تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۴۹۶ - پریزادی است دست آموز زلف مشکبار او
پریزادی است دست آموز زلف مشکبار او
که یک دم بر زمین ننشیند از دوش و کنار او
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۴۹۷ - یکی صد شد ز خط کیفیت چشم خراب تو
یکی صد شد ز خط کیفیت چشم خراب تو
مگر خط می کند بیهوشدارو در شراب تو؟
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۴۹۸ - کجا سرپنجه خورشید گیرد جای دست تو؟
کجا سرپنجه خورشید گیرد جای دست تو؟
به غیر از بهله دستی نیست بر بالای دست تو
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۴۹۹ - شکر را نی به ناخن می کند دشنام تلخ تو
شکر را نی به ناخن می کند دشنام تلخ تو
به شور حشر چشمک می زند بادام تلخ تو
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۱۵ - خضاب تازه ای هر دم به روی کار می آری
خضاب تازه ای هر دم به روی کار می آری
شدی پیر و همان دست از سیه کاری نمی داری
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۱۶ - میم در جام، اخگر در گریبان است پنداری
میم در جام، اخگر در گریبان است پنداری
گلم در دست، آتش در نیستان است پنداری
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۱۷ - گرفتم سال را پنهان کنی، با مو چه می سازی؟
گرفتم سال را پنهان کنی، با مو چه می سازی؟
گرفتم موی را کردی سیه، با رو چه می سازی؟
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۱۸ - ز مستی دیگران را می کنی تکلیف می نوشی
ز مستی دیگران را می کنی تکلیف می نوشی
به عیب دیگران خواهی که عیب خویش را پوشی
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۳۱ - به فریاد کس از خواب صبوحی برنمی خیزد
به فریاد کس از خواب صبوحی برنمی خیزد
مگر بر دست و پای آن پریرو آفتاب افتد
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۳۲ - در آن گلشن که آید در سخن لعل گهربارش
در آن گلشن که آید در سخن لعل گهربارش
ز شبنم آب حسرت غنچه ها را در دهان گردد
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۳۳ - بهای بوسه اش سر می دهم چون زر نمی گیرد
بهای بوسه اش سر می دهم چون زر نمی گیرد
خیالی کرده ام با خویش اما سر نمی گیرد
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۳۴ - ز ابرو یک سر و گردن بلند افتاده مژگانش
ز ابرو یک سر و گردن بلند افتاده مژگانش
کمان پرزور چون افتد خدنگ او رسا باشد
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۴۵ - سیه گر کرد روزم چشم او، خود هم کشید آخر
سیه گر کرد روزم چشم او، خود هم کشید آخر
مکافات عمل را در لباس سرمه دید آخر
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۴۸ - ز شوخی ها به برق نوبهاران نسبتی دارد
ز شوخی ها به برق نوبهاران نسبتی دارد
که می ریزد چو باران خون و خندان است شمشیرش
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۵۳ - نفس در سینه باد خزان می سوخت نومیدی
نفس در سینه باد خزان می سوخت نومیدی
چراغ گل اگر می بود در زیر پر بلبل
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۵۶ - درین بستانسرا خود را چنان صائب سبک کردم
درین بستانسرا خود را چنان صائب سبک کردم
که رنگ چهره گل را گران پرواز می بینم
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۶۳ - اگر این رنگ دارد خنده های شرم بیزارش
اگر این رنگ دارد خنده های شرم بیزارش
گل این باغ خواهد بر دماغ باغبان خوردن
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۶۴ - چراغ زندگی را می کند مستغنی از روغن
چراغ زندگی را می کند مستغنی از روغن
زبان خویش چون خورشید بر دیوار مالیدن
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۶۵ - چسان در حلقه آغوش گیرم شوخ چشمی را
چسان در حلقه آغوش گیرم شوخ چشمی را
که از شوخی نگین را از نگین دان می کند بیرون
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳ - مرا دردیست اندر دل که درمان نیستش یارا
مرا دردیست اندر دل که درمان نیستش یارا
من و دردت، چو تو درمان نمی خواهی دل ما را
منم امروز، و صحرایی و آب ناخوش از دیده
چو مجنون آب خوش هرگز ندادی وحش صحرا را
شبت خوش باد و خواب مستیت سلطان و من هم خوش
شبی گر چه نیاری یاد بیداران شبها را
ز عشق ار عاشقی میرد، گنه بر عشق ننهد کس
که بهر غرقه کردن عیب نتوان کرد دریا را
بمیرند و برون ندهند مشتاقان دم حسرت
کله ناگه مبادا کج شود آن سرو بالا را
به نومیدی به سر شد روزگار من که یک روزی
عنان گیری نکرد امید، هم عمر روان ما را
مزن لاف صبوری خسروا در عشق کاین صرصر
به رقص آرد چو نفخ صور، کوه پای بر جا را