تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۴۹۶ - پریزادی است دست آموز زلف مشکبار او
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۴۹۷ - یکی صد شد ز خط کیفیت چشم خراب تو
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۴۹۸ - کجا سرپنجه خورشید گیرد جای دست تو؟
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۴۹۹ - شکر را نی به ناخن می کند دشنام تلخ تو
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۱۵ - خضاب تازه ای هر دم به روی کار می آری
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۱۶ - میم در جام، اخگر در گریبان است پنداری
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۱۷ - گرفتم سال را پنهان کنی، با مو چه می سازی؟
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۱۸ - ز مستی دیگران را می کنی تکلیف می نوشی
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۳۱ - به فریاد کس از خواب صبوحی برنمی خیزد
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۳۲ - در آن گلشن که آید در سخن لعل گهربارش
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۳۳ - بهای بوسه اش سر می دهم چون زر نمی گیرد
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۳۴ - ز ابرو یک سر و گردن بلند افتاده مژگانش
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۴۵ - سیه گر کرد روزم چشم او، خود هم کشید آخر
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۴۸ - ز شوخی ها به برق نوبهاران نسبتی دارد
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۵۳ - نفس در سینه باد خزان می سوخت نومیدی
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۵۶ - درین بستانسرا خود را چنان صائب سبک کردم
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۶۳ - اگر این رنگ دارد خنده های شرم بیزارش
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۶۴ - چراغ زندگی را می کند مستغنی از روغن
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۶۵ - چسان در حلقه آغوش گیرم شوخ چشمی را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳ - مرا دردیست اندر دل که درمان نیستش یارا
مرا دردیست اندر دل که درمان نیستش یارا
من و دردت، چو تو درمان نمی خواهی دل ما را
منم امروز، و صحرایی و آب ناخوش از دیده
چو مجنون آب خوش هرگز ندادی وحش صحرا را
شبت خوش باد و خواب مستیت سلطان و من هم خوش
شبی گر چه نیاری یاد بیداران شبها را
ز عشق ار عاشقی میرد، گنه بر عشق ننهد کس
که بهر غرقه کردن عیب نتوان کرد دریا را
بمیرند و برون ندهند مشتاقان دم حسرت
کله ناگه مبادا کج شود آن سرو بالا را
به نومیدی به سر شد روزگار من که یک روزی
عنان گیری نکرد امید، هم عمر روان ما را
مزن لاف صبوری خسروا در عشق کاین صرصر
به رقص آرد چو نفخ صور، کوه پای بر جا را
من و دردت، چو تو درمان نمی خواهی دل ما را
منم امروز، و صحرایی و آب ناخوش از دیده
چو مجنون آب خوش هرگز ندادی وحش صحرا را
شبت خوش باد و خواب مستیت سلطان و من هم خوش
شبی گر چه نیاری یاد بیداران شبها را
ز عشق ار عاشقی میرد، گنه بر عشق ننهد کس
که بهر غرقه کردن عیب نتوان کرد دریا را
بمیرند و برون ندهند مشتاقان دم حسرت
کله ناگه مبادا کج شود آن سرو بالا را
به نومیدی به سر شد روزگار من که یک روزی
عنان گیری نکرد امید، هم عمر روان ما را
مزن لاف صبوری خسروا در عشق کاین صرصر
به رقص آرد چو نفخ صور، کوه پای بر جا را