تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۳۰ - چون در شب معراج نبی همّت بست
چون در شب معراج نبی همّت بست
بگسست ز نیستی به هستی پیوست
او سایة ایزدست و اینست عجب
کاین سایه به آفتاب همدوش نشست
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۳۱ - یک لحظه که در پیش من آن شوخ نشست
یک لحظه که در پیش من آن شوخ نشست
ننشسته، به من فتنه‌گری در پیوست
مهری که نداشت در دل از من برداشت
عهدی که نبسته بود با من بشکست
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۳۲ - تا زلف به روی تو پریشان شده است
تا زلف به روی تو پریشان شده است
بر همزن جمعیّت ایمان شده است
خال رخ تو مگر که ابراهیم است
کاتش ز برای او گلستان شده است
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۳۳ - لطف تو به ما نه این چنین می‌بایست
لطف تو به ما نه این چنین می‌بایست
دشنام تو شیرین‌تر ازین می‌بایست
با روی ترش تبسّمی هم جا داشت
بیمار ترا سکنجبین می‌بایست
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۳۴ - هم گریة من ز چشم مست دگریست
هم گریة من ز چشم مست دگریست
هم خنده ز لعل می‌پرست دگریست
القصّه مرا چو صورت آیینه
هم گریه و هم خنده به دست دگریست
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۳۵ - در عشق تو، خون، چشم تر من نگذاشت
در عشق تو، خون، چشم تر من نگذاشت
یک قطره نم اندر جگر من نگذاشت
جز داغ، کسی دست به دستم نرساند
جز درد، کسی سر به سر من نگذاشت
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۳۶ - آن مه که به لب چشمة کوثر دارد
آن مه که به لب چشمة کوثر دارد
وز بادة ناز نشئه در سر دارد
ابروی زمانه پر ز چین می‌گردد
لب از لب خنده‌گر دمی بردارد
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۳۷ - هر کس که چو من سری به دردش دارد
هر کس که چو من سری به دردش دارد
در نالة گرم و آه سردش دارد
از عارضه نیست زردی رنگ رخش
همچشمی آفتاب زردش دارد
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۳۸ - مرگم ز ره هلاک برمی‌دارد
مرگم ز ره هلاک برمی‌دارد
وین خرمنِ پاک پاک برمی‌دارد
دستم ز علایق بدن می‌گسلد
یکباره مرا ز خاک برمی‌دارد
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۳۹ - در فکر شبم تا به سحر خواب نبرد
در فکر شبم تا به سحر خواب نبرد
از بی‌خبری که ره به اسباب نبرد
باید سببی گر چه سبب‌ساز خداست
بی‌دلو و رسن ز چاه کس آب نبرد
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۴۰ - چون برق نگاه تو به من می‌تازد
چون برق نگاه تو به من می‌تازد
رخسارة جان رنگ عدم می‌بازد
گر نازش من به تست یارب چه عجب
آیینه به آیینه نما می‌نازد
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۴۱ - زرگر پسری که حسن ازو می‌نازد
زرگر پسری که حسن ازو می‌نازد
در راه غمش عشق روان می‌بازد
یکرنگی زر از آن کند مهر منیر
در بوتة مهر او مگر بگدازد
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۴۲ - وصل است متاعی که به دیدن نرسد
وصل است متاعی که به دیدن نرسد
این شهد تمنّا به چشیدن نرسد
کامی به هوای حسرتش خوش می‌دار
کاین میوه لطیفست به چیدن نرسد
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۴۳ - دیده به وصال جز به دیدن نرسد
دیده به وصال جز به دیدن نرسد
از ناله و پیغام شنیدن نرسد
هر چند که فریاد زند میوه‌فروش
در کام اثری جز بچشیدن نرسد
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۴۴ - هر گاه که آن زهره جبین می‌رقصد
هر گاه که آن زهره جبین می‌رقصد
از بسکه لطیف و دلنشین می‌رقصد
از بهر نثار سروِ قدش همه را
دل در بر و جان در آستین می‌رقصد
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۴۵ - ترک هوسات خام می‌باید کرد
ترک هوسات خام می‌باید کرد
فکری پی ننگ و نام می‌باید کرد
ز اغاز به انجام رسیدن سهلست
این دایره را تمام می‌باید کرد
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۴۶ - تب رو به من از غایت بی‌شرمی کرد
تب رو به من از غایت بی‌شرمی کرد
وز تاب تب استخوان من نرمی کرد
تنها نگذاشت یک دمم در شب هجر
ممنوع تبم که خوش به من گرمی کرد
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۴۷ - دنیا آن به که خواجه پاکش بخورد
دنیا آن به که خواجه پاکش بخورد
ورنه به فسون دیوِ هلاکش بخورد
دانه بنما گر نخورد خاک زمین
روزی دو سه نگذرد که خاکش بخورد
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۴۸ - در روی تو کافتاب انور آمد
در روی تو کافتاب انور آمد
گر زلف بشد خط معنبر آمد
رخ مصحف خوبی بود و در مصحف
هر آیه که نسخ گشت بهتر آمد
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۴۹ - صد شکر که آن دُر به عدن باز آمد
صد شکر که آن دُر به عدن باز آمد
وان ماه سفر کردة من باز آمد
امروز مگر روز قیامت برخاست!
کان جان ز تن رفته به تن باز آمد