تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۲۲ - زان آب که چرخ از آن بسر می‌گردد
زان آب که چرخ از آن بسر می‌گردد
استارهٔ جانم چو قمر می‌گردد
بحریست محیط و در وی این خلق مقیم
تا کیست کز این بحر گهر میگردد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۲۳ - زان مقصد صنع تو یکی نی ببرید
زان مقصد صنع تو یکی نی ببرید
از بهر لب چون شکر خود بگزید
وان نی ز تو از بسکه می لب نوشید
هم بر لب تو مست شد و بخروشید
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۲۴ - ز اول که مرا عشق نگارم بربود
ز اول که مرا عشق نگارم بربود
همسایهٔ من ز نالهٔ من نغنود
اکنون کم شد ناله عشقم بفزود
آتش چو هوا گرفت کم گردد دود
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۲۵ - زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند
زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند
در بردن جان بندگان رای زند
دست خوش خویش را کس از دست دهد؟
افتادهٔ خویش را کسی پای زند؟
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۲۶ - زلف تو به حسن ذوفنونها برزد
زلف تو به حسن ذوفنونها برزد
در مالش عنبر آستینها برزد
مشگش گفتم از این سخن تاب آورد
درهم شد و خویشتن زمینها برزد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۲۷ - زندان تو از نجات خوشتر باشد
زندان تو از نجات خوشتر باشد
نفرین تو از نبات خوشتر باشد
شمشیر تو از حیات خوشتر باشد
ناسور تو از نوات خوشتر باشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۲۸ - زنهار مگو که رهروان نیز نیند
زنهار مگو که رهروان نیز نیند
کامل صفتان بی‌نشان نیز نیند
ز اینگونه که تو محرم اسرار نه‌ای
میپنداری که دیگران نیز نیند
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۲۹ - سر دل عاشقان ز مطرب شنوید
سر دل عاشقان ز مطرب شنوید
با نالهٔ او بگرد دلها بروید
در پرده چه گفت اگر بدو میگروید
یعنی که ز پرده هیچ بیرون نروید
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۳۰ - سر مستان را ز محتسب ترسانند
سر مستان را ز محتسب ترسانند
شد محتسب مست همه میدانند
این مردم شهر ما اگر مردانند
این مستان را چرا گرو نستانند
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۳۱ - سرویکه ز باغ پاکبازان باشد
سرویکه ز باغ پاکبازان باشد
هم سرکش و هم سرخوش و نازان باشد
گر سر کشد او ز سرکشان میرسدش
کاندر سر او غرور بازان باشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۳۲ - سرهای درختان گل تر میچینند
سرهای درختان گل تر میچینند
و اندر دل خود کان گهر می‌بینند
چون بر سر پایند که با بی‌برگی
نومید نگردند و ز پا می‌شینند
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۳۳ - سرهای درختان گل رعنا چیدند
سرهای درختان گل رعنا چیدند
آن یعقوبان یوسف خود را دیدند
ایام زمستان چو سیه پوشیدند
آخر ز پس نوحه‌گری خندیدند
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۳۴ - سودای ترا بهانه‌ای بس باشد
سودای ترا بهانه‌ای بس باشد
مستان ترا ترانه‌ای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا
ما را سر تازیانه‌ای بس باشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۳۵ - سوز دل عاشقان شررها دارد
سوز دل عاشقان شررها دارد
درد دل بی‌دلان اثرها دارد
نشنیدستی که آه دلسوختگان
بر حضرت رحمت گذرها دارد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۳۶ - شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد
شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد
ساقی کرم مست و خرابش ببرد
می‌آید آب دیده می‌ناید خواب
ترسد که اگر بیاید آبش ببرد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۳۷ - شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید
شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید
چون بچهٔ خرد آستین برخاید
چون دید مرا کنار را بگشاید
چون باز جهد مرغ دلم برباید
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۳۸ - شادی همه طالبان که مطلوب رسید
شادی همه طالبان که مطلوب رسید
داد ای همه عاشقان که محبوب رسید
آن صحت رنجهای ایوب رسید
آن یوسف صد هزار یعقوب رسید
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۳۹ - شادم که غم تو در دل من گنجد
شادم که غم تو در دل من گنجد
زیرا که غمت بجای روشن گنجد
آن غم که نگنجد در افلاک و زمین
اندر دل چون چشمهٔ سوزن گنجد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۴۰ - شادی زمانه با غمم برنامد
شادی زمانه با غمم برنامد
جز از غم دوست مرهمم برنامد
گفتم که به بینمش چه دمها دهمش
چون راست بدیدمش دمم برنامد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۴۱ - شاهیست که تو هرچه بپوشی داند
شاهیست که تو هرچه بپوشی داند
بی‌کام و زبان گر بخروشی داند
هر کس هوس سخن فروشی داند
من بندهٔ آنم که خموشی داند