تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جامی : دفتر اول
بخش ۱۷۳ - در بیان سر فضیلت نماز جماعت بر نماز منفرد
بنگر در نماز وقت عمل
که جماعت در او بود افضل
زانکه از اجتماع قوم و امام
می شود نشئه نماز تمام
یکی از قوم اگر بود ز غرور
در نمازش ز سهو و لهو قصور
باشد از رای همت عالی
دیگری را نماز ازان خالی
ور یکی باشد را شرایط و ارکان
نبود بی تفاوت و نقصان
دیگری هم بود که آن اعمال
کرده باشد ادا به وجه کمال
ور یکی را بود قیام و رکوع
خالی از هیئت خشوع و خضوع
دیگری خاشع آنچنان باشد
که در احوال او عیان باشد
ور یکی زان میان پریشان دل
باشد از فکرهای بی حاصل
دیگری از خیال دور بود
غرق جمعیت و حضور بود
یک نماز از همه شود حاصل
که به میزان دین بود کامل
کامل ار نبود آن بود بی شک
که بود بیش فضلش از هر یک
اثر آن به همگنان برسد
چون اثرهای فیض جان به جسد
همه زان فیض زندگی یابد
ذوق آداب بندگی یابند
شود از همدلی و همکاری
ذوق هر یک به دیگران ساری
پیش روشندلان نیک خصال
هست روشن سرایت احوال
که جماعت در او بود افضل
زانکه از اجتماع قوم و امام
می شود نشئه نماز تمام
یکی از قوم اگر بود ز غرور
در نمازش ز سهو و لهو قصور
باشد از رای همت عالی
دیگری را نماز ازان خالی
ور یکی باشد را شرایط و ارکان
نبود بی تفاوت و نقصان
دیگری هم بود که آن اعمال
کرده باشد ادا به وجه کمال
ور یکی را بود قیام و رکوع
خالی از هیئت خشوع و خضوع
دیگری خاشع آنچنان باشد
که در احوال او عیان باشد
ور یکی زان میان پریشان دل
باشد از فکرهای بی حاصل
دیگری از خیال دور بود
غرق جمعیت و حضور بود
یک نماز از همه شود حاصل
که به میزان دین بود کامل
کامل ار نبود آن بود بی شک
که بود بیش فضلش از هر یک
اثر آن به همگنان برسد
چون اثرهای فیض جان به جسد
همه زان فیض زندگی یابد
ذوق آداب بندگی یابند
شود از همدلی و همکاری
ذوق هر یک به دیگران ساری
پیش روشندلان نیک خصال
هست روشن سرایت احوال
جامی : دفتر اول
بخش ۱۷۴ - حکایتی که خدمت ارشاد مابی مولانا و مخدومنا سعدالملة والدین الکاشغری از شیخ خود خدمت مولانا نظام الدین خاموش قدس الله روحه نقل می فرموده اند
کهف اصحاب سعد دین و دول
منتهی در طریق علم و عمل
دلش از نسبت دو عالم دور
نسبت او به کاشغر مشهور
گفت از پیر خود نظام الدین
که به خاموش داشتی تعیین
که به وقت صفای آیینه
سوی مسجد شدم یک آدینه
چون ز مسجد پس از ادای نماز
سوی مأوای خویش گشتم باز
دیدم اندر دکانچه ای تنها
نوجوانی به حسن بی همتا
عشقش آورد بر من آنسان زور
کز دل و جان من برآمد شور
ماندم از حال خویشتن حیران
که دلی را که جمله کون و مکان
کم بود در فروغ معرفتش
چون شود مهر ذره ای صفتش
قطره ای را چه زهره و یارا
که تواند احاطه با دریا
هر کجا تافت آفتاب قدم
کی تواند نهاد سایه قدم
ناگهان در مقابل آن ماه
دیدم افتاده بیدلی در راه
از دل و دیده غرق آتش و آب
از تب عشق آن جوان در تاب
روشنم شد که آن محبت و درد
در دل من ازو سرایت کرد
من ازان عشق هستم آزاده
پرتو اوست بر من افتاده
چند گامی ازو چو بگذشتم
زان هوا و هوس تهی گشتم
همچنین نقل کرد ازو که دمی
نشدی خالی از غم و المی
روز و شب رنجه بودی از اوجاع
گاه تب داشتی و گاه صداع
گفت روزی که رنج های گران
این همه هست بر من از دگران
من چو کلم همه جهان اجزا
بلکه من شخص و دیگران اعضا
رنج بر جزو چون بود جاری
اثر آن به کل شود ساری
گفت ناقل که این حدیث بلند
در من انکار گونه ای افکند
زید را طبع منحرف گردد
چون به تب عمر و متصف گردد
می زند بر دماغ بکر بخار
چون ز خالد برد صداع قرار
بود با من رفیق خبازی
در خلا و ملا هم آوازی
آتش انداخت در تنور سحر
شعله آن زد از درونم سر
چون دهان تنور او آتش
از دهانم زبانه می زد خوش
آتش او چو شعله زد از من
سخن پیر شد مرا روشن
که تواند که حالت دگری
کند اندر کس دگر اثری
همت پیر آمد اندر کار
وآتشم زد به خرمن انکار
زنگ انکار از دلم بزدود
در اقبال بر رخم بگشود
منتهی در طریق علم و عمل
دلش از نسبت دو عالم دور
نسبت او به کاشغر مشهور
گفت از پیر خود نظام الدین
که به خاموش داشتی تعیین
که به وقت صفای آیینه
سوی مسجد شدم یک آدینه
چون ز مسجد پس از ادای نماز
سوی مأوای خویش گشتم باز
دیدم اندر دکانچه ای تنها
نوجوانی به حسن بی همتا
عشقش آورد بر من آنسان زور
کز دل و جان من برآمد شور
ماندم از حال خویشتن حیران
که دلی را که جمله کون و مکان
کم بود در فروغ معرفتش
چون شود مهر ذره ای صفتش
قطره ای را چه زهره و یارا
که تواند احاطه با دریا
هر کجا تافت آفتاب قدم
کی تواند نهاد سایه قدم
ناگهان در مقابل آن ماه
دیدم افتاده بیدلی در راه
از دل و دیده غرق آتش و آب
از تب عشق آن جوان در تاب
روشنم شد که آن محبت و درد
در دل من ازو سرایت کرد
من ازان عشق هستم آزاده
پرتو اوست بر من افتاده
چند گامی ازو چو بگذشتم
زان هوا و هوس تهی گشتم
همچنین نقل کرد ازو که دمی
نشدی خالی از غم و المی
روز و شب رنجه بودی از اوجاع
گاه تب داشتی و گاه صداع
گفت روزی که رنج های گران
این همه هست بر من از دگران
من چو کلم همه جهان اجزا
بلکه من شخص و دیگران اعضا
رنج بر جزو چون بود جاری
اثر آن به کل شود ساری
گفت ناقل که این حدیث بلند
در من انکار گونه ای افکند
زید را طبع منحرف گردد
چون به تب عمر و متصف گردد
می زند بر دماغ بکر بخار
چون ز خالد برد صداع قرار
بود با من رفیق خبازی
در خلا و ملا هم آوازی
آتش انداخت در تنور سحر
شعله آن زد از درونم سر
چون دهان تنور او آتش
از دهانم زبانه می زد خوش
آتش او چو شعله زد از من
سخن پیر شد مرا روشن
که تواند که حالت دگری
کند اندر کس دگر اثری
همت پیر آمد اندر کار
وآتشم زد به خرمن انکار
زنگ انکار از دلم بزدود
در اقبال بر رخم بگشود
جامی : دفتر اول
بخش ۱۷۵ - در بیان آنکه شرط صحبت آنست که همه اصحاب در معرض آن باشند که چون در یکدیگر عیبی بینند به قول یا فعل دفع آن بکنند
مرد باید که یار جوی بود
یار چون یافت یار شوی بود
شوید از آب لطف و ابر کرم
از ضمیرش غبار غصه و غم
گر نشیند به دامنش گردی
باشد آن گرد بر دلش دردی
تا ز دامانش آن بیفشاند
پا به دامن کشید نتواند
یار چشم است اگر ز شهوت و خشم
مویی افتاده بینی اندر چشم
زود آن موی را ز چشم بچین
موی در وی ز جهل سهل مبین
زانکه در دیده موی ناهنجار
مایه مویه گردد آخر کار
خاربست مژه به گرد بصر
بر خس و خار بسته راه گذر
کز برون رنج آفتی ناگاه
به سواد بصر نیابد راه
یار چون چشم شد تو مژگان باش
گرد او شو به پا چو مژگان فاش
دفع کن هر اذا که از هر سوی
سوی آن چشم روشن آرد روی
لحظه لحظه ز خست و دونی
مخراشش چو موی افزونی
موی افزونی آفت دیده ست
دیده زو هر دم آفتی دیده ست
گر گذاریش دیده کور کند
ور کنی درد و رنج زور کند
بلکه صد پی به کندنش چاره
گر کنی بر دمد دگر باره
نه به کندن توانی از وی رست
نه بر آزار او صبور نشست
خودپسندان ناپسندیده
موی افزونی اند در دیده
دیده از دیدشان نگه می دار
ور نبینی ز دیدشان آزار
ز آتش کیدشان بکش دامن
پیش ازان دم که سوزدت خرمن
آتش کید بر فروخته اند
خرمن بس کسان که سوخته اند
اول اظهار اعتقاد کنند
دم تسلیم و انقیاد زنند
هر کجا پا نهی به راه و گذر
به ارادت نهند آنجا سر
ور به آزارشان بر آری دست
گردن خود کنند پیش تو پست
گر زنی سنگ گوهرش خوانند
بر سر خود چو تاج بنشانند
کانچه آید ازان کف و پنجه
حاش لله که کس شود رنجه
محنت تو کلید راحت ماست
ذلت تو مزید دولت ماست
لله و فی الله است یاری ما
به غرض نیست دوستداری ما
رنج محنت ز دوستان خدای
هست راحت فزای و رنج زدای
داغشان باغ و رنجشان گنج است
گنجشان از کرم گهر سنج است
ما ز آزارشان نیازاریم
قهر ایشان به لطف برداریم
قهرشان بهر امتحان باشد
امتحان فضل و امتنان باشد
در زر خالص آن که دارد شک
زند از بهر امتحانش محک
بر محک چون بود تمام عیار
خرد آن را به قیمت بسیار
بی محک ها درین سرای مجاز
سره از قلب کی شود ممتاز
از مریدان کنند افسانه
که فلان مرد بود و مردانه
صبر بر امتحان شیخ نمود
در دولت به روی خود بگشود
زین مقوله هزار کذب و گزاف
با تو گویند و تو ز خاطر صاف
همه را راستگوی پنداری
کذبهاشان به صدق برداری
بنشینی و ریش پهن کنی
بگشایی زبان به خوش سخنی
همه را رازدار خود سازی
راز دل با همه بپردازی
با همه خواه خواجه خواه فقیر
کنی آمیزشی چو شکر و شیر
چون برآید بر این نسق یک چند
شود از هر طرف قوی پیوند
لیک از آزمون گوناگون
آید از پرده حیله ها بیرون
آن غرض ها که بودشان در سر
گردد از قول و فعلشان ظاهر
شود احوال ظاهر ایشان
یوم تبلی السرائر ایشان
خبث سیرت ز صورت و سیما
بر تو گردد یگان یگان پیدا
چون غرض ها شود تو را روشن
دوستان را شوی به جان دشمن
غرض آنجا که بار بگشاید
دوستی را مجال تنگ آید
رخت بندد ز دل وفا و وفاق
خانه گیرد به سینه بغض و نفاق
لیک بهر حقوق پیشینه
داری آن را نهفته در سینه
شرمت آید که از پس یاری
لب گشایی به بغض و کین داری
دل تو از نفاق گیرد هم
کز نفاقت رسد هزار الم
دمبدم حیله ای برانگیزی
که از ایشان به حیله بگریزی
صد دغا و دغل به پیش آرند
حیله های تو باد انگارند
هر طرف صد وسیله انگیزند
تا دگر باره با تو آمیزند
بگذری تو ازان جفا کیشان
وین عجب کز تو نگذرند ایشان
هیچ از ایشان رهید نتوانی
چون شناور به خرس درمانی
یار چون یافت یار شوی بود
شوید از آب لطف و ابر کرم
از ضمیرش غبار غصه و غم
گر نشیند به دامنش گردی
باشد آن گرد بر دلش دردی
تا ز دامانش آن بیفشاند
پا به دامن کشید نتواند
یار چشم است اگر ز شهوت و خشم
مویی افتاده بینی اندر چشم
زود آن موی را ز چشم بچین
موی در وی ز جهل سهل مبین
زانکه در دیده موی ناهنجار
مایه مویه گردد آخر کار
خاربست مژه به گرد بصر
بر خس و خار بسته راه گذر
کز برون رنج آفتی ناگاه
به سواد بصر نیابد راه
یار چون چشم شد تو مژگان باش
گرد او شو به پا چو مژگان فاش
دفع کن هر اذا که از هر سوی
سوی آن چشم روشن آرد روی
لحظه لحظه ز خست و دونی
مخراشش چو موی افزونی
موی افزونی آفت دیده ست
دیده زو هر دم آفتی دیده ست
گر گذاریش دیده کور کند
ور کنی درد و رنج زور کند
بلکه صد پی به کندنش چاره
گر کنی بر دمد دگر باره
نه به کندن توانی از وی رست
نه بر آزار او صبور نشست
خودپسندان ناپسندیده
موی افزونی اند در دیده
دیده از دیدشان نگه می دار
ور نبینی ز دیدشان آزار
ز آتش کیدشان بکش دامن
پیش ازان دم که سوزدت خرمن
آتش کید بر فروخته اند
خرمن بس کسان که سوخته اند
اول اظهار اعتقاد کنند
دم تسلیم و انقیاد زنند
هر کجا پا نهی به راه و گذر
به ارادت نهند آنجا سر
ور به آزارشان بر آری دست
گردن خود کنند پیش تو پست
گر زنی سنگ گوهرش خوانند
بر سر خود چو تاج بنشانند
کانچه آید ازان کف و پنجه
حاش لله که کس شود رنجه
محنت تو کلید راحت ماست
ذلت تو مزید دولت ماست
لله و فی الله است یاری ما
به غرض نیست دوستداری ما
رنج محنت ز دوستان خدای
هست راحت فزای و رنج زدای
داغشان باغ و رنجشان گنج است
گنجشان از کرم گهر سنج است
ما ز آزارشان نیازاریم
قهر ایشان به لطف برداریم
قهرشان بهر امتحان باشد
امتحان فضل و امتنان باشد
در زر خالص آن که دارد شک
زند از بهر امتحانش محک
بر محک چون بود تمام عیار
خرد آن را به قیمت بسیار
بی محک ها درین سرای مجاز
سره از قلب کی شود ممتاز
از مریدان کنند افسانه
که فلان مرد بود و مردانه
صبر بر امتحان شیخ نمود
در دولت به روی خود بگشود
زین مقوله هزار کذب و گزاف
با تو گویند و تو ز خاطر صاف
همه را راستگوی پنداری
کذبهاشان به صدق برداری
بنشینی و ریش پهن کنی
بگشایی زبان به خوش سخنی
همه را رازدار خود سازی
راز دل با همه بپردازی
با همه خواه خواجه خواه فقیر
کنی آمیزشی چو شکر و شیر
چون برآید بر این نسق یک چند
شود از هر طرف قوی پیوند
لیک از آزمون گوناگون
آید از پرده حیله ها بیرون
آن غرض ها که بودشان در سر
گردد از قول و فعلشان ظاهر
شود احوال ظاهر ایشان
یوم تبلی السرائر ایشان
خبث سیرت ز صورت و سیما
بر تو گردد یگان یگان پیدا
چون غرض ها شود تو را روشن
دوستان را شوی به جان دشمن
غرض آنجا که بار بگشاید
دوستی را مجال تنگ آید
رخت بندد ز دل وفا و وفاق
خانه گیرد به سینه بغض و نفاق
لیک بهر حقوق پیشینه
داری آن را نهفته در سینه
شرمت آید که از پس یاری
لب گشایی به بغض و کین داری
دل تو از نفاق گیرد هم
کز نفاقت رسد هزار الم
دمبدم حیله ای برانگیزی
که از ایشان به حیله بگریزی
صد دغا و دغل به پیش آرند
حیله های تو باد انگارند
هر طرف صد وسیله انگیزند
تا دگر باره با تو آمیزند
بگذری تو ازان جفا کیشان
وین عجب کز تو نگذرند ایشان
هیچ از ایشان رهید نتوانی
چون شناور به خرس درمانی
جامی : دفتر اول
بخش ۱۷۶ - قصه آن خرس که آبش می برد شخصی تصور کرد که خیکی است پر بار، رفت تا آن را بگیرد، خرس در وی آویخت، آن شخص به وی درماند، دیگری از کناره فریاد کرد که خیک را بگذار و بیرون آی. گفت من او را گذاشته ام او مرا نمی گذارد
خرسی از حرص طعمه بر لب رود
بهر ماهی گرفتن آمده بود
ناگه از آب ماهیی برجست
برد حال به صید ماهی دست
پایش از جای شد در آب فتاد
پوستین زان خطا در آب نهاد
ای بسا کس که حرص زد راهش
آب ناخورده کشت در چاهش
آب بهر حیات خود طلبید
لیک ازان جز هلاک خویش ندید
آب بس تیز بود و پهناور
خرس مسکین در آب شد مضطر
دست و پا زد بسی و سود نداشت
عاقبت خویش را به آب گذاشت
از بلا چون به حیله نتوان رست
باید آنجا ز حیله شستن دست
همچو خیکی که پشم ناکنده
باشد از رخت و پخت آگنده
بر سر آب چرخ زن می رفت
دست شسته ز جان و تن می رفت
دو شناور ز دور بر لب آب
بهر کاری همی شدند شتاب
چشمشان ناگهان فتاد بر آن
از تحیر شدند خیره در آن
کان چه چیز است مرده یا زنده ست
پوستی از قماش آگنده ست
آن یکی بر کناره منزل ساخت
وان دگر خویش را در آب انداخت
آشنا کرد تا به آن برسید
خرس خود مخلصی همی طلبید
در شناور دو دست زد محکم
باز ماند از شنا شناور هم
اندر آن موج گشته از جان سیر
گاه بالا همی شد و گه زیر
یار چون دید حال او ز کنار
بانگ برداشت کای گرامی یار
گر گران است پوست بگذارش
هم بدان موج آب بسپارش
گفت من پوست را گذاشته ام
دست از پوست باز داشته ام
پوست از من همی ندارد دست
بلکه پشتم به زور پنجه شکست
جهد کن جهد ای برادر بوک
پوست دانی ز خرس و خیک ز خوک
نبری خرس را ز دور گمان
پوستی پر قماش و رخت گران
نکنی خوک را ز جهل خیال
خیکی از شهد ناب مالامال
گر تو گویی ستوده نیست بسی
که نهی خرس و خوک نام کسی
گویم آری ولی بداندیشی
کش نباشد بجز بدی کیشی
جز بدی و ددی نداند هیچ
مرکب بخردی نراند هیچ
خرس یا خوک اگر نهندش نام
باشد آن خرس و خوک را دشنام
بزهی گر بود درین اقوال
زان دو باید نه از وی استحلال
ای خدا دل گرفت ازین سخنم
چند بیهوده گفت و گوی کنم
زین سخن مهر بر زبانم نه
هر چه مذموم ازان امانم ده
از بدی و ددی مده سازم
وز بدان و ددان رهان بازم
هر که دل ز آرزوی او خوش نیست
به زبان گفت و گوی او خوش نیست
چون توان یاد دوستان کردن
دل ازان یاد بوستان کردن
حیف باشد حکایت دشمن
رفتن از بوستان سوی گلخن
چون حدیث خسان نه بهبود است
باز گردم به آنچه مقصود است
بهر ماهی گرفتن آمده بود
ناگه از آب ماهیی برجست
برد حال به صید ماهی دست
پایش از جای شد در آب فتاد
پوستین زان خطا در آب نهاد
ای بسا کس که حرص زد راهش
آب ناخورده کشت در چاهش
آب بهر حیات خود طلبید
لیک ازان جز هلاک خویش ندید
آب بس تیز بود و پهناور
خرس مسکین در آب شد مضطر
دست و پا زد بسی و سود نداشت
عاقبت خویش را به آب گذاشت
از بلا چون به حیله نتوان رست
باید آنجا ز حیله شستن دست
همچو خیکی که پشم ناکنده
باشد از رخت و پخت آگنده
بر سر آب چرخ زن می رفت
دست شسته ز جان و تن می رفت
دو شناور ز دور بر لب آب
بهر کاری همی شدند شتاب
چشمشان ناگهان فتاد بر آن
از تحیر شدند خیره در آن
کان چه چیز است مرده یا زنده ست
پوستی از قماش آگنده ست
آن یکی بر کناره منزل ساخت
وان دگر خویش را در آب انداخت
آشنا کرد تا به آن برسید
خرس خود مخلصی همی طلبید
در شناور دو دست زد محکم
باز ماند از شنا شناور هم
اندر آن موج گشته از جان سیر
گاه بالا همی شد و گه زیر
یار چون دید حال او ز کنار
بانگ برداشت کای گرامی یار
گر گران است پوست بگذارش
هم بدان موج آب بسپارش
گفت من پوست را گذاشته ام
دست از پوست باز داشته ام
پوست از من همی ندارد دست
بلکه پشتم به زور پنجه شکست
جهد کن جهد ای برادر بوک
پوست دانی ز خرس و خیک ز خوک
نبری خرس را ز دور گمان
پوستی پر قماش و رخت گران
نکنی خوک را ز جهل خیال
خیکی از شهد ناب مالامال
گر تو گویی ستوده نیست بسی
که نهی خرس و خوک نام کسی
گویم آری ولی بداندیشی
کش نباشد بجز بدی کیشی
جز بدی و ددی نداند هیچ
مرکب بخردی نراند هیچ
خرس یا خوک اگر نهندش نام
باشد آن خرس و خوک را دشنام
بزهی گر بود درین اقوال
زان دو باید نه از وی استحلال
ای خدا دل گرفت ازین سخنم
چند بیهوده گفت و گوی کنم
زین سخن مهر بر زبانم نه
هر چه مذموم ازان امانم ده
از بدی و ددی مده سازم
وز بدان و ددان رهان بازم
هر که دل ز آرزوی او خوش نیست
به زبان گفت و گوی او خوش نیست
چون توان یاد دوستان کردن
دل ازان یاد بوستان کردن
حیف باشد حکایت دشمن
رفتن از بوستان سوی گلخن
چون حدیث خسان نه بهبود است
باز گردم به آنچه مقصود است
جامی : دفتر اول
بخش ۱۷۷ - رجوع به آنچه پیش از این اشارتی به آن رفته بود
پیش ازین ذکر قاصد و نامه
زد به لوح بیان رقم خامه
نامه ای بود بس عظیم الشان
قرة العین خواجه مرسل آن
حاصل نامه آنکه می باید
چند بیتی روان به نظم آید
در بیان عقاید اسلام
کافی اندر بیان آن و تمام
آن عقاید که ضبطش آسان است
واندر آن خاص و عام یکسان است
هر که هست اهل سنت و دیندار
باشد او را ز حفظ آن ناچار
اینک آن را همی کنم املا
مستعینا بربنا الأعلی
زد به لوح بیان رقم خامه
نامه ای بود بس عظیم الشان
قرة العین خواجه مرسل آن
حاصل نامه آنکه می باید
چند بیتی روان به نظم آید
در بیان عقاید اسلام
کافی اندر بیان آن و تمام
آن عقاید که ضبطش آسان است
واندر آن خاص و عام یکسان است
هر که هست اهل سنت و دیندار
باشد او را ز حفظ آن ناچار
اینک آن را همی کنم املا
مستعینا بربنا الأعلی
جامی : اعتقادنامه
بخش ۱ - آغاز
بعد حمد خدا و نعت رسول
بشنو این نکته را به سمع قبول
که نخستین فریضه بر عاقل
عاقلی کز بلوغ شد کامل
نیست بیرون از اینکه بپذیرد
در دل و جان خویشتن گیرد
بعد ازان بی تردد و انکار
به زبان هم زند دم اقرار
کافریننده ایست آدم را
بلکه ذرات جمله عالم را
کز عدمشان ره وجود نمود
جاودان هست و بود و خواهد بود
هست بی تهمت شمار یکی
نیست اندر یگانگیش شکی
کرد بعث محمد عربی
تا بود خلق را رسول و نبی
هر که ثابت شود به قول ثقات
که محمد علیه الف صلات
داد ما را خبر به موجب آن
واجب آید به آن ز ما ایمان
این بود مجمل سخن بی قیل
شرح آن گوش کن علی التفصیل
بشنو این نکته را به سمع قبول
که نخستین فریضه بر عاقل
عاقلی کز بلوغ شد کامل
نیست بیرون از اینکه بپذیرد
در دل و جان خویشتن گیرد
بعد ازان بی تردد و انکار
به زبان هم زند دم اقرار
کافریننده ایست آدم را
بلکه ذرات جمله عالم را
کز عدمشان ره وجود نمود
جاودان هست و بود و خواهد بود
هست بی تهمت شمار یکی
نیست اندر یگانگیش شکی
کرد بعث محمد عربی
تا بود خلق را رسول و نبی
هر که ثابت شود به قول ثقات
که محمد علیه الف صلات
داد ما را خبر به موجب آن
واجب آید به آن ز ما ایمان
این بود مجمل سخن بی قیل
شرح آن گوش کن علی التفصیل
جامی : اعتقادنامه
بخش ۲ - فی وجوده سبحانه و تعالی
هر که را عقل خرده بین باشد
پیش وی این سخن یقین باشد
کاسمان و زمین و هر چه در او
باشد از جسم و جان چه کهنه چه نو
نیست آن را ز صانعی چاره
که بود فیض بخش همواره
خانه بی صنع خانه ساز که دید
نقش بی دست خامه زن که شنید
هر چه آورده سوی هستی پی
یافته هستی و بقا از وی
نه عرض ذات او و نی جوهر
هر چه بندی خیال ازان برتر
همه محتاج او نشیب و فراز
و او مبرا ز احتیاج و نیاز
اول او بود و کاینات نبود
یافت زو جمله کاینات وجود
آخر او ماند و نماند کس
کنه او را جز او نداند کس
از همه در صفات و ذات جدا
لیس شی ء کمثله ابدا
پیش وی این سخن یقین باشد
کاسمان و زمین و هر چه در او
باشد از جسم و جان چه کهنه چه نو
نیست آن را ز صانعی چاره
که بود فیض بخش همواره
خانه بی صنع خانه ساز که دید
نقش بی دست خامه زن که شنید
هر چه آورده سوی هستی پی
یافته هستی و بقا از وی
نه عرض ذات او و نی جوهر
هر چه بندی خیال ازان برتر
همه محتاج او نشیب و فراز
و او مبرا ز احتیاج و نیاز
اول او بود و کاینات نبود
یافت زو جمله کاینات وجود
آخر او ماند و نماند کس
کنه او را جز او نداند کس
از همه در صفات و ذات جدا
لیس شی ء کمثله ابدا
جامی : اعتقادنامه
بخش ۳ - فی وحدته سبحانه و تعالی
واحد است او به ذات خویش و احد
وحدتی برتر از شمار و عدد
هر که را وحدتش شود مشهود
از عدد فارغ است و از معدود
ساحت عزتش بود زان پاک
که کند کس توهم اشراک
ره به امکان نیافت همتایش
تنگنای محال شد جایش
گر خدا بودی از یکی افزون
کی بماندی جهان بدین قانون
در فیض وجود بسته شدی
تار و پود بقا گسسته شدی
همه عالم شدی عدم با هم
بلکه بیرون نیامدی ز عدم
داند آن کش ز عقل باشد بهر
که دو شه را چو جا شود یک شهر
سلک جمعیت از نظام افتد
رخنه در کار خاص و عام افتد
وحدتی برتر از شمار و عدد
هر که را وحدتش شود مشهود
از عدد فارغ است و از معدود
ساحت عزتش بود زان پاک
که کند کس توهم اشراک
ره به امکان نیافت همتایش
تنگنای محال شد جایش
گر خدا بودی از یکی افزون
کی بماندی جهان بدین قانون
در فیض وجود بسته شدی
تار و پود بقا گسسته شدی
همه عالم شدی عدم با هم
بلکه بیرون نیامدی ز عدم
داند آن کش ز عقل باشد بهر
که دو شه را چو جا شود یک شهر
سلک جمعیت از نظام افتد
رخنه در کار خاص و عام افتد
جامی : اعتقادنامه
بخش ۴ - اشارة الی صفاته سبحانه
جامی : اعتقادنامه
بخش ۵ - اشارت به حیات
جامی : اعتقادنامه
بخش ۶ - اشارت به علم
جامی : اعتقادنامه
بخش ۷ - اشارت به ارادت
وز پی آن بود ارادت و خواست
خواستی لایزال بی کم و کاست
فعل هایی که از همه اشیا
نو به نو در جهان شود پیدا
گر ارادی بود چو فعل بشر
ور طبیعی بود چو سیل و حجر
منبعث جمله از مشیت اوست
مبتنی بر کمال حکومت اوست
نخلد بی ارادتش خاری
نگسلد بی مشیتش تاری
فی المثل گر جهانیان خواهند
که سر مویی از جهان کاهند
گر نباشد چنان ارادت او
نتوان کاستن سر یک مو
ور همه در مقام آن آیند
که بر آن ذره ای بیفزایند
ندهد بی ارادت او سود
نتوانند ذره ای افزود
خواستی لایزال بی کم و کاست
فعل هایی که از همه اشیا
نو به نو در جهان شود پیدا
گر ارادی بود چو فعل بشر
ور طبیعی بود چو سیل و حجر
منبعث جمله از مشیت اوست
مبتنی بر کمال حکومت اوست
نخلد بی ارادتش خاری
نگسلد بی مشیتش تاری
فی المثل گر جهانیان خواهند
که سر مویی از جهان کاهند
گر نباشد چنان ارادت او
نتوان کاستن سر یک مو
ور همه در مقام آن آیند
که بر آن ذره ای بیفزایند
ندهد بی ارادت او سود
نتوانند ذره ای افزود
جامی : اعتقادنامه
بخش ۸ - اشارت به قدرت
جامی : اعتقادنامه
بخش ۹ - اشارت به سمع و بصر
جامی : اعتقادنامه
بخش ۱۰ - اشارت به کلام
جامی : اعتقادنامه
بخش ۱۱ - اشارة الی افعاله سبحانه
جامی : اعتقادنامه
بخش ۱۲ - اشارت به وجود ملائکه
زانچه از علم آمده به عیان
صنف اول صف ملائکه دان
بندگانند جمله فرمانبر
ناکشیده به کفر و عصیان سر
متصف نی به مادگی و نری
وز زناشوهری همیشه بری
همه از وصمت عناد مصون
مستقر در مقام لایعصون
بعضی اندر شهود حق دایم
در جمال و کمال او هایم
بی خبر زانکه در نشیمن بود
عالمی هست و آدمی موجود
دیده بر غیر حق نیندازند
با خود و غیر خود نپردازند
قسم دیگر مدبر اشباح
متصرف در آن صباح و رواح
کرده هر یک به موجب تقدیر
در هیاکل تصرف و تدبیر
گردش آسمان از ایشان است
جنبش جسم و جان از ایشان است
نفتد قطره ای نم باران
ز ابر بر شهر و دشت و کهساران
که نه با آن فرشته ای آید
کش بر آنجا برد که می باید
ندمد برگ تازه ای از شاخ
در چمن ها و بیشه های فراخ
که نه جمعی فرشته را به مثل
باشد اندر وجود آن مدخل
از ملایک چهار مشهورند
که به اسماء خویش مذکورند
وحی تنزیل کار جبریل است
نفخ در صور از سرافیل است
کافل رزقهاست میکائیل
قابض روحهاست عزرائیل
چار دیگر موکل بشرند
که نویسندگان خیر و شرند
دو به روزند با وی و دو به شام
بر یمین و یسار کرده مقام
کاتب الخیر آن یکی ز یمین
شر و عصیان رقم زند دومین
می توانند پیش چشم بشر
که نمایند خویش را به صور
خاصه در چشم هادیان سبل
از اولواالعزم و انبیا و رسل
صنف اول صف ملائکه دان
بندگانند جمله فرمانبر
ناکشیده به کفر و عصیان سر
متصف نی به مادگی و نری
وز زناشوهری همیشه بری
همه از وصمت عناد مصون
مستقر در مقام لایعصون
بعضی اندر شهود حق دایم
در جمال و کمال او هایم
بی خبر زانکه در نشیمن بود
عالمی هست و آدمی موجود
دیده بر غیر حق نیندازند
با خود و غیر خود نپردازند
قسم دیگر مدبر اشباح
متصرف در آن صباح و رواح
کرده هر یک به موجب تقدیر
در هیاکل تصرف و تدبیر
گردش آسمان از ایشان است
جنبش جسم و جان از ایشان است
نفتد قطره ای نم باران
ز ابر بر شهر و دشت و کهساران
که نه با آن فرشته ای آید
کش بر آنجا برد که می باید
ندمد برگ تازه ای از شاخ
در چمن ها و بیشه های فراخ
که نه جمعی فرشته را به مثل
باشد اندر وجود آن مدخل
از ملایک چهار مشهورند
که به اسماء خویش مذکورند
وحی تنزیل کار جبریل است
نفخ در صور از سرافیل است
کافل رزقهاست میکائیل
قابض روحهاست عزرائیل
چار دیگر موکل بشرند
که نویسندگان خیر و شرند
دو به روزند با وی و دو به شام
بر یمین و یسار کرده مقام
کاتب الخیر آن یکی ز یمین
شر و عصیان رقم زند دومین
می توانند پیش چشم بشر
که نمایند خویش را به صور
خاصه در چشم هادیان سبل
از اولواالعزم و انبیا و رسل
جامی : اعتقادنامه
بخش ۱۳ - اشارة الی الایمان بالانبیاء علیهم السلام
انبیا برگزیدگان حق اند
برده از کل ما خلق سبق اند
بر سوای خود از بنی آدم
فضل دارند بر ملائکه هم
نفس شیطان به قصد جرم و گناه
نتواند زند بر ایشان راه
ور به فرض محال یا نادر
از یکی زلتی شود صادر
پیش ارباب شرع و دین آن هم
مشتمل بر مصالح است و حکم
آدم آن دم که خورد گندم را
تخم می کاشت نسل مردم را
دانه ای را که خورد ازان شجره
شد وجود من و تواش ثمره
برده از کل ما خلق سبق اند
بر سوای خود از بنی آدم
فضل دارند بر ملائکه هم
نفس شیطان به قصد جرم و گناه
نتواند زند بر ایشان راه
ور به فرض محال یا نادر
از یکی زلتی شود صادر
پیش ارباب شرع و دین آن هم
مشتمل بر مصالح است و حکم
آدم آن دم که خورد گندم را
تخم می کاشت نسل مردم را
دانه ای را که خورد ازان شجره
شد وجود من و تواش ثمره
جامی : اعتقادنامه
بخش ۱۴ - اشارة الی افضلیة نبینا صلی الله علیه و سلم
جامی : اعتقادنامه
بخش ۱۵ - اشارة الی ختمیته صلی الله علیه و سلم