هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و فلسفی به موضوعاتی مانند ولایت، عشق الهی، معرفت، وحدت وجود، و جایگاه انسان کامل در نظام هستی میپردازد. شاعر با استفاده از استعارههای زیبا و عمیق، مفاهیم عرفانی را بیان میکند و بر اهمیت ولایت، هدایت، و رسیدن به حقیقت تاکید دارد. متن همچنین به نقش اقطاب و اولیای الهی در هدایت بشر اشاره میکند و رابطهی بین انسان و خدا را بررسی مینماید.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به دانش و تجربهی کافی دارد. همچنین، استفاده از اصطلاحات تخصصی و استعارههای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
بخش ۱۲ - جواب
زهی پاکیزه قول و نیک تحقیق
سؤالی سودمند از روی تدقیق ۱
سؤالی رسته از آلایش فرش
بفرش آورده رو از باطن عرش ۲
گل از گل گر بروید پاک روید
چه جای آنکه از افلاک روید ۳
سؤالاتی چو دسته غنچه گل
چو باز آید دل از آن گلشن و کل ۴
ز بهر هدیه ارباب تکمیل
فرستد بر صراط وحی و تنزیل ۵
ثماری رسته از شاخ درایت
که بالیدست از بیخ ولایت ۶
بهاری روح پرور چون دم روح
نجات ماسوی چون کشتی نوح ۷
بهشتی طره حورش دلاویز
نظر گاه قصورش معرفت خیز ۸
گلستانی ترست و سبز و خرم
گلست و یاسمینش اسم اعظم ۹
جهانی از قیود ملک خالی
زمین و آسمان او مثالی ۱۰
زمینی پادشاهش دولت دوست
سپهری کافتابش طلعت اوست ۱۱
دیاری حاکم او جلوه یار
که در او نیست غیر از یار دیار ۱۲
نباشد کس درینجا یار تنهاست
چه باشد اینکه گفتم حاکم ماست ۱۳
مر این گفتار بر ما حتم کردن
سخن را در ولایت ختم کردن ۱۴
خدایا ده بمن نور هدایت
مرا ده غوص در بحر ولایت ۱۵
ازین دریا گهر باید ربودن
پس از آن گوهر تحقیق سودن ۱۶
بپای این سؤال گوهر افشان
فشاندن گوهر شهوار غلتان ۱۷
سؤال از درج اللهیست گوهر
جواب از بحر دل لولوی دیگر ۱۸
بگنج ای در سؤالت صد معالی
بنه عقد ل آلی بر ل آلی ۱۹
بگیر ای در فقیری برده بس رنج
بنه این گنج دولت بر سر گنج ۲۰
سؤال از بحر علمست و جوابش
ز دریائی که لاهوتست آبش ۲۱
زدی سر خدا را حلقه بر در
گشودندت در اسرار مضمر ۲۲
بیا ای دیده در فرقت بسی گاز
بگیر این گوهر گنجینه راز ۲۳
در آ ای کرده بر قانون ما سیر
ببزم ما گشودندت در خیر ۲۴
بیا ساقی از آن صهبای بیغش
بیاور تازنم بر آب و آتش ۲۵
من و دل برق سیر و باد ساریم
که خضر بر و الیاس بحاریم ۲۶
ازین دست و ازین می هر دو مستیم
بدور چشم ساقی می پرستیم ۲۷
که دریای ولایت بی کنارست
کسی داند که سباح بحارست ۲۸
مرا زین بحر امکان گذر نیست
ولیکن چاره ئی از این سفر نیست ۲۹
می استی ناخدای قلزم روح
بساغر کن که باشد کشتی نوح ۳۰
بدریای دل ای یار بهشتی
بغیر از ساغر می نیست کشتی ۳۱
چو نوح من بدریا افکند فلک
ب آهنگ ملک از خطه ملک ۳۲
کند طی بحار عالم دل
رود تا مجمع البحرین کامل ۳۳
زند از ساغر لا صاف الا
بگیرد کار او از نفی بالا ۳۴
که مرد نیستی در دار مستی
بود دائر مدار دور هستی ۳۵
می من عشق آن یار قلندر
که ایجادش باطوارست مضمر ۳۶
بود او نقطه و ادوار و اکوار
باو پیوسته چونان خط پرگار ۳۷
مرا او در سرست و سینه و دل
کجا باشد که او را نیست منزل ۳۸
بوحی دل کند ما را هدایت
بما آموزد اسرار ولایت ۳۹
نهد در جیب جانم رشته در
ز گوهر دامن دل را کند پر ۴۰
مرا بنشسته بر صدر سویدا
بچشم سر من چون روز پیدا ۴۱
دو چشم من بروی او بود باز
دو گوشم یار را باشد ب آواز ۴۲
زبان اوست قیوم بیانم
تو گوئی جای دارد بر زبانم ۴۳
بقول قدسی انکس را که با اوست
زبان و چشم و گوش و دست و پا اوست ۴۴
بدرس معرفت استاد تعلیم
ولایت را کند بر چار تقسیم ۴۵
بدرک و دید بی انکار و تردید
بعام و خاص و بر اطلاق و تقیید ۴۶
بود مرعام ظل اسم رحمن
که عیسی راست در آن حکم و فرمان ۴۷
ولی خاصست ظل اسم الله
که احمد راست در او رتبه و جاه ۴۸
و لیستی خدا مر مؤمنین را
ز قرآن کرد بتوان درک این را ۴۹
ولایت قرب و قرب امر اضافیست
دو سو دارد مگو یک سوی کافیست ۵۰
ولی هم خدا و مؤمنینند
خداوندان دل بر طبق اینند ۵۱
بود عیسی ولی ختم مطلق
بایمان نی باسم ذاتی حق ۵۲
که این دولت بدین معراج اسعد
بود معراج درویشان احمد ۵۳
دثار احمد والامقامست
پس از او خرقه اول امامست ۵۴
رسد از دوش بر دوش این تلبس
رساند فیض بر آفاق و انفس ۵۵
فشاند نور بر ایجاد دائم
بود دائم ردای دوش قائم ۵۶
بود بی سر بکرو صورت عمرو
طراز کشف سر صاحب الامر ۵۷
چو عنوان دوئی بر خاست از بین
یکی ماند که باشد بود را عین ۵۸
کسی کو صاحب الامرست مطلق
بود در امر هستی صاحب حق ۵۹
که عین بود باشد ذات وحدت
عیان هستیست از مرآت وحدت ۶۰
وجود از وحدت خود نیست منفک
خدا موجود بی همتاست بی شک ۶۱
خدا تا هست همراهست مهدی
ولی اسم اللهست مهدی ۶۲
بهر دور و بهر کورش سرایت
که در چرخست گردون ولایت ۶۳
ز شرق مهدی این شید جهانتاب
دمید و شد پدید از جان اقطاب ۶۴
که اقطابند در تعلیم وارث
قوای نفس را در بعث باعث ۶۵
ادیب عشق را شاگرد هوشند
بوحی غیب استاد سروشند ۶۶
شدند از فضل فیض ختم مرسل
ز کل انبیا این قوم افضل ۶۷
مکین بزم جمع الجمع ذاتند
باسماء الهی امهاتند ۶۸
رجال بارگاه جمع جمعند
تمام بود بزم اقطاب شمعند ۶۹
مدام از نشاه توحید مستند
سر افرازان سر مست الستند ۷۰
ز سر تا پای دریای وجودند
چو گوهر در تک عمان جودند ۷۱
بنه از خود سر مستکبری را
بکن از بیخ اصل منکری را ۷۲
ز علم عشق کن در راه مرکب
چه تازی مرکب جهل مرکب ۷۳
مقام علم را از جهل بشناس
اگر دانشوری از جهل بهراس ۷۴
چو دیدی کاملی در سرزمینی
بصیری کار دانی راز بینی ۷۵
بخلوتخانه او خاک در باش
بنه سر پیش پای او و سر باش ۷۶
ز دنبالش بپوی این هفت وادی
که در این راه بینی روی هادی ۷۷
بدون علم در خلوت نشستن
در تعلیم را بر روی بستن ۷۸
بود از کوی هادی دور بودن
ز دیدار حقیقت کور بودن ۷۹
بودهم بزم و همزانوی مهدی
ولی جاهل نبیند روی مهدی ۸۰
که او قطبست مرا قطاب حق را
ازو آموخت قطبیت سبق را ۸۱
بجان هر دلی از او تجلیست
دل مقصود را از او تسلیست ۸۲
جمال وصف را او حسن ذاتست
که ذات ختم موضوع صفاتست ۸۳
صفات ذات وصف خاتم ماست
که از نقصان اسمائی مبراست ۸۴
ببازوی محمد زور بازوست
علی را در ولایت هم ترازوست ۸۵
محمد ختم و او ختم و علی ختم
تجلی های او در کاملی ختم ۸۶
نباشد معنی ختم ای برادر
که بعد از او نباشد ختم دیگر ۸۷
ندارد ختم جز این معنی و بس
که بر حق نیست زو نزدیکتر کس ۸۸
که ختمستی علی بعد از پیمبر
پس از او خاتمند اولاد یکسر ۸۹
که ختمند اولیای احمد پاک
همه پاکند از آلایش خاک ۹۰
که در هر دور غوشستی مهذب
که از او بر خدا کس نیست اقرب ۹۱
اگر مجموعه مجموع اسماست
بود او ختم مطلق بی کم و کاست ۹۲
اگر بر جزء اسمای محمد
مسمی شد بود ختم مقید ۹۳
نباشد گر وجود غوث مشهود
کمال اسم اعظم نیست موجود ۹۴
شنیدستم بدرس مدرس دل
که اسم اعظمست انسان کامل ۹۵
خدا پیدا و اسم اوست پیدا
باسم اوست قائم کل اشیا ۹۶
اگر انسان نباشد دل نباشد
چو دل نبود ره و منزل نباشد ۹۷
چو نبود منزل و ره ارتقا نیست
که جز طی منازل در خدا نیست ۹۸
خدای لم یزل در دل مقیمست
که این بیت از بناهای قدیمست ۹۹
نگنجد در زمین ها و اسمانها
بدل گنجد که فردست از مکانها ۱۰۰
نه قطره ست و نه جودریاست ایندل
که درج گوهر یکتاست ایندل ۱۰۱
دل عارف چو آید در طلاطم
ازو زاید هزاران بحر قلزم ۱۰۲
هزاران بحر چبود کل هستی
ز دل خیزد بگاه ذوق و مستی ۱۰۳
ببام دل زند شاه ابد کوس
نه بر هر بام بی بنیان منکوس ۱۰۴
مقام اسم اعظم نیست جز دل
نگین خاتم جم نیست جز دل ۱۰۵
نباشد آنی از موجود انسان
نباشد حق و در حق نیست نقصان ۱۰۶
بهر آنیست انسان فرد و قائم
ولی الله باشد آن دائم ۱۰۷
نباشد آن دائم کن فکان نیست
ولی نبود زمین و آسمان نیست ۱۰۸
زمین و آسمان را ظل دل دان
ولی دل را بدلبر متصل دان ۱۰۹
نه آن وصلت که از ما و توئی زاد
من و ما و تو از مام دوئی زاد ۱۱۰
بعینیت رسید از این توصل
خداوند بقا شد از تبدل ۱۱۱
بعین ذات اسما را مدد شد
مدیر و احدیت شد احد شد ۱۱۲
نهاد از موطن تفصیل مجمل
شه آخر قدم بر صدر اول ۱۱۳
فنای ذات او در عین توحید
رهاند او را ز امکانات تحدید ۱۱۴
چو از تحدید رست آن ظل ممتد
فرو پیوست با انوار بیحد ۱۱۵
ز ظل عاشقی آن ماه ممشوق
تسلط یافت بر خورشید معشوق ۱۱۶
پس از بیگانگیها آشنا شد
گذشت از عاشقی معشوق ما شد ۱۱۷
ولی ختم خاص سر محمود
بفرق ما سوی الله ظل ممدود ۱۱۸
بود هم مهدی و هم هادی کل
باطلاق از مقامات تبدل ۱۱۹
بود موجود در ادوار و اکوار
نباشد غیر او در دار دیار ۱۲۰
وجود مطلق از او در ترانه
تو میگوئی که موجودست یا نه ۱۲۱
مباد از جامه بینش کسی عور
تواند ظلمت و عالم پر از نور ۱۲۲
کسی کز جلوه مهدیست بی بهر
بود در ده اگر شاهست در شهر ۱۲۳
کسی کز این تجلی کامگارست
اگر در ده بود شاه دیارست ۱۲۴
خدایا بینش ما را قوی کن
صراط ما صراط مستوی کن ۱۲۵
که انوار حقیقت در کنارست
میان ما منیت پرده دارست ۱۲۶
اگر این پرده را پرداختم من
باقلیم حقیقت تاختم من ۱۲۷
اگر این پرده هستی بجاماند
خدا رفت و هدی رفت و هوا ماند ۱۲۸
تو ماندی بی خدا ای خفته بر گنج
که بر گنج از گدائی میبری رنج ۱۲۹
طلب رحمن عرش از قلب انسان
که باشد قلب انسان عرش رحمن ۱۳۰
منه پا از در دل جای دیگر
بفرق ماسوی نه پای دیگر ۱۳۱
که چون شد دل بعزم خویش جازم
ولی الله باشد بلکه خاتم ۱۳۲
شه ذوالامر النصرست گو باش
ولی و والی عصرست گو باش ۱۳۳
ز دل بادا درود از روح تحسین
بجان اولیاء احمدیین ۱۳۴
که سر غیب را فصل الخطابند
ظهور باطن ختمی م آبند ۱۳۵
زدند از دولت ختم رسالت
ببام لم یزل کوس جلالت ۱۳۶
نگردد سیر احمد تا ابدگم
بود این بحر دائم در تلاطم ۱۳۷
بود گه جام و گه می گاه ساقی
ولی الله مادامست باقی ۱۳۸
دوئی بر کند بند و بیخ خرگاه
علم زد آیت الملک لله ۱۳۹
بدل شد کائنات پیچ در پیچ
بیکتائی خدا ماند و دگر هیچ ۱۴۰
که گر بیننده با چشم صفا دید
بدیوار و بدر نور خدا دید ۱۴۱
جزین تقسیم در قسطاس اکبر
ولایت را بود تقسیم دیگر ۱۴۲
دو قسمست این غنی الذات مفرد
نخستین مطلق و ثانی مقید ۱۴۳
بود وصف الهی سر مطلق
مقید گردد از اقطاب بر حق ۱۴۴
بذات هر ولی آن مطلق الذات
شود مخصوص چونان شخص و مرآت ۱۴۵
ولی مرآت پیش شخص منفیست
عیان شخصست و بس مرآت مخفیست ۱۴۶
که باشد حکم مرآت اینکه او را
نبیند کس چو در او دید رو را ۱۴۷
ولایت بود مطلق شد مقید
بقید ذات انسان مؤید ۱۴۸
بعین رتبه اطلاق حی بود
بتقلید آمد و بالذات وی بود ۱۴۹
ز اطلاق ازل آن سر سرشار
بتقلید مؤید شد گرفتار ۱۵۰
گرفتاران تقلید نهایت
بدام افتاده بند ولایت ۱۵۱
ز قید ما سوای یار رسته
ز خود بگسسته و با یار بسته ۱۵۲
برون زد خیمه از آفاق و انفس
مبرا شد ز تشبیه و تقدس ۱۵۳
شد از وارستن تقیید و اطلاق
امیر انفس و سلطان آفاق ۱۵۴
سر سلطان کل بیگانه اوست
دل درویش دولتخانه اوست ۱۵۵
شه ار بی او بود نقشیست برگاه
شه برگاه نقش جان آگاه ۱۵۶
که بشناسد مقام احمد و آل
دهد تمییز مهدی را ز دجال ۱۵۷
زند زین نفس چون دجال گردن
نهد گردن بعشق هادی من ۱۵۸
که باشد هادی من سر توحید
ز تقییدات امکانی بتجرید ۱۵۹
که در فن نظر هادیست برهان
بقانون مکاشف جذبه جان ۱۶۰
براهین از بدایات شهودند
علوم حقه انحاء وجودند ۱۶۱
مکاشف را براهین از بدایت
کند در تیه حیرانی هدایت ۱۶۲
چو برهان هادی این صعب وادیست
بود روشن که برهان نور هادیست ۱۶۳
نظر با کشف همراز قدیمند
که سلطان ولایت را ندیمند ۱۶۴
ندیم پادشاهند این دو کامل
مکین لامکان صفه دل ۱۶۵
نظر بی کشف لا حق معتبر نیست
چنو کشفی که مسبوق نظر نیست ۱۶۶
بدون یکدگر چون خاک خوارند
ولی با هم چو گردون استوارند ۱۶۷
که در تفریق عباد عبادند
بجمعیت خداوند رشادند ۱۶۸
اگر در فرق سرگردان و پستند
بجمعیت سرافراز الستند ۱۶۹
بصحرای دوئی صید نزارند
بنیزار احد شیر شکارند ۱۷۰
زاثنینیت خود در حجابند
بچرخ واحدیت آفتابند ۱۷۱
چو یکتا نیستند این هر دو هیچند
دو راه خوفناک پیچ پیچند ۱۷۲
بوحدت شاهراه مستقیمند
صراط ربط حادث با قدیمند ۱۷۳
کسی کو مجمع این هر دو دریاست
اگر باشد برون از حصر یکتاست ۱۷۴
بوحدت رازداری نیست جزوی
نهان آشکاری نیست جزوی ۱۷۵
چنینست آنکه سلطان دیارست
که سر او نهان و آشکارست ۱۷۶
بود پیدا ولی غیب الغیوبست
که آبسکون امکان و وجوبست ۱۷۷
نشسته در مقام قاب قوسین
نه قابش در متی نه قوس در این ۱۷۸
ز وضعست و متی و این بیرون
بود در چون و باشد سر بیچون ۱۷۹
ولی خاص ختم المرسلینست
سزای رفع اثنینیت اینست ۱۸۰
بگردون ولایت نیز گه گاه
یکی خورشید باشد دیگری ماه ۱۸۱
بدین سیرند ارباب مکارم
که این شمس و قمر راهست خاتم ۱۸۲
یکی چون آفتاب بی کسوفست
یکی ماه مبرا از خسوفست ۱۸۳
ولایات شموسی را صف حی
بود در پیش و اقماریست از پی ۱۸۴
فروغ شمس شرق هوست بالذات
قمر را شمس برهاند ز ظلمات ۱۸۵
بدین تاء/سیس و این تحقیق لابد
بود خاتم پذیرای تعدد ۱۸۶
ولایت چار باشد ختم او چار
یکی گردند در توحید ناچار ۱۸۷
که آن یک باشد از تعداد بیرون
منزه باشد از چند و چه و چون ۱۸۸
عدد کمست و او وارسته از کم
گرفته دامن توحید محکم ۱۸۹
کشیده رخت در بنگاه تجرید
که عریانیست رخت گاه تجرید ۱۹۰
کند چون گردد از هر جامه عریان
حقیقت را برون سر از گریبان ۱۹۱
سؤالی سودمند از روی تدقیق ۱
سؤالی رسته از آلایش فرش
بفرش آورده رو از باطن عرش ۲
گل از گل گر بروید پاک روید
چه جای آنکه از افلاک روید ۳
سؤالاتی چو دسته غنچه گل
چو باز آید دل از آن گلشن و کل ۴
ز بهر هدیه ارباب تکمیل
فرستد بر صراط وحی و تنزیل ۵
ثماری رسته از شاخ درایت
که بالیدست از بیخ ولایت ۶
بهاری روح پرور چون دم روح
نجات ماسوی چون کشتی نوح ۷
بهشتی طره حورش دلاویز
نظر گاه قصورش معرفت خیز ۸
گلستانی ترست و سبز و خرم
گلست و یاسمینش اسم اعظم ۹
جهانی از قیود ملک خالی
زمین و آسمان او مثالی ۱۰
زمینی پادشاهش دولت دوست
سپهری کافتابش طلعت اوست ۱۱
دیاری حاکم او جلوه یار
که در او نیست غیر از یار دیار ۱۲
نباشد کس درینجا یار تنهاست
چه باشد اینکه گفتم حاکم ماست ۱۳
مر این گفتار بر ما حتم کردن
سخن را در ولایت ختم کردن ۱۴
خدایا ده بمن نور هدایت
مرا ده غوص در بحر ولایت ۱۵
ازین دریا گهر باید ربودن
پس از آن گوهر تحقیق سودن ۱۶
بپای این سؤال گوهر افشان
فشاندن گوهر شهوار غلتان ۱۷
سؤال از درج اللهیست گوهر
جواب از بحر دل لولوی دیگر ۱۸
بگنج ای در سؤالت صد معالی
بنه عقد ل آلی بر ل آلی ۱۹
بگیر ای در فقیری برده بس رنج
بنه این گنج دولت بر سر گنج ۲۰
سؤال از بحر علمست و جوابش
ز دریائی که لاهوتست آبش ۲۱
زدی سر خدا را حلقه بر در
گشودندت در اسرار مضمر ۲۲
بیا ای دیده در فرقت بسی گاز
بگیر این گوهر گنجینه راز ۲۳
در آ ای کرده بر قانون ما سیر
ببزم ما گشودندت در خیر ۲۴
بیا ساقی از آن صهبای بیغش
بیاور تازنم بر آب و آتش ۲۵
من و دل برق سیر و باد ساریم
که خضر بر و الیاس بحاریم ۲۶
ازین دست و ازین می هر دو مستیم
بدور چشم ساقی می پرستیم ۲۷
که دریای ولایت بی کنارست
کسی داند که سباح بحارست ۲۸
مرا زین بحر امکان گذر نیست
ولیکن چاره ئی از این سفر نیست ۲۹
می استی ناخدای قلزم روح
بساغر کن که باشد کشتی نوح ۳۰
بدریای دل ای یار بهشتی
بغیر از ساغر می نیست کشتی ۳۱
چو نوح من بدریا افکند فلک
ب آهنگ ملک از خطه ملک ۳۲
کند طی بحار عالم دل
رود تا مجمع البحرین کامل ۳۳
زند از ساغر لا صاف الا
بگیرد کار او از نفی بالا ۳۴
که مرد نیستی در دار مستی
بود دائر مدار دور هستی ۳۵
می من عشق آن یار قلندر
که ایجادش باطوارست مضمر ۳۶
بود او نقطه و ادوار و اکوار
باو پیوسته چونان خط پرگار ۳۷
مرا او در سرست و سینه و دل
کجا باشد که او را نیست منزل ۳۸
بوحی دل کند ما را هدایت
بما آموزد اسرار ولایت ۳۹
نهد در جیب جانم رشته در
ز گوهر دامن دل را کند پر ۴۰
مرا بنشسته بر صدر سویدا
بچشم سر من چون روز پیدا ۴۱
دو چشم من بروی او بود باز
دو گوشم یار را باشد ب آواز ۴۲
زبان اوست قیوم بیانم
تو گوئی جای دارد بر زبانم ۴۳
بقول قدسی انکس را که با اوست
زبان و چشم و گوش و دست و پا اوست ۴۴
بدرس معرفت استاد تعلیم
ولایت را کند بر چار تقسیم ۴۵
بدرک و دید بی انکار و تردید
بعام و خاص و بر اطلاق و تقیید ۴۶
بود مرعام ظل اسم رحمن
که عیسی راست در آن حکم و فرمان ۴۷
ولی خاصست ظل اسم الله
که احمد راست در او رتبه و جاه ۴۸
و لیستی خدا مر مؤمنین را
ز قرآن کرد بتوان درک این را ۴۹
ولایت قرب و قرب امر اضافیست
دو سو دارد مگو یک سوی کافیست ۵۰
ولی هم خدا و مؤمنینند
خداوندان دل بر طبق اینند ۵۱
بود عیسی ولی ختم مطلق
بایمان نی باسم ذاتی حق ۵۲
که این دولت بدین معراج اسعد
بود معراج درویشان احمد ۵۳
دثار احمد والامقامست
پس از او خرقه اول امامست ۵۴
رسد از دوش بر دوش این تلبس
رساند فیض بر آفاق و انفس ۵۵
فشاند نور بر ایجاد دائم
بود دائم ردای دوش قائم ۵۶
بود بی سر بکرو صورت عمرو
طراز کشف سر صاحب الامر ۵۷
چو عنوان دوئی بر خاست از بین
یکی ماند که باشد بود را عین ۵۸
کسی کو صاحب الامرست مطلق
بود در امر هستی صاحب حق ۵۹
که عین بود باشد ذات وحدت
عیان هستیست از مرآت وحدت ۶۰
وجود از وحدت خود نیست منفک
خدا موجود بی همتاست بی شک ۶۱
خدا تا هست همراهست مهدی
ولی اسم اللهست مهدی ۶۲
بهر دور و بهر کورش سرایت
که در چرخست گردون ولایت ۶۳
ز شرق مهدی این شید جهانتاب
دمید و شد پدید از جان اقطاب ۶۴
که اقطابند در تعلیم وارث
قوای نفس را در بعث باعث ۶۵
ادیب عشق را شاگرد هوشند
بوحی غیب استاد سروشند ۶۶
شدند از فضل فیض ختم مرسل
ز کل انبیا این قوم افضل ۶۷
مکین بزم جمع الجمع ذاتند
باسماء الهی امهاتند ۶۸
رجال بارگاه جمع جمعند
تمام بود بزم اقطاب شمعند ۶۹
مدام از نشاه توحید مستند
سر افرازان سر مست الستند ۷۰
ز سر تا پای دریای وجودند
چو گوهر در تک عمان جودند ۷۱
بنه از خود سر مستکبری را
بکن از بیخ اصل منکری را ۷۲
ز علم عشق کن در راه مرکب
چه تازی مرکب جهل مرکب ۷۳
مقام علم را از جهل بشناس
اگر دانشوری از جهل بهراس ۷۴
چو دیدی کاملی در سرزمینی
بصیری کار دانی راز بینی ۷۵
بخلوتخانه او خاک در باش
بنه سر پیش پای او و سر باش ۷۶
ز دنبالش بپوی این هفت وادی
که در این راه بینی روی هادی ۷۷
بدون علم در خلوت نشستن
در تعلیم را بر روی بستن ۷۸
بود از کوی هادی دور بودن
ز دیدار حقیقت کور بودن ۷۹
بودهم بزم و همزانوی مهدی
ولی جاهل نبیند روی مهدی ۸۰
که او قطبست مرا قطاب حق را
ازو آموخت قطبیت سبق را ۸۱
بجان هر دلی از او تجلیست
دل مقصود را از او تسلیست ۸۲
جمال وصف را او حسن ذاتست
که ذات ختم موضوع صفاتست ۸۳
صفات ذات وصف خاتم ماست
که از نقصان اسمائی مبراست ۸۴
ببازوی محمد زور بازوست
علی را در ولایت هم ترازوست ۸۵
محمد ختم و او ختم و علی ختم
تجلی های او در کاملی ختم ۸۶
نباشد معنی ختم ای برادر
که بعد از او نباشد ختم دیگر ۸۷
ندارد ختم جز این معنی و بس
که بر حق نیست زو نزدیکتر کس ۸۸
که ختمستی علی بعد از پیمبر
پس از او خاتمند اولاد یکسر ۸۹
که ختمند اولیای احمد پاک
همه پاکند از آلایش خاک ۹۰
که در هر دور غوشستی مهذب
که از او بر خدا کس نیست اقرب ۹۱
اگر مجموعه مجموع اسماست
بود او ختم مطلق بی کم و کاست ۹۲
اگر بر جزء اسمای محمد
مسمی شد بود ختم مقید ۹۳
نباشد گر وجود غوث مشهود
کمال اسم اعظم نیست موجود ۹۴
شنیدستم بدرس مدرس دل
که اسم اعظمست انسان کامل ۹۵
خدا پیدا و اسم اوست پیدا
باسم اوست قائم کل اشیا ۹۶
اگر انسان نباشد دل نباشد
چو دل نبود ره و منزل نباشد ۹۷
چو نبود منزل و ره ارتقا نیست
که جز طی منازل در خدا نیست ۹۸
خدای لم یزل در دل مقیمست
که این بیت از بناهای قدیمست ۹۹
نگنجد در زمین ها و اسمانها
بدل گنجد که فردست از مکانها ۱۰۰
نه قطره ست و نه جودریاست ایندل
که درج گوهر یکتاست ایندل ۱۰۱
دل عارف چو آید در طلاطم
ازو زاید هزاران بحر قلزم ۱۰۲
هزاران بحر چبود کل هستی
ز دل خیزد بگاه ذوق و مستی ۱۰۳
ببام دل زند شاه ابد کوس
نه بر هر بام بی بنیان منکوس ۱۰۴
مقام اسم اعظم نیست جز دل
نگین خاتم جم نیست جز دل ۱۰۵
نباشد آنی از موجود انسان
نباشد حق و در حق نیست نقصان ۱۰۶
بهر آنیست انسان فرد و قائم
ولی الله باشد آن دائم ۱۰۷
نباشد آن دائم کن فکان نیست
ولی نبود زمین و آسمان نیست ۱۰۸
زمین و آسمان را ظل دل دان
ولی دل را بدلبر متصل دان ۱۰۹
نه آن وصلت که از ما و توئی زاد
من و ما و تو از مام دوئی زاد ۱۱۰
بعینیت رسید از این توصل
خداوند بقا شد از تبدل ۱۱۱
بعین ذات اسما را مدد شد
مدیر و احدیت شد احد شد ۱۱۲
نهاد از موطن تفصیل مجمل
شه آخر قدم بر صدر اول ۱۱۳
فنای ذات او در عین توحید
رهاند او را ز امکانات تحدید ۱۱۴
چو از تحدید رست آن ظل ممتد
فرو پیوست با انوار بیحد ۱۱۵
ز ظل عاشقی آن ماه ممشوق
تسلط یافت بر خورشید معشوق ۱۱۶
پس از بیگانگیها آشنا شد
گذشت از عاشقی معشوق ما شد ۱۱۷
ولی ختم خاص سر محمود
بفرق ما سوی الله ظل ممدود ۱۱۸
بود هم مهدی و هم هادی کل
باطلاق از مقامات تبدل ۱۱۹
بود موجود در ادوار و اکوار
نباشد غیر او در دار دیار ۱۲۰
وجود مطلق از او در ترانه
تو میگوئی که موجودست یا نه ۱۲۱
مباد از جامه بینش کسی عور
تواند ظلمت و عالم پر از نور ۱۲۲
کسی کز جلوه مهدیست بی بهر
بود در ده اگر شاهست در شهر ۱۲۳
کسی کز این تجلی کامگارست
اگر در ده بود شاه دیارست ۱۲۴
خدایا بینش ما را قوی کن
صراط ما صراط مستوی کن ۱۲۵
که انوار حقیقت در کنارست
میان ما منیت پرده دارست ۱۲۶
اگر این پرده را پرداختم من
باقلیم حقیقت تاختم من ۱۲۷
اگر این پرده هستی بجاماند
خدا رفت و هدی رفت و هوا ماند ۱۲۸
تو ماندی بی خدا ای خفته بر گنج
که بر گنج از گدائی میبری رنج ۱۲۹
طلب رحمن عرش از قلب انسان
که باشد قلب انسان عرش رحمن ۱۳۰
منه پا از در دل جای دیگر
بفرق ماسوی نه پای دیگر ۱۳۱
که چون شد دل بعزم خویش جازم
ولی الله باشد بلکه خاتم ۱۳۲
شه ذوالامر النصرست گو باش
ولی و والی عصرست گو باش ۱۳۳
ز دل بادا درود از روح تحسین
بجان اولیاء احمدیین ۱۳۴
که سر غیب را فصل الخطابند
ظهور باطن ختمی م آبند ۱۳۵
زدند از دولت ختم رسالت
ببام لم یزل کوس جلالت ۱۳۶
نگردد سیر احمد تا ابدگم
بود این بحر دائم در تلاطم ۱۳۷
بود گه جام و گه می گاه ساقی
ولی الله مادامست باقی ۱۳۸
دوئی بر کند بند و بیخ خرگاه
علم زد آیت الملک لله ۱۳۹
بدل شد کائنات پیچ در پیچ
بیکتائی خدا ماند و دگر هیچ ۱۴۰
که گر بیننده با چشم صفا دید
بدیوار و بدر نور خدا دید ۱۴۱
جزین تقسیم در قسطاس اکبر
ولایت را بود تقسیم دیگر ۱۴۲
دو قسمست این غنی الذات مفرد
نخستین مطلق و ثانی مقید ۱۴۳
بود وصف الهی سر مطلق
مقید گردد از اقطاب بر حق ۱۴۴
بذات هر ولی آن مطلق الذات
شود مخصوص چونان شخص و مرآت ۱۴۵
ولی مرآت پیش شخص منفیست
عیان شخصست و بس مرآت مخفیست ۱۴۶
که باشد حکم مرآت اینکه او را
نبیند کس چو در او دید رو را ۱۴۷
ولایت بود مطلق شد مقید
بقید ذات انسان مؤید ۱۴۸
بعین رتبه اطلاق حی بود
بتقلید آمد و بالذات وی بود ۱۴۹
ز اطلاق ازل آن سر سرشار
بتقلید مؤید شد گرفتار ۱۵۰
گرفتاران تقلید نهایت
بدام افتاده بند ولایت ۱۵۱
ز قید ما سوای یار رسته
ز خود بگسسته و با یار بسته ۱۵۲
برون زد خیمه از آفاق و انفس
مبرا شد ز تشبیه و تقدس ۱۵۳
شد از وارستن تقیید و اطلاق
امیر انفس و سلطان آفاق ۱۵۴
سر سلطان کل بیگانه اوست
دل درویش دولتخانه اوست ۱۵۵
شه ار بی او بود نقشیست برگاه
شه برگاه نقش جان آگاه ۱۵۶
که بشناسد مقام احمد و آل
دهد تمییز مهدی را ز دجال ۱۵۷
زند زین نفس چون دجال گردن
نهد گردن بعشق هادی من ۱۵۸
که باشد هادی من سر توحید
ز تقییدات امکانی بتجرید ۱۵۹
که در فن نظر هادیست برهان
بقانون مکاشف جذبه جان ۱۶۰
براهین از بدایات شهودند
علوم حقه انحاء وجودند ۱۶۱
مکاشف را براهین از بدایت
کند در تیه حیرانی هدایت ۱۶۲
چو برهان هادی این صعب وادیست
بود روشن که برهان نور هادیست ۱۶۳
نظر با کشف همراز قدیمند
که سلطان ولایت را ندیمند ۱۶۴
ندیم پادشاهند این دو کامل
مکین لامکان صفه دل ۱۶۵
نظر بی کشف لا حق معتبر نیست
چنو کشفی که مسبوق نظر نیست ۱۶۶
بدون یکدگر چون خاک خوارند
ولی با هم چو گردون استوارند ۱۶۷
که در تفریق عباد عبادند
بجمعیت خداوند رشادند ۱۶۸
اگر در فرق سرگردان و پستند
بجمعیت سرافراز الستند ۱۶۹
بصحرای دوئی صید نزارند
بنیزار احد شیر شکارند ۱۷۰
زاثنینیت خود در حجابند
بچرخ واحدیت آفتابند ۱۷۱
چو یکتا نیستند این هر دو هیچند
دو راه خوفناک پیچ پیچند ۱۷۲
بوحدت شاهراه مستقیمند
صراط ربط حادث با قدیمند ۱۷۳
کسی کو مجمع این هر دو دریاست
اگر باشد برون از حصر یکتاست ۱۷۴
بوحدت رازداری نیست جزوی
نهان آشکاری نیست جزوی ۱۷۵
چنینست آنکه سلطان دیارست
که سر او نهان و آشکارست ۱۷۶
بود پیدا ولی غیب الغیوبست
که آبسکون امکان و وجوبست ۱۷۷
نشسته در مقام قاب قوسین
نه قابش در متی نه قوس در این ۱۷۸
ز وضعست و متی و این بیرون
بود در چون و باشد سر بیچون ۱۷۹
ولی خاص ختم المرسلینست
سزای رفع اثنینیت اینست ۱۸۰
بگردون ولایت نیز گه گاه
یکی خورشید باشد دیگری ماه ۱۸۱
بدین سیرند ارباب مکارم
که این شمس و قمر راهست خاتم ۱۸۲
یکی چون آفتاب بی کسوفست
یکی ماه مبرا از خسوفست ۱۸۳
ولایات شموسی را صف حی
بود در پیش و اقماریست از پی ۱۸۴
فروغ شمس شرق هوست بالذات
قمر را شمس برهاند ز ظلمات ۱۸۵
بدین تاء/سیس و این تحقیق لابد
بود خاتم پذیرای تعدد ۱۸۶
ولایت چار باشد ختم او چار
یکی گردند در توحید ناچار ۱۸۷
که آن یک باشد از تعداد بیرون
منزه باشد از چند و چه و چون ۱۸۸
عدد کمست و او وارسته از کم
گرفته دامن توحید محکم ۱۸۹
کشیده رخت در بنگاه تجرید
که عریانیست رخت گاه تجرید ۱۹۰
کند چون گردد از هر جامه عریان
حقیقت را برون سر از گریبان ۱۹۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۹۱
۲۶۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱۱ - سؤال پنجم
گوهر بعدی:بخش ۱۳ - سؤال ششم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.