هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و شاعرانه به بیان عشق و وابستگی عمیق به معشوق الهی میپردازد. شاعر از دریا و جوی آب به عنوان نمادهایی از رحمت بیکران خداوند یاد میکند و عشق به دوست (خدا) را بیبدیل و بینهایت توصیف مینماید. او از جدایی و هجران میگوید و تأکید میکند که تنها در دل میتوان آفتاب طلعت یار را جستجو کرد. متن همچنین به مفاهیمی مانند فقر عرفانی، انزوا، و حرارت عشق الهی اشاره دارد و در نهایت، وحدت وجود و بیسویگی آفتاب حقیقت را متذکر میشود.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۲۹ - اگر ندیدی دریا که جای اندر جوست
اگر ندیدی دریا که جای اندر جوست
بمن نگر که دلم جوی آب رحمت اوست ۱
کدام جوی دل بینهایتم دریاست
کدام دریا دریای بی بدایت دوست ۲
کدام دوست همان کز هوای جام فناش
حکایت من و هستی حدیث سنگ و سبوست ۳
نشسته در پس زانوی انزوا و بسیر
سرم ز دست هجوم خیال و بر زانوست ۴
بجد و جهد بر عشق دوست دست نداد
مکار تخم ضلالت که عشق او خود روست ۵
ز غیر دل مطلب آفتاب طلعت یار
که شرق اوست سویدا و غرب او رگ و پوست ۶
نشان نداد کس از رهروان وادی فقر
که گم شدند درین کوچه بسکه تو در توست ۷
میان دوست که در چشمهاست رسته ندید
دو چشم غیر و نبیند چو چشم منبت موست ۸
ز کوی یار نبندیم بار کوی دگر
که آبروی حقیقت ز خاک این سر کوست ۹
مرا بسوزن عیسی و رشته مریم
چه حاجتست که بر چاک دل غم تو رفوست ۱۰
حرارت سخن عشق سوخت سینه و دل
بدست آتش پاینده تر ز سنگ و ز روست ۱۱
مرا ببادیه کعبه مجاز مبر
که در حقیقت محرابم آن خم ابروست ۱۲
میان آتش و آبم ز دست دیده و دل
نه ماهیم نه سمندر مرا چه طبع و چه خوست ۱۳
نه شرقیست نه غربی بهیچ سوی متاز
که آفتاب سمای صفای ما بی سوست ۱۴
بمن نگر که دلم جوی آب رحمت اوست ۱
کدام جوی دل بینهایتم دریاست
کدام دریا دریای بی بدایت دوست ۲
کدام دوست همان کز هوای جام فناش
حکایت من و هستی حدیث سنگ و سبوست ۳
نشسته در پس زانوی انزوا و بسیر
سرم ز دست هجوم خیال و بر زانوست ۴
بجد و جهد بر عشق دوست دست نداد
مکار تخم ضلالت که عشق او خود روست ۵
ز غیر دل مطلب آفتاب طلعت یار
که شرق اوست سویدا و غرب او رگ و پوست ۶
نشان نداد کس از رهروان وادی فقر
که گم شدند درین کوچه بسکه تو در توست ۷
میان دوست که در چشمهاست رسته ندید
دو چشم غیر و نبیند چو چشم منبت موست ۸
ز کوی یار نبندیم بار کوی دگر
که آبروی حقیقت ز خاک این سر کوست ۹
مرا بسوزن عیسی و رشته مریم
چه حاجتست که بر چاک دل غم تو رفوست ۱۰
حرارت سخن عشق سوخت سینه و دل
بدست آتش پاینده تر ز سنگ و ز روست ۱۱
مرا ببادیه کعبه مجاز مبر
که در حقیقت محرابم آن خم ابروست ۱۲
میان آتش و آبم ز دست دیده و دل
نه ماهیم نه سمندر مرا چه طبع و چه خوست ۱۳
نه شرقیست نه غربی بهیچ سوی متاز
که آفتاب سمای صفای ما بی سوست ۱۴
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۴
۳۱۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۲۸ - کدام شه که گدای در سرای تو نیست
گوهر بعدی:شماره ۳۰ - بسکه شدم سالها معتکف کوی دوست
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.