تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمتالله ولی : دوبیتیها
دوبیتی ۳۹ - با محیط عشق او دریا بر ما شبنمی است
شاه نعمتالله ولی : دوبیتیها
دوبیتی ۴۹ - خانقاه نعمت الله را صفائی دیگر است
شاه نعمتالله ولی : دوبیتیها
دوبیتی ۶۱ - خانقاه نعمتاللّه را صفائی دیگر است
شاه نعمتالله ولی : دوبیتیها
دوبیتی ۶۴ - با محیط عشق او دریا بر ما شبنم است
شاه نعمتالله ولی : دوبیتیها
دوبیتی ۹۰ - عشق اگر در جان نباشد جان چه باشد هیچ هیچ
شاه نعمتالله ولی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۱۹ - مشهد آل مشهد روضهٔ رضوان بود
شاه نعمتالله ولی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۶۹ - ما به غیر از یار اول کس نمی گیریم یار
شاه نعمتالله ولی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۷۳ - ما به غیر از یار اول کس نمی گیریم یار
شاه نعمتالله ولی : دوبیتیها
دوبیتی ۲۲۱ - این صفات بد اگر از خود جدا سازی چو من
شاه نعمتالله ولی : مفردات
شماره ۸۷ - چشم آن دارم که حال چشم من پرسد نگار
شاه نعمتالله ولی : مفردات
شماره ۱۲۵ - در هوای مجلسش چندان بگریم همچو شمع
شاه نعمتالله ولی : مفردات
شماره ۱۶۲ - صوت داود است و ما خوش نغمهای داریم از آن
شاه نعمتالله ولی : مفردات
شماره ۱۶۷ - ظاهرم در کوبنان و باطنم و در کوه صاف
شاه نعمتالله ولی : مفردات
شماره ۱۷۰ - عارفانش خوانده اند این حضرت جمع وجود
شاه نعمتالله ولی : مفردات
شماره ۲۰۴ - گر گدا باشد به یاد پادشه نبود عجب
شاه نعمتالله ولی : مفردات
شماره ۲۵۲ - نیست ما را روز بر کس بوسهٔ ما طرح نیست
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۵۱۸ - پیش بردم در قمار عشق جانان باختن
پیش بردم در قمار عشق جانان باختن
صد شکافم بر دل است و یک گریبان باختن
گوی میدان وفا را زخم چوگان بشکند
گر در این میدان سپهر آید به چوگان باختن
بردن جان دیده عشق و چیده بازی، هوش دار
با حریف پیش بین مستانه نتوان باختن
بی دل و دینم، وگر نه من کجا، سهو از کجا
از تهی دستی دلیرم، در پریشان باختن
نشأه صد ساله ام از یک درشتی کم شود
کی به یک تلخی توان صد شکّرستان باختن
دست عرفی از گریبان، کس جدا هرگز ندید
خواهد آخر دست در چاگ گریبان باختن
صد شکافم بر دل است و یک گریبان باختن
گوی میدان وفا را زخم چوگان بشکند
گر در این میدان سپهر آید به چوگان باختن
بردن جان دیده عشق و چیده بازی، هوش دار
با حریف پیش بین مستانه نتوان باختن
بی دل و دینم، وگر نه من کجا، سهو از کجا
از تهی دستی دلیرم، در پریشان باختن
نشأه صد ساله ام از یک درشتی کم شود
کی به یک تلخی توان صد شکّرستان باختن
دست عرفی از گریبان، کس جدا هرگز ندید
خواهد آخر دست در چاگ گریبان باختن
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۵۲۵ - بوستان پژمرده گردد، از دل ناشاد من
بوستان پژمرده گردد، از دل ناشاد من
یاسمن را خنده بر لب سوزد از فریاد من
باغبان عشق می گوید که خاکستر شود
شانهٔ باد صبا در طرهٔ شمشاد من
گفتم آیین مغان پر ذوق بر باز آمدن
عشق گفت آیین مجنون من و فرهاد من
کفر نی، اسلام نی، اسلام کفر آمیز نی
حکمت ایزد ندانم چیست در ایجاد من
صد بت از هر ذره نشناسی و ماند مایه ای
گر کنی ای برهمن گلگشت کفر آباد من
عرفی از من گر ملولی سعی در خونم مکن
سیل غم را التفاتی نیست با بنیاد من
یاسمن را خنده بر لب سوزد از فریاد من
باغبان عشق می گوید که خاکستر شود
شانهٔ باد صبا در طرهٔ شمشاد من
گفتم آیین مغان پر ذوق بر باز آمدن
عشق گفت آیین مجنون من و فرهاد من
کفر نی، اسلام نی، اسلام کفر آمیز نی
حکمت ایزد ندانم چیست در ایجاد من
صد بت از هر ذره نشناسی و ماند مایه ای
گر کنی ای برهمن گلگشت کفر آباد من
عرفی از من گر ملولی سعی در خونم مکن
سیل غم را التفاتی نیست با بنیاد من
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۵۲۶ - نام حسنت چون برم، بر آسمان آید گران
نام حسنت چون برم، بر آسمان آید گران
گر به گل بادی وزد بر باغبان آید گران
شهسوار حسن را، سر، مست باید بود، لیک
نی چنان مستی که در دستش عنان آید گران
دست بر دل مانده از درد خردمندی بسی
آن که بر دست و دلش رطل گران آید گران
بی گناهی بین که ان بدخو به قصد کشتنم
چون به زه بندد خدنگی بر کمان آید گران
گر متاع وصل شیرین را بدان نتوان خرید
بر دل پرویز گنج شایگان آید گران
ترک دلجویی کند چون منفعل گردم ز لطف
بر کریمان شرم روی میهمان آید گران
در غمی زد غوطه عرفی، کان غم لذت سرشت
بر دل یاران سبک، بر دشمنان آید گران
گر به گل بادی وزد بر باغبان آید گران
شهسوار حسن را، سر، مست باید بود، لیک
نی چنان مستی که در دستش عنان آید گران
دست بر دل مانده از درد خردمندی بسی
آن که بر دست و دلش رطل گران آید گران
بی گناهی بین که ان بدخو به قصد کشتنم
چون به زه بندد خدنگی بر کمان آید گران
گر متاع وصل شیرین را بدان نتوان خرید
بر دل پرویز گنج شایگان آید گران
ترک دلجویی کند چون منفعل گردم ز لطف
بر کریمان شرم روی میهمان آید گران
در غمی زد غوطه عرفی، کان غم لذت سرشت
بر دل یاران سبک، بر دشمنان آید گران
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۵۳۴ - کو می شوقی که دل مست جنون آید برون