تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۶۲ - تا در دل من صورت آن رشک پریست
تا در دل من صورت آن رشک پریست
دلشاد چو من در همهٔ عالم کیست
والله که به جز شاد نمیدانم زیست
غم میشنوم ولی نمیدانم چیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۶۳ - تا تن نبری دور زمانم کشته است
تا تن نبری دور زمانم کشته است
آن چشمهٔ آب حیوانم کشته است
او نیست عجب که دشمن جانش کشت
من بوالعجبم که جان جانم کشته است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۶۴ - تا ظن نبری که این زمین بیهوشست
تا ظن نبری که این زمین بیهوشست
بیدار دو چشم بسته چون خرگوشست
چون دیک هزار کف بسر می‌آرد
تا خلق ندانند که او در جوشست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۶۵ - تا عرش ز سودای رخش ولوله‌هاست
تا عرش ز سودای رخش ولوله‌هاست
در سینه ز بازار رخش غلغله‌هاست
از بادهٔ او بر کف جان بلبله‌هاست
در گردن دل ز زلف او سلسله‌هاست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۶۶ - تا من بزیم پیشه و کارم اینست
تا من بزیم پیشه و کارم اینست
صیاد نیم صید و شکارم اینست
روزم اینست و روزگارم اینست
آرام و قرار و غمگسارم اینست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۶۷ - تا مهر نگار باوفایم بگرفت
تا مهر نگار باوفایم بگرفت
من بودم و او چو کیمیایم بگرفت
او را به هزار دست جویان گشتم
او دست دراز کرد و پایم بگرفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۶۸ - تنها نه همین خنده و سیماش خوشست
تنها نه همین خنده و سیماش خوشست
خشم و سقط و طعنه و صفراش خوشست
سر خواستهٔ گر بدهم یا ندهم
سر را محلی نیست تقاضاش خوشست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۶۹ - توبه چه کنم که توبه‌ام سایه‌ی توست
توبه چه کنم که توبه‌ام سایه‌ی توست
بار سر توبه جمله سرمایه‌ی توست
بدتر گنهی به پیش تو توبه بود
کو آن توبه که لایق پایه‌ی توست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۷۰ - توبه کردم که تا جانم برجاست
توبه کردم که تا جانم برجاست
من کج نروم نگردم از سیرت راست
چندانکه نظر همی کنم از چپ و راست
جمله چپ و راست و راست و چپ دلبر ماست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۷۱ - توبه که دل خویش چو آهن کرده است
توبه که دل خویش چو آهن کرده است
در کشتن بنده چشم روشن کرده است
چون زلف تو هرچند شکن در شکنست
با توبه همان کند که با من کرده است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۷۲ - تو سیر شدی من نشدم درمان چیست
تو سیر شدی من نشدم درمان چیست
بنما عوض خود عوض جانان چیست
گفتی که به صبر آخر ایمان داری
ای بندهٔ ایمان به جز او ایمان چیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۷۳ - تو کان جهانی و جهان نیم جو است
تو کان جهانی و جهان نیم جو است
تو اصل جهانی و جهان از تو نو است
گر مشعله جهانی و شمع بگیرد عالم
بی‌آهن و سنگ آن به بادی گرو است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۷۴ - تهدید عدو چه بشنود عاشق راست
تهدید عدو چه بشنود عاشق راست
میراند خر تیز بدان سو که خداست
نتوان به گمان دشمن از دوست برید
نتوان به خیالی ز حقیقت برخاست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۷۵ - جانا غم تو ز هرچه گویی بتر است
جانا غم تو ز هرچه گویی بتر است
رنج دل و تاب تن و سوز جگر است
از هرچه خورند کم شود جز غم تو
تا بیشترش همی خورم بیشتر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۷۶ - جانم بر آن جان جهان رو کرده است
جانم بر آن جان جهان رو کرده است
هم قبله و هم کعبه بدانسو کرده است
ما را ملک‌العرش چنین خو کرده است
کار او دارد که او چنین رو کرده است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۷۷ - جان و سر آن یار که او پرده‌در است
جان و سر آن یار که او پرده‌در است
این حلقهٔ در بزن که در پرده‌در است
گر پرده‌در است یار و گر پرده‌در است
این پرده نه پرده است که این پرده‌در است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۷۸ - جانی که به راه عشق تو در خطر است
جانی که به راه عشق تو در خطر است
بس دیده ز جاهلی بر او نوحه‌گر است
حاصل چشمی که بیندش نشناسد
کو را بر رخ هزار صاحب خبر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۷۹ - جانی که حریف بود بیگانه شده است
جانی که حریف بود بیگانه شده است
عقلی که طبیب بود دیوانه شده است
شاهان همه گنجها بویرانه نهند
ویرانهٔ ما ز گنج ویرانه شده است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۸۰ - جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است
جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است
وز شیره و باغ آن نکورو خورده‌است
آن باغ گلوی جان بگیرد گوید
خونش ریزم که خون ما او خورده است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۸۱ - جانی و جهانی و جهان با تو خوش است
جانی و جهانی و جهان با تو خوش است
ور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است
خود معدن کیمیاست خاک از کف تو
هرچند که ناخوشست آن با تو خوش است