عبارات مورد جستجو در ۵۶ گوهر پیدا شد:
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۱۰۳ - زه! دانا را گویند، که داند گفت
زه! دانا را گویند، که داند گفت
هیچ نادان را داننده نگوید: زه
سخن شیرین از زفت نیارد بر
بز ببج بج بر، هرگز نشود فربه
شیخ بهایی : مقطعات
شماره ۶ - نقض کرم است آن که قدرش
نقض کرم است آن که قدرش
در حوصلهٔ امید گنجد
سعدی : مثنویات
شماره ۲۵ - هر که بی‌مشورت کند تدبیر
هر که بی‌مشورت کند تدبیر
غالبش بر غرض نیاید تیر
بیخ بی‌مشورت که بنشانی
بر نیارد به جز پشیمانی
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
بیت
با قضا، چیره زبان نتوان بود
که بدوزند، گرت صد دهن است
سعدی : مفردات
بیت ۳۲
سگ هم از کوچکی پلید بود
اصل ناپاک از او پدید بود
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۶ - هوس هر چند گستاخ است، عذرش صورتی دارد
هوس هر چند گستاخ است، عذرش صورتی دارد
به یوسف می‌توان بخشید تقصیر زلیخا را
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۸۵ - ده در شود گشاده، شود بسته چون دری
ده در شود گشاده، شود بسته چون دری
انگشت ترجمان زبان است لال را
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۴۸۸ - خبر ز تلخی آب بقا کسی دارد
خبر ز تلخی آب بقا کسی دارد
که همچو خضر گرفتار عمر جاوید است
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۹۵۹ - صافی و تیرگی آب ز سرچشمه بود
صافی و تیرگی آب ز سرچشمه بود
بی دل پاک، سخن پاک نگردد هرگز
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۳۵ - از چراغی می‌توان افروخت چندین شمع را
از چراغی می‌توان افروخت چندین شمع را
دولتی چون رو دهد، از دوستان غافل مشو
سعدی : باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت ۲۴ - دست‌ و‌ پا‌بریده‌ای هزارپایی بکُشت. صاحبدلی بر او گذر کرد
دست‌ و‌ پا‌بریده‌ای هزارپایی بکُشت. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت: سُبْحٰان‌َالله! با هزار پایْ که داشت چون اجلش فرا‌ رسید از بی‌دست‌و‌پایی گریختن نتوانست.
چو آید ز پی دشمنِ جان‌ستان
ببندد اجل پایِ اسبِ دوان
در آن دم که دشمن پیاپی رسید
کمانِ کیانی نشاید کشید
نصرالله منشی : باب الملک و البراهمة
بخش ۵ - در جمله، ذکر فکرت ملک شایع شد. بلار وزیر اندشید که اگر در استکشاف آن ابتدا کنم از رسم بندگی دور افتد، و اگر اهمالی ورزم ملایم اخلاص نباشد. پس بنزدیک ا
در جمله، ذکر فکرت ملک شایع شد. بلار وزیر اندشید که اگر در استکشاف آن ابتدا کنم از رسم بندگی دور افتد، و اگر اهمالی ورزم ملایم اخلاص نباشد. پس بنزدیک ایران دخت رفت و گفت: چنین حالی افتاده است و از آن روز که من در خدمت ملک آمده ام تا این غایت هیچیز از من مطوی نداشته است، و در خرد و بزرگ اعمال بی مشاورت من خوض کردن جایز نشمرده ست، و یک دو کرت براهمه را طلبیده ست و مفاوضتی پیوسته و اکنون خلوتی کرده ست و متفکر و رنجور نشسته، و تو امروز ملکه روزگاری و پناه لشکر و رعیت، و پس از رحمت و عاطفت ملک عنایت و شفقت تو باشد؛ می‌ترسم از آنچه آن طراران او را بر کاری تحریض کنند که اواخر آن بحسرت و ندامت کشد. ترا پیش باید رفت و واقعه معلوم گردانید و مرا اعلام داد تا تدبیری کنم.
ایران دخت گفت: میان من و ملک عتابی رفته است. بلار گفت: پوشیده نماندکه چون ملک متفکر باشد خدمتگاران بستاخی نیارند کرد؛ جز کار تو نیست، و من بار‌ها از ملک شنوده ام که هرگاه ایران دخت پیش من آید اگرچه در اندوهی باشم شاد گردم. برو این کار بکن و منت بزرگ برکافه خدم و حشم متوجه گردان و نعمتی عظیم خلق را ارزانی دار.
ایران دخت پیش ملک رفت و شرط خدمت بجای آورد و گفت: موجب فکرت چیست؟ و آنچه ازیرا همه ملعون شنوده ای بندگان را اعلام فرمای تا موافقت نمایند، که یکی از شرایط بندگی آنست که در همه معانی مشارکت طلبیده شود، و میان غم و شادی و محبوب و مکروه فرق کرده نیاید. ملک فرمود که: نشاید پرسید از چیزی که اگر بیان کنند رنجور گرد ی. لاتسالوا عن اشیاء ان تبد لکم تسوکم.
ایران دخت گفت: مباد که شاه باضطرار باید بود، و اگر، والعیاذ بالله، غمی حادث گردد عزیمت مردان در ملازمت سیرت ثبات و محافظت سنت صبر تقدیم فرماید، چه رای روشن او را مقرر است که جزع رنج را زیادت کند، که المصیبة للصابر واحدة و للجازع اثنان. و نیز از اسباب امکان و مقدرت چیزی قاصر نیست که بدان تاویل غمگین شاید بود: هر آفت و هر مشغولی که تازه شود دفع آن ساخته است و مهیا.
هم گنج داری هم خدم بیرون از جه از کتم عدم.
برفرق فرقد نه قدم بر بام عالم زن علم
انجم فرو روب از فلک عصمت فروشوی از ملک
بر زن سما را بر سمک انداز در کتم عدم
و پادشاه موفق آنست که چون مهمی حادث گردد و جه تدارک آن بر کمال خرد و حصافت او پوشیده نگردد و طریق تلافی آن پیش رائد فکرت او مشتبه نماند، و المرء یعجز لا المحالة. و تفصی از چنین حوادث و دفع آن جز بعقل و ثبات و خرد و وقار ممکن نشود.
ملک‌الشعرای بهار : ارمغان بهار
فقرۀ ۱۰۱
دوست کهن را دوست نو گیر، چه دوست کهن چون می کهن است که هر چند کهنه‌تر، به خورش شهریاران بیشتر شایسته و سزاوار.
بجو یار نو از کهن دوستان
که می چون کهن گشت نیکوست آن
کهن یار همچون می لاله‌رنگ
که هرچ آن کهن‌تر، گران‌تر به سنگ
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۹۶ - زخم زبان به جوش نیارد فسرده را
زخم زبان به جوش نیارد فسرده را
نشتر سبک عنان نکند خون مرده را
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۲۷۳ - به روی نرم، کار از اهل دنیا برنمی آید
به روی نرم، کار از اهل دنیا برنمی آید
که بی آهن شرار از سنگ خارا برنمی آید
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۳۰۷ - اگر ز دست تهی، کام برنمی آید
اگر ز دست تهی، کام برنمی آید
چگونه بهله برون زان کمر نمی آید؟
مولوی : فیه ما فیه
فصل هفتادم - دلدارم گفت کان فلان زنده بچیست
دلدارم گفت کان فلان زنده بچیست الفرقُبين الطیور و اجنحتها و بين اجنحة همم العقلاء اَنّ الطیو رباجنحتها تط يرالی جه ةمِن الجهات و العقلاء باجنحة هممهم یطيرونَ عَن الجهات لِکلّ فرس طویل ةو لِکلّ داب ةاصطبلُ ولِکلّ طير وک رٌوا للهّ اعلم.
عنصری بلخی : بحر خفیف
شماره ۲۰ - هر که بر درگه ملوک بود
هر که بر درگه ملوک بود
از چنین کار با خدوک بود
عنصری بلخی : بحر خفیف
شماره ۴۰ - سنگ بی نمج و آب بی زایش
سنگ بی نمج و آب بی زایش
همچو نادان بود بآرایش
کمال خجندی : معمیات
شماره ۷ - عقل را میانه بربایی
عقل را میانه بربایی
بر سر سنبل ار نهی بندی