هوش مصنوعی:
شاعر در این شعر از عشق و درد ناشی از آن سخن میگوید. او از یاری که دلش را برده و او را در آتش شوق میسوزاند، شکایت میکند. شاعر همچنین به زیباییهای طبیعت و شباهت آن به حالات درونی خود اشاره میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که نمیتوان دو عشق را در یک دل جای داد.
رده سنی:
16+
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد.
غزل ۱۳۱ - دوشم آن سنگ دل پریشان داشت
دوشم آن سنگ دل پریشان داشت
یار دل برده دست بر جان داشت ۱
دیده در میفشاند در دامن
گوییا آستین مرجان داشت ۲
اندرونم ز شوق میسوزد
ور ننالیدمی چه درمان داشت ۳
مینپنداشتم که روز شود
تا بدیدم سحر که پایان داشت ۴
در باغ بهشت بگشودند
باد گویی کلید رضوان داشت ۵
غنچه دیدم که از نسیم صبا
همچو من دست در گریبان داشت ۶
که نه تنها منم ربوده عشق
هر گلی بلبلی غزل خوان داشت ۷
رازم از پرده برملا افتاد
چند شاید به صبر پنهان داشت ۸
سعدیا ترک جان بباید گفت
که به یک دل دو دوست نتوان داشت ۹
یار دل برده دست بر جان داشت ۱
دیده در میفشاند در دامن
گوییا آستین مرجان داشت ۲
اندرونم ز شوق میسوزد
ور ننالیدمی چه درمان داشت ۳
مینپنداشتم که روز شود
تا بدیدم سحر که پایان داشت ۴
در باغ بهشت بگشودند
باد گویی کلید رضوان داشت ۵
غنچه دیدم که از نسیم صبا
همچو من دست در گریبان داشت ۶
که نه تنها منم ربوده عشق
هر گلی بلبلی غزل خوان داشت ۷
رازم از پرده برملا افتاد
چند شاید به صبر پنهان داشت ۸
سعدیا ترک جان بباید گفت
که به یک دل دو دوست نتوان داشت ۹
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۹
۶۸۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۳۰ - دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت
گوهر بعدی:غزل ۱۳۲ - چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.