تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۶۳ - گنج اسم اعظم از ذات و صفات
گنج اسم اعظم از ذات و صفات
آشکارا کرده اندر کائنات
هر کجا کنجی است گنجی در وی است
کنج هر ویرانه بی گنجی کی است
معنی او گنج و صورت چون طلسم
در چنین گنجی بود آن گنج اسم
جام می باشد حبابی پر ز آب
نوش کن جامی که دریابی شراب
نسخهٔ اسما بجو یک یک بخوان
وحدت اسم و مسما را بدان
بی من و تو ، من تو ام تو هم منی
ور تو من گوئی و تو باشد منی
در مراتب آن یکی باشد هزار
در هزاران آن یکی را می شمار
آن یکی در هر یکی پیدا شده
قطره قطره آمده دریا شده
اسم اعظم گنج و اسما چون طلسم
نعمت الله را بجو دریاب اسم
آفتابی را ببین در ذره ای
عین دریا را نگر در قطره ای
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۶۴ - گوهر ار جوئی در این دریا بجو
گوهر ار جوئی در این دریا بجو
سر آن درّ یتیم از ما بجو
نقد گنج کنت کنزاً را طلب
هر چه می‌ خواهی بیا از ما طلب
ساقی مستیم و جام می به دست
می خورند از جام ما رندان مست
ملک میخانه سبیل ما بود
آید اینجا هر که او ز اینجا بود
هر کجا رندی است ما را محرم است
هر کجا جامی است با ما همدم است
صورت ما مظهر معنی ماست
این و آن ، دو شاهد دعوی ماست
علم وجدانی است علم عارفان
علم اگر خوانی چنین علمی بخوان
قول ما صدیق تصدیقش کند
آن محقق نیک تحقیقتش کند
تا ننوشی می ندانی ذوق می
تا نگردی وی نیابی حال وی
مستم و خورده شراب بی‌ حساب
هر که بیند گویدم خورده شراب
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۶۸ - چار نور آمد مرا در پیش راه
چار نور آمد مرا در پیش راه
نور سرخ و زرد و اسفید و سیاه
چون من از هر چار برتر بر شدم
در دو عالم عین یک دلبر شدم
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۷۱ - چشم عالم روشن است از نور او
چشم عالم روشن است از نور او
ناظر او نیست جز منظور او
می‌نماید نور او در آینه
نه به یک آئینه در هر آینه
دیدهٔ ما دیده نور او به او
لاجرم بیند همه عالم نکو
خوش خیالی نقش بسته در نظر
یک نظر در چشم مست ما نگر
رند سر مستیم و با ساقی حریف
خوش می صافی و خوش جامی لطیف
در خرابات فنا افتاده‌ایم
سر به پای خم می بنهاده‌ایم
لب نهاده بر لب ساغر مدام
همدم جامیم دایم والسلام
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۷۲ - عاشق سر‌مست با جانانه‌ ای
عاشق سر‌مست با جانانه‌ ای
همنشین بودند در یک خانه‌ ای
نازکی باریک بینی خوش لقا
حلقه ‌ای زد بر در خلوتسرا
گفت عاشق کیست بر در وقت شام
گفت هستم بنده باریکک به نام
گفت اگر موئی نگنجی در میان
جان و جانانست و جانانست و جان
او نمی‌ گنجد که می‌ گوئیم او
او نمی‌ گنجد چه جای ما و تو
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۷۷ - درد دل از جان بودردا طلب
درد دل از جان بودردا طلب
دردمندی بایدت ما را طلب
درد باید درد باید درد درد
مرد باید مرد باید مرد مرد
مرد اگر بی ‌درد باشد مرد نیست
هر که او مردی بود بی‌ درد نیست
دُرد درد عشق می‌ نوشم مدام
دردمندم دردمندم والسلام
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۸۵ - کثرت و وحدت که می‌ گوئی چنان
کثرت و وحدت که می‌ گوئی چنان
اعتبار عقل باشد این و آن
علم و عقل و زهد من بر باد رفت
غیر یاد او مرا از یاد رفت
در خرابات فنا افتاده‌ام
سر به پای خم می بنهاده‌ام
موج و دریا نزد ما باشد یکی
هر دو یک آبند آن یک بی‌ شکی
یک مسمی باشد و اسما هزار
آن یکی در هر یکی خوش می ‌شمار
جامی از می پر زمی بستان بنوش
این چنین می شادی رندان بنوش
قطره و موج و حباب از ما بجو
یک حقیقت از همه اشیا بجو
دل به دریا ده که صاحبدل توئی
وز وجود بحر و بر حاصل توئی
روح ما از نور اعظم نور یافت
وز وجود آل او منشور یافت
از خلافت خلعتی انعام کرد
نعمت‌اللّه او مرا خوش نام کرد
گنج اسما بر سر عالم فشاند
هر یکی بر مسند وحدت نشاند
هر که بینی غرقهٔ دریای اوست
عالمی سرگشتهٔ سودی اوست
ای که گوئی باشد این رشته دو تو
باشد آن یک تو ولی بی ما و تو
آینه روشن کن ای جان پدر
در همه آئینه او را می‌ نگر
هر که آن یک را نبیند در همه
کور باشد نزد بینا بر همه
نور روی او به نور او ببین
دیده ‌ای از وی طلب نیکو ببین
خوش خیالی نقش بسته در نظر
در خیال او جمالش می ‌نگر
یک شرابی نوش کن از جامها
ساقئی را می ‌نگر در جامها
عارفان را می‌ رسان از ما سلام
صد سلام از ما به یاران والسلام
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۳ - از صفات خود اگر یابی فنا
از صفات خود اگر یابی فنا
حضرت باقی تو را بخشد بقا
جز صفات او نیابی در نظر
گر ببینی نور چشم ما به ما
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۱ - از صفات خود اگر یابی فنا
از صفات خود اگر یابی فنا
حضرت باقی تو را بخشد بقا
جز صفات او نیابی در نظر
گر ببینی نور چشم ما به ما
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲۰ - درّهٔ بیضا ز بحر ما طلب
درّهٔ بیضا ز بحر ما طلب
آنچنان گوهر ازین دریا طلب
عین ما جویی به عین ما بجو
طالب و مطلوب را از ما طلب
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲۱ - این بهشت از آشنای او طلب
این بهشت از آشنای او طلب
جنّت المأوا برای او طلب
زاهدانه گر همی جوئی بهشت
بشنو از بهر رضای او طلب
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲۲ - دردمندانه طبیبی می ‌طلب
دردمندانه طبیبی می ‌طلب
زان شفاخانه نصیبی می‌ طلب
دُرد دردش نوش می کن همچو ما
خوش دوایی از حبیبی می‌ طلب
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲۴ - دردمندانه طبیبی می طلب
دردمندانه طبیبی می طلب
زان شفاخانه نصیبی می طلب
دُرد دردش نوش می کن همچو ما
خوش دوائی از طبیبی می طلب
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲۵ - درهٔ بیضا ز بحر ما طلب
درهٔ بیضا ز بحر ما طلب
آن چنان گوهر از این دریا طلب
عین ما جوئی به عین ما بجو
طالب و مطلوب را از ما طلب
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲۶ - این بهشت از آشنای او طلب
این بهشت از آشنای او طلب
جنت المأوا برای او طلب
زاهدانه گر همی جوئی بهشت
بشنو و بهر رضای او طلب
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۳۳ - در حقیقت فاعل افعال اوست
در حقیقت فاعل افعال اوست
جمله افعال از آن وجهی نکوست
لطف او بر این و آن هادی بود
هست ما را بس امید از لطف دوست
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۳۴ - جام می از بهر می داریم دوست
جام می از بهر می داریم دوست
این و آن از عشق وی داریم دوست
دوست را در آینه بینیم ما
آینه بی دوست کی داریم دوست
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۳۷ - جام و می را گر دو می گوئی رواست
جام و می را گر دو می گوئی رواست
ور یکی خوانی بخوان کان قول ماست
از حباب و موج و دریا آب جو
غیر آبی در نظر دیگر که است
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۳۸ - یوسف گل پیرهن برهان ماست
یوسف گل پیرهن برهان ماست
این چنین خوش گلستانی آن ماست
لاجرم هر بلبلی کامد بباغ
او همی نالد که او جانان ماست
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۴۰ - نقش عالم جز خیال یار نیست
نقش عالم جز خیال یار نیست
جز خیال عشق خود اظهار نیست
گر یکی بینی و گر خود صد هزار
در حقیقت جز یکی اسمار نیست