تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نه شعر است اینکه بر وی دل نهادم
نه شعر است اینکه بر وی دل نهادم
گره از رشتهء معنی گشادم
به امیدی که اکسیری زند عشق
مس این مفلسان را تاب دادم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تو گفتی از حیات جاودان گوی
تو گفتی از حیات جاودان گوی
بگوش مرده ئی پیغام جان گوی
ولی گویند این ناحق شناسان
که تاریخ وفات این و آن گوی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
رخم از درد پنهان زعفرانی
رخم از درد پنهان زعفرانی
تراود خون ز چشم ارغوانی
سخن اندر گلوی من گره بست
تو احوال مرا ناگفته دانی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
زبان ما غریبان از نگاهیست
زبان ما غریبان از نگاهیست
حدیث دردمندان اشک و آهیست
گشادم چشم و بر بستم لب خویش
سخن اندر طریق ما گناهیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خودی دادم ز خود نامحرمی را
خودی دادم ز خود نامحرمی را
گشادم در گل او زمزمی را
بده آن نالهٔ گرمی که از وی
بسوزم جز غم دین هر غمی را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
درون ما بجز دود نفس نیست
درون ما به جز دود نفس نیست
بجز دست تو ما را دست رس نیست
دگر افسانه غم با که گویم؟
که اندر سینه ها غیر از تو کس نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
غریبی دردمندی نی نوازی
غریبی دردمندی نی نوازی
ز سوز نغمهء خود در گدازی
تو میدانی چه میجوید ، چه خواهد
دلی از هر دو عالم بی نیازی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نم و رنگ از دم بادی نجویم
نم و رنگ از دم بادی نجویم
ز فیض آفتاب تو به رویم
نگاهم از مه و پروین بلند است
سخن را بر مزاج کس نگویم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
در آن دریا که او را ساحلی نیست
در آن دریا که او را ساحلی نیست
دلیل عاشقان غیر از دلی نیست
تو فرمودی ره بطحا گرفتیم
وگرنه جز تو ما را منزلی نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مران از در که مشتاق حضوریم
مران از در که مشتاق حضوریم
از آن دردی که دادی نا صبوریم
بفرما هر چه میخواهی به جز صبر
که ما از وی دو صد فرسنگ دوریم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به افرنگی بتان دل باختم من
به افرنگی بتان دل باختم من
ز تاب دیریان بگداختم من
چنان از خویشتن بیگانه بودم
چو دیدم خویش را نشناختم من
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
می از میخانهٔ مغرب چشیدم
می از میخانهٔ مغرب چشیدم
بجان من که درد سر خریدم
نشستم با نکویان فرنگی
از آن بی سوز تر روزی ندیدم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
فقیرم از تو خواهم هر چه خواهم
فقیرم از تو خواهم هر چه خواهم
دل کوهی ، خراش از برگ کاهم
مرا درس حکیمان درد سر داد
که من پروردهٔ فیض نگاهم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نه با ملا نه با صوفی نشینم
نه با ملا نه با صوفی نشینم
تو میدانی که من آنم ، نه اینم
نویس «الله» بر لوح دل من
که هم خود را هم او را فاش بینم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل ملا گرفتار غمی نیست
دل ملا گرفتار غمی نیست
نگاهی هست ، در چشمش نمی نیست
از آن بگریختم از مکتب او
که در ریگ حجازش زمزمی نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
سر منبر کلامش نیشدار است
سر منبر کلامش نیشدار است
که او را صد کتاب اندر کنار است
حضور تو من از خجلت نگفتم
ز خود پنهان و بر ما آشکار است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل صاحبدلان او برد یا من؟
دل صاحبدلان او برد یا من؟
پیام شوق او آورد یا من؟
من و ملا ز کیش دین دو تیریم
بفرما بر هدف او خورد یا من؟
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
غریبم در میان محفل خویش
غریبم در میان محفل خویش
تو خود گو با که گویم مشکل خویش
از آن ترسم که پنهانم شود فاش
غم خود را نگویم با دل خویش
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل خود را بدست کس ندادم
دل خود را بدست کس ندادم
گره از روی کار خود گشادم
به غیر الله کردم تکیه یک بار
دو صد بار از مقام خود فتادم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
همان سوز جنون اندر سر من
همان سوز جنون اندر سر من
همان هنگامه ها اندر بر من
هنوز از جوش طوفانی که بگذشت
نیاسود است موج گوهر من