تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۲ - آنکس که بروی خواب او رشک پریست
آنکس که بروی خواب او رشک پریست
آمد سحری و بر دل من نگریست
او گریه و من گریه که تا آمد صبح
پرسید کز این هر دو عجب عاشق کیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۳ - آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است
آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است
بر سبلت و ریش خویشتن خندیده است
وانکس که ترا ز خود قیاسی گیرد
آن مسکین را چه خارها در دیده است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۴ - آنکس که درون سینه را دل پنداشت
آنکس که درون سینه را دل پنداشت
گامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت
تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورع
این جمله رهست خواجه منزل پنداشت
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۵ - آنکس که ز سر عاشقی باخبر است
آنکس که ز سر عاشقی باخبر است
فاش است میان عاشقان مشتهر است
وانکس که ز ناموس نهان میدارد
پیداست که در فراق زیر و زبر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۶ - آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست
آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست
وان کو کلهت نهاد طرار تو اوست
وانکس که ترا بار دهد بار تو اوست
وانکس که ترا بی‌تو کند یار تو اوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۷ - آنکو ز نهال هوست شبخیزانست
آنکو ز نهال هوست شبخیزانست
چون مست بهر شاخ در آویزنست
کز شاخ طرب حاملهٔ فرزند است
کو قرهٔ عین طرب‌انگیزانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۸ - آن نور مبین که در جبین ما هست
آن نور مبین که در جبین ما هست
وان ض یقین که در دل آگاهست
این جملهٔ نور بلکه نور همه نور
از نور محمد رسول‌الله است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۹ - آواز تو ارمغان نفخ صور است
آواز تو ارمغان نفخ صور است
زان قوت و قوت هر دل رنجور است
آواز بلند کن کهتا پست شوند
هرجا که امیریست و یا مأمور است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۰ - از بسکه دل تو دام حیلت افراخت
از بسکه دل تو دام حیلت افراخت
خود را و ترا ز چشم رحمت انداخت
مانندهٔ فرعون خدا را نشناخت
چون برق گرفت عالمی را بگداخت
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۱ - از بی‌یاری ظریفتر یاری نیست
از بی‌یاری ظریفتر یاری نیست
وز بی‌کاری لطیفتر کاری نیست
هرکس که ز عیاری و حیله ببرید
والله که چو او زیرک و عیاری نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۲ - از جمله طمع بریدنم آسانست
از جمله طمع بریدنم آسانست
الا ز کسی که جان ما را جانست
از هرکه کسی برد برای تو برد
از تو که برد دمی کرا امکان است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۳ - از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است
از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است
در حلقهٔ او دل از همه حلقه‌تر است
زیر و زبر چرخ پر است از غم او
هر ذره چو آفتاب زیر و زبر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۴ - از دوستی دوست نگنجم در پوست
از دوستی دوست نگنجم در پوست
در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست
هرگز نزید به کام عاشق معشوق
معشوق که بر مراد عاشق زید اوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۵ - از دیدن اغیار چو ما را مدد است
از دیدن اغیار چو ما را مدد است
پس فرد نه‌ایم و کار ما در عدد است
از نیک و بد آگهیم و این نیک و بد است
هردل که نه بی‌خود است زیر لگد است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۶ - از عهد مگو که او نه بر پای منست
از عهد مگو که او نه بر پای منست
چون زلف تو عهد من شکن در شکن است
زان بند شکن مگو که اندر لب تست
یا زان آتش که از لبت در دهن است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۷ - از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
ما را به میان آن فضا سودائیست
عارف چو بدان رسید سر را بنهد
نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۸ - از نوح سفینه ایست میراث نجات
از نوح سفینه ایست میراث نجات
گردان و روان میانهٔ بحر حیات
اندر دل از آن بحر برسته است نبات
اما چون دل نه نقش دارد نه جهات
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۹ - العین لفقدکم کثیرالعبرات
العین لفقدکم کثیرالعبرات
والقلب لذکرکم کثیرالحسرات
هل یرجع من زماننا ما قدفات
هیهات و هل فات زمان هیهات
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۰ - افغان کردم بر آن فغانم می‌سوخت
افغان کردم بر آن فغانم می‌سوخت
خامش کردم چو خامشانم می‌سوخت
از جمله کرانه‌ها برون کرد مرا
رفتم به میان و در میانم می‌سوخت
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۱ - افکند مرا دلم به غوغا و گریخت
افکند مرا دلم به غوغا و گریخت
جان آمد و هم از سر سودا و گریخت
آن زهرهٔ بی‌زهره چو دید آتش من
بربط بنهاد زود برجا و گریخت