تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : پندنامه
در علامتهای سخت دل
سخت دل را سه علامت یافتم
چون بدیدم روی ازو برتافتم
بر ضعیفان باشدش جور و ستم
هم قناعت نبودش با بیش و کم
موعظت هر چند گویی بیشتر
در دل سختش نباشد کارگر
عطار نیشابوری : پندنامه
در بیان علامتهای منافق
دور باش ای خواجه از اهل نفاق
در جهنم دان منافق را وثاق
سه علامت در منافق ظاهرست
زان سبب مقهور قهر قاهرست
وعده‌های او همه باشد خلاف
قول او نبود بغیر از کذب ولاف
مؤمنان را کم رعایت می‌کند
هم امانت راخیانت می‌کند
نیست در وعده منافق را وفا
زان نباشد در رخش نور و صفا
تا نپنداری منافق را امین
نیست باداتخمش از روی زمین
از منافق ای پسر پرهیز کن
تیغ را از بهر قتلش تیز کن
با منافق هر که همره می‌شود
منزل او در تک چه می‌شود
عطار نیشابوری : پندنامه
در بیان علامتهای متقی
سه علامت باشد انرد متقی
کی شود نسبت تقی را با شقی
بر حذر باش ای تقی از یار بد
تا نیندازد ترا در کار بد
کم رود ذکر دروغش بر زبان
از طریق کذب باشد بر کران
از حلال پاک کم گیرند کام
تا نیفتند اهل تقوی در حرام
عطار نیشابوری : پندنامه
در علامتهای اهل جنت
هر کرا باشد سه خصلت در سرشت
باشد آن کس بی شک از اهل بهشت
شکر در نعما و صبر اندر بلا
می‌دهد آیینهٔ دل را جلا
هر که مستغفر بود اندر گناه
حق زنار دوزخش دارد نگاه
هر که ترسد از آله خویشتن
خواهد او عذر گناه خویشتن
معصیت را هر که پی در پی کند
ایزدش از اهل رحمت کی کند
ای پسر دایم باستغفار باش
وز بدان و مفسدان بیزار باش
عطار نیشابوری : پندنامه
در بیان صدقه دادن
گر کنی خیری بدست خویش کن
خیر خود را وقف هر درویش کن
یک درم کان را بدست خود دهند
به بود زان کز پی او صد دهند
گر ببخشی خود یکی خرمای تر
بهتر از بعد تو صد مثقال زر
هر چه بخشیدی مکن با او رجوع
گر ز پا افتادهٔ از دست رجوع
این بدان ماند که شخصی قی کند
باز میل خوردن آن کی کند
با پسر گر چیزکی بخشد پدر
می‌رسد گر باز گیرد از پسر
ای پسر با مال و زر شادی مجوی
آنچه کس را داده ای دیگر مگوی
شادی دنیا سراسر غم بود
سور او را در عقب ماتم بود
امر لا تفرح ز دنیا گوش دار
جای شادی نیست دنیا هوش دار
شادمان را ندارد دوست حق
این سخن دارم ز استادان سبق
کر فرح داری ز فضل حق رواست
لیک از دنیا فرح جستن خطاست
ای پسر با محنت و غم خوی کن
روی دل را جانب دلجوی کن
عطار نیشابوری : پندنامه
در نصایح
خوف و اندوهست قوت بندگان
غم شود بار فرح جویندگان
هر کرا نبود بدل اندیشهٔ
عاقبت بر پای بیند تیشهٔ
از چه موجودی بیندیش ای پسر
هر کسی دارد غم خویش ای پسر
کرد ایزد مر ترا از نیست هست
از برای آنکه باشی حق پرست
تا تو باشی بندهٔ معبود باش
با حیا و با سخا و جود باش
مگذران در خواب و خور ایام را
زنده دار از ذکر صبح و شام را
خواب کم کن اول روز ای پسر
نفس را خوردن میاموز ای پسر
آخر روزت نکو نبود منام
پیشتر از شام خواب آمد حرام
اهل حکمت را نمی‌آید صواب
در میان آفتاب و سایه خواب
ای پسر هرگز مرو تنها سفر
باشدت رفتن سفر تنها خطر
دست را در رخ زدن شوم است شوم
استماع علم کن از اهل علوم
شب در آیینه نظر کردن خطاست
روز اگر بینی تو روی خود رواست
خانه گر تاریک و تنهایت بود
مونسی باید که نزدیکت بود
دست را کم زن تو در زیر زنخ
نزد اهل عقل سرد آمد چویخ
چارپا را چون به بینی در قطار
در میان‌شان نیابی زینهار
تا فزاید قدر و جاهت را خدا
روز و شب می‌باش دایم در دعا
تا شود عمرت زیاده در جهان
رو نکویی کن نکویی در نهان
تا نکاهد روزیت در روزگار
معصیت کم کن بعالم زینهار
هر که رو در فسق و در عصیان کند
ایزد اندر رزق او نقصان کند
کم شود روزی ز گفتار دروغ
در سخن کذاب را نبود فروغ
هر کرا عادت بود سوگند راست
تا بود زنده فقیر و بی نواست
ور بود سوگند او جمله دروغ
آتش دوزخ ازو گیرد فروغ
فاقه آرد خواب بسیار ای پسر
خواب کم کن باش بیدار ای پسر
هرکه در شب خواب عریان می‌کند
در نصیب خویش نقصان می‌کند
بول عریان هم فقیری آورد
انده بسیار پیری آورد
در جنابت بد بود خوردن طعام
ناپسندست این به نزد خاص و عام
ریزهٔ نان را میفکن زیر پای
گر همی خواهی تو نعمت از خدای
شب مزن جاروب هرگز خانه در
خاک روبه هم منه در زیر در
گر بخوانی باب و مامت را بنام
نعمت حق بر تو می‌گردد حرام
گر بهر چوپی کنی دندان خلال
بی نوا گردی و افتی در وبال
دست خود هرگز بخاک و گل مشوی
از برای دست شستن آب جوی
ای پسر بر آستان در مشین
کم شود روزی ز کردار چنین
در خلا جا گر طهارت می‌کنی
وقت خود را دان که غارت می‌کنی
تکیه کم کن نیز بر پهلوی در
باش دایم از چنین خصلت بدر
جامه را در تن نشاید دوختن
باید از مردان ادب آموختن
گر بدامن پاک سازی روی خویش
روزیت کم گردد ای درویش بیش
دیر رو بازار و بیرون آی زود
زانکه رفتن را نیابی هیچ سود
نیک نبود گر کشی از دم چراغ
ره مده دود چراغ اندر دماغ
کم زن اندر ریش شانه مشترک
آنکه خاص آن تو باشد خوشترک
از گدایان پارهای نان مخر
زانکه می‌آرد فقیری ای پسر
دور کن از خانه تار عنکبوت
باشد اندر ماندنش نقصان قوت
خرج را بیرون ز اندازه مکن
ریش خشک خویش را تازه مکن
دست رس گر باشدت تنگی مکن
چونکه رهواری بره لنگی مکن
عطار نیشابوری : پندنامه
در بیان صبر
تا شوی در روزگار از صابران
رو مکن از دیدن سختی گران
روی خود گر ترش سازی از بلا
خویش را از صابران مشمار هلا
در بلا وقتی که صابر نیستی
نزد اهل صدق شاکر نیستی
بی شکایت صبر تو باشد جمیل
با کسی کم کن شکایت ای خلیل
گر نباشد فخر از درویشیت
کی به اهل فقر باشد خویشیت
گر همه جنبش به فرمان باشدت
حرمت از خدمت فراوان باشدت
بنده از خدمت به عقبی می‌رسد
لیکن از حرمت به مولی می‌رسد
حرمتت در خدمت آرام دلست
هر که خدمت کرد مرد مقبلست
گر نگردی ای پسر گرد خلاف
آنگهی زیبد تو را در صبر لاف
گر همی داری فرح را انتظار
در بلا نبود بصیرت هیچ کار
عطار نیشابوری : پندنامه
در بیان تجرید و تفرید
گر صفا می‌بایدت تجرید شو
گر خرد داری ز اهل دید شو
ترک دعوی هست تجرید ای پسر
فهم کن معنی تفرید ای پسر
اصل تجریدت وداع شهوتست
بلکه کلی انقطاع لذتست
گر دهی یکبار شهوت را طلاق
آن زمان گردی تو در تفرید طلاق
گر تو ببریدی ز موجودات امید
آنکه از تجرید گردی مستفید
اعتمادت چون همه بر حق بود
آن دمت تفرید جان مطلق بود
ترک دنیا کن برای آخرت
وز بدن برکش لباس فاخرت
گر بیابی از سعادت این مقام
صاحب تجرید باشی والسلام
گر ز عقبی دست شویی بهر حق
دان که از تفرید گیرندت سبق
رو مجرد باش دایم فرد باش
تا بهر فرقی نشینی گرد باش
گرد کبر و عجب و خودرایی مگرد
قدر خود بشناس و هر جایی مگرد
هر که گرد کورهٔ انگشت گشت
جامه از دودش سیاه و زشت گشت
وانکه باعطار می‌گردد قریب
او همی یابد ز بوی خوش نصیب
عطار نیشابوری : پندنامه
در فواید صحبت صالحان و اجتناب اهل ظلم
همنشین صالحان باش ای پسر
هم جدا از فاسقان باش ای پسر
جانب ظالم مکن میل از عزیز
ورکنی گردی از آن خیل ای عزیز
رو ز اهل ظلم بگریز ای فقیر
تا نسوزی ز آتش تیز ای فقیر
صحبت ظالم بسان آتشست
زانکه خلق آزار و تند و سرکشست
از حضور صالحان صالح شوی
ور نشینی با بدان طالح شوی
هر که او با صالحان همدم شود
در حریم خاص حق محرم شود
ای پسر مگذار راه شرع را
اصل یابی گر بگیری فرع را
از شریعت گر نهی بیرون قدم
در ضلالت افتی و رنج و الم
هر که در راه ضلالت می‌رود
از جهالت با بطالت می‌رود
حق طلب و زکار باطل دورباش
در سخا و مردمی مشهور باش
هر که نگزیند صراط مستقیم
در عذاب آخرت ماند مقیم
در ره شیطان منه گام ای اخی
تا نگردی خوار و بدنام ای اخی
هر که در راه حقیقت سالک است
روز و شب خایف ز قهر مالک است
بر خلاف نفس کن کار ای پسر
تا نیفتی خوار در نار سقر
عطار نیشابوری : پندنامه
در بیان آن کس که دوستی را نشاید
دوست گر باشد زیانکار ای پسر
رو طمع زان دوست بردار ای پسر
هر که می‌گوید بدیهای تو فاش
دوست مشمارش بدو همدم مباش
دوستی هرگز مکن با باده خوار
از چنان کس خویشتن را دور دار
منعمی گر می‌کند منع زکات
دور از وی باش تا داری حیات
ای پسر از سود خواران دور باش
خصم ایشان شد خدای نور پاش
دورشو زان کس که خواهد از تو سود
گر سر خود بر قدمهای تو سود
آنکه از مردم همی گیرد ریا
زینها او را نکویی مرحبا
عطار نیشابوری : پندنامه
در بیان رعایت یتیم ونصایح دیگر
بر سر بالین بیماران گذر
زانکه هست این سنت خیرالبشر
تا توانی تشنه را سیراب کن
در مجالس خدمت اصحاب کن
خاطر ایتام را دریاب نیز
تا ترا پیوسته حق دارد عزیز
چون شود گریان یتیمی ناگهان
عرش حق در جنبش آید آن زمان
چون یتیمی را کسی گریان کند
مالک اندر دوزخش بریان کند
آنکه خنداند یتیمی خسته را
باز یابد جنت در بسته را
هر که اسرارت کند فاش ای پسر
از چنان کس دور می‌باش ای پسر
در جوانی دار پیران را عزیز
تا عزیز دیگران باشی تو نیز
بر ضعیفان گر ببخشای رواست
کین ز سیرتهای خوب اولیاست
بر سر سیری مخور هرگز طعام
تا نمیرد در برت دل ای غلام
علت مردم ز پر خواری بود
خوردن پر تخم بیماری بود
راحتی نبود حسود شوم را
کاذب بدبخت را نبود وفا
هر منافق را تو دشمن دار باش
از وی و از فعل او بیزار باش
توبهٔ بد خو کجا محکم بود
مر بخیلان را مروت کم بود
تا شود دین تو صافی چون زلال
باش دایم طالب قوت حلال
آنکه باشد در پی قوت حرام
در تن او دل همی میرد
عطار نیشابوری : پندنامه
در بیان صلۀ رحم و زیارت خویشاوندان
رو بپرسیدن بر خویشان خویش
تا که گردد مدت عمر تو بیش
هر که گرداند ز خویشاوند رو
بی گمان نقصان پذیرد عمر او
هر که او ترک اقارب می‌کند
جسم خود قوت عقارب می‌کند
گرچه خویشان تو باشند از بدان
بدتر از قطع رحم چیزی مدان
هر که او از خویش خود بیگانه شد
نامش از روی بدی فسانه شد
عطار نیشابوری : پندنامه
در بیان فتوت
چیست مردی ای پسر نیکو بدان
اولا ترسیدن از حق در نهان
عذر خواهان مرد پیش از معصیت
باشدش طاعات بیش از معصیت
آنکه کار نیک مردان می‌کند
با ضعیفان لطف و احسان می‌کند
هر که او باشد ز مردان خدا
باشد اندر تنگ دستی با سخا
ای پسر در صحبت مردان درآی
تا نظرها یابی از فضل خدای
هر که از مردان حق دارد نشان
نگذراند عیب دشمن بر زبان
چون نخواهد مرد حق خصمان هلاک
از غم مردم شود اندوه ناک
می‌نجوید مرد انصاف از کسی
گر رسد ظلم و جفا با وی بسی
هر که پا اندر ره مردان نهاد
کی رود هرگز بدنبال مراد
ای پسر ترک مراد خویش گیر
وانگهی راه سلامت پیش گیر
عطار نیشابوری : پندنامه
در بیان فقر و صحبت درویشان
فقر می‌دانی چه باشد ای پسر
با تو گویم گر نداری زان خبر
گرچه باشد بی‌نوا در زیر دلق
خویش را منعم نماید پیش خلق
گرسنه باشد ز سیری دم زند
دوستی با دشمنان خود کند
گرچه باشد لاغر و خوار و ضعیف
وقت طاعت کم نباشد از حریف
چون دل پر دارد و دست تهی
می‌نماید در ترازو فربهی
ای پسر خود را بدرویشان سپار
تا نگه دارد ترا پروردگار
با فقیران هر که همدم می‌شود
در سرای خلد محرم می‌شود
عطار نیشابوری : پندنامه
در بیان انتباه از غفلت
از خدای خویشتن غافل مباش
غافلانه در ره باطل مباش
جای گریه است این جهان دروی مخند
چشم عبرت برگشای و لب به بند
همچو مور از حرص هر سوی مرو
پند ناصح را بگوش جان شنو
ای پسر کودک نهٔ بازی مکن
کار با شیطان بانبازی مکن
نفس بد را در گنه یاری مده
عمر بر باد از تبه کاری مده
هر کجا تهمت بود آنجا مرو
راه حق را همچو نابینا مرو
دشمنی داری از او ایمن مباش
زیر سقف بی ستون ساکن مباش
در ره فسق و هوا مرکب متاز
خویشتن را سخرهٔ شیطان مساز
چون سفر در پیش داری زادگیر
عمر خود را سر بسر هم باد گیر
ای پسر اندیشه از اغلال کن
نفس بد را با لگد پا مال کن
تا نه سوزی سازگاری پیشه کن
از عذاب و قهر حق اندیشه کن
جمله را چون هست بر دوزخ گذر
جای شادی نیست با چندین خطر
آتشی در پیش داری ای فقیر
هیچ خوفت نیست از نار سقیر
عقبه در راهست و بارت بس گران
نگذرد بارت بسعی دیگران
داری اندر پیش روز رستخیر
از خدایت نیست امکان گریز
ای پسر راه شریعت پیش گیر
ره روی ترک هوای خویش گیر
ای برادر باش با فرمان حق
تا بیابی جنت و رضوان حق
گردن از حکم خدای خود متاب
تا نمانی روز محشر در عذاب
تا بیابی در بهشت عدن جای
شفقتی بنمای با خلق خدای
تا دهندت جای در دارالسلام
با فقیران روز و شب می ده طعام
شاد اگر سازی درون خسته را
باز یابی جنت در بسته را
عطار نیشابوری : پندنامه
خاتمه الکتاب
هر که آرد این نصیحتها بجای
در دو عالم رحمتش بخشد خدای
ور نیارد این وصیت را بجا
دور ماند بی شکی او از خدا
یا الهی رحم کن بر ما همه
عفو کن جمله گناه ما همه
عاجزیم و جرمها کرده بسی
نیست ما را غیر تو دیگر کسی
گر بخوانی ور برانی بنده‌ایم
هرچه حکم تست از آن خرسنده‌ایم
رحمت حق باد بر روح آن کسی
کین نصایح را بخواند او بسی
عطار نیشابوری : اشترنامه
نعت سید عالم علیه السلام
مهترین هر دو عالم مصطفاست
انبیاء و اولیا را رهنماست
خواجه ثقلین و سلطان جهان
ذرّهٔ از نور او کون و مکان
بهترین ومهترین جزو و کل
مهدی اسلام و هادی سبل
سایه حق رحمة للعالمین
نور شرعش در مکان و در مکین
جبرئیل از دست او شد خرقه پوش
راه بینانش شده حلقه بگوش
نور او مقصود موجودات بود
ذات او چون معطی هر ذات بود
از تمام انبیا مقصود اوست
بود موجودات را موجود اوست
عرش و کرسی قبله گاه کوی اوست
هر دو عالم آفتاب روی اوست
سایه او بر زمین هرگز نتافت
هر دو عالم همچو او دیگر نیافت
چرخ سرگردان شرع او شدست
دایماً گردان برای او شدست
هیچ پیغمبر ندید این سروری
دعوت کل امم را رهبری
ای ورای جسم و جوهر جای تو
هر دوعالم هست خاک پای تو
موسی از عشق تو شد بر کوه طور
از کمال عشق تو در غرق نور
من رانی ذات خود را دیده باز
هم ز خود گفته ز خود بشنیده راز
بیت اسرایش شب معراج بود
جبرئیل اندر میان محتاج بود
یک شبی در تاخت جبریل امین
خازن حق پیک ربّ العالمین
گفت ای ختم همه پیغامبران
سوی حق امشب تو هستی میهمان
در گذر زین خاکدان تنگ نای
زانکه میخواند ترا امشب خدای
یک براق ازنور حق آورده بود
در میان صد هزاران پرده بود
روی او بر شکل روی آدمی
در ملاحت وز جلادت آن دمی
زیور کرّوبیان بسته ورا
از دو عالم جای او بد ماورا
گفت امشب آن شبست ای بحر دین
تا شود عین عیان عین یقین
از زمین و از زمان پرواز کن
دیدهٔ اسرار معنی باز کن
صد جهان پر فرشته حاضراند
انبیا استاده در ره ناظراند
غلغلی افتاده در کون و مکان
زانکه اینجا میرسد صدر جهان
هشت جنّت در گشاده در رهت
برتر از عرش آمده منزلگهت
حور و رضوان با طبقهای نثار
از برای تو ستاده بیقرار
آسمانها جمله در بگشادهاند
هرچه هست از بهر تو بنهادهاند
یک زمان در سوی آن حضرت خرام
تا شود کار همه عالم تمام
بر براق شاه برگشت او سوار
زود بیرون راند از پنج و چهار
در زمانی از مکان بگذشته بود
تا رسید آنجا که آنجایی نبود
هرچه پیش آمد ورا از کاینات
میگذشت ومحو میکرد از صفات
تا بنزد آدم پیر آمد او
گفت ای آدم رموز سر بگو
گفت ای آدم دل و جان در پناه
آدم بیچاره را از حق بخواه
بعد از آن مر نوح را تصدیق گفت
از کمال شوق او تحقیق گفت
موسی عمران ز شوق استاده بود
غرقه گشته در تجلّی مینمود
گفت امشب مر مرا از حق بخواه
امّت تو گشتم ای پشت و پناه
دید ایوب ستم کش را بزار
ایستاده تن ضعیف و سوگوار
گفت ای درد مرا گشته دوا
چشم امید منی جانم ترا
از بلای عشق جانم وارهان
امشب آور راز کلی در میان
بعد از آن دیدش سلیمان خدیو
باز رسته از تمام مکر دیو
گفت ای سالار جمله انبیا
بس بود خود دیدن رویت مرا
بعد از آن در پیش ابراهیم شد
گرچه جدّش بود هم تسلیم شد
گفت ای فرزند امشب مرتراست
از خداوند جهان شد کار راست
بعد از آن در نزد عیسی در رسید
صورت و معنی او پر نور دید
گفت زنهار ای رسول بحر و بر
تانیندازی تو هر سویی نظر
امشب این مسکین ز حق درخواست کن
کار خلق و انبیا را راست کن
گر بهر چیزی فرود آیی براه
کی توانی خورد جام ازدست شاه
چون صفات راه را بگذاشت او
هیچ چیزی درنظر نگذاشت او
پرتو نور تجلّی شد پدید
در زمان شد میم احمد ناپدید
تا نظر بر احمد رهبر فکند
برقع از روی حقیقی برفکند
ثمّ وجه اللّه ناگه شد عیان
لال میگردد ز شرح این زبان
در میان آن فنا دید او بقا
در میان بد ابتداو انتها
در میان آن فنا صد گونه راز
گفته با او سرّها هر گونه باز
در میان آن فنا صد گونه نور
شعله میزد در دلش اندر حضور
گفت با او سی هزار و شصت هزار
جمله از اسرار سرّش بی شمار
سی هزار اسرار گفتا این مگوی
سی هزار دیگرش گفتا بگوی
بر علی کن سی دیگر آشکار
خود درین اسرار ما را پاس دار
پس محمد چون وصال دوست دید
هر کمالی را که آن اوست دید
گفت یا رب امّتم آزاد کن
جمله رادر حشر تو دل شاد کن
گفت بخشیدم تمام امتت
بلکه جمله از کمال حرمتت
چون محمد باز جای خود رسید
هر دوعالم در درون خویش دید
محو گشته فانی مطلق شده
در جهان عشق مستغرق شده
سی هزار اسرار از سرّ کلام
در میان آورد از بهر نظام
سی هزار اسرار با حیدر بگفت
باز حیدر شد بچاه اندر نهفت
با ابوبکر و عمر و هم راز گفت
آن همه تمکین و با اعزاز گفت
خویش را کل دید و کل را خویش دید
همچنان کز پس بدید از پیش دید
یاوران مصطفی یکسان بدند
دوستدار خاندان از جان شدند
گر ابوبکرست صدیق آمدست
پای تا سر عین تحقیق آمدست
گر عمر یک درّه دارشرع بود
دائماً در زهد و شوق و ورع بود
بود صاحب شرع عثمان از حیا
از دو دختر کار ساز مصطفی
یک زمان بی خواندن قرآن نبود
سر آن دریافت تا قربان ببود
صاحب زوج بتولی مرتضاست
بر یقین او پیشوای اولیاست
در دل او بود مکنونات غیب
زان برآوردی ید بیضا ز جیب
راز خود با هیچکس هرگز نگفت
در شبانروزی یکی ساعت نخفت
موج میزد در دلش دریای راز
بود او سر حقیقت بی مجاز
گر نه او بودی نبودی ماه و خور
گرنه او بودی نبودی بحر و بر
گرنه او بوی کجا دریافتی
جوهر عطار کی دریافتی
گر نه او بودی نبودی و اصلی
کار ما بودی همه بی حاصلی
گفته است او لو کشف را از یقین
یک زمان بی خویشتن حق را ببین
در جوانمردی چو او دیگر نبود
همچو او در ملک یک صفدر نبود
گرنه او بودی درین ره پایدار
کی شدی مر دین احمد آشکار
چون صحابه غرق توحید آمدند
نه چو تو پیرو بتقلید آمدند
جان خود ایثار کردند از نخست
تا باول بود آخرشان درست
صد هزاران آفرین بر جانشان
پاک باشد تا ابد دیوانشان
سالک آن باشد که در یاران او
دوست دارد مر وفاداران او
نور چشم مصطفی و مرتضی
کشتهٔ زهر و شهید کربلا
میوه باغ نبوّت برقرار
عرش اعظم را مریشان گوشوار
آن یکی در زهر کرده جان نثار
این یکی در خاک و خون افتاده زار
جان خود ایثار کردند از یقین
در گذشتند از مکان و از مکین
یا رب این سر را تو میدانی و بس
خستگان عشق را فریاد رس
عطار نیشابوری : اشترنامه
در ذات و صفات
ذات چه بودجزو و کل با یکدگر
جملگی یک گشته در زیر و زبر
روح چه بود پرتوی ازنور ذات
مانده سر گردان دریای صفات
عین چه بود در تجلّی گم شدن
قطرهٔ نامانده و قلزم شدن
عشق چه بود ذات اشیا یافتن
در نهان سر هویدا یافتن
نور چه بود راز جانان دیدنست
رازها بر گوش دل بشنیدنست
چیست ظلمت اندُه جان یافتن
بر هوای کام جان بشتافتن
عقل چه بود چشم دل برتافتن
از بدانستن رهی بشناختن
شوق چه بود آگهی دادن بدل
تا رهایی یابد او از آب و گل
آسمان چه بود نظیر پرده دار
سر جانان کرده بر کل آشکار
شمس چه بود پرتوی از نور ذات
ازرموز عشق گردان در صفات
ماه چه بود سالکی حیران شده
در فنای او فتان خیزان شده
نار چه بود کبر در سرداشتن
خویش رادر جاهلی بگذاشتن
باد چه بود نیستی در نیستی
جهد کن تا تااندرین ره نیستی
آب چه بودتازه رویی کردن است
جور از دست خسیسان بردنست
خاک چه بوددایماً افتادگی
در جنون عشق کردن سادگی
کوه چه بود اندرین ره ماندنست
صد کتاب هجر بر خود خواندنست
بحر چه بود در مکنون دادنست
از وصال دل بسر افتادنست
عرش چه بود قلب قلبی یافتن
از قلوب کالبد سر تافتن
فرش چه بود کارگاهی ساختن
هر دم ازنوعی دگر پرداختن
لوح چه بود راز اشیا خواندن است
گر توانی معنی آن راندن است
عشق چه بود جملگی حق دیدنست
در فضای بیخودی گردیدنست
عقل چه بود پر فضولی گفتن است
درنا سفته بدانش سفتن است
خوف چه بود نقش صورت دیدنست
پای تا سر در کدورت دیدنست
امن چه بود در حضور لامکان
اوفتاده محو کرده جسم و جان
شوق چه بود روی جانان یافتن
بعد از آن نور معانی یافتن
ذوق چه بوددر وصال خویش نه
جملگی یک گشته و پس پیش نه
روح چه بود پای تاسر گشته کل
دستها کلّی فرو شسته ز دل
حال چه بود بازگشتن در مکان
یافته سر معانی هر زمان
قال چه بود گفتن ازدردی سخن
تامگر پیدا شود راز کهن
ذات چه بود این همه خود دیدنست
هست خود نه نیک و نه بد دیدنست
عطار نیشابوری : اشترنامه
برآمدن بر منبر وحدت از راه دل
یک زمان ای روح روحانی قدس
پای بیرون نه ازین دیر سدس
خیمه دل ماورای دیر زن
بود با نابود کلّ سیر زن
این بت و رهبان طبعی خوار کن
بعد از آن تو ترک پنج و چار کن
بشکن این بتهای نقش آزری
چند باشی در مقام کافری
این مهار اشتران بگسل ز هم
بگذر آنگه از وجود و از عدم
کعبه مقصود دل کن نیستی
هرچه پیش آید درو وانیستی
در درون کعبه خود را محو کن
راز جانان میشنو تو بیسخن
شرب جان را از بحار دل طلب
تا ترا آبی دهد ای خشک لب
از حیات طیبه جانی بیاب
صورت مایی بکن یکسر خراب
چون وصال کعبه دل یافتی
راز معشوق از میان دریافتی
کعبه همچون ذات کل یکسان نمود
شش جهت یک سوی را میدان نمود
ذات مخفی دان یقین اندر صفات
گاه اندر ذات و گه در کاینات
صورت و معنی یکی گردان بهم
تا زنی برکاینات دل علم
این صفات از عکس نور ذات خاست
عکس بر هر گوشه ذرات خاست
آن یکی بد این دو شد اسم عدد
این عدد پیدا نبود اندر احد
پرده دار نورها بد هفت قسم
گشته یکسر لیک هر یک برده اسم
پرده اول قمر دارد مقام
تیر گشته بر دوم صاحب مقام
بر سیم زهره شده از هر صور
بر چهارم شمس گشته تاج ور
پنجمین مریخ را باشد ببین
از برای جان تو در خشم و کین
مشتری جامه کبود اندر ششم
پای تا سر در تحیر گشته گم
در سلوک هفتمین دایم زحل
تاکند او مشکلات چرخ حل
هشتمین وادی توحید آمده
این همه آنجای با دید آمده
هر یکی در گردش از بهر تواند
روز و شب در کینه و مهر تواند
هر زمان در منزلی دیگر شوند
در طلب حیران درین ره میروند
با تو اند و بی تواند آنجایگاه
صورت مایی ترا گم کرده راه
در تک این دیر حیران ماندهٔ
چون کم در بند و زندان ماندهٔ
از وجود خویش فانی شو دمی
تادل ریشت بیابد مرهمی
بت پرستی میکنی در دیر تو
وین همه گردان شده در سیر تو
بت پرستی میکنی ای بی خبر
هر زمان بر صورتی داری نظر
بت پرستی میکنی و کافری
تو مگر مزدور نقش آزری
هرچه داری در نظر بت آن بود
بت پرستی مر ترا لابد بود
برشکن بتها چو ابراهیم دین
تا زنی دم لا احب الافلین
ملکت نمرود را گردان خراب
رو ز ابراهیم یک دم بر متاب
بر مشو سوی فلک نمرود وار
ورنه افتی در نجاست زار و خوار
در نجاست اوفتی تو سرنگون
آنگهت ابلیس باشد رهنمون
ای گرفتار بلای جان و تن
مانده سرگردان طبع خویشتن
این فلک سرگشته تر از آسیاست
اختران گردان گرداب بلاست
جامه ماتم بپوشیده ازین
در گمان و در خیال و در یقین
سالها گردیده در شیب و فراز
تا زمانی پی برد در صنع راز
هم حکیمان جهان حیران شدند
همچو او در فکر سرگردان شدند
هر کسی کرده کتابی در نجوم
یادگاری ساخته بهر علوم
برتر از جا ماسب کی خواهی شدن
همچو او در حکم کی خواهی بدن
عاقبت عقرب مرورا نیش زد
او بدید از پس و لیک از پیش زد
این همه نقشی بود چون بنگری
جهد کن تا یک زمان زین بگذری
در دم آخر بدانی کاین چه بود
این نمودارت ازینجا مانده بود
پس همانجا باش و آنجا گم مشو
از ره نفس و طبیعت دور شو
تو نمیدانی که بهر چیستی
اندرین ره از برای کیستی
این همه بهر تو پیدا کردهاند
دایماً حیران پس این پرده اند
صورت تو زاده ایشان شدست
جان تو در پردهها پنهان شدست
در پس این پردهها بازی مکن
در هوای خویش طنّازی مکن
پردهها را بردران پرده مدر
برگذر زین پردههای پرده در
چند خواهی بود اینجا پرده باز
یک زمانی برفکن این پرده باز
عطار نیشابوری : اشترنامه
حكایت استاد ترك و پرده بازی او
پرده بازی بود استادی بزرگ
چابکی دانا ولی از اصل ترک
مثل خود در فن نقّاشی نداشت
هر کجا می رفت آنجا کار داشت
صورت الوان عجایب ساختی
دایماً با خویش بازی باختی
هر صور کان ساختی در روزگار
خرد کردی دیگر آوردی به کار
جمله صورت نقش رنگارنگ داشت
هر یک از رنگی دگر بیرون نگاشت
هفت پرده ساختی از بهر کار
جمله رنگارنگ پر نقش و نگار
هفت پرده در صفت یک پرده بود
گل فشان آن جایگه زر کرده بود
بود نطعی مر ورا خوب و لطیف
آن همه صورت در آنجا بد خفیف
هفت مزدور از پس آن پرده بود
سالها با جمله شان خو کرده بود
آن چنان بر نقش خود عاشق بد او
بر کمال کار خود صادق بد او
روی بستی چون که بیرون آمدی
هر زمان نقشی دگرگون آمدی
لیک مزدوران دگر در کار او
می شدندی از پی رفتار او
آن چنان کاستاد صنعت می نمود
کار مزدوران در آنجا میفزود
هر دم از نوعی دگر خود ساختی
هر یک از لونی دگر پرداختی
در بسیط عالمش همتا نبود
در میان دهر سر غوغا ببود
خلق می گفتند مرد و زن ازو
می نمودند این عجایبها بدو
غافلان گفتند کاین استاد نیست
کس ندیدست این و کس را یاد نیست
این صورها صورت استاد اوست
از برون پرده این صورت نکوست
هر زمان رنگ دگر می آورد
اوستاد از هر صفت می آورد
می ندانستند کان استاد بود
کاین همه نقش عجایب مینمود
عاقبت استاد صورتها شکست
پرده ها از یکدگرشان برگسست
تا که راز او نداند هر کسی
کرد مزدوران بهر جانب بسی
ترک آن صورتگری یکسر بکرد
دیگر آن صورت بهر جایی نکرد
فرد بنشست از همه خلق جهان
دیگرش هرگز نیامد یاد آن
یک زمان در خویشتن بنگر تو هم
تا نباشی صورت و پرده به هم
این رموز از سرّ دل بگشای تو
خویشتن را بیش ازین منمای تو
ترک این صورت گری و نقش کن
چند رانم بیش ازین باتو سخن
تا تویی از صورت خود در نیاز
هم تویی صورتگر و هم پرده باز
هست مزدور تو هفت اعضای تو
می‌پزند اینها چو تو، سودای تو
عاقبت از تو جدا خواهند گشت
با تو چندینی چرا خواهند گشت
پیشتر زان کاین حریفان بگذرند
بگذر از ایشان که با تو نسپرند
یک دمی در لامکان عشق شو
در پی این صورت حسی مرو
یک زمان این پرده ها را برگسل
این خیال جسم و صورت را بهل
کز تو بستاند به آخر داد خویش
پیشتر از وی تو بستان داد خویش
تو چه دانی تا کجایی مانده باز
سالها گردیده در شیب و فراز
چرخ کرده صورت تو بند بند
بازمانده در چنین جای گزند
تو چه دانی تا ترا صورت که کرد
اندرین میدان خاکی از چه کرد
تو چه دانی کز که باز افتاده ای
در چنین شیب از فراز افتاده ای
تو چه دانی تا تورا که پرورید
از برای چه در اینجا آورید
تو چه دانی تا ترا چون ساختند
بلعجب چه طرفه معجون ساختند
در میان آتش و باد نفس
میپزی هر لحظه دیگرگون هوس
تو چه دانی کآتش تو از کجاست
باد خدمت کار جانت از چه خاست
تو چه دانی تا چه مییابی ز خاک
روز و شب غافل شده از جان پاک
تو چه دانی تا کدامین ره روی
از کدامین ره بدان درگه روی
تو چه دانی تا که معشوقت که بود
روز اول عین محبوبت که بود
تو چه دانی کاین فلکها بهر چیست
هر زمان کردن قران از بهر کیست
تو چه دانی تا قلم چه سرنوشت
تخم تو افلاک از بهر چه کشت
تو چه دانی تا چه خواهد بد ترا
بی وفا از خویش میجویی وفا
تو چه دانی کارگاه جسم و جان
کز کجا پیدا نمودت جسم و جان
تو چه دانی فهم غیب ای بی خبر
کز وجود خود نمی یابی اثر
تو چه دانی تا ده و دو برج را
بر وجودت چون نوشته ماجرا
تو چه دانی کافتاب از بهر نو
گشت گردان در میان شهر تو
تو چه دانی تا قمر آنجا که بود
بر فلک بهر تو نقشی مینمود
تو چه دانی کوکبان سبع را
تا چه کاری کردهاند این طبع را
تو چه دانی رعد و برق آنجا که بود
یخطف برق از کجا گوشت شنود
تو چه دانی تا که باران از چه خاست
گفت انزلنا من الماء از کجاست
تو چه دانی تا نباتات از چه رست
منزل سالک در آنجا بد نخست
تو چه دانی تا که حیوان خود چه بود
نقش ابلیس اندر آن پیدا نمود
تو چه دانی تا که صورت نقش بست
آنگه از بهر چه آورد و شکست
تو چه دانی تا کجا خواهی شدن
چند سر گردان این سودا بدن
تو چه دانی تا ترا که گنج داد
لیک مخفی بود از آن مخفی نهاد
تو چه دانی کان در گنج از کجاست
گر بیابی تو بدانی کان کجاست
هر کسی وصفی ازین در گفتهاند
درّ دانش از معانی سفتهاند
تو چه دانی تا که تو خود آن کسی
اولین و آخرین را در پسی
تو چه دانی ای گرفتار صور
تا کجا خواهد بدن نقد گهر
تو چه دانی ای غرورت کرده بند
بر بروت خویشتن چندین مخند
تو چه دانی تاترا حیران که کرد
در میان چرخ سرگردان که کرد
تو چه دانی تا ترا که رخ نمود
چون ترا بنمود رخ پنهان نمود
تو چه دانی تا درین بحر عمیق
سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق
تو چه دانی تا که آدم این دمست
روشن از این دم تمام عالمست
تو چه دانی نوح در دریای جسم
تا چه غوّاصی نمود از بهر اسم
تو چه دانی تا که ابراهیم راد
از برای چه درین آتش فتاد
تو چه دانی تا که ایوب ضعیف
جسم خود در راه کرمان کرده ضیف
تو چه دانی تا سلیمان تخت و ملک
داد بر باد و بشد تا اوج فلک
تو چه دانی تا که موسی دربحار
کرد فرعون طبیعی غرقه زار
تو چه دانی تا که جرجیس نبی
جان خود در راه او کرده فدی
تو چه دانی تا که عیسی در تنست
برتر از روحست و نور روشنست
تو چه دانی تا محمد در وجود
اولین و آخرین او بود و بود
این تمامت در که پیدا آمدست
مظهر اعیان و اشیا آمدست
دین خود را در ره باطل منه
این سخنها را ره باطل منه
کاین رموز من ز جایی دیگرست
سیر جانم از ورای دیگرست
آنچه من زین راه تنها یافتم
بود پنهان منش پیدا یافتم
هرکه در راه محمد ره نیافت
تا ابد گردی ازین درگه نیافت
راه پیغمبر همه اسرار بود
پای تا سر غرقه انوار بود
آنچه اسرار نهانی بُد نگفت
راز حق درجان پاک خود نهفت
سرّ اسرارش کجا داند کسی
او نگفت اسرار خود با هر خسی
یک شبی در خواب دیدم روی او
عاشق و بی خود دویدم سوی او
خاک پای او شدم در پای او
کز دو عالم برتر آمد جای او
خاک پایش قبلهٔ روح آمدست
انبیا را قبله گاه جان بدست
آنکه در معنی بعالم عالمست
ز آفرینش، آفرینش عالمست
دست من بگرفت آن شاه جهان
در دهان من فکند آب دهان
گفت ای عطّار پر اسرار من
لایقی در دیدن انوار من
آنچه حق بر جان و جسمت داده است
گنج پنهان بر دلت بنهاده است
ماعیان کردیم این گنج ترا
دست مزدی دادم این رنج ترا
هر گهر کز بحر جان افشاندهٔ
رمزهای سرّ جانان راندهٔ
هیچ شاعر زین معانی در نیافت
سرّ اسرار نهانی در نیافت
بر دل تو جمله آسان کردهایم
گرچه پیدا بود پنهان کردهایم
در ازل این خرقهات پوشیدهایم
پس شراب صرف کل نوشیدهایم
هرچه میخواهی طلب کن تا ترا
روی بنمائیم بی ارض و سما
این بگفت و روی خود پنهان نمود
بعد از آن روی دلم با جان نمود
این همه من از محمد یافتم
زانکه سوی قرب او بشتافتم