تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۴۲ - هر دل که بسوی دلربائی نرود
هر دل که بسوی دلربائی نرود
والله که به جز سوی فنائی نرود
ای شاد کبوتری که صید عشق است
چندانکه برانیش بجائی نرود
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۴۳ - هر روز دلم نو شکری نوش کند
هر روز دلم نو شکری نوش کند
کز ذوق گذشته‌ها فراموش کند
اول باده ز عاشقی نوش کند
آنگاه دهد به ما و مدهوش کند
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۴۴ - هر شب که دل سپهر گلشن گردد
هر شب که دل سپهر گلشن گردد
عالم همه ساکن چو دل من گردد
صد آه برآورم ز آیینهٔ دل
آیینهٔ دل ز آه روشن گردد
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۴۵ - هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند
هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند
آن شب همه جان شوند هرجا که تنند
در چادر شب چه دختران دارد عشق
گر غم آید سبلت و ریشش بکنند
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۴۶ - هر عمر که بی‌دیدن اصحاب بود
هر عمر که بی‌دیدن اصحاب بود
یا مرگ بود به طبع یا خواب بود
آبی که ترا تیره کند زهر بود
زهری که ترا صاف کند آب بود
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۴۷ - هر عمر که بی‌دیدن اصحاب بود
هر عمر که بی‌دیدن اصحاب بود
یا مرگ بود به طبع یا خواب بود
آبی که ترا تیره کند زهر بود
زهری که ترا صاف کند آب بود
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۴۸ - هر قبض اثر علت اولی باشد
هر قبض اثر علت اولی باشد
صورت همه مقبول هیولی باشد
هر جزو ز کل بود ولی لازم نیست
کانجا همه کل قابل اجزا باشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۴۹ - هرگز حق صحبت قدیمت نبود
هرگز حق صحبت قدیمت نبود
واندیشهٔ این سیه گلیمت نبود
بر دیده نشینی و بدل درباشی
ور آتش و آب هیچ بیمت نبود
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۵۰ - هر کو بگشاده گرهی می‌بندد
هر کو بگشاده گرهی می‌بندد
بر حال خود و حال جهان میخندد
گویند سخن ز وصل و هجران آخر
چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۵۱ - هر لحظه همی خوانمش از راه بعید
هر لحظه همی خوانمش از راه بعید
کو سورهٔ یوسف است و قرآن مجید
گفتم که دلم خون شد و از دیده دوید
گفت آنکه ترا دید کس را ندوید
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۵۲ - هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد
هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد
میجوشد و صافش همه جان میگردد
خورشید و مه و فلک از آن میگردد
تا هرچه نهان بود عیان میگردد
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۵۳ - هر موی زلف او یکی جان دارد
هر موی زلف او یکی جان دارد
ما را چو سر زلف پریشان دارد
دانی که مرا غم فراوان از چیست
زانست که او ناز فراوان دارد
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۵۴ - هستی اثری ز نرگس مست تو بود
هستی اثری ز نرگس مست تو بود
آب رخ نیستی هم از هست تو بود
گفتم که مگر دست کسی در تو رسد
چون به دیدم که خود همه دست تو بود
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۵۵ - هشدار که فضل حق بناگاه آید
هشدار که فضل حق بناگاه آید
ناگاه آید بر دل آگاه آید
خرگاه وجود خود ز خود خالی کن
چون خالی شد شاه به خرگاه آید
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۵۶ - هل تا برود سرش به دیوار آید
هل تا برود سرش به دیوار آید
سر بشکند و جامه به خون آلاید
آید بر من سوزن و انگشت گزان
کان گفته سخنهای منش یاد آید
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۵۷ - هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد
هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد
هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد
گر من میرم مرا مگوئید که مرد
کو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۵۸ - همواره خوشی و دلکشی نامیزد
همواره خوشی و دلکشی نامیزد
هشدار مکن کژ که قدح میریزد
در عالم باد خاک بر سر کردن
شک نیست که هر لحظه غباری خیزد
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۵۹ - یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد
یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد
خونابه ز دیده‌ام چکیدن گیرد
هرجا خبر دوست رسیدن گیرد
بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۶۰ - یاران یاران ز هم جدائی مکنید
یاران یاران ز هم جدائی مکنید
در سر هوس گریز پائی نکنید
چون جمله یکید دو هوائی مکنید
فرمود وفا که بی‌وفائی مکنید
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۶۱ - یار خواهم که فتنه‌انگیز بود
یار خواهم که فتنه‌انگیز بود
آتش دل و خونخواره و خونریز بود
با چرخ و ستارگان با ستیز بود
در بحر رود چو آتش نیز بود