تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه گویم قصه دین و وطن را
چه گویم قصه ی دین و وطن را
که نتوان فاش گفتن این سخن را
مرنج از من که از بی مهری تو
بنا کردم همان دیر کهن را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمانی که در بند فرنگ است
مسلمانی که در بند فرنگ است
دلش در دست او آسان نیاید
ز سیمایی که سودم بر در غیر
سجود بوذر و سلمان نیاید
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نخواهم این جهان و آن جهان را
نخواهم این جهان و آن جهان را
مرا این بس که دانم رمز جان را
سجودی ده که از سوز و سرورش
به وجد آرم زمین و آسمان را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه میخواهی ازین مرد تن آسای
چه می خواهی ازین مرد تن آسای
به هر بادی که آمد رفتم از جای
سحر جاوید را در سجده دیدم
به صبحش چهره ی شامم بیارای
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به آن قوم از تو میخواهم گشادی
به آن قوم از تو می خواهم گشادی
فقیهش بی یقینی کم سوادی
بسی نادیدنی را دیده ام من
«مرا ای کاشکی مادر نزادی»
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگاه تو عتاب آلود تا چند
نگاه تو عتاب آلود تا چند
بتان حاضر و موجود تا چند
درین بت خانه اولاد براهیم
نمک پروردهٔ نمرود تا چند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
سرود رفته باز آید که ناید؟
سرود رفته باز آید که ناید؟
نسیمی از حجاز آید که ناید؟
سرآمد روزگار این فقیری
دگر دانای راز آید که ناید؟
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
اگر می آید آن دانای رازی
اگر می آید آن دانای رازی
بده او را نوای دل گدازی
ضمیر امتان را می کند پاک
کلیمی یا حکیمی نی نوازی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
متاع من دل درد آشنای است
متاع من دل درد آشنای است
نصیب من فغان نارسای است
به خاک مرقد من لاله خوش تر
که هم خاموش و هم خونین نوای است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل از دست کسی بردن نداند
دل از دست کسی بردن نداند
غم اندر سینه پروردن نداند
دم خود را دمیدی اندر آن خاک
که غیر از خوردن و مردن نداند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل ما از کنار ما رمیده
دل ما از کنار ما رمیده
به صورت مانده و معنی ندیده
ز ما آن رانده درگاه خوشتر
حق او را دیده و ما را شنیده
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نداند جبرئیل این های و هو را
نداند جبرئیل این های و هو را
که نشناسد مقام جستجو را
بپرس از بندهٔ بیچارهٔ خویش
که داند نیش و نوش آرزو را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
شب این انجمن آراستم من
شب این انجمن آراستم من
چو مه از گردش خود کاستم من
حکایت از تغافلهای تو رفت
ولیکن از میان برخاستم من
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چنین دور آسمان کم دیده باشد
چنین دور آسمان کم دیده باشد
که جبرئیل امین را دل خراشد
چه خوش دیری بنا کردند آنجا
پرستد مومن و کافر تراشد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
عطا کن شور رومی ، سوز خسرو
عطا کن شور رومی ، سوز خسرو
عطا کن صدق و اخلاص سنایی
چنان با بندگی در ساختم من
نگیرم گر مرا بخشی خدایی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است
مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است
ز کارش جبرئیل اندر خروش است
بیا نقش دگر ملت بریزیم
که این ملت جهان را بار دوش است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دگر ملت که کاری پیش گیرد
دگر ملت که کاری پیش گیرد
دگر ملت که نوش از نیش گیرد
نگردد با یکی عالم رضامند
دو عالم را به دوش خویش گیرد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دگر قومی که ذکر لاالهش
دگر قومی که ذکر لاالهش
برآرد از دل شب صبحگاهش
شناسد منزلش را آفتابی
که ریگ کهکشان روبد ز راهش
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
جهان تست در دست خسی چند
جهان تست در دست خسی چند
کسان او به بند ناکسی چند
هنرور میان کارگاهان
کشد خود را به عیش کرکسی چند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مریدی فاقه مستی گفت با شیخ
مریدی فاقه مستی گفت با شیخ
که یزدان را ز حال ما خبر نیست
به ما نزدیک تر از شهرک ماست
ولیکن از شکم نزدیکتر نیست