تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۲۲ - میدان که در درون تو مثال غاریست
میدان که در درون تو مثال غاریست
واندر پس آنغار عجب بازاریست
هرکس یاری گرفت و کاری بگزید
این یار نهانیست عجب یاریست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۲۳ - می‌گرییم زار و یار گوید زرقست
می‌گرییم زار و یار گوید زرقست
چون زرق بود که دیده در خون غرقست
تو پنداری که هر دلی چون دل تست
نی نی صنما میان دلها فرقست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۲۴ - می‌گفت یکی پری که او ناپیداست
می‌گفت یکی پری که او ناپیداست
کان جان که مقدست است از جای کجاست
آنکس که از هر دو جهان روزه گشاست
بی‌کام و دهان روزه‌گشائی او راست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۲۵ - مینال که آن ناله شنو همسایه است
مینال که آن ناله شنو همسایه است
مینال که بانک طفل مهر دایه است
هرچند که آن دایهٔ جان خودرایه است
مینال که ناله عشق را سرمایه است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۲۶ - ناگاه بروئید یکی شاخ نبات
ناگاه بروئید یکی شاخ نبات
ناگاه بجوشید چنین آب حیات
ناگاه روان شد ز شهنشه صدقات
شادی روان مصطفی را صلوات
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۲۷ - ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست
ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست
جام می لعل نوش کرده بنشست
از دیدن و از گرفتن زلف چو شست
رویم همه چشم گشت و چشمم همه دست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۲۸ - نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست
اندر پس پرده‌ها یکی دایهٔ ماست
ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۲۹ - نی با تو دمی نشستنم سامانست
نی با تو دمی نشستنم سامانست
نی بیتو دمی زیستنم امکانست
اندیشه در این واقعه سرگردانست
این واقعه نیست درد بیدرمانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۳۰ - نی بی‌زر و زور شه سپه بتوان داشت
نی بی‌زر و زور شه سپه بتوان داشت
نی بی‌دل و زهره ره نگه بتوان داشت
در سنگستان قرابه آنکس ببرد
کز سنگ قرابه را نگه بتوان داشت
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۳۱ - هان ای دل خسته روز مردانگیست
هان ای دل خسته روز مردانگیست
در عشق توام چه جای بیگانگیست
هر چیز که در تصرف عقل آید
بگذار کنون که وقت دیوانگیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۳۲ - هجران خواهی طریق عشاقانست
هجران خواهی طریق عشاقانست
وانکو ماهیست جای او عمانست
گه سایه طلب کنند و گاهی خورشید
آن ذره که او سایه نخواهد جانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۳۳ - هر جان عزیز کو شناسای رهست
هر جان عزیز کو شناسای رهست
داند که هر آنچه آید از کارگه است
بر زادهٔ چرخ و چرخ چون جرم نهی
کاین چرخ ز گردیدن خود بی‌گنه است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۳۴ - هر جان که از او دلبر ما شادانست
هر جان که از او دلبر ما شادانست
پیوسته سرش سبز و دلش خندانست
اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال
آهسته بگوئیم مگر جانانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۳۵ - هر چند به حلم یار ما جورکش است
هر چند به حلم یار ما جورکش است
لیکن زاری عاشقان نیز خوش است
جان عاشق چون گلستان میخندد
تن میلفرزد چو برگ گوئی تبش است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۳۶ - هرچند شکر لذت جان و جگر است
هرچند شکر لذت جان و جگر است
آن خود دگر است و شکر او دگر است
گفتم که از آن نی‌شکرم افزون کن
گفتا نه یقین است که آن نی‌شکر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۳۷ - هرچند فراق پشت امید شکست
هرچند فراق پشت امید شکست
هرچند جفا دو دوست آمال ببست
نومید نمیشود دل عاشق مست
مردم برسد بهر چه همت دربست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۳۸ - هرچند که بار آن شترها شکر است
هرچند که بار آن شترها شکر است
آن اشتر مست چشم او خود دگر است
چشمش مست است و او ز چشمش بتر است
او از مستی ز چشم خود بیخبر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۳۹ - هر درویشی که در شکست خویش است
هر درویشی که در شکست خویش است
تا ظن نبری که او خیال اندیش است
آنجا که سراپردهٔ آنخوش کیش است
از کون و مکان و کل عالم پیش است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۴۰ - هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست
هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست
گر تا باید خورند اینخوان برپاست
بر خوان ازل گرچه ز خلقان غوغاست
خوردند و خوردند کم نشد خوان برجاست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۴۱ - هر ذره که در هوا و در کیوانست
هر ذره که در هوا و در کیوانست
بر ما همه گلشن است و هم بستانست
هرچند که زر ز راههای کانست
هر قطره طلسمیست و در او عمانست