تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۳۹ - با محیط عشق او دریا بر ما شبنمی است
با محیط عشق او دریا بر ما شبنمی است
چشمهٔ آبی چه باشد هفت دریا شبنمست
عارف دریادلی گر دم ز دریا می زند
هفت دریای خوشی اما بر ما شبنمست
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۴۹ - خانقاه نعمت الله را صفائی دیگر است
خانقاه نعمت الله را صفائی دیگر است
خوش سر آبی و خوش بستانسرائی دیگرست
از سر اخلاص نان بی ریای او بخور
زان که خوان نعمت او را نوائی دیگرست
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۶۱ - خانقاه نعمت‌اللّه را صفائی دیگر است
خانقاه نعمت‌اللّه را صفائی دیگر است
خوش سر آبی و خوش بستان سرابی دیگر است
از سر اخلاص نان بی ریای او بخور
زان که خوان نعمت‌اللّه را نوائی دیگر است
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۶۴ - با محیط عشق او دریا بر ما شبنم است
با محیط عشق او دریا بر ما شبنم است
چشمهٔ آبی چه باشد هفت دریا شبنم است
عارفی دریادلی کو دم ز دریا می‌زند
هست دریای خوشی اما از آنجا شبنم است
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۹۰ - عشق اگر در جان نباشد جان چه باشد هیچ هیچ
عشق اگر در جان نباشد جان چه باشد هیچ هیچ
ور نباشد درد او درمان چه باشد هیچ هیچ
با وجود حضرت سلطان ما کرمان خوش است
بی حضور خدمتش کرمان چه باشد هیچ هیچ
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۱۹ - مشهد آل مشهد روضهٔ رضوان بود
مشهد آل مشهد روضهٔ رضوان بود
این چنین خوش مشهدی در خطهٔ ماهان بود
نعمت‌اللّه را زیارت کن که تا یابی مراد
زان که قبرش قبلهٔ حاجات انس و جان بود
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۶۹ - ما به غیر از یار اول کس نمی گیریم یار
ما به غیر از یار اول کس نمی گیریم یار
اختیار اولین نیک است کردیم اختیار
تن یکی داریم و در یک تن نمی باشد دو سر
دل یکی داریم و در یک دل نمی گنجد دو یار
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۷۳ - ما به غیر از یار اول کس نمی ‌گیریم یار
ما به غیر از یار اول کس نمی ‌گیریم یار
اختیار اولین نیک است کردیم اختیار
سر یکی داریم و در یک سر نمی‌ باشد دو تن
دل یکی داریم و در یک دل نمی ‌باشد دو یار
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲۲۱ - این صفات بد اگر از خود جدا سازی چو من
این صفات بد اگر از خود جدا سازی چو من
نعمت الله زمان باشی و سلطان زمن
غیبت و نمامی و حرص و حسد این هر چهار
باز بخل و کینه و آنگه طمع بشنو ز من
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۸۷ - چشم آن دارم که حال چشم من پرسد نگار
چشم آن دارم که حال چشم من پرسد نگار
زان که بی نقش خیالش دیده ‌ام شد دلفکار
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۱۲۵ - در هوای مجلسش چندان بگریم همچو شمع
در هوای مجلسش چندان بگریم همچو شمع
کآب چشمم نرم گرداند دل چون آهنش
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۱۶۲ - صوت داود است و ما خوش نغمه‌ای داریم از آن
صوت داود است و ما خوش نغمه‌ای داریم از آن
مرغ روح ما کند تسبیح با ما جاودان
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۱۶۷ - ظاهرم در کوبنان و باطنم و در کوه صاف
ظاهرم در کوبنان و باطنم و در کوه صاف
صوفیان صاف را صد مرحبا باید زدن
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۱۷۰ - عارفانش خوانده ‌اند این حضرت جمع وجود
عارفانش خوانده ‌اند این حضرت جمع وجود
از عطای آن حقیقت این حقایق را نمود
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۰۴ - گر گدا باشد به یاد پادشه نبود عجب
گر گدا باشد به یاد پادشه نبود عجب
این عجب بنگر که سلطان می‌کند یاد گدا
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۵۲ - نیست ما را روز بر کس بوسهٔ ما طرح نیست
نیست ما را روز بر کس بوسهٔ ما طرح نیست
هر که را دل می‌کشد می ‌آید و جان می ‌دهد
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۵۱۸ - پیش بردم در قمار عشق جانان باختن
پیش بردم در قمار عشق جانان باختن
صد شکافم بر دل است و یک گریبان باختن
گوی میدان وفا را زخم چوگان بشکند
گر در این میدان سپهر آید به چوگان باختن
بردن جان دیده عشق و چیده بازی، هوش دار
با حریف پیش بین مستانه نتوان باختن
بی دل و دینم، وگر نه من کجا، سهو از کجا
از تهی دستی دلیرم، در پریشان باختن
نشأه صد ساله ام از یک درشتی کم شود
کی به یک تلخی توان صد شکّرستان باختن
دست عرفی از گریبان، کس جدا هرگز ندید
خواهد آخر دست در چاگ گریبان باختن
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۵۲۵ - بوستان پژمرده گردد، از دل ناشاد من
بوستان پژمرده گردد، از دل ناشاد من
یاسمن را خنده بر لب سوزد از فریاد من
باغبان عشق می گوید که خاکستر شود
شانهٔ باد صبا در طرهٔ شمشاد من
گفتم آیین مغان پر ذوق بر باز آمدن
عشق گفت آیین مجنون من و فرهاد من
کفر نی، اسلام نی، اسلام کفر آمیز نی
حکمت ایزد ندانم چیست در ایجاد من
صد بت از هر ذره نشناسی و ماند مایه ای
گر کنی ای برهمن گلگشت کفر آباد من
عرفی از من گر ملولی سعی در خونم مکن
سیل غم را التفاتی نیست با بنیاد من
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۵۲۶ - نام حسنت چون برم، بر آسمان آید گران
نام حسنت چون برم، بر آسمان آید گران
گر به گل بادی وزد بر باغبان آید گران
شهسوار حسن را، سر، مست باید بود، لیک
نی چنان مستی که در دستش عنان آید گران
دست بر دل مانده از درد خردمندی بسی
آن که بر دست و دلش رطل گران آید گران
بی گناهی بین که ان بدخو به قصد کشتنم
چون به زه بندد خدنگی بر کمان آید گران
گر متاع وصل شیرین را بدان نتوان خرید
بر دل پرویز گنج شایگان آید گران
ترک دلجویی کند چون منفعل گردم ز لطف
بر کریمان شرم روی میهمان آید گران
در غمی زد غوطه عرفی، کان غم لذت سرشت
بر دل یاران سبک، بر دشمنان آید گران
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۵۳۴ - کو می شوقی که دل مست جنون آید برون
کو می شوقی که دل مست جنون آید برون
هر نگاه از دیده با صد موج خون آید برون
ناله تا نزدیک لب صد جا شود پا مال او
جان بیمار از درون سینه چون آید برون
چون رود فرهاد با آن جذبه، شاید گر شبی
صورت شیرین ز قید بیستون آید برون