تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نه با ملا نه با صوفی نشینم
نه با ملا نه با صوفی نشینم
تو میدانی که من آنم ، نه اینم
نویس «الله» بر لوح دل من
که هم خود را هم او را فاش بینم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل ملا گرفتار غمی نیست
دل ملا گرفتار غمی نیست
نگاهی هست ، در چشمش نمی نیست
از آن بگریختم از مکتب او
که در ریگ حجازش زمزمی نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
سر منبر کلامش نیشدار است
سر منبر کلامش نیشدار است
که او را صد کتاب اندر کنار است
حضور تو من از خجلت نگفتم
ز خود پنهان و بر ما آشکار است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل صاحبدلان او برد یا من؟
دل صاحبدلان او برد یا من؟
پیام شوق او آورد یا من؟
من و ملا ز کیش دین دو تیریم
بفرما بر هدف او خورد یا من؟
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
غریبم در میان محفل خویش
غریبم در میان محفل خویش
تو خود گو با که گویم مشکل خویش
از آن ترسم که پنهانم شود فاش
غم خود را نگویم با دل خویش
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل خود را بدست کس ندادم
دل خود را بدست کس ندادم
گره از روی کار خود گشادم
به غیر الله کردم تکیه یک بار
دو صد بار از مقام خود فتادم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
همان سوز جنون اندر سر من
همان سوز جنون اندر سر من
همان هنگامه ها اندر بر من
هنوز از جوش طوفانی که بگذشت
نیاسود است موج گوهر من
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
هنوز این خاک دارای شرر هست
هنوز این خاک دارای شرر هست
هنوز این سینه را آه سحر هست
تجلی ریز بر چشمم که بینی
باین پیری مرا تاب نظر هست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگاهم زآنچه بینم بی نیاز است
نگاهم زآنچه بینم بی نیاز است
دل از سوز درونم در گداز است
من و این عصر بی اخلاص و بی سوز
بگو با من که آخر این چه راز است؟
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مرا در عصر بی سوز آفریدند
مرا در عصر بی سوز آفریدند
بخاکم جان پر شوری دمیدند
چو نخ در گردن من زندگانی
تو گوئی بر سر دارم کشیدند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگیرد لاله و گل رنگ و بویم
نگیرد لاله و گل رنگ و بویم
درون سینه ام مرد آرزویم
غم پنهان بحرف اندر نگجند
اگر گنجد چه گویم با که گویم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
من اندر مشرق و مغرب غریبم
من اندر مشرق و مغرب غریبم
که از یاران محرم بی نصیبم
غم خود را بگویم با دل خویش
چه معصومانه غربت را فریبم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
طلسم علم حاضر را شکستم
طلسم علم حاضر را شکستم
ربودم دانه و دامش گسستم
خدا داند که مانند براهیم
به نار او چه بی پروا نشستم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به چشم من نگه آوردهٔ تست
به چشم من نگه آوردهٔ تست
فروغ «لااله» آوردهٔ تست
دچارم کن به صبح «من ٓرآنی»
شبم را تاب مه آوردهٔ تست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چو خود را در کنار خود کشیدم
چو خود را در کنار خود کشیدم
به نور تو مقام خویش دیدم
درین دیر از نوای صبحگاهی
جهان عشق و مستی آفریدم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
درین عالم بهشت خرمی هست
درین عالم بهشت خرمی هست
بشاخ او ز اشک من نمی هست
نصیب او هنوز آن های و هو نیست
که او در انتظار آدمی هست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بده او را جوان پاکبازی
بده او را جوان پاکبازی
سرورش از شراب خانه سازی
قوی بازوی او مانند حیدر
دل او از دو گیتی بی نیازی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا ساقی بگردان جام می را
بیا ساقی بگردان جام می را
ز می سوزنده تر کن سوز نی را
دگر آن دل بنه در سینهٔ من
که پیچم پنجهٔ کاؤس و کی را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
جهان از عشق و عشق از سینه تست
جهان از عشق و عشق از سینه تست
سرورش از می دیرینهٔ تست
جز این چیزی نمیدانم ز جبریل
که او یک جوهر از آئینهٔ تست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مرا این سوز از فیض دم تست
مرا این سوز از فیض دم تست
به تاکم موج می از زمزم تست
خجل ملک جم از درویشی من
که دل در سینهٔ من محرم تست