تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دگرئین تسلیم و رضا گیر
دگرئین تسلیم و رضا گیر
طریق صدق و اخلاص و وفا گیر
مگو شعرم چنین است و چنان نیست
جنون زیرکی از من فراگیر
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چمنها زان جنون ویرانه گردد
چمنها زان جنون ویرانه گردد
که از هنگامه ها بیگانه گردد
ازن هوئی که افکندم درین شهر
جنون ماند ولی فرزانه گردد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نخستین لاله صبح بهارم
نخستین لاله صبح بهارم
پیا پی سوزم از داغی که دارم
بچشم کم مبین تنهائیم را
که من صد کاروان گل در کنارم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
پریشانم چو گرد ره گذاری
پریشانم چو گرد ره گذاری
که بر دوش هوا گیرد قراری
خوشا بختی و خرم روزگاری
که بیرونید از من شهسواری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خوشآن قومی پریشان روزگاری
خوشن قومی پریشان روزگاری
که زاید از ضمیرش پخته کاری
نمودش سری از اسرار غیب است
ز هر گردی برون ناید سواری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به بحر خویش چون موجی تپیدم
به بحر خویش چون موجی تپیدم
تپیدم تا به طوفانی رسیدم
دگر رنگی ازین خوشتر ندیدم
بخون خویش تصویرش کشیدم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگاهش پر کند خالی سبوها
نگاهش پر کند خالی سبوها
دواند می به تاک آرزوها
ز طوفانی که بخشد رایگانی
حریف بحر گردد آب جوها
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چو بر گیرد زمام کاروان را
چو بر گیرد زمام کاروان را
دهد ذوق تجلی هر نهان را
کند افلاکیان را آنچنان فاش
ته پا می کشد نه آسمان را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مبارکباد کنن پاک جان را
مبارکباد کنن پاک جان را
که زایدن امیر کاروان را
زغوش چنین فرخنده مادر
خجالت می دهم حور جنان را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل اندر سینه گوید دلبری هست
دل اندر سینه گوید دلبری هست
متاعیفرین غارتگری هست
بگوشممد از گردون دم مرگ
«شگوفه چون فرو ریزد بری هست»
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
عرب خود را به نور مصطفی سوخت
عرب خود را به نور مصطفی سوخت
چراغ مردهٔ مشرق بر افروخت
ولیکنن خلافت راه گم کرد
که اول مؤمنان را شاهیموخت
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خلافت بر مقام ما گواهی است
خلافت بر مقام ما گواهی است
حرام استنچه بر ما پادشاهی است
ملوکیت همه مکر است و نیرنگ
خلافت حفظ ناموس الهی است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
در افتد با ملوکیت کلیمی
در افتد با ملوکیت کلیمی
فقیری بی کلاهی ، بی گلیمی
گهی باشد که بازیهای تقدیر
بگیرد کار صرصر از نسیمی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
هنوز اندر جهان دم غلام است
هنوز اندر جهاندم غلام است
نظامش خام و کارش ناتمام است
غلام فقرن گیتی پناهم
که در دینش ملوکیت حرام است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
محبت از نگاهش پایدار است
محبت از نگاهش پایدار است
سلوکش عشق و مستی را عیار است
مقامش عبده‘مد ولیکن
جهان شوق را پروردگار است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به ملک خویش عثمانی امیر است
به ملک خویش عثمانی امیر است
دلشگاه و چشم او بصیر است
نپنداری که رست از بند افرنگ
هنوز اندر طلسم او اسیر است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خنک مردان که سحر او شکستند
خنک مردان که سحر او شکستند
به پیمان فرنگی دل نبستند
مشو نومید و با خودشنا باش
که مردان پیش ازین بودند و هستند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به ترکانرزوئی تازه دادند
به ترکانرزوئی تازه دادند
بنای کار شان دیگر نهادند
ولیکن کو مسلمانی که بیند
نقاب از روی تقدیری گشادند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بهل ای دخترک این دلبری ها
بهل ای دخترک این دلبری ها
مسلمان را نزیبد کافری ها
منه دل بر جمال غازه پرورد
بیاموز از نگه غارتگری ها
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگاه تست شمشیر خدا داد
نگاه تست شمشیر خدا داد
به زخمش جان ما را حق به ما داد
دل کامل عیارن پاک جان برد
که تیغ خویش راب از حیا داد