تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۰۲ - در خواب مهی دوش روانم دیده است
در خواب مهی دوش روانم دیده است
با روی و لبی که روشنی دیده است
یا بر گل ترکان شکر جوشیده است
یا بر شکرستان گل تر روئیده است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۰۳ - در دایرهٔ وجود موجود علیست
در دایرهٔ وجود موجود علیست
اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست
گر خانهٔ اعتقاد ویران نشدی
من فاش بگفتمی که معبود علیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۰۴ - در دیدهٔ صورت ار ترا دامی هست
در دیدهٔ صورت ار ترا دامی هست
زان دم بگذر اگر ترا گامی هست
در هجده هزار عالم آنرا که دلیست
داند که نه جنبش و نه آرامی هست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۰۵ - در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست
در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست
در شیوهٔ عشق خویش و بیگانه یکیست
آن را که شراب وصل جانان دادند
در مذهب او کعبه و بتخانه یکیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۰۶ - در صورت تست آنچه معنا همه اوست
در صورت تست آنچه معنا همه اوست
در معنی تست آنچه دعوا همه اوست
در کون و فساد چون عجب بنهادند
نوری که صلاح دین و دنیا همه اوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۰۷ - در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر است
در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر است
از حکم حقست و از قضا و قدر است
من جهد همی کنم قضا میگوید
بیرون ز کفایت تو کار دگر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۰۸ - در عشق اگرچه که قدم بر قدم است
در عشق اگرچه که قدم بر قدم است
آنست قدم که آنقدم از قدم است
در خانهٔ نیست هست بینی بسیار
می‌مال دو چشم را که اکثر عدم است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۰۹ - در عشق تو هر حیله که کردم هیچست
در عشق تو هر حیله که کردم هیچست
هر خون جگر که بیتو خوردم هیچست
از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۱۰ - در عشق که جز می بقا خوردن نیست
در عشق که جز می بقا خوردن نیست
جز جان دادن دلیل جان بردن نیست
گفتم که ترا شناسم آنگه میرم
گفتا که شناسای مرا مردن نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۱۱ - در عهد و وفا چنانکه دلدار منست
در عهد و وفا چنانکه دلدار منست
خون باریدن بروز و شب کار منست
او یار دگر کرده و فارغ شسته
من شسته چو ابلهان که او یار منست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۱۲ - در کوی غم تو صبر بیفرمانست
در کوی غم تو صبر بیفرمانست
در دیده ز اشک تو بر او حرمانست
دل راز تو دردهای بیدرمانست
با این همه راضیم سخن در جانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۱۳ - در مجلس عشاق قراری دگر است
در مجلس عشاق قراری دگر است
وین بادهٔ عشق را خماری دگر است
آن علم که در مدرسه حاصل کردند
کار دگر است و عشق کاری دگر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۱۴ - در مرگ حیات اهل داد و دین است
در مرگ حیات اهل داد و دین است
وز مرگ روان پاک را تمکین است
آن مرگ لقاست نی جفا و کین است
نامرده همی میرد و مرگش این است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۱۵ - در من غم شبکور چرا پیچیده است
در من غم شبکور چرا پیچیده است
کوراست مگر و یا که کورم دیده است
من بر فلکم در آب و گل عکس منست
از آب کسی ستاره کی دزدیده است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۱۶ - درنه قدم ار چه راه بی‌پایانست
درنه قدم ار چه راه بی‌پایانست
کز دور نظاره کار نامردانست
این راه زندگی دل حاصل کن
کاین زندگی تن صفت حیوانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۱۷ - درنه قدمی که چشمه حیوانست
درنه قدمی که چشمه حیوانست
میگرد چو چرخ تا مهت گرانست
جانیست ترا بگرد حضرت گردان
این جان گردان ز گردش آن جانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۱۸ - در وصل جمالش گل خندان منست
در وصل جمالش گل خندان منست
در هجر خیالش دل و ایمان منست
دل با من ومن با دل ازو درجنگیم
هریک گوئیم که آن صنم آن منست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۱۹ - درویشی و عاشقی به هم سلطانیست
درویشی و عاشقی به هم سلطانیست
گنجست غم عشق ولی پنهانیست
ویران کردم بدست خود خانهٔ دل
چون دانستم که گنج در ویرانیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۲۰ - دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست
دستت دو و پایت دو و چشمت دو، رواست
اما دل و معشوق دو باشند، خطاست
معشوق بهانه است و معبود خداست
هرکس که دو پنداشت جهود و ترساست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۲۱ - دلتنگم و دیدار تو درمان منست
دلتنگم و دیدار تو درمان منست
بیرنگ رخت زمانه زندان منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان منست