تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۳ - در نوشدن گلدسته و گنبذ روضه یی
دارای جهان ناصر دین «شاه سلیمان »
آن رتبه ده تخت و، برازنده افسر
آن حامی اسلام، که پیوسته رخ دین
از پشتی او، آینه سانست منور
در کشتی، اگر یاد کند کس ز وقارش
کشتی نشود بارکش منت لنگر
تا بیند از آن صورت احوال جهان را
از رای منیر آینه دارد، چو سکندر
آن خسرو عادل، که برافروخت چراغش
از مشعله نسبت فرزندی حیدر
اخلاص شعاری، که بمعماری حکمش
آباد شد این کاخ فلک مرتبه دیگر
گردید دگر بار بلند این خور تابان
آفاق شد از پرتو آن باز منور
چون نامه خود در دو جهانست سیه رو
آن را که نباشد رخ اخلاص بر این در
گلدسته این قبه دگر گشت فلک سا
چون نخل دعائی که از این روضه کشد سر
این گنبذ پرنور چو نوشد، پی تاریخ
دل گفت که:«معمور شد این قبه انور»!
واعظ قزوینی : اضافات
مرثیه شاه شهدا گوهر دریای امامت حضرت حسین بن علی «ع »
ای ناله زجا برخیز، که شد باز محرم
ای گریه فرو ریز، که شد نوبت ماتم
ای مردمک، از اشک فرو ریختن آموز
در ماتم شاه شهدا، سرور عالم
تابان نه هلالست دراین ماه ز گردون
بر سینه کشیده است الف قرص مه از غم
یا شعله افروخته یی، در دل چرخ است
کز آه مصیبت زدگان، گشته قدش خم
یا آنکه ز شمشیر ستم، در دل گردون
زخمی است که هر سال شود تازه از این غم
یا آنکه خراشی است برخسار، جهان را
در تعزیه اشرف ذریت آدم
یا ناخن آغشته بخونی است فلک را
از بس که خراشیده ز غم سینه عالم
نی نی غلطم پره قفل در شادی است
یا بر رخ ایام، کلید در ماتم
بر چهره ایام، چه خونها که روان کرد
این خنجر کج از جگر مردم عالم!
هرشب نه مه نو شود افزون، که فلک را
بر سینه خراش است که ریزد بسر هم
آتش همه را از تف این شعله بجان است
دل گر همه سنگ است، از این ماه، کتان است!
زآن دیده خود سنگ، پر از اشک شرر کرد
کاین آتش محنت به دل سنگ اثر کرد
درکان نه عقیق است، که از غصه یمن را
بی آبی آن تشنه لبان، خون به جگر کرد
تا صورت این واقعه را دید، ندانم
چون آب دگر با قدح آینه سر کرد؟!
چون چشم جهان دید پر از ناوک بیداد؟
جسمی که ستم کرد بر او هر که نظر کرد
نگسست ز هم، قافله اشک یتیمان
تا شاه شهیدان ز جهان عزم سفر کرد
هر شام نه خورشید نهان شد بته خاک
در ماتم آن خسرو دین خاک بسر کرد!
زین تعزیه، هر شام شفق نیست بر افلاک
خورشید بدامان فلک چشم کند پاک!
ز آن روز که بر خاک فتد آن قد و قامت
بر خویش فرو رفت ز غم صبح قیامت
آفاق بسر خاک سیه ریخت ز ظلمت
در خاک نهان گشت چو خورشید امامت
آن روز که کندند ز جا خیمه اورا
چون کرد دگر خرگه افلاک اقامت؟!
بر نیزه، چو دید آن سر آغشته بخون را
پنداشت جهان، سرزده خورشید قیامت
هرکس که تن بی نفسش دید و نفس زد
باشد ز نفس، بر لبش انگشت ندامت
آن کس که لب تشنه او دید و، نشد آب
بر سینه زند از دل خود سنگ ملامت
از بار گران غم آن تشنه لبان بود
کآندم نتوانست ز جا خاست قیامت
آن را که نشد دیده پر از خون ز عزایش
باشد مژه دندان، نگه انگشت ندامت
آن کیست که چون لعل پر از خون جگر نیست
در ماتم آن گوهر دریای امامت؟!
روز، آتش آهی است که خیزد ز دل شام
شب، خاک سیاهی است که بر سر کند ایام!
بحر از غم این واقعه، یک چشم پر آبست
افلاک پر از آه، چو خرگاه حبابست
نگذاشته نم در دل کس گریه خونین
این موج فشرده است که گویند سرابست!
در سینه افلاک نه مهر است که، دایم
زین آتش جانسوز دل چرخ کبابست!
تا گل گل خون شهدا ریخته برخاک
چشم گل از این واقعه پر اشک گلابست
زین غصه که در خاک تپیدند شهیدان
بر خاک تپیدن صفت موج سرابست
از حسرت آن تشنه لب بادیه غم
هر موج، خراشی است که بر چهره آبست
با چهره پرخون، چو درآید بصف حشر
ز آن شور ندانم که کرا فکر حسابست؟!
خواهد که رساند به جزا قاتل او را
ز آن این همه با ابلق ایام شتابست
ای صبح جزا، سوخت دل خلق از این غم
شاید تو براین داغ شوی پنبه مرهم!
شمشیر نبود آنکه براو خصم ز کین زد
بود آتش سوزنده که بر خانه دین زد
هر گرد که برخاست از آن معرکه، خود را
بر آینه خاطر جبریل امین زد
باران نبود، کز غم لب تشنگی اش، بحر
خود را به فلک برد و ز حسرت به زمین زد
تا تشنه لب دید عقیق یمن، از غم
صد چاک نمایان به دل از نقش نگین زد
خون ریخت بسر پنجه خورشید جهانتاب
از بس که زغم بر سر خود چرخ برین زد
روز و شب از این واقعه خونابه فشان است
چشم مه و خورشید چنین سرخ، از آن است!
آن روز قرار از فلک بی سر و پا رفت
کآرام دل فاطمه از دار فنا رفت
در ماتم او گنبد افلاک سیه شد
دود جگر سوخته از بس بهوا رفت
در ماتم او، آب بقا جامه سیه کرد
آن روز که او تشنه لب از دار فنا رفت
. . .
ز آن ظلم و ستمها که به شاه شهدا رفت
از ظالم سنگین دل بیرحم خسی چند
بر سرور اخیار چه گویم که چها رفت؟!
پر خون چو خدنگش بدل خاک فگندند
صد جا بدل همچو گلشن چاک فگندند!
پر ساخته این غصه ز بس کوه گران را
تا همنفسی یافته، سر کرده فغان را
آه، این چه عزائی است، که هرشب فلک پیر
در نیل کشد جامه زمین را و زمان را؟!
ز آن روز که این تعزیه شد رسم در ایام
خجلت بود از زیور خورشید جهان را
بسته است ره خنده بر ایام، ندانم
چون کرد صدف بهر گهر باز دهان را؟!
زآن روز که گردید روان خون شهیدان
چون پای بره رفت دگر، آب روان را؟!
ز آن روز که گردید باین حرف، ندانم
در خویش چه سان داد دهن جای زبان را؟!
از جرأت قومی که بر او تیر کشیدند
انگشت ز ناوک بدهن بود کمان را
ز آن روز که آن نخل قد از پای درآمد
چون دید چمن بر سر پا سرو روان را؟!
پیش نفس صبح، ز مهر آینه گیرند
تا غرقه بخون دیده شه کون و مکان را
در حوصله لفظ، نگنجد دگر این حرف
واعظ ز سخن به که ببندیم زبان را
کز گریه دل و دیده خونبار فرو ماند
طاقت ز شنیدن، سخن از کار فروماند
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۱ - گر راست نگوییم در این عهد، عجب نیست
گر راست نگوییم در این عهد، عجب نیست
مسطر چو بود کنج، چه گناه است قلم را؟!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۳۵ - روشن نشود چون شرر از سنگ چراغت
روشن نشود چون شرر از سنگ چراغت
تا دست بدامن نزنی سوخته یی را!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۵۲ - مد نظر، از روی گلت آب حیات است
مد نظر، از روی گلت آب حیات است
نخل هوس، از بوس لبت شاخ نبات است!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۷۵ - بر ما سخن سرد عزیزان نه گران است
بر ما سخن سرد عزیزان نه گران است
کآن بر دل ما چون نفس شیشه گران است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۷۶ - دشنام تو در زیر لب، از ما نه نهان است
دشنام تو در زیر لب، از ما نه نهان است
چون فوده زبان از ته لعل تو عیان است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۷۷ - گفتم: به لب چاه زنخدان تو آن چیست؟
گفتم: به لب چاه زنخدان تو آن چیست؟
گفتا،لب او خنده زنان: هیچ، دهان است!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۷۸ - بی فکر تو، ناپاک دل از لوث جهانست
بی فکر تو، ناپاک دل از لوث جهانست
بی ذکر تو، دل خانه بی آب روان است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۸۳ - رشکم نبود گر همه بر تخت و نگین است
رشکم نبود گر همه بر تخت و نگین است
چیزی که بآن رشک توان برد همین است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۸۴ - افتادگیم ساخته منظور نظرها
افتادگیم ساخته منظور نظرها
دارد به زمین روی اگر چرخ برین است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰۱ - ترکست که سازد غنی از خلق، و گر نه
ترکست که سازد غنی از خلق، و گر نه
شه نیز بابرام ستم کم ز گدا نیست
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰۲ - با نقش جهان نقد تو در حشر نگیرند
با نقش جهان نقد تو در حشر نگیرند
آری زر این شهر در آن شهر روا نیست!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۲۲ - چون بهله به صید دلم آن مست بر آرد
چون بهله به صید دلم آن مست بر آرد
نی دل، که به تاراج جهان دست بر آرد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۸ - از دامن خود گرد جهان زود بر افشان
از دامن خود گرد جهان زود بر افشان
ز آن پیش که از دامن او گرد تو خیزد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵۶ - من رهرو راهی، که بمنزل نرساند
من رهرو راهی، که بمنزل نرساند
من دانه خاکی که بحاصل نرساند
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶۱ - عشاق تو، تا شمع صفت جان نگدازند
عشاق تو، تا شمع صفت جان نگدازند
در بزم صفا گردن دعوی نفرازند
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶۲ - ز اندیشه بد گوست، کرم های لئیمان
ز اندیشه بد گوست، کرم های لئیمان
بی واهمه ابنای زمان رنگ نبازند
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۵ - شمع است که گریان شده در بزم وصالش؟
شمع است که گریان شده در بزم وصالش؟
یا شعله عرق میکند از شرم جمالش؟!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۱۷ - می گلگون فنا نشأة دیگر دارد
می گلگون فنا نشأة دیگر دارد
از بر افروختن رنگ خزان دانستم