱
اگر در میانجی دلیر آمدم
نه از روبه از نزد شیر آمدم ۱۶۲
در آیین شاهان و رسم کیان
پیام آوران ایمنند از زیان ۱۶۳
چو پیغام شه با تو کردم پدید
مزن پره قفل را بر کلید ۱۶۴
جوابم بفرمای گفتن به راز
که تازه نوردم سوی خانه باز ۱۶۵
بر آشفت نوشابه زان شیر دل
که پوشید خورشید را زیر گل ۱۶۶
محابا رها کرد و شد گرم خیز
زبان کرد بر پاسخ شاه تیز ۱۶۷
که با من چه سودست کوشیدنت
به گل روی خورشید پوشیدنت ۱۶۸
بفرمود کارد کنیزی دوان
حریری بر او پیکر خسروان ۱۶۹
یکی گوشه از شقه آن حریر
بدو داد کین نقش بر دست گیر ۱۷۰
ببین تا نشان رخ کیست این
در این کارگاه از پی چیست این ۱۷۱
اگر پیکر تست چندین مکوش
به ابروی خویش آسمان را مپوش ۱۷۲
سکندر به فرمان او ساز کرد
حریر نوشته ز هم باز کرد ۱۷۳
به عینه درو صورت خویش دید
ولایت به دست بداندیش دید ۱۷۴
ستیزه در آن کار نامد صواب
فرو ماند یکبارگی در جواب ۱۷۵
بترسید و شد رنگ رویش چو کاه
به دارای خود بر خود را پناه ۱۷۶
چو دانست نوشابه کان تند شیر
هراسان شد از تندی آمد به زیر ۱۷۷
بدو گفت کی خسرو کامگار
بسی بازی آرد چنین روزگار ۱۷۸
میندیش و مهر مرا بیش دان
همان خانه را خانه خویش دان ۱۷۹
ترا من کنیزی پرستندهام
هم آنجا هم اینجا یکی بندهام ۱۸۰
به تونقش تو زان نمودم نخست
که تا نقش من بر تو گردد درست ۱۸۱
اگر چه زنم زن سیر نیستم
ز حال جهان بی خبر نیستم ۱۸۲
منم شیر زن گر توئی شیر مرد
چه ماده چه نر شیر وقت نبرد ۱۸۳
چو بر جوشم از خشم چون تند میغ
در آب آتش انگیزم از دود تیغ ۱۸۴
کفلگاه شیران برآرم به داغ
ز پیه نهنگان فروزم چراغ ۱۸۵
ز مهرم مکش سوی پیکار خویش
گرفته مزن بر گرفتار خویش ۱۸۶
منه خار تا در نیفتی به خار
رهاننده شو تا شوی رستگار ۱۸۷
تو آنگه که بر من شوی دست یاب
زنی بیوه را داه باشی جواب ۱۸۸
من ار بر تو چربم به هنگام کین
بوم قایم انداز روی زمین ۱۸۹
درین هم نبردی چو روباه و گرگ
تو سر کوچک آیی و من سر بزرگ ۱۹۰
چنین آمدست از نقیبان پیر
که با هیچ ناداشت کشتی مگیر ۱۹۱
که بر جهد آن گز تو چیزی کند
بکوشد به جان تا ترا بفکند ۱۹۲
تنم گر چه هست از مقیمان شهر
دلم نیست غافل ز شاهان دهر ۱۹۳
ز هندوستان تا بیابان روم
ز ویران زمین تا به آباد بوم ۱۹۴
فرستادهام سوی هر کشوری
فراست شناسی و صورتگری ۱۹۵
بدان تا ز شاهان اقلیم گیر
کند صورت هر کسی بر حریر ۱۹۶
نگارندهٔ صورت از هر دیار
سرانجام نزد من آرد نگار ۱۹۷
چو آرند صورت به نزدیک من
در او بنگرد رای باریک من ۱۹۸
گوا خواهم آن نقش را در نبشت
ز هر کس که این از که دارد سرشت ۱۹۹
چو گویند نقش فلان پادشاست
پذیرم که آن نقش نقشیست راست ۲۰۰
پس از ناخن پای تا فرق سر
گمارم بهر صورتی بر نظر ۲۰۱
ز هر سالخوردی و هر تازهای
بگیرم به قدر وی اندازهای ۲۰۲
بد و نیک هر صورتی از قیاس
شناسم که هستم فراست شناس ۲۰۳
شب و روز بی چاره سازی نیم
درین پرده با خود به بازی نیم ۲۰۴
ترازوی همت روان میکنم
سبک سنگن خسروان میکنم ۲۰۵
ز هر نقش کان یافتم بر پرند
خیال تو آمد مرا دلپسند ۲۰۶
که با جان به مهر آشنائی دهد
برآزرم خسرو گوائی دهد ۲۰۷
چو گفت این سخن به اسکندر دلیر
ز تخت گرانمایه آمد به زیر ۲۰۸
فرو ماند شه را در آن دستگاه
که یک تخت را برنتابد دو شاه ۲۰۹
نبینی دو شاهست شطرنج را
که بر هر دلی نو کند رنج را ۲۱۰
پریچهره چون از سر تخت خویش
فرود آمد و خدمت آورد پیش ۲۱۱
عروسانه بر کرسی زر نشست
شهنشاه را گشت پایین پرست ۲۱۲
شه از شرم آن ماهی چون نهنگ
چو زرافه از رنگ میشد به رنگ ۲۱۳
به دل گفت کاین کاردان گر زنست
به فرهنگ مردی دلش روشنست ۲۱۴
زنی کو چنین کرد و اینها کند
فرشته بر او آفرینها کند ۲۱۵
ولی زن نباید که باشد دلیر
که محکم بود کینهٔ ماده شیر ۲۱۶
زنان را ترازو بود سنگ زن
بود سنگ مردان ترازو شکن ۲۱۷
زن آن به که در پرده پنهان بود
که آهنگ بی پرده افغان بود ۲۱۸
چه خوش گفت جمشید با رای زن
که یا پرده یا گور به جای زن ۲۱۹
مشو بر زن ایمن که زن پارساست
که در بسته به گرچه دزد آشناست ۲۲۰
دگر باره گفت این چه کم بود گیست
شفاعت درین پرده بیهوده گیست ۲۲۱
به تلخی در اندیشه را جوش ده
در افتادهای تن فراموش ده ۲۲۲
بجای چنین دلبر مهربان
که زیبا سرشتست و شیرین زبان ۲۲۳
گرت دشمن کینه ور یافتی
بجز سر بریدن چه بر تافتی ۲۲۴
از اینجا اگر برکشم پای خویش
نگهدارم اندازه رای خویش ۲۲۵
نپوشم دگر رخ چو بیگانگان
نگیرم ره و رسم دیوانگان ۲۲۶
دل بسته را برگشایم ز بند
گره بر گره چون توانم فکند ۲۲۷
چو درطاس رخشنده افتاد مور
رهاننده را چاره باید نه زور ۲۲۸
شکیبائی آرم در این رنج و تاب
خیالیست گوئی که بینم به خواب ۲۲۹
شنیدم رسن بستهای سوی دار
برو تازگی رفت چون نوبهار ۲۳۰
بپرسیدش از مهربانان یکی
که خرم چرائی و عمر اندکی ۲۳۱
چنین داد پاسخ که عمر این قدر
به غم بردنش چون توانم بسر ۲۳۲
درین بود کایزد رهائیش داد
در آن تیرگی روشنائیش داد ۲۳۳
بسا قفل کو را نیابی کلید
گشایندهای ناگه آید پدید ۲۳۴
ازین در بسی گفت با خویشتن
هم آخر به تسلیم در داد تن ۲۳۵
تهمتن چو تنها کند ترکتاز
بدو دیو را دست گردد دراز ۲۳۶
مغنی چو بی پرده گوید سرود
زند خنده بر بانگ وی بانگ رود ۲۳۷
چو لختی منش را بمالید گوش
نشاند آتش طیرگی را ز جوش ۲۳۸
شکیبندگی دید درمان خویش
به تسلیم دولت سرافکند پیش ۲۳۹
کمر بست نوشابه چون چاکران
بفرمود تا آن پری پیکران ۲۴۰
ز هر گونه آرایش خوان کنند
بسیچ خورشهای الوان کنند ۲۴۱
کنیزان چون شمع برخاستند
ملوکانه خوانی برآراستند ۲۴۲
نهادند نزلی ز غایت برون
ز هر بختهای پخته از چند گون ۲۴۳
رقاق تنک، گردهٔ گرد روی
ز گرد سراپرده تا گرد کوی ۲۴۴
همان قرصهٔ شکر آمیخته
چو کنجد بر آن گردهها ریخته ۲۴۵
اباهای نوشین عنبر سرشت
خبر داده از خوردهای بهشت ۲۴۶
ز بس کوههٔ گاو و ماهی چو کوه
شده در زمین گاو و ماهی ستوه ۲۴۷
ز مرغ و بره روی رنگین بساط
برآورده پر مرغوار از نشاط ۲۴۸
مصوص سرائی و ریچار نغز
ز بادام و پسته برآورده مغز ۲۴۹
ز بس صاف پالوده عطر سای
بسا مغز پالوده کامد بجای ۲۵۰
ز لوزینهٔ خشک و حلوایتر
به تنگ آمده تنگهای شکر ۲۵۱
فقاع گلابی گلشکری
طبرزد فشان از دم عنبری ۲۵۲
جدا از پی خسرو نیک بخت
بساط زر افکند بالای تخت ۲۵۳
نهاده یکی خوان خورشید تاب
بر او چار کاسه ز بلور ناب ۲۵۴
یکی از زر و دیگر از لعل پر
سه دیگر ز یاقوت و چارم ز در ۲۵۵
چو بر مائده دستها شد دراز
دهان بر خورش راه بگشاد باز ۲۵۶
به شه گفت نوشابه بگشای دست
بخور زین خورشها که در پیش هست ۲۵۷
به نوشابه شه گفت کی ساده دل
نوا کج مزن تا نمانی خجل ۲۵۸
در این صحن یاقوت و خوان زرم
همه سنگ شد سنگ را چون خورم ۲۵۹
چگونه خورد آدمی سنگ را
طبیعت کجا خواهد این رنگ را ۲۶۰
طعامی بیاور که خوردن توان
به رغبت برو دست کردن توان ۲۶۱
بخندید نوشابه در روی شاه
که چون سنگ را در گلو نیست راه ۲۶۲
چرا از پی سنگ ناخوردنی
کنی داوریهای ناکردنی ۲۶۳
به چیزی چه باید برافراختن
که نتوان از او طعمهای ساختن ۲۶۴
چو ناخوردنی آمد این سفله سنگ
درو سفلگانه چه آریم چنگ ۲۶۵
در این ره که از سنگ باید گشاد
چرا سنگ بر سنگ باید نهاد ۲۶۶
کسانی که این سنگ برداشتند
نخوردند و چون سنگ بگذاشتند ۲۶۷
تو نیز ار نهای مرد سنگ آزمای
سبک سنگ شو زانچه مانی به پای ۲۶۸
ز بیغارهٔ آن زن نغزگوی
ز ناخورده خوان کرد شه دست شوی ۲۶۹
به نوشابه گفت ای شه بانوان
به از شیر مردان به توش و توان ۲۷۰
سخن نیک گفتی که جوهر پرست
ز جوهر به جز سنگ نارد بدست ۲۷۱
ولیک آنگه این نکته بودی درست
که گوینده جوهر نجستی نخست ۲۷۲
مرا گر بود گوهری بر کلاه
ز گوهر بنا شد تهی تاج شاه ۲۷۳
ترا کاسه و خوان پر از گوهرست
ملامت نگر تا که را درخورست ۲۷۴
چه باید به خوان گوهر اندوختن
مرا گوهر اندازی آموختن ۲۷۵
زدن خاک در دیدهٔ گوهری
همه خانه یاقوت اسکندری ۲۷۶
ولیکن چو میبینم از رای خویش
سخنهای تو هست بر جای خویش ۲۷۷
هزار آفرین بر زن خوب رای
که مارا به مردی شود رهنمای ۲۷۸
زپند تو ای بانوی پیش بین
زدم سکه زر چو زر بر زمین ۲۷۹
چو نوشابه آن آفرین کرد گوش
زمین را ز لب کرد یاقوت نوش ۲۸۰
بفرمود کارند خوانهای خورد
همان نقلدانهای نادیده گرد ۲۸۱
نخست از همه چاشنی برگرفت
در آن چابکی ماند خسرو شگفت ۲۸۲
ز خدمت نیاسود چندانکه شاه
ز خوردن بر آسود و شد سوی راه ۲۸۳
به وقت شدن کرد با شاه عهد
که نارد در آزار نوشابه جهد ۲۸۴
بفرمود شه تا وثیقت نبشت
بدو داد و شد سوی بزم از بهشت ۲۸۵
سکندر چو زان شهر شد باز جای
فریب از فلک دید و فتح از خدای ۲۸۶
بدان رستگاری که بودش هراس
رهاننده را کرد صد ره سپاس ۲۸۷
شب از روز رخشنده چون گوی برد
چراغی برافروخت شمعی بمرد ۲۸۸
بتاوان آن گوی زر بر سپهر
بسا گوی سیمین که بنمود چهر ۲۸۹
شه آسایش و خواب را کار بست
دو لختی در چار دیوار بست ۲۹۰
برآسود تا صبحدم بر دمید
سپیدی شد اندر سیاهی پدید ۲۹۱
سر از خواب نوشین برآورد شاه
یکی مجلس آراست چون صبحگاه ۲۹۲
که خورشید نارنج زرین بدست
ترنج فلک را بدو سر شکست ۲۹۳
پری چهره نوشابه نوش بهر
به فال همایون برون شد ز شهر ۲۹۴
چو رخشنده ماهی که در وقت شام
بر آید ز مشرق چو گردد تمام ۲۹۵
کنیزان چو پروین به پیرامنش
ز تارک درآموده تا دامنش ۲۹۶
روان ماهرویان پس پشت او
چو ناهید صد در یک انگشت او ۲۹۷
پریرخ چو در لشگر شاه دید
جهان در جهان خیل و خرگاه دید ۲۹۸
ز بس پرنیانهای زرین درفش
هوا گشته گلگون و صحرا بنفش ۲۹۹
ز بس نوبتیهای زرین نگار
نمیبرد ره بر در شهریار ۳۰۰
نشان جست و آمد به درگاه شاه
سر نوبتی دید بر اوج ماه ۳۰۱
زده بارگاهی بریشم طناب
ستونش زر و میخش از سیم ناب ۳۰۲
فرود آمد از بارگی بار خواست
زمین بوس شاه جهاندار خواست ۳۰۳
رقیبان بارش گشادند بار
درآمد به نوبتگه شهریار ۳۰۴
سران جهان دید در پیشگاه
سرافکنده در سایهٔ یک کلاه ۳۰۵
کمر بر کمر تاجداران دهر
به پیش جهانجوی پیروز بهر ۳۰۶
چنان کز بسی رونق و نور و تاب
شده چشم بیننده را زهره آب ۳۰۷
همه گشته با نقش دیوار جفت
نه یارای جنبش نه آوای گفت ۳۰۸
عروس حصاری چو دید آن حصار
بلرزید از آن درگه تنگبار ۳۰۹
زمین بوسه داد آفرین برگرفت
درو مانده آن شیر مردان شگفت ۳۱۰
بفرمود خسرو که از زر ناب
یکی کرسی آرند چون آفتاب ۳۱۱
عروسی چنان را نشاند از برش
عروسان دیگر فراز سرش ۳۱۲
بپرسید و بس مهربانی نمود
بدان آمدن شادمانی نمود ۳۱۳
نشیننده را چون دل آمد بجای
اشارت چنان رفت با رهنمای ۳۱۴
که سالار خوان خورد خوان آورد
خورشهای خوش در میان آورد ۳۱۵
نخستین ز جلاب نوشین سرشت
زمین گشت چون حوضهای بهشت ۳۱۶
یکی جوی از آن حوض نوشین گلاب
نه خسرو که شیرین ندیده به خواب ۳۱۷
نهادند خوان آنگهی بی دریغ
گراینده شد گرد عنبر به میغ ۳۱۸
ز هر نعمتی کاید اندر شمار
فرو ریخته کوهی از هر کنار ۳۱۹
حریری رقاق دو پرویزنی
چو مهتاب تابنده از روشنی ۳۲۰
همان گردهٔ نرم چون لیف خز
کزو پخته شد گردهٔ گرده پز ۳۲۱
اباهای الوان ز صد گونه بیش
به خوانهای زرین نهادند پیش ۳۲۲
جهان را یکی خورد الوان نبود
کزان خورد چیزی بران خوان نبود ۳۲۳
چو خوردند چندان که آمد پسند
ز جام و صراحی گشادند پند ۳۲۴
میناب خوردند تا نیمروز
چو می در ولایت شد آتش فروز ۳۲۵
نشاط ابروی میپرستان گشاد
ز نیروی میروی مستان گشاد ۳۲۶
پری پیکرانی بدان دلبری
نشستند تا شب به رامشگری ۳۲۷
چو شب خواست کز غم سپاه آورد
منش سر سوی خوابگاه آورد ۳۲۸
بدان لعبتان گفت سالار دهر
یک امشب نباید شدن سوی شهر ۳۲۹
چنانست فرمان که فردا پگاه
براریم بزمی ز ماهی به ماه ۳۳۰
به رسم فریدون و آیین کی
ستانیم داد دل از رود ومی ۳۳۱
مگر چون برافروزد آتش ز جام
شود کار ما پخته زان خون خام ۳۳۲
زمانی ز شغل زمین بگذریم
به مرجان پرورده جان پروریم ۳۳۳
فروزنده گردیم چون گل به می
بدان کوره از گل برآریم خوی ۳۳۴
زمین را به جرعه معنبر کنیم
به سرشوی شادی گلیتر کنیم ۳۳۵
پریزادگان بوسه دادند خاک
پریوار هم شاد و هم شرمناک ۳۳۶
فروزنده نوشابه در بزم شاه
فروزانتر از زهره در صبحگاه ۳۳۷
چو شب زیور عنبرین ساز کرد
سر نافهٔ مشک را باز کرد ۳۳۸
شه از زلف مشگین آن دلگشای
کمندی برآراست عنبر فشان ۳۳۹
مه و مشتری را به مشگین کمند
فرود آورید از سپهر بلند ۳۴۰
شب جشن بود آن شب دلنواز
پری پیکران چون پری جلوه ساز ۳۴۱
مگر کاتشی برفروزند لعل
در آتش نهند از پی شاه نعل ۳۴۲
بفرمود شه آتش افروختن
به رسم مغان بوی خوش سوختن ۳۴۳
ز باده چنان آتشی پرفروخت
که میخوارگان را در آن رخت سوخت ۳۴۴
به رود و میو لهوهای دگر
همی برد شب را به شادی بسر ۳۴۵
چو شنگرف سودند بر لاجورد
سمور سیه زاد روباه زرد ۳۴۶
دگر باره در جنبش آمد نشاط
درآموده شد خسروانی بساط ۳۴۷
چمن باز نو شد به شمشاد و سرو
خرامش درآمد به کبک و تذرو ۳۴۸
نواگر شدند آن پریچهرگان
نوآیین بود مهر در مهرگان ۳۴۹
ز بیجاده گون بادهٔ دلفروز
فشاندند بیجاده بر روی روز ۳۵۰
چو آب روان تشنه را درخور است ۱
دراین غم که از تشنگی سوختم
به من ده که میخوردن آموختم ۲
خوشا ملک بردع که اقصای وی
نه اردیبهشت است بی گل نه دی ۳
تموزش گل کوهساری دهد
زمستان نسیم بهاری دهد ۴
بهشتی شده بیشه پیرامنش
ز گر کوثری بسته بر دامنش ۵
سوادش ز بس سبزه و مشگ بید
چو باغ ارم خاصه باغ سپید ۶
ز تیهو و دراج و کبک و تذر و
نیابی تهی سایهٔ بید و سرو ۷
گراینده بومش به آسودگی
فرو شسته خاکش ز آلودگی ۸
همه ساله ریحان او سبز شاخ
همیشه در او ناز و نعمت فراخ ۹
علف گاه مرغان این کشور اوست
اگر شیر مرغت بباید، در اوست ۱۰
زمینش به آب زر آغشتهاند
تو گوئی در آن زعفران کشتهاند ۱۱
خرامنده بر سبزهٔ آن زمی
خیالی نیابد به جز خرمی ۱۲
کنون تخت آن بارگه گشت خرد
دبیقی و دیباش را باد برد ۱۳
فرو ریخت آن تازه گلها ز بار
وزان نار و نرگس برآمد غبار ۱۴
بجز هیزم خشگ و سیلاب تر
نه بینی در آن بیشه چیز دگر ۱۵
همانا که آن رستنیهای چست
نه از دانه کز دامن عدل رست ۱۶
گر آن پرورش یابد امروز باز
از آن به شود آستین را طراز ۱۷
بلی گر فراغت بود شاه را
ز نو زیوری بخشد آن گاه را ۱۸
هرومش لقب بود از آغاز کار
کنون بردعش خواند آموزگار ۱۹
در آن بوم آباد و جای مهان
زمانه بسی گنج دارد نهان ۲۰
بدین خرمی گلستانی کجاست
بدین فرخی گنجدانی کجاست ۲۱
چنین گفت گنجینهدار سخن
که سالار آن گنجدان کهن ۲۲
زنی حاکمه بود نوشابه نام
همه ساله با عشرت و نوش جام ۲۳
چو طاوس نر خاصه در نیکوئی
چو آهوی ماده ز بی آهوئی ۲۴
قوی رای و روشن دل و نغزگوی
فرشته منش بلکه فرزانه خوی ۲۵
هزارش زن بکر در پیشگاه
به خدمت کمر بسته هریک چو ماه ۲۶
برون از کنیزان چابک سوار
غلامان شمشیر زن سی هزار ۲۷
نگشتی ز مردان کسی بر درش
وگر چند نزدیک بودی برش ۲۸
به جز زن کسی کارسازش نبود
به دیدار مردان نیازش نبود ۲۹
زنان داشتی رای زن در سرای
به کدبانوئی فارغ از کدخدای ۳۰
غلامان به اقطاع خود تاخته
وطنگاهی از بهر خود ساخته ۳۱
کسی از غلامان ز بس قهر او
به دیده ندیده در شهر او ۳۲
بهرجا که پیکار فرمودشان
فریضهترین کاری آن بودشان ۳۳
سکندر چو لشگر به صحرا کشید
سراپرده سر بر ثریا کشید ۳۴
در آن خرم آباد مینو سرشت
فرو ماند حیران ز بس آب و کشت ۳۵
بپرسید کین بوم فرخ کراست
کدامین تهمتن بدو پادشاست ۳۶
نمودند کین مرز آراسته
زنی راست با این همه خواسته ۳۷
زنی از بسی مرد چالاکتر
به گوهر ز دریا بسی پاکتر ۳۸
قوی رای و روشن دل و سرفراز
به هنگام سختی رعیت نواز ۳۹
به مردی کمر بر میان آورد
تفاخر به نسل کیان آورد ۴۰
کله داریش هست و او بی کلاه
سپهدار و او را نبیند سپاه ۴۱
غلامان مردانه دارد بسی
نبیند ولی روی او را کسی ۴۲
زنان سمن سینهٔ سیم ساق
بهر کار با او کنند اتفاق ۴۳
همه نارپستان به بالا چو تیر
ز پستان هر یک شکر خورده شیر ۴۴
کجا قاقمی یا حریریست نرم
بلرزد بر اندام ایشان ز شرم ۴۵
فرشته نبیند در ایشان دلیر
وگر بیند افتد ز بالا به زیر ۴۶
درخشنده هر یک در ایوان و باغ
چو در روز خورشید و در شب چراغ ۴۷
نظر طاقت آن ندارد ز نور
که بیند در ایشان ز نزدیک و دور ۴۸
به گوش کسی کاید آوازشان
سر خود کند در سر نازشان ۴۹
ز لعل و ز در گردن و گوش پر
لب از لعل کانی و دندان ز در ۵۰
ندانم چه افسون فرو خواندهاند
کز آشوب شهوت جدا ماندهاند ۵۱
ندارند زیر سپهر کبود
رفیقی به جز باده و بانگ رود ۵۲
زن پاک پیوند فرمان روا
برایشان فرو بسته دارد هوا ۵۳
صنمخانهها دارد از قصر و کاخ
بر آن لعبتان کرده درها فراخ ۵۴
اگر چه پس پرده دارد نشست
همه روز باشد عمارت پرست ۵۵
سرائی ملوکانه دارد بلند
بساطی کشیده در او ارجمند ۵۶
ز بلور تختی برانگیخته
به خروار گوهر بر او ریخته ۵۷
ز بس شبچراغ آن گرانمایه گاه
به شب چون چراغست و رخشنده ماه ۵۸
نشیند بر آن تخت هر بامداد
کند شکر بر آفریننده یاد ۵۹
عروسانه او کرده بر تخت جای
عروسان دیگر به خدمت به پای ۶۰
شب و روز با باده و بانگ رود
تماشا کنان زیر چرخ کبود ۶۱
گذشت از پرستیدن کردگار
بجز خواب و خوردن ندارند کار ۶۲
زن کاردان با همه کاخ و گنج
ز طاعت نهد بر تن خویش رنج ۶۳
ز پرهیزگاری که دارد سرشت
نخسبد در آن خانهٔ چون بهشت ۶۴
دگر خانه دارد ز سنگ رخام
شب آنجا رود ماه تنها خرام ۶۵
در آنخانه آن شمع گیتی فروز
خدا را پرستش کند تا بروز ۶۶
به مقدار آن سر درآرد به خواب
که مرغی برون آورد سر ز آب ۶۷
دگر باره با آن پری پیکران
خورد می به آواز رامشگران ۶۸
شب و روز اینگونه دارد عنان
به روز اینچنین چون شب آید چنان ۶۹
نه شب فارغست از پرستشگری
نه روز از تماشا و جان پروری ۷۰
خورند از پی او و یاران او
غم کار او کارداران او ۷۱
شه این داستان را پسندیده داشت
تمنای آن نقش نادیده داشت ۷۲
نشستنگهی دید از آب و گیا
به گوهر گرامیتر از کیمیا ۷۳
در آنجای آسوده با رود و جام
برآسود یک چند و شد شادکام ۷۴
چو نوشابه دانست کاورنگ شاه
به فال همایون درآمد ز راه ۷۵
پرستشگری را براراست کار
بر اندیشهٔ پایهٔ شهریار ۷۶
فرستاد نزلی سزاوار او
کمر بست بر خدمت کار او ۷۷
برون از بسی چار پای گزین
چه از بهر مطبخ چه از بهر زین ۷۸
زمین خیزهائی کز آن بوم رست
به رنگ و به رونق دلاویز و چست ۷۹
خورشهای شاهانهٔ مشگبوی
طبقهای مشگ از پی دست شوی ۸۰
دگرگونه از میوه بسیار چیز
ز مشگ و شکر چند خروار نیز ۸۱
می و نقل و ریحان مجلس فروز
کشیدند از این نزلها چند روز ۸۲
جداگانه نیز از پی مهتران
فرستاد هر روز نزلی گران ۸۳
ز بس مردمیها که آن زن نمود
زبان بر زبان هر کسش میستود ۸۴
ملک را به دیدار آن دلنواز
زمان تا زمان بیشتر شد نیاز ۸۵
بدان تا خبر یابد از راز او
ببیند در آن مملکت ساز او ۸۶
قدمگاه او بنگرد تا کجاست
حکایت دروغست یا هست راست ۸۷
چو شبدیز را نعل زر بست روز
درآمد به زین شاه گیتی فروز ۸۸
به رسم رسولان براراست کار
سوی نازنین شد فرستادهوار ۸۹
چو آمد به دهلیز درگه فراز
زمانی برآسود از آن ترکتاز ۹۰
درو درگهی دید بر آسمان
زمین بوس او هم زمین هم زمان ۹۱
پرستندگان زو خبر یافتند
بر بانوی خویش بشتافتند ۹۲
نمودند کز درگه شاه روم
کز او فرخی یافت این مرز و بوم ۹۳
رسولی رسید است با رای و هوش
پیام آوری چون خجسته سروش ۹۴
ز سر تا قدم صورت بخردی
پدیدار از او فره ایزدی ۹۵
برآراست نوشابه درگاه او
به زر در گرفت آهنین راه را ۹۶
پریچهرگان را به صد گونه زیب
صف اندر صف آراسته دل فریب ۹۷
برآموده گوهر به مشگین کمند
فرو هشته بر گوهر آگین پرند ۹۸
درآمد به جاوه چو طاوس باغ
درفشان و خندان چو روشن چراغ ۹۹
بر اورنگ شاهنشهی برنشست
گرفته معنبر ترنجی به دست ۱۰۰
بفرمود کایین بجای آورند
فرستاده را در سرای آورند ۱۰۱
وکیلان درگاه و دیوان او
بجای آوریدند فرمان او ۱۰۲
فرستاده از در درآمد دلیر
سوی تخت شد چون خرامنده شیر ۱۰۳
کمربند شمشیر نگشاد باز
به رسم رسولان نبردش نماز ۱۰۴
نهانی در آن قصر زیبنده دید
بهشتی سرائی فریبنده دید ۱۰۵
پر از حور آراسته چون بهشت
بساط زمین گشته عنبر سرشت ۱۰۶
ز بس گوهر گوش گوهر کشان
شده چشم بیننده گوهر فشان ۱۰۷
ز تابنده یاقوت و رخشنده لعل
خرامنده را آتشین گشت نعل ۱۰۸
مگر کان و دریا بهم تاختند
همه گوهر آنجا برانداختند ۱۰۹
زن زیرک از سیرت و سان او
در آن داوری شد هراسان او ۱۱۰
که این کاردان مرد آهسته رای
چرا رسم خدمت نیارد بجای ۱۱۱
در او کرد باید پژوهندگی
که از ما ندارد شکوفندگی ۱۱۲
ز سر تا قدم دید در شهریار
زر پخته را بر محک زد عیار ۱۱۳
چو نیکو نگه کرد بشناختش
ز تخت خود آرامگه ساختش ۱۱۴
خبردار شد زو که اسکندرست
نشست سر تخت را در خورست ۱۱۵
ز پیروزی هفت چرخ کبود
بسی داد بر شاه عالم درود ۱۱۶
نپرسید و رخساره پر شرم کرد
نخستین نمودار آزرم کرد ۱۱۷
نکرد از بنه هیچ بر وی پدید
که بر قفل تو هست ما را کلید ۱۱۸
سکندر به رسم فرستادگان
نگهداشت آیین آزادگان ۱۱۹
درودی پیاپی رساندش نخست
فرستادگی کر د بر خود درست ۱۲۰
پس آنگه گزارش گرفت از پیام
که شاه جهان داور نیکنام ۱۲۱
چنین گفت کای بانوی نامجوی
ز نام آوران جهان پرده گوی ۱۲۲
چه افتاد کز ما عنان تافتی
سوی ما یکی روز نشتافتی ۱۲۳
زبونی چه دیدی که توسن شدی
چه بیداد کردم که دشمن شدی ۱۲۴
کجا تیغی از تیغ من تیزتر
ز پیکان من آتش انگیزتر ۱۲۵
که از من بدانکس پناه آوری
همان به که سر سوی راه آوری ۱۲۶
به درگاه من پای خاکی کنی
ز جوشیدنم ترسناکی کنی ۱۲۷
چو من ره بدین مملکت ساختم
بر او سایهٔ دولت انداختم ۱۲۸
کمر چون نبستی به درگاه من
چرا روی پیچیدی از راه من ۱۲۹
به میخانه و میوه زیبم دهی
به نقل و به ریحان فریبم دهی ۱۳۰
پذیرفته شد آنچه کردی نخست
پذیرا شو اکنون برای درست ۱۳۱
مرا دیدن تو به فرهنگ و رای
همایونتر آمد ز فر همای ۱۳۲
چنان کن که فردا به هنگام بار
خرامی سوی درگه شهریار ۱۳۳
شهنشه چو بگزارد پیغام خویش
به امید پاسخ سرافکند پیش ۱۳۴
به پاسخ نمودن زن هوشمند
ز یاقوت سر بسته بگشاد بند ۱۳۵
که آباد بر چون تو شاه دلیر
که پیغام خود گزارد چو شیر ۱۳۶
چنان آیدم در دل ای پهلوان
که با این سرو سایه خسروان ۱۳۷
میانجی نی شاه آزادهای
فرستندهای نه فرستادهای ۱۳۸
پیام تو چون تیغ گردن زند
کرا زهره کاین تیغ بر من زند ۱۳۹
ولیکن چو شه تیغ بازی کند
سر تیغ او سرفرازی کند ۱۴۰
ز تیغ سکندر چه رانی سخن
سکندر توئی چاره خویش کن ۱۴۱
مرا خواندی و خود به دام آمدی
نظر پختهتر کن که خام آمدی ۱۴۲
فرستادت اقبال من پیش من
زهی طالع دولت اندیش من ۱۴۳
جهاندار گفت ای سزاوار تخت
پژوهش مکن جز به فرمان پخت ۱۴۴
سکندر محیط است و من جوی آب
منه تهمت سایه بر آفتاب ۱۴۵
مرا چون نهی بر عیار کسی
که باشد چو من پاسبانش بسی ۱۴۶
دل خود ز بد عهدی آزاد کن
وزین خوبتر شاه را یاد کن ۱۴۷
سکندر چه گوئی چنان بی کسست
که حمال پیغام او او بسست ۱۴۸
به درگاه او بیش از آنست مرد
که او را قدم رنجه بایست کرد ۱۴۹
دگر باره نوشابهٔ هوشمند
ز نوشین لب خویش بگشاد بند ۱۵۰
کزین بیش بر دلفریبی مباش
به ناراستی یک رکیبی مباش ۱۵۱
ستیزه میاور درین داوری
که پیداست نامت به نام آوری ۱۵۲
پیامت بزرگست و نامت بزرگ
نهفته مکن شیر در چرم گرگ ۱۵۳
فرستاده را نیست آن دسترس
که با ما به تندی برآرد نفس ۱۵۴
نه جباری خویش را کم کند
نه در پیش ما پشت را خم کند ۱۵۵
درآید به تندی و خونخوارگی
بجز شه کرا باشد این یارگی ۱۵۶
جز اینم نشانهای پوشیده هست
کزو راز پوشیده آید به دست ۱۵۷
جوابش چنان داد شاه دلیر
که ناید ز روباه پیغام شیر ۱۵۸
اگر من به چشم تو نام آورم
سکندر نیم زو پیام آورم ۱۵۹
مرا با پیام بزرگان چکار
تصرف نیابد درین پرده بار ۱۶۰
اگر تندیی زیر پیغام هست
تو دانی و آن کس که این نقش بست ۱۶۱
اگر در میانجی دلیر آمدم
نه از روبه از نزد شیر آمدم ۱۶۲
در آیین شاهان و رسم کیان
پیام آوران ایمنند از زیان ۱۶۳
چو پیغام شه با تو کردم پدید
مزن پره قفل را بر کلید ۱۶۴
جوابم بفرمای گفتن به راز
که تازه نوردم سوی خانه باز ۱۶۵
بر آشفت نوشابه زان شیر دل
که پوشید خورشید را زیر گل ۱۶۶
محابا رها کرد و شد گرم خیز
زبان کرد بر پاسخ شاه تیز ۱۶۷
که با من چه سودست کوشیدنت
به گل روی خورشید پوشیدنت ۱۶۸
بفرمود کارد کنیزی دوان
حریری بر او پیکر خسروان ۱۶۹
یکی گوشه از شقه آن حریر
بدو داد کین نقش بر دست گیر ۱۷۰
ببین تا نشان رخ کیست این
در این کارگاه از پی چیست این ۱۷۱
اگر پیکر تست چندین مکوش
به ابروی خویش آسمان را مپوش ۱۷۲
سکندر به فرمان او ساز کرد
حریر نوشته ز هم باز کرد ۱۷۳
به عینه درو صورت خویش دید
ولایت به دست بداندیش دید ۱۷۴
ستیزه در آن کار نامد صواب
فرو ماند یکبارگی در جواب ۱۷۵
بترسید و شد رنگ رویش چو کاه
به دارای خود بر خود را پناه ۱۷۶
چو دانست نوشابه کان تند شیر
هراسان شد از تندی آمد به زیر ۱۷۷
بدو گفت کی خسرو کامگار
بسی بازی آرد چنین روزگار ۱۷۸
میندیش و مهر مرا بیش دان
همان خانه را خانه خویش دان ۱۷۹
ترا من کنیزی پرستندهام
هم آنجا هم اینجا یکی بندهام ۱۸۰
به تونقش تو زان نمودم نخست
که تا نقش من بر تو گردد درست ۱۸۱
اگر چه زنم زن سیر نیستم
ز حال جهان بی خبر نیستم ۱۸۲
منم شیر زن گر توئی شیر مرد
چه ماده چه نر شیر وقت نبرد ۱۸۳
چو بر جوشم از خشم چون تند میغ
در آب آتش انگیزم از دود تیغ ۱۸۴
کفلگاه شیران برآرم به داغ
ز پیه نهنگان فروزم چراغ ۱۸۵
ز مهرم مکش سوی پیکار خویش
گرفته مزن بر گرفتار خویش ۱۸۶
منه خار تا در نیفتی به خار
رهاننده شو تا شوی رستگار ۱۸۷
تو آنگه که بر من شوی دست یاب
زنی بیوه را داه باشی جواب ۱۸۸
من ار بر تو چربم به هنگام کین
بوم قایم انداز روی زمین ۱۸۹
درین هم نبردی چو روباه و گرگ
تو سر کوچک آیی و من سر بزرگ ۱۹۰
چنین آمدست از نقیبان پیر
که با هیچ ناداشت کشتی مگیر ۱۹۱
که بر جهد آن گز تو چیزی کند
بکوشد به جان تا ترا بفکند ۱۹۲
تنم گر چه هست از مقیمان شهر
دلم نیست غافل ز شاهان دهر ۱۹۳
ز هندوستان تا بیابان روم
ز ویران زمین تا به آباد بوم ۱۹۴
فرستادهام سوی هر کشوری
فراست شناسی و صورتگری ۱۹۵
بدان تا ز شاهان اقلیم گیر
کند صورت هر کسی بر حریر ۱۹۶
نگارندهٔ صورت از هر دیار
سرانجام نزد من آرد نگار ۱۹۷
چو آرند صورت به نزدیک من
در او بنگرد رای باریک من ۱۹۸
گوا خواهم آن نقش را در نبشت
ز هر کس که این از که دارد سرشت ۱۹۹
چو گویند نقش فلان پادشاست
پذیرم که آن نقش نقشیست راست ۲۰۰
پس از ناخن پای تا فرق سر
گمارم بهر صورتی بر نظر ۲۰۱
ز هر سالخوردی و هر تازهای
بگیرم به قدر وی اندازهای ۲۰۲
بد و نیک هر صورتی از قیاس
شناسم که هستم فراست شناس ۲۰۳
شب و روز بی چاره سازی نیم
درین پرده با خود به بازی نیم ۲۰۴
ترازوی همت روان میکنم
سبک سنگن خسروان میکنم ۲۰۵
ز هر نقش کان یافتم بر پرند
خیال تو آمد مرا دلپسند ۲۰۶
که با جان به مهر آشنائی دهد
برآزرم خسرو گوائی دهد ۲۰۷
چو گفت این سخن به اسکندر دلیر
ز تخت گرانمایه آمد به زیر ۲۰۸
فرو ماند شه را در آن دستگاه
که یک تخت را برنتابد دو شاه ۲۰۹
نبینی دو شاهست شطرنج را
که بر هر دلی نو کند رنج را ۲۱۰
پریچهره چون از سر تخت خویش
فرود آمد و خدمت آورد پیش ۲۱۱
عروسانه بر کرسی زر نشست
شهنشاه را گشت پایین پرست ۲۱۲
شه از شرم آن ماهی چون نهنگ
چو زرافه از رنگ میشد به رنگ ۲۱۳
به دل گفت کاین کاردان گر زنست
به فرهنگ مردی دلش روشنست ۲۱۴
زنی کو چنین کرد و اینها کند
فرشته بر او آفرینها کند ۲۱۵
ولی زن نباید که باشد دلیر
که محکم بود کینهٔ ماده شیر ۲۱۶
زنان را ترازو بود سنگ زن
بود سنگ مردان ترازو شکن ۲۱۷
زن آن به که در پرده پنهان بود
که آهنگ بی پرده افغان بود ۲۱۸
چه خوش گفت جمشید با رای زن
که یا پرده یا گور به جای زن ۲۱۹
مشو بر زن ایمن که زن پارساست
که در بسته به گرچه دزد آشناست ۲۲۰
دگر باره گفت این چه کم بود گیست
شفاعت درین پرده بیهوده گیست ۲۲۱
به تلخی در اندیشه را جوش ده
در افتادهای تن فراموش ده ۲۲۲
بجای چنین دلبر مهربان
که زیبا سرشتست و شیرین زبان ۲۲۳
گرت دشمن کینه ور یافتی
بجز سر بریدن چه بر تافتی ۲۲۴
از اینجا اگر برکشم پای خویش
نگهدارم اندازه رای خویش ۲۲۵
نپوشم دگر رخ چو بیگانگان
نگیرم ره و رسم دیوانگان ۲۲۶
دل بسته را برگشایم ز بند
گره بر گره چون توانم فکند ۲۲۷
چو درطاس رخشنده افتاد مور
رهاننده را چاره باید نه زور ۲۲۸
شکیبائی آرم در این رنج و تاب
خیالیست گوئی که بینم به خواب ۲۲۹
شنیدم رسن بستهای سوی دار
برو تازگی رفت چون نوبهار ۲۳۰
بپرسیدش از مهربانان یکی
که خرم چرائی و عمر اندکی ۲۳۱
چنین داد پاسخ که عمر این قدر
به غم بردنش چون توانم بسر ۲۳۲
درین بود کایزد رهائیش داد
در آن تیرگی روشنائیش داد ۲۳۳
بسا قفل کو را نیابی کلید
گشایندهای ناگه آید پدید ۲۳۴
ازین در بسی گفت با خویشتن
هم آخر به تسلیم در داد تن ۲۳۵
تهمتن چو تنها کند ترکتاز
بدو دیو را دست گردد دراز ۲۳۶
مغنی چو بی پرده گوید سرود
زند خنده بر بانگ وی بانگ رود ۲۳۷
چو لختی منش را بمالید گوش
نشاند آتش طیرگی را ز جوش ۲۳۸
شکیبندگی دید درمان خویش
به تسلیم دولت سرافکند پیش ۲۳۹
کمر بست نوشابه چون چاکران
بفرمود تا آن پری پیکران ۲۴۰
ز هر گونه آرایش خوان کنند
بسیچ خورشهای الوان کنند ۲۴۱
کنیزان چون شمع برخاستند
ملوکانه خوانی برآراستند ۲۴۲
نهادند نزلی ز غایت برون
ز هر بختهای پخته از چند گون ۲۴۳
رقاق تنک، گردهٔ گرد روی
ز گرد سراپرده تا گرد کوی ۲۴۴
همان قرصهٔ شکر آمیخته
چو کنجد بر آن گردهها ریخته ۲۴۵
اباهای نوشین عنبر سرشت
خبر داده از خوردهای بهشت ۲۴۶
ز بس کوههٔ گاو و ماهی چو کوه
شده در زمین گاو و ماهی ستوه ۲۴۷
ز مرغ و بره روی رنگین بساط
برآورده پر مرغوار از نشاط ۲۴۸
مصوص سرائی و ریچار نغز
ز بادام و پسته برآورده مغز ۲۴۹
ز بس صاف پالوده عطر سای
بسا مغز پالوده کامد بجای ۲۵۰
ز لوزینهٔ خشک و حلوایتر
به تنگ آمده تنگهای شکر ۲۵۱
فقاع گلابی گلشکری
طبرزد فشان از دم عنبری ۲۵۲
جدا از پی خسرو نیک بخت
بساط زر افکند بالای تخت ۲۵۳
نهاده یکی خوان خورشید تاب
بر او چار کاسه ز بلور ناب ۲۵۴
یکی از زر و دیگر از لعل پر
سه دیگر ز یاقوت و چارم ز در ۲۵۵
چو بر مائده دستها شد دراز
دهان بر خورش راه بگشاد باز ۲۵۶
به شه گفت نوشابه بگشای دست
بخور زین خورشها که در پیش هست ۲۵۷
به نوشابه شه گفت کی ساده دل
نوا کج مزن تا نمانی خجل ۲۵۸
در این صحن یاقوت و خوان زرم
همه سنگ شد سنگ را چون خورم ۲۵۹
چگونه خورد آدمی سنگ را
طبیعت کجا خواهد این رنگ را ۲۶۰
طعامی بیاور که خوردن توان
به رغبت برو دست کردن توان ۲۶۱
بخندید نوشابه در روی شاه
که چون سنگ را در گلو نیست راه ۲۶۲
چرا از پی سنگ ناخوردنی
کنی داوریهای ناکردنی ۲۶۳
به چیزی چه باید برافراختن
که نتوان از او طعمهای ساختن ۲۶۴
چو ناخوردنی آمد این سفله سنگ
درو سفلگانه چه آریم چنگ ۲۶۵
در این ره که از سنگ باید گشاد
چرا سنگ بر سنگ باید نهاد ۲۶۶
کسانی که این سنگ برداشتند
نخوردند و چون سنگ بگذاشتند ۲۶۷
تو نیز ار نهای مرد سنگ آزمای
سبک سنگ شو زانچه مانی به پای ۲۶۸
ز بیغارهٔ آن زن نغزگوی
ز ناخورده خوان کرد شه دست شوی ۲۶۹
به نوشابه گفت ای شه بانوان
به از شیر مردان به توش و توان ۲۷۰
سخن نیک گفتی که جوهر پرست
ز جوهر به جز سنگ نارد بدست ۲۷۱
ولیک آنگه این نکته بودی درست
که گوینده جوهر نجستی نخست ۲۷۲
مرا گر بود گوهری بر کلاه
ز گوهر بنا شد تهی تاج شاه ۲۷۳
ترا کاسه و خوان پر از گوهرست
ملامت نگر تا که را درخورست ۲۷۴
چه باید به خوان گوهر اندوختن
مرا گوهر اندازی آموختن ۲۷۵
زدن خاک در دیدهٔ گوهری
همه خانه یاقوت اسکندری ۲۷۶
ولیکن چو میبینم از رای خویش
سخنهای تو هست بر جای خویش ۲۷۷
هزار آفرین بر زن خوب رای
که مارا به مردی شود رهنمای ۲۷۸
زپند تو ای بانوی پیش بین
زدم سکه زر چو زر بر زمین ۲۷۹
چو نوشابه آن آفرین کرد گوش
زمین را ز لب کرد یاقوت نوش ۲۸۰
بفرمود کارند خوانهای خورد
همان نقلدانهای نادیده گرد ۲۸۱
نخست از همه چاشنی برگرفت
در آن چابکی ماند خسرو شگفت ۲۸۲
ز خدمت نیاسود چندانکه شاه
ز خوردن بر آسود و شد سوی راه ۲۸۳
به وقت شدن کرد با شاه عهد
که نارد در آزار نوشابه جهد ۲۸۴
بفرمود شه تا وثیقت نبشت
بدو داد و شد سوی بزم از بهشت ۲۸۵
سکندر چو زان شهر شد باز جای
فریب از فلک دید و فتح از خدای ۲۸۶
بدان رستگاری که بودش هراس
رهاننده را کرد صد ره سپاس ۲۸۷
شب از روز رخشنده چون گوی برد
چراغی برافروخت شمعی بمرد ۲۸۸
بتاوان آن گوی زر بر سپهر
بسا گوی سیمین که بنمود چهر ۲۸۹
شه آسایش و خواب را کار بست
دو لختی در چار دیوار بست ۲۹۰
برآسود تا صبحدم بر دمید
سپیدی شد اندر سیاهی پدید ۲۹۱
سر از خواب نوشین برآورد شاه
یکی مجلس آراست چون صبحگاه ۲۹۲
که خورشید نارنج زرین بدست
ترنج فلک را بدو سر شکست ۲۹۳
پری چهره نوشابه نوش بهر
به فال همایون برون شد ز شهر ۲۹۴
چو رخشنده ماهی که در وقت شام
بر آید ز مشرق چو گردد تمام ۲۹۵
کنیزان چو پروین به پیرامنش
ز تارک درآموده تا دامنش ۲۹۶
روان ماهرویان پس پشت او
چو ناهید صد در یک انگشت او ۲۹۷
پریرخ چو در لشگر شاه دید
جهان در جهان خیل و خرگاه دید ۲۹۸
ز بس پرنیانهای زرین درفش
هوا گشته گلگون و صحرا بنفش ۲۹۹
ز بس نوبتیهای زرین نگار
نمیبرد ره بر در شهریار ۳۰۰
نشان جست و آمد به درگاه شاه
سر نوبتی دید بر اوج ماه ۳۰۱
زده بارگاهی بریشم طناب
ستونش زر و میخش از سیم ناب ۳۰۲
فرود آمد از بارگی بار خواست
زمین بوس شاه جهاندار خواست ۳۰۳
رقیبان بارش گشادند بار
درآمد به نوبتگه شهریار ۳۰۴
سران جهان دید در پیشگاه
سرافکنده در سایهٔ یک کلاه ۳۰۵
کمر بر کمر تاجداران دهر
به پیش جهانجوی پیروز بهر ۳۰۶
چنان کز بسی رونق و نور و تاب
شده چشم بیننده را زهره آب ۳۰۷
همه گشته با نقش دیوار جفت
نه یارای جنبش نه آوای گفت ۳۰۸
عروس حصاری چو دید آن حصار
بلرزید از آن درگه تنگبار ۳۰۹
زمین بوسه داد آفرین برگرفت
درو مانده آن شیر مردان شگفت ۳۱۰
بفرمود خسرو که از زر ناب
یکی کرسی آرند چون آفتاب ۳۱۱
عروسی چنان را نشاند از برش
عروسان دیگر فراز سرش ۳۱۲
بپرسید و بس مهربانی نمود
بدان آمدن شادمانی نمود ۳۱۳
نشیننده را چون دل آمد بجای
اشارت چنان رفت با رهنمای ۳۱۴
که سالار خوان خورد خوان آورد
خورشهای خوش در میان آورد ۳۱۵
نخستین ز جلاب نوشین سرشت
زمین گشت چون حوضهای بهشت ۳۱۶
یکی جوی از آن حوض نوشین گلاب
نه خسرو که شیرین ندیده به خواب ۳۱۷
نهادند خوان آنگهی بی دریغ
گراینده شد گرد عنبر به میغ ۳۱۸
ز هر نعمتی کاید اندر شمار
فرو ریخته کوهی از هر کنار ۳۱۹
حریری رقاق دو پرویزنی
چو مهتاب تابنده از روشنی ۳۲۰
همان گردهٔ نرم چون لیف خز
کزو پخته شد گردهٔ گرده پز ۳۲۱
اباهای الوان ز صد گونه بیش
به خوانهای زرین نهادند پیش ۳۲۲
جهان را یکی خورد الوان نبود
کزان خورد چیزی بران خوان نبود ۳۲۳
چو خوردند چندان که آمد پسند
ز جام و صراحی گشادند پند ۳۲۴
میناب خوردند تا نیمروز
چو می در ولایت شد آتش فروز ۳۲۵
نشاط ابروی میپرستان گشاد
ز نیروی میروی مستان گشاد ۳۲۶
پری پیکرانی بدان دلبری
نشستند تا شب به رامشگری ۳۲۷
چو شب خواست کز غم سپاه آورد
منش سر سوی خوابگاه آورد ۳۲۸
بدان لعبتان گفت سالار دهر
یک امشب نباید شدن سوی شهر ۳۲۹
چنانست فرمان که فردا پگاه
براریم بزمی ز ماهی به ماه ۳۳۰
به رسم فریدون و آیین کی
ستانیم داد دل از رود ومی ۳۳۱
مگر چون برافروزد آتش ز جام
شود کار ما پخته زان خون خام ۳۳۲
زمانی ز شغل زمین بگذریم
به مرجان پرورده جان پروریم ۳۳۳
فروزنده گردیم چون گل به می
بدان کوره از گل برآریم خوی ۳۳۴
زمین را به جرعه معنبر کنیم
به سرشوی شادی گلیتر کنیم ۳۳۵
پریزادگان بوسه دادند خاک
پریوار هم شاد و هم شرمناک ۳۳۶
فروزنده نوشابه در بزم شاه
فروزانتر از زهره در صبحگاه ۳۳۷
چو شب زیور عنبرین ساز کرد
سر نافهٔ مشک را باز کرد ۳۳۸
شه از زلف مشگین آن دلگشای
کمندی برآراست عنبر فشان ۳۳۹
مه و مشتری را به مشگین کمند
فرود آورید از سپهر بلند ۳۴۰
شب جشن بود آن شب دلنواز
پری پیکران چون پری جلوه ساز ۳۴۱
مگر کاتشی برفروزند لعل
در آتش نهند از پی شاه نعل ۳۴۲
بفرمود شه آتش افروختن
به رسم مغان بوی خوش سوختن ۳۴۳
ز باده چنان آتشی پرفروخت
که میخوارگان را در آن رخت سوخت ۳۴۴
به رود و میو لهوهای دگر
همی برد شب را به شادی بسر ۳۴۵
چو شنگرف سودند بر لاجورد
سمور سیه زاد روباه زرد ۳۴۶
دگر باره در جنبش آمد نشاط
درآموده شد خسروانی بساط ۳۴۷
چمن باز نو شد به شمشاد و سرو
خرامش درآمد به کبک و تذرو ۳۴۸
نواگر شدند آن پریچهرگان
نوآیین بود مهر در مهرگان ۳۴۹
ز بیجاده گون بادهٔ دلفروز
فشاندند بیجاده بر روی روز ۳۵۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۵۰
۷۶۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۳۲ - رفتن اسکندر به جانب مغرب و زیارت کعبه
گوهر بعدی:بخش ۳۴ - بزم اسکندر با نوشابه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.