تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ادب پیرایه نادان و داناست
ادب پیرایه نادان و داناست
خوشنکو از ادب خود را بیاراست
ندارمن مسلمان زاده را دوست
که در دانش فزو دود رادب کاست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ترا نومیدی از طفلان روا نیست
تو را نومیدی از طفلان روا نیست
چه پروا گر دماغ شان رسا نیست
بگو ای شیخ مکتب گر بدانی
که دل در سینهٔ شان هست یا نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به پور خویش دین و دانشموز
به پور خویش دین و دانشموز
که تابد چون مه و انجم نگینش
بدست او اگر دادی هنر را
ید بیضاست اندرستینش
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نوا از سینه مرغ چمن برد
نوا از سینه مرغ چمن برد
ز خون لالهن سوز کهن برد
به این مکتب ، به این دانش چه نازی
که نان در کف نداد و جان ز تن برد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خدایا وقتن درویش خوش باد
خدایا وقتن درویش خوش باد
که دلها از دمش چون غنچه بگشاد
به طفل مکتب ما این دعا گفت
پی نانی به بند کس میفتاد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
کسی کو «لا اله» را در گره بست
کسی کو «لا اله» را در گره بست
ز بند مکتب و ملا برون جست
بهن دین و بهن دانش مپرداز
که از ما میبرد چشم و دل و دست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چو می بینی که رهزن کاروان کشت
چو می بینی که رهزن کاروان کشت
چه پرسی کاروانی را چسان کشت
مباش ایمن ازن علمی که خوانی
که از وی روح قومی میتوان کشت
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
جوانی خوش گلی رنگین کلاهی
جوانی خوش گلی رنگین کلاهی
نگاه او چو شیران بی پناهی
به مکتب علم میشی را بیاموخت
میسر نایدش برگ گیاهی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
شتر را بچه او گفت در دشت
شتر را بچه او گفت در دشت
نمی بینم خدای چار سو را
پدر گفت ای پسر چون پا بلغزد
شتر هم خویش را بیند هم او را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
پریدن از سر بامی به بامی
پریدن از سر بامی به بامی
نبخشد جره بازان را مقامی
ز نخچیری که جز مشت پری نیست
همان بهتر که میری درکنامی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگر خود را بچشم محرمانه
نگر خود را بچشم محرمانه
نگاه ماست ما را تازیانه
تلاش رزق ازن دادند ما را
که باشد پر گشودن را بهانه
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نهنگی بچه خود را چه خوش گفت
نهنگی بچه خود را چه خوش گفت
به دین ما حراممد کرانه
به موجویز و از ساحل بپرهیز
همه دریاست ما راشیانه
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تو در دریا نئی او در بر تست
تو در دریا نئی او در بر تست
به طوفان در فتادن جوهر تست
چو یک دم از تلاطم ها بیاسود
همین دریای تو غارتگر تست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نه از ساقی نه از پیمانه گفتم
نه از ساقی نه از پیمانه گفتم
حدیث عشق بیباکانه گفتم
شنیدمنچه از پاکان امت
ترا با شوخی رندانه گفتم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بخود باز او دامان دلی گیر
بخود باز او دامان دلی گیر
درون سینه خود منزلی گیر
بده این کشت را خونابهٔ خویش
فشاندم دانه من تو حاصلی گیر
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
حرم جز قبله قلب و نظر نیست
حرم جز قبله قلب و نظر نیست
طواف او طواف بام و در نیست
میان ما و بیت الله رمزیست
که جبریل امین را هم خبر نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
حضور عالم انسانی
دمیت احترام دمی
با خبر شو از مقام دمی
جاویدنامه
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا ساقی بیارن کهنه می را
بیا ساقی بیارن کهنه می را
جوان فرودین کن پیر وی را
نوائی ده که از فیض دم خویش
چو مشعل بر فروزم چوب نی را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
یکی از حجرهٔ خلوت برونی
یکی از حجرهٔ خلوت برونی
بباد صبحگاهی سینه بگشای
خروش این مقام رنگ و بو را
بقدر نالهٔ مرغی بیفزای
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
زمانه فتنه ها ورد و بگذشت
زمانه فتنه هاورد و بگذشت
خسان را در بغل پرورد و بگذشت
دو صد بغداد را چنگیزی او
چو گور تیره بختان کرد و بگذشت