عبارات مورد جستجو در ۵۸۵۳۰ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۱ - برخیز و بیا بتا برای دل ما
برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم
زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما
خیام : رباعیات
رباعی ۴ - گر می نخوری طعنه مزن مستان را
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می‌نخوری
صد لقمه خوری که می غلام‌ست آن را
خیام : رباعیات
رباعی ۶ - ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه پر دُرد شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
خیام : رباعیات
رباعی ۱۱ - ای آمده از عالم روحانی تفت
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
خیام : رباعیات
رباعی ۱۴ - این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند
زآن روی که هست کس نمی‌داند گفت
خیام : رباعیات
رباعی ۱۵ - این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
این دسته که بر گردن او می‌بینی
دستی‌ست که بر گردن یاری بوده‌ست
خیام : رباعیات
رباعی ۲۱ - تا چند زنم به روی دریاها خشت
تا چند زنم به روی دریاها خشت
بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت
خیام : رباعیات
رباعی ۲۴ - چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
خیام : رباعیات
رباعی ۲۵ - چون بلبل مست راه در بستان یافت
چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت
خیام : رباعیات
رباعی ۲۹ - چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست
چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست
چون هست به هرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست
خیام : رباعیات
رباعی ۳۱ - دارنده چو ترکیب طبایع آراست
دارنده چو ترکیب طبایع آراست
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود
ورنیک نیامد این صور عیب کراست
خیام : رباعیات
رباعی ۳۲ - در پرده ی اسرار کسی را ره نیست
در پرده ی اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست
خیام : رباعیات
رباعی ۳۴ - در دایره‌ای که آمد و رفتن ماست
در دایره‌ای که آمد و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
خیام : رباعیات
رباعی ۳۵ - در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من است اگر برم نام بهشت
خیام : رباعیات
رباعی ۳۶ - دریاب که از روح جدا خواهی رفت
دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده ی اسرار فنا خواهی رفت
می نوش، ندانی از کجا آمده‌ای
خوش باش،ندانی به کجا خواهی رفت
خیام : رباعیات
رباعی ۳۸ - عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
محنت همه افزوده و راحت کم و کاست
شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست
ما را ز کس دگر نمی باید خواست
خیام : رباعیات
رباعی ۳۹ - فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت
پیش آر قدح که باده نوشان صبوح
آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت
خیام : رباعیات
رباعی ۴۲ - گویند مرا که دوزخی باشد مست
گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولیست خلاف، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست
خیام : رباعیات
رباعی ۴۳ - من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت
خیام : رباعیات
رباعی ۴۵ - می خوردن و شاد بودن آیین منست
می خوردن و شاد بودن آیین منست
فارغ بودن ز کفر و دین دین منست
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست
گفتا دل خرم تو کابین منست