تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دگرگون کشور هندوستان است
دگرگون کشور هندوستان است
دگرگون آن زمین و آسمان است
مجو از ما نماز پنج گانه
غلامان را صف آرائی گران است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز محکومی مسلمان خود فروش است
ز محکومی مسلمان خود فروش است
گرفتار طلسم چشم و گوش است
ز محکومی رگان در تن چنان سست
که ما را شرع و آئین بار دوش است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
یکی اندازه کن سود و زیان را
یکی اندازه کن سود و زیان را
چو جنت جاودانی کن جهان را
نمی بینی که ما خاکی نهادان
چه خوش آراستیم این خاکدان را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تو میدانی حیات جاودان چیست؟
تو میدانی حیات جاودان چیست؟
نمی دانی که مرگ ناگهان چیست؟
ز اوقات تو یکدم کم نگردد
اگر من جاودان باشم زیان چیست؟
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بپایان چون رسد این عالم پیر
بپایان چون رسد این عالم پیر
شود بی پرده هر پوشیده تقدیر
مکن رسوا حضور خواجه مارا
حساب من ز چشم او نهان گیر
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بدن وامانده و جانم در تک و پوست
بدن وامانده و جانم در تک و پوست
سوی شهری که بطحا در ره اوست
تو باش اینجا و با خاصان بیامیز
که من دارم هوای منزل دوست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
الایا خیمگی خیمه فروهل
الایا خیمگی خیمه فروهل
که پیش آهنگ بیرون شد ز منزل
خرد از راندن محمل فرو ماند
زمام خویش دادم در کف دل
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگاهی داشتم بر جوهر دل
نگاهی داشتم بر جوهر دل
تپیدم ، آرمیدم در بر دل
رمیدم از هوای قریه و شهر
به باد دشت وا کردم در دل
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ندانم دل شهید جلوه کیست
ندانم دل شهید جلوه کیست
نصیب او قرار یک نفس نیست
به صحرا بردمش افسرده تر گشت
کنار آب جوئی زار بگریست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مپرس از کاروان جلوه مستان
مپرس از کاروان جلوه مستان
ز اسباب جهان برکنده دستان
بجان شان ز آواز جرس شور
چو از موج نسیمی در نیستان
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به این پیری ره یثرب گرفتم
به این پیری ره یثرب گرفتم
نوا خوان از سرود عاشقانه
چو آن مرغی که در صحرا سر شام
گشاید پر به فکر آشیانه
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
گناه عشق و مستی عام کردند
گناه عشق و مستی عام کردند
دلیل پختگان را خام کردند
به آهنگ حجازی می سرایم
«نخستین باده کاندر جام کردند»
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه پرسی از مقامات نوایم
چه پرسی از مقامات نوایم
ندیمان کم شناسند از کجایم
گشادم رخت خود را اندریں دشت
که اندر خلوتش تنها سرایم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
سحر با ناقه گفتم نرم تر رو
سحر با ناقه گفتم نرم تر رو
که راکب خسته و بیمار و پیر است
قدم مستانه زد چندان که گوئی
بپایش ریگ این صحرا حریر است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مهار ای ساربان او را نشاید
مهار ای ساربان او را نشاید
که جان او چو جان ما بصیر است
من از موج خرامش می شناسم
چو من اندر طلسم دل اسیر است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نم اشک است در چشم سیاهش
نم اشک است در چشم سیاهش
دلم سوزد ز آه صبحگاهش
همان می کو ضمیرم را برافروخت
پیاپی ریزد از موج نگاهش
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه خوش صحرا که در وی کاروانها
چه خوش صحرا که در وی کاروانها
درودی خواند و محمل براند
به ریگ گرم او آور سجودی
جبین را سوز تا داغی بماند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه خوش صحرا که شامش صبح خند است
چه خوش صحرا که شامش صبح خند است
شبش کوتاه و روز او بلند است
قدم ای راهرو آهسته تر نه
چو ما هر ذره او دردمند است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
امیر کاروان آن اعجمی کیست؟
امیر کاروان آن اعجمی کیست؟
سرود او به آهنگ عرب نیست
زند آن نغمه کز سیرابی او
خنک دل در بیابانی توان زیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مقام عشق و مستی منزل اوست
مقام عشق و مستی منزل اوست
چه آتش ها که در آب و گل اوست
نوای او به هر دل سازگار است
که در هر سینه قاشی از دل اوست