هوش مصنوعی:
این متن شعری است که به زیبایی طبیعت، شادی، و لذتهای زندگی میپردازد. شاعر از زیباییهای جهان، عشق، و شادی سخن میگوید و مخاطب را به لذت بردن از لحظات حال و دوری از غم و اندوه دعوت میکند. همچنین، شاعر به توصیف زیباییهای معشوق و قدرت عشق میپردازد و از مفاهیمی مانند زندگی، مرگ، و گذر زمان نیز سخن میگوید.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عاشقانه است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند گذر زمان و مرگ ممکن است نیاز به بلوغ فکری بیشتری داشته باشند.
بخش ۵۸ - نشاط کردن اسکندر با کنیزک چینی
بیا ساقی آن آب آتش خیال
درافکن بدان کهرباگون سفال ۱
گوارنده آبی کزین تیره خاک
بدو شاید اندوه را شست پاک ۲
شبی روشن از روز و رخشندهتر
مهی ز آفتابی درفشندهتر ۳
ز سرسبزی گنبد تابناک
زمرد شده لوح طفلان خاک ۴
ستاره بران لوح زیبا ز سیم
نوشته بسی حرف از امید و بیم ۵
دبیری که آن حرفها را شناخت
درین غار بی غور منزل نساخت ۶
به شغل جهان رنج بردن چه سود
که روزی به کوشش نشاید فزود ۷
جهان غم نیرزد به شادی گرای
نه کز بهر غم کردهاند این سرای ۸
جهان از پی شادی و دلخوشیست
نه از بهر بیداد و محنت کشیست ۹
در این جای سختی نگیریم سخت
از این چاه بی بن برآریم رخت ۱۰
می شادی آور به شادی نهیم
ز شادی نهاده به شادی دهیم ۱۱
چو دی رفت و فردا نیامد پدید
به شادی یک امشب بباید برید ۱۲
چنان به که امشب تماشا کنیم
چو فردا رسد کار فردا کنیم ۱۳
غم نامده خورد نتوان به زور
به بزم اندرون رفت نتوان به گور ۱۴
مکن جز طرب در می اندیشهای
پدید است بازار هر چه پیشهای ۱۵
چه باید به خود بر ستم داشتن
همه ساله خود را به غم داشتن ۱۶
چه پیچیم در عالم پیچ پیچ
که هیچست ازو سود و سرمایه هیچ ۱۷
گریزیم از این کوچگاه رحیل
از آن پیش کافتیم درپای پیل ۱۸
خوریم آنچه از ما به گوری خورند
بریم آنچه از ما به غارت برند ۱۹
اگر برد خواهی چنان مایه بر
که بردند پیشینگان دگر ۲۰
اگر ترسی از رهزن و باج خواه
که غارت کند آنچه بیند به راه ۲۱
به درویش ده آنچه داری نخست
که بنگاه درویش را کس نجست ۲۲
نبینی که ده یک دهان خراج
به دهلیز درویش دزدند باج ۲۳
چه زیرک شد آن مرد بنیاد سنج
که ویرانه را ساخت باروی گنج ۲۴
چو تاریخ یکروزه دارد جهان
چرا گنج صد ساله داری نهان ۲۵
بیا تا نشینیم و شادی کنیم
شبی در جهان کیقبادی کنیم ۲۶
یک امشب ز دولت ستانیم داد
زدی و ز فردا نیاریم یاد ۲۷
بترسیم از آنها کزو سود نیست
کزین پیشه اندیشه خوشنود نیست ۲۸
بدانچ آدمی را بود دسترس
بکوشیم تا خوش برآید نفس ۲۹
به چاره دل خویشتن خوش کنیم
نه چندان که تن نعل آتش کنیم ۳۰
دمی را که سرمایه از زندگیست
به تلخی سپردن نه فرخندگیست ۳۱
چنان بر زن این دم که دادش دهی
که بادش دهی گر به بادش دهی ۳۲
فدا کن درم خوشدلی را بسیچ
که ارزان بود دل خریدن به هیچ ۳۳
ز بهر درم تند و بدخو مباش
تو باید که باشی درم گو مباش ۳۴
مشو در حساب جهان سخت گیر
همه سختگیری بود سخت میر ۳۵
به آسان گذاری دمی می شمار
که آسان زید مرد آسان گذار ۳۶
شبی فرخ و ساعتی ارجمند
بود شادمانی درو دلپسند ۳۷
گزارش چنین میکند جوهری
سخن را به یاقوت اسکندری ۳۸
که اسکندر آن شب به مهر تمام
به یاد لب دوست پر کرد جام ۳۹
به نوشین لب آن جام را نوش کرد
ز لب جام را حلقه در گوش کرد ۴۰
نشسته به کردار سرو جوان
که گه لاله ریزد گهی ارغوان ۴۱
ز عنبر خطی بر گل انگیخته
بر گل جهان آب گل ریخته ۴۲
هم از فتح دشمن دلش شاد بود
هم از دوستیش خانه آباد بود ۴۳
طلب کرد یار دلارام را
پری پیکر نازی اندام را ۴۴
ز نامحرمان کرد خرگه تهی
سماع و سماع آور خرگهی ۴۵
بتی فرق و گیسو برآراسته
مرادی به صد آرزو خواسته ۴۶
لب از ناردانه دلاویزتر
زبان از طبرزد شکر ریزتر ۴۷
دهانی و چشمی به اندازه تنگ
یکی راه دل زد یکی راه چنگ ۴۸
سر آغوش و گیسوی عنبر فشان
رسن وار در عطف دامن کشان ۴۹
طرازندهٔ مجلس و بزمگاه
نوازندهٔ چنگ در چنگ شاه ۵۰
به فرمان شه چنگ را ساز کرد
در درج گوهر ز لب باز کرد ۵۱
که از شادی امشب جهان را نویست
همه شادی از دولت خسرویست ۵۲
به هنگام گل خوش بود روزگار
بخندد جهان چون بخندد بهار ۵۳
چو خورشید روشن برآید به اوج
ز روشن جهان برزند نور موج ۵۴
صبا چون درآید به دیبا گری
زمین رومی آرد هوا ششتری ۵۵
گل سرخ چون کله بندد به باغ
فروزد ز هر غنچهای صد چراغ ۵۶
سکندر چو پیروزی آرد به چنگ
نه زیبا بود آینه زیر زنگ ۵۷
چو کیخسرو ار میشود جام گیر
چرا جام خالی بود بر سریر ۵۸
ملک گر ز جمشید بالاترست
رخ من ز خورشید والاتر است ۵۹
شه ار شد فریدون زرینه کفش
به فتحش منم کاویانی درفش ۶۰
شه ار کیقباد بلند افسرست
مرا افسر از مشک و از عنبرست ۶۱
شه ار هست کاوس فیروزه تاج
ز من بایدش خواستن تخت عاج ۶۲
شه ار چون سلیمان شود دیو بند
مرا در جهان هست دیوانه چند ۶۳
شه ار زانکه عالم گرفت ای شگفت
من آنرا گرفتم که عالم گرفت ۶۴
اگر چه کمند جهانگیر شاه
فتاد است بر گردن مهر و ماه ۶۵
کمندی من از زلف برسازمش
نترسم به گردن دراندازمش ۶۶
گر او را کمندی بود ماه گیر
مرا هم کمندی بود شاه گیر ۶۷
گر او ناوک اندازد از زوردست
مرا غمزهٔ ناوک انداز هست ۶۸
گر او حربه دارد به خون ریختن
من از چهره خون دانم انگیختن ۶۹
گر او قصد شمشیر بازی کند
زبانم به شمشیر بازی کند ۷۰
گر او لختی از زر برآرد به دوش
دو لختی است زلفین من گرد گوش ۷۱
گر او را یکی طوق بر مرکبست
مرا بین که ده طوق بر غبغبست ۷۲
گر او حقهها دارد از لعل و در
مرا حقهای خست از لعل پر ۷۳
گر ایدون که یاقوت او کانیست
مرا لب چو یاقوت رمانیست ۷۴
گر او چرخ را هست انجم شناس
مرا انجم چرخ دارند پاس ۷۵
گر او را علم هست بالای سر
مرا صد علم هست بیرون در ۷۶
گر او شاه عالم شد از سروری
منم شاه خوبان به جان پروری ۷۷
چو برقع براندازم از روی خویش
ندارم جهان را به یک موی خویش ۷۸
چو بر مه کشم گیسوی عنبرین
به گیسو کشم ماه را بر زمین ۷۹
چو تنگ شکر در عقیق آورم
ز پسته شراب رحیق آورم ۸۰
رحیقم به رقص آورد آب را
عقیقم مفرح دهد خواب را ۸۱
ز مه طوق خواهی ببین غبغبم
ز قند ار نمک باید اینک لبم ۸۲
بدین قند کو با شکر خندیست
در بوسه بین چون سمرقندیست ۸۳
اگر کیمیا سنگ را زر کند
نسیم من از خاک عنبر کند ۸۴
سهیل یمن تاب را با ادیم
همان شد که بوی مرا با نسیم ۸۵
به چشمی دل خسته بریان کنم
به چشمی دگر غارت جان کنم ۸۶
از این سو کنم صید و بنوازمش
وز آنسو به دریا دراندازمش ۸۷
فریبم به درمان و سوزم به درد
منم کاین کنم جز من این کس نکرد ۸۸
اگر راهبم بیند از راه دور
برد سجده چون هیربد پیش نور ۸۹
وگر زاهدی باشد از خاره سنگ
درآرم به رقصش به یک بانگ چنگ ۹۰
کنم سیمکاری که سیمین تنم
ولی قفل گنجینه را نشکنم ۹۱
در باغ ما را که شد ناپدید
بجز باغبان کس نداند کلید ۹۲
رطبهایتر گرچه دارم بسی
بجز خار خشگم نبیند کسی ۹۳
گلابم ولی دردسر میدهم
نمک خواه خود را جگر میدهم ۹۴
مگر دید شب ترکی روی من
که چون خال من گشت هند ویمن ۹۵
مگر ماه نو کان هلالی کند
به امید من خانه خالی کند ۹۶
چو زلفم درآید به بازیگری
به دام آورد پای کبک دری ۹۷
بنا گوشم ار برگشاید نقاب
دهان گل سرخ گردد پر آب ۹۸
زنخ را چو سازم از زلف بند
به آب معلق درارم کمند ۹۹
چو پیدا کنم لطف اندام را
سرین بشکنم مغز بادام را ۱۰۰
چو ساعد گشایم ز بازوی نرم
سمن را ورق درنوردم ز شرم ۱۰۱
شکر چاشنی گیر نوش منست
گهر حلقه در گوش گوش منست ۱۰۲
دهانم گرو بست با مشتری
گرو برد کو دارد انگشتری ۱۰۳
جنابی که با گل خورم نوش باد
مرا یاد و گل را فراموش باد ۱۰۴
یک افسون چشمم به بابل رسید
کزو آمد آن جادوئیها پدید ۱۰۵
ز جعدم یکی موی بر چین گذشت
کزو مشک شد ناف آهو به دشت ۱۰۶
چو حلقه کنم زلف بر طرف گوش
بیا تا دل رفته بینی ز هوش ۱۰۷
کرشمه چو در چشم مست آورم
صد از دست رفته به دست آورم ۱۰۸
دلی را که سر سوی راه افکنم
نمایم زنخ تا به چاه افکنم ۱۰۹
ز موئی به عاشق دهم طوق و تاج
به بوئی ز خلج ستانم خراج ۱۱۰
به سلطانی چین نهم مهر موم
زنم پنج نوبت به تاراج روم ۱۱۱
جگر گوشه چینیانم به خال
چراغ دل رومیانم به فال ۱۱۲
طبرزد دهم چون شوم خواب خیز
طبر خون زنم چون کنم غمزه تیز ۱۱۳
لبم لعل را کارسازی کند
خیالم به خورشید بازی کند ۱۱۴
مغ دیر سیمین صنم خواندم
صنم خانهٔ باغ ارم داندم ۱۱۵
چو شد نار پستانم انگیخته
ز بستان دل نار شد ریخته ۱۱۶
ز نارم که نارنج نوروزیست
که را بخت گوئی که را روزیست ۱۱۷
مبارک درختم که بر دوستم
برآور گلم گر چه در پوستم ۱۱۸
من و آب سرخ و سر سبز شاه
جهان گو فرو شو به آب سیاه ۱۱۹
برآنم که دستان به کار آورم
چو چنگ خودش در کنار آورم ۱۲۰
گهی بوسه بر چشم مستش دهم
گهی زلف خود را به دستش دهم ۱۲۱
به شرطی کنم جان خود جای او
که هرگز نتابم سر از پای او ۱۲۲
چنان خسبم از مهر آن آفتاب
که سر در قیامت برآرم ز خواب ۱۲۳
گر آبیست گو زندگانی دهد
وگر سایهای گو جوانی دهد ۱۲۴
کند وصل من زندگانی دراز
جوانی دهم چون درآیم به ناز ۱۲۵
سکندر به حیوان خطا میرود
من اینجا سکندر کجا میرود ۱۲۶
اگر راه ظلمات میبایدش
سرزلف من راه بنمایدش ۱۲۷
وگر زانکه جوید ز یاقوت رنگ
همان آورد آب حیوان به چنگ ۱۲۸
لب من که یاقوت رخشان در اوست
بسی چشمه چون آب حیوان در اوست ۱۲۹
جهان خسروا چند گردن کشی
بر این آب حیوان مشو آتشی ۱۳۰
پریرویم و چون پری در پرند
چو دل بستهای در پری در مبند ۱۳۱
مرا با تو در باد و بستن مباد
شکن باد لیکن شکستن مباد ۱۳۲
بس این سنگ سخت از دل انگیختن
به نازک دلان در نیامیختن ۱۳۳
مکن ترکی ای میل من سوی تو
که ترک توام بلکه هندوی تو ۱۳۴
بدین آسمانی زمین توام
ز چینم ولی درد چین توام ۱۳۵
گل من گلی سایه پروردنیست
که سایه به خورشید درخورد نیست ۱۳۶
چو من میوه در سایهٔ خانه بس
که ناخوش بود میوهٔ خانه رس ۱۳۷
مرا خود تو ریحان خوشبوی گیر
ز ریحان بود خانه را ناگزیر ۱۳۸
رها کن به نخجیر این کبک باز
بترس از عقابان نخجیر ساز ۱۳۹
رطب کو رسیده بود بر درخت
به سستی رسد گر نگیریش سخت ۱۴۰
نیابی ز من به جگر خوارهای
جگر خوارهای نه شکر بارهای ۱۴۱
چه دلها که خون شد ز خون خوردنم
چه خونها که ماندست در گردنم ۱۴۲
به داور شدم با شکر بارها
مرا بیش از او بود بازارها ۱۴۳
به آواز و چهره کش و دلکشم
همان خوش همین خوش خوش اندر خوشم ۱۴۴
چو ساقی شوم مینباشد حرام
چو مطرب شوم نوش ریزد ز جام ۱۴۵
چو بر رود دستان کنم دست خوش
کنم مست وانگه شوم مست کش ۱۴۶
ز دور این چنین دلبریها کنم
در آغوش جان پروریها کنم ۱۴۷
برابر دهم دیده را دلخوشی
چو در برکشندم کنم دل کشی ۱۴۸
من و نالهٔ چنگ و نوشینه می
ز من عاشقان کی شکیبندکی ۱۴۹
چو تو شهریاری بود یار من
چه باشد به جز خرمی کار من ۱۵۰
چو من نیست اندر جهان کس به کام
ازان نیست اندر جهانم به نام ۱۵۱
چو بر زد دلاویز چنگی به چنگ
چنین قولی از قند عناب رنگ ۱۵۲
درآمد شه از مهر آن نوشناز
بدان جره کبک چون جره باز ۱۵۳
تذرو بهاری درآمد به غنج
برون آمد از مهد زرین ترنج ۱۵۴
سرا بود خالی و معشوقه مست
عنان رفت یک باره دل را ز دست ۱۵۵
شبی خلوت و ماهروئی چنان
ازو چون توان درکشیدن عنان ۱۵۶
گوزن جوان را بیفکند شیر
به تاراجگاهش درآمد دلیر ۱۵۷
به صید حواصل درآمد عقاب
به مهمانی ماه رفت آفتاب ۱۵۸
زمانی چو شکر لبش میگزید
زمانی چو نیشکرش میمزید ۱۵۹
به بر در گرفت آن سمن سینه را
ز در مهر برداشت گنجینه را ۱۶۰
نخورده میی دید روشن گوار
یکی باغ در بسته پر سیب و نار ۱۶۱
عقیقی نیازرده بر مهر خویش
نگینی به الماس ناگشته ریش ۱۶۲
نچیده گلی خار برچیدهای
بجز باغبان مرد نادیدهای ۱۶۳
از آن گرمی و آتش افزون شدن
ز جوشنده خون خواست بیرون شدن ۱۶۴
ز شیرین زبان شکر انگیختند
چو شیر و شکر درهم آویختند ۱۶۵
به هم درخزیده دو سرو بلند
به بادام و روغن درافتاده قند ۱۶۶
دو پی هر دو چون لاف الف خم زده
دو حرف از یکی جنس درهم زده ۱۶۷
چو لولوی ناسفته را لعل سفت
هم آسود لولو و هم لعل خفت ۱۶۸
سکندر بدان چشمه زندگی
بسی کرد شادی و فرخندگی ۱۶۹
چنین چند شب دل به شادی سپرد
وزان مرحله رخت بیرون نبرد ۱۷۰
درافکن بدان کهرباگون سفال ۱
گوارنده آبی کزین تیره خاک
بدو شاید اندوه را شست پاک ۲
شبی روشن از روز و رخشندهتر
مهی ز آفتابی درفشندهتر ۳
ز سرسبزی گنبد تابناک
زمرد شده لوح طفلان خاک ۴
ستاره بران لوح زیبا ز سیم
نوشته بسی حرف از امید و بیم ۵
دبیری که آن حرفها را شناخت
درین غار بی غور منزل نساخت ۶
به شغل جهان رنج بردن چه سود
که روزی به کوشش نشاید فزود ۷
جهان غم نیرزد به شادی گرای
نه کز بهر غم کردهاند این سرای ۸
جهان از پی شادی و دلخوشیست
نه از بهر بیداد و محنت کشیست ۹
در این جای سختی نگیریم سخت
از این چاه بی بن برآریم رخت ۱۰
می شادی آور به شادی نهیم
ز شادی نهاده به شادی دهیم ۱۱
چو دی رفت و فردا نیامد پدید
به شادی یک امشب بباید برید ۱۲
چنان به که امشب تماشا کنیم
چو فردا رسد کار فردا کنیم ۱۳
غم نامده خورد نتوان به زور
به بزم اندرون رفت نتوان به گور ۱۴
مکن جز طرب در می اندیشهای
پدید است بازار هر چه پیشهای ۱۵
چه باید به خود بر ستم داشتن
همه ساله خود را به غم داشتن ۱۶
چه پیچیم در عالم پیچ پیچ
که هیچست ازو سود و سرمایه هیچ ۱۷
گریزیم از این کوچگاه رحیل
از آن پیش کافتیم درپای پیل ۱۸
خوریم آنچه از ما به گوری خورند
بریم آنچه از ما به غارت برند ۱۹
اگر برد خواهی چنان مایه بر
که بردند پیشینگان دگر ۲۰
اگر ترسی از رهزن و باج خواه
که غارت کند آنچه بیند به راه ۲۱
به درویش ده آنچه داری نخست
که بنگاه درویش را کس نجست ۲۲
نبینی که ده یک دهان خراج
به دهلیز درویش دزدند باج ۲۳
چه زیرک شد آن مرد بنیاد سنج
که ویرانه را ساخت باروی گنج ۲۴
چو تاریخ یکروزه دارد جهان
چرا گنج صد ساله داری نهان ۲۵
بیا تا نشینیم و شادی کنیم
شبی در جهان کیقبادی کنیم ۲۶
یک امشب ز دولت ستانیم داد
زدی و ز فردا نیاریم یاد ۲۷
بترسیم از آنها کزو سود نیست
کزین پیشه اندیشه خوشنود نیست ۲۸
بدانچ آدمی را بود دسترس
بکوشیم تا خوش برآید نفس ۲۹
به چاره دل خویشتن خوش کنیم
نه چندان که تن نعل آتش کنیم ۳۰
دمی را که سرمایه از زندگیست
به تلخی سپردن نه فرخندگیست ۳۱
چنان بر زن این دم که دادش دهی
که بادش دهی گر به بادش دهی ۳۲
فدا کن درم خوشدلی را بسیچ
که ارزان بود دل خریدن به هیچ ۳۳
ز بهر درم تند و بدخو مباش
تو باید که باشی درم گو مباش ۳۴
مشو در حساب جهان سخت گیر
همه سختگیری بود سخت میر ۳۵
به آسان گذاری دمی می شمار
که آسان زید مرد آسان گذار ۳۶
شبی فرخ و ساعتی ارجمند
بود شادمانی درو دلپسند ۳۷
گزارش چنین میکند جوهری
سخن را به یاقوت اسکندری ۳۸
که اسکندر آن شب به مهر تمام
به یاد لب دوست پر کرد جام ۳۹
به نوشین لب آن جام را نوش کرد
ز لب جام را حلقه در گوش کرد ۴۰
نشسته به کردار سرو جوان
که گه لاله ریزد گهی ارغوان ۴۱
ز عنبر خطی بر گل انگیخته
بر گل جهان آب گل ریخته ۴۲
هم از فتح دشمن دلش شاد بود
هم از دوستیش خانه آباد بود ۴۳
طلب کرد یار دلارام را
پری پیکر نازی اندام را ۴۴
ز نامحرمان کرد خرگه تهی
سماع و سماع آور خرگهی ۴۵
بتی فرق و گیسو برآراسته
مرادی به صد آرزو خواسته ۴۶
لب از ناردانه دلاویزتر
زبان از طبرزد شکر ریزتر ۴۷
دهانی و چشمی به اندازه تنگ
یکی راه دل زد یکی راه چنگ ۴۸
سر آغوش و گیسوی عنبر فشان
رسن وار در عطف دامن کشان ۴۹
طرازندهٔ مجلس و بزمگاه
نوازندهٔ چنگ در چنگ شاه ۵۰
به فرمان شه چنگ را ساز کرد
در درج گوهر ز لب باز کرد ۵۱
که از شادی امشب جهان را نویست
همه شادی از دولت خسرویست ۵۲
به هنگام گل خوش بود روزگار
بخندد جهان چون بخندد بهار ۵۳
چو خورشید روشن برآید به اوج
ز روشن جهان برزند نور موج ۵۴
صبا چون درآید به دیبا گری
زمین رومی آرد هوا ششتری ۵۵
گل سرخ چون کله بندد به باغ
فروزد ز هر غنچهای صد چراغ ۵۶
سکندر چو پیروزی آرد به چنگ
نه زیبا بود آینه زیر زنگ ۵۷
چو کیخسرو ار میشود جام گیر
چرا جام خالی بود بر سریر ۵۸
ملک گر ز جمشید بالاترست
رخ من ز خورشید والاتر است ۵۹
شه ار شد فریدون زرینه کفش
به فتحش منم کاویانی درفش ۶۰
شه ار کیقباد بلند افسرست
مرا افسر از مشک و از عنبرست ۶۱
شه ار هست کاوس فیروزه تاج
ز من بایدش خواستن تخت عاج ۶۲
شه ار چون سلیمان شود دیو بند
مرا در جهان هست دیوانه چند ۶۳
شه ار زانکه عالم گرفت ای شگفت
من آنرا گرفتم که عالم گرفت ۶۴
اگر چه کمند جهانگیر شاه
فتاد است بر گردن مهر و ماه ۶۵
کمندی من از زلف برسازمش
نترسم به گردن دراندازمش ۶۶
گر او را کمندی بود ماه گیر
مرا هم کمندی بود شاه گیر ۶۷
گر او ناوک اندازد از زوردست
مرا غمزهٔ ناوک انداز هست ۶۸
گر او حربه دارد به خون ریختن
من از چهره خون دانم انگیختن ۶۹
گر او قصد شمشیر بازی کند
زبانم به شمشیر بازی کند ۷۰
گر او لختی از زر برآرد به دوش
دو لختی است زلفین من گرد گوش ۷۱
گر او را یکی طوق بر مرکبست
مرا بین که ده طوق بر غبغبست ۷۲
گر او حقهها دارد از لعل و در
مرا حقهای خست از لعل پر ۷۳
گر ایدون که یاقوت او کانیست
مرا لب چو یاقوت رمانیست ۷۴
گر او چرخ را هست انجم شناس
مرا انجم چرخ دارند پاس ۷۵
گر او را علم هست بالای سر
مرا صد علم هست بیرون در ۷۶
گر او شاه عالم شد از سروری
منم شاه خوبان به جان پروری ۷۷
چو برقع براندازم از روی خویش
ندارم جهان را به یک موی خویش ۷۸
چو بر مه کشم گیسوی عنبرین
به گیسو کشم ماه را بر زمین ۷۹
چو تنگ شکر در عقیق آورم
ز پسته شراب رحیق آورم ۸۰
رحیقم به رقص آورد آب را
عقیقم مفرح دهد خواب را ۸۱
ز مه طوق خواهی ببین غبغبم
ز قند ار نمک باید اینک لبم ۸۲
بدین قند کو با شکر خندیست
در بوسه بین چون سمرقندیست ۸۳
اگر کیمیا سنگ را زر کند
نسیم من از خاک عنبر کند ۸۴
سهیل یمن تاب را با ادیم
همان شد که بوی مرا با نسیم ۸۵
به چشمی دل خسته بریان کنم
به چشمی دگر غارت جان کنم ۸۶
از این سو کنم صید و بنوازمش
وز آنسو به دریا دراندازمش ۸۷
فریبم به درمان و سوزم به درد
منم کاین کنم جز من این کس نکرد ۸۸
اگر راهبم بیند از راه دور
برد سجده چون هیربد پیش نور ۸۹
وگر زاهدی باشد از خاره سنگ
درآرم به رقصش به یک بانگ چنگ ۹۰
کنم سیمکاری که سیمین تنم
ولی قفل گنجینه را نشکنم ۹۱
در باغ ما را که شد ناپدید
بجز باغبان کس نداند کلید ۹۲
رطبهایتر گرچه دارم بسی
بجز خار خشگم نبیند کسی ۹۳
گلابم ولی دردسر میدهم
نمک خواه خود را جگر میدهم ۹۴
مگر دید شب ترکی روی من
که چون خال من گشت هند ویمن ۹۵
مگر ماه نو کان هلالی کند
به امید من خانه خالی کند ۹۶
چو زلفم درآید به بازیگری
به دام آورد پای کبک دری ۹۷
بنا گوشم ار برگشاید نقاب
دهان گل سرخ گردد پر آب ۹۸
زنخ را چو سازم از زلف بند
به آب معلق درارم کمند ۹۹
چو پیدا کنم لطف اندام را
سرین بشکنم مغز بادام را ۱۰۰
چو ساعد گشایم ز بازوی نرم
سمن را ورق درنوردم ز شرم ۱۰۱
شکر چاشنی گیر نوش منست
گهر حلقه در گوش گوش منست ۱۰۲
دهانم گرو بست با مشتری
گرو برد کو دارد انگشتری ۱۰۳
جنابی که با گل خورم نوش باد
مرا یاد و گل را فراموش باد ۱۰۴
یک افسون چشمم به بابل رسید
کزو آمد آن جادوئیها پدید ۱۰۵
ز جعدم یکی موی بر چین گذشت
کزو مشک شد ناف آهو به دشت ۱۰۶
چو حلقه کنم زلف بر طرف گوش
بیا تا دل رفته بینی ز هوش ۱۰۷
کرشمه چو در چشم مست آورم
صد از دست رفته به دست آورم ۱۰۸
دلی را که سر سوی راه افکنم
نمایم زنخ تا به چاه افکنم ۱۰۹
ز موئی به عاشق دهم طوق و تاج
به بوئی ز خلج ستانم خراج ۱۱۰
به سلطانی چین نهم مهر موم
زنم پنج نوبت به تاراج روم ۱۱۱
جگر گوشه چینیانم به خال
چراغ دل رومیانم به فال ۱۱۲
طبرزد دهم چون شوم خواب خیز
طبر خون زنم چون کنم غمزه تیز ۱۱۳
لبم لعل را کارسازی کند
خیالم به خورشید بازی کند ۱۱۴
مغ دیر سیمین صنم خواندم
صنم خانهٔ باغ ارم داندم ۱۱۵
چو شد نار پستانم انگیخته
ز بستان دل نار شد ریخته ۱۱۶
ز نارم که نارنج نوروزیست
که را بخت گوئی که را روزیست ۱۱۷
مبارک درختم که بر دوستم
برآور گلم گر چه در پوستم ۱۱۸
من و آب سرخ و سر سبز شاه
جهان گو فرو شو به آب سیاه ۱۱۹
برآنم که دستان به کار آورم
چو چنگ خودش در کنار آورم ۱۲۰
گهی بوسه بر چشم مستش دهم
گهی زلف خود را به دستش دهم ۱۲۱
به شرطی کنم جان خود جای او
که هرگز نتابم سر از پای او ۱۲۲
چنان خسبم از مهر آن آفتاب
که سر در قیامت برآرم ز خواب ۱۲۳
گر آبیست گو زندگانی دهد
وگر سایهای گو جوانی دهد ۱۲۴
کند وصل من زندگانی دراز
جوانی دهم چون درآیم به ناز ۱۲۵
سکندر به حیوان خطا میرود
من اینجا سکندر کجا میرود ۱۲۶
اگر راه ظلمات میبایدش
سرزلف من راه بنمایدش ۱۲۷
وگر زانکه جوید ز یاقوت رنگ
همان آورد آب حیوان به چنگ ۱۲۸
لب من که یاقوت رخشان در اوست
بسی چشمه چون آب حیوان در اوست ۱۲۹
جهان خسروا چند گردن کشی
بر این آب حیوان مشو آتشی ۱۳۰
پریرویم و چون پری در پرند
چو دل بستهای در پری در مبند ۱۳۱
مرا با تو در باد و بستن مباد
شکن باد لیکن شکستن مباد ۱۳۲
بس این سنگ سخت از دل انگیختن
به نازک دلان در نیامیختن ۱۳۳
مکن ترکی ای میل من سوی تو
که ترک توام بلکه هندوی تو ۱۳۴
بدین آسمانی زمین توام
ز چینم ولی درد چین توام ۱۳۵
گل من گلی سایه پروردنیست
که سایه به خورشید درخورد نیست ۱۳۶
چو من میوه در سایهٔ خانه بس
که ناخوش بود میوهٔ خانه رس ۱۳۷
مرا خود تو ریحان خوشبوی گیر
ز ریحان بود خانه را ناگزیر ۱۳۸
رها کن به نخجیر این کبک باز
بترس از عقابان نخجیر ساز ۱۳۹
رطب کو رسیده بود بر درخت
به سستی رسد گر نگیریش سخت ۱۴۰
نیابی ز من به جگر خوارهای
جگر خوارهای نه شکر بارهای ۱۴۱
چه دلها که خون شد ز خون خوردنم
چه خونها که ماندست در گردنم ۱۴۲
به داور شدم با شکر بارها
مرا بیش از او بود بازارها ۱۴۳
به آواز و چهره کش و دلکشم
همان خوش همین خوش خوش اندر خوشم ۱۴۴
چو ساقی شوم مینباشد حرام
چو مطرب شوم نوش ریزد ز جام ۱۴۵
چو بر رود دستان کنم دست خوش
کنم مست وانگه شوم مست کش ۱۴۶
ز دور این چنین دلبریها کنم
در آغوش جان پروریها کنم ۱۴۷
برابر دهم دیده را دلخوشی
چو در برکشندم کنم دل کشی ۱۴۸
من و نالهٔ چنگ و نوشینه می
ز من عاشقان کی شکیبندکی ۱۴۹
چو تو شهریاری بود یار من
چه باشد به جز خرمی کار من ۱۵۰
چو من نیست اندر جهان کس به کام
ازان نیست اندر جهانم به نام ۱۵۱
چو بر زد دلاویز چنگی به چنگ
چنین قولی از قند عناب رنگ ۱۵۲
درآمد شه از مهر آن نوشناز
بدان جره کبک چون جره باز ۱۵۳
تذرو بهاری درآمد به غنج
برون آمد از مهد زرین ترنج ۱۵۴
سرا بود خالی و معشوقه مست
عنان رفت یک باره دل را ز دست ۱۵۵
شبی خلوت و ماهروئی چنان
ازو چون توان درکشیدن عنان ۱۵۶
گوزن جوان را بیفکند شیر
به تاراجگاهش درآمد دلیر ۱۵۷
به صید حواصل درآمد عقاب
به مهمانی ماه رفت آفتاب ۱۵۸
زمانی چو شکر لبش میگزید
زمانی چو نیشکرش میمزید ۱۵۹
به بر در گرفت آن سمن سینه را
ز در مهر برداشت گنجینه را ۱۶۰
نخورده میی دید روشن گوار
یکی باغ در بسته پر سیب و نار ۱۶۱
عقیقی نیازرده بر مهر خویش
نگینی به الماس ناگشته ریش ۱۶۲
نچیده گلی خار برچیدهای
بجز باغبان مرد نادیدهای ۱۶۳
از آن گرمی و آتش افزون شدن
ز جوشنده خون خواست بیرون شدن ۱۶۴
ز شیرین زبان شکر انگیختند
چو شیر و شکر درهم آویختند ۱۶۵
به هم درخزیده دو سرو بلند
به بادام و روغن درافتاده قند ۱۶۶
دو پی هر دو چون لاف الف خم زده
دو حرف از یکی جنس درهم زده ۱۶۷
چو لولوی ناسفته را لعل سفت
هم آسود لولو و هم لعل خفت ۱۶۸
سکندر بدان چشمه زندگی
بسی کرد شادی و فرخندگی ۱۶۹
چنین چند شب دل به شادی سپرد
وزان مرحله رخت بیرون نبرد ۱۷۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۷۰
۲۸۸۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۵۷ - رهائی یافتن نوشابه
گوهر بعدی:بخش ۵۹ - افسانه آب حیوان
نظرها و حاشیه ها
ناشناس
۱۴۰۰/۱/۲۶ ۱۷:۲۵
سلام دوستان، عالی