تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خودی را از وجود حق وجودی
خودی را از وجود حق وجودی
خودی را از نمود حق نمودی
نمی دانم که این تابنده گوهر
کجا بودی اگر دریا نبودی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دلی چون صحبت گل می پذیرد
دلی چون صحبت گل می پذیرد
همان دم لذت خوابش بگیرد
شود بیدار چون «من»فریند
چو «من» محکوم تن گردد بمیرد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
وصال ما وصال اندر فراق است
وصال ما وصال اندر فراق است
گشود این گره غیر از نظر نیست
گهر گم گشتهٔ غوش دریا است
ولیکنب بحر ،ب گهر نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
کف خاکی که دارم از در اوست
کف خاکی که دارم از در اوست
گل و ریحانم از ابر تر اوست
نه «من» را می شناسم من نه او را
ولی دانم که من اندر بر اوست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
یقین دانم که روزی حضرت او
یقین دانم که روزی حضرت او
ترازوئی نهد این کاخ و کو را
ازن ترسم که فردای قیامت
نه ما را سازگارید نه او را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به روما گفت با من راهب پیر
به روما گفت با من راهب پیر
که دارم نکته ئی از من فراگیر
کند هر قوم پیدا مرگ خود را
ترا تقدیر و ما را کشت تدبیر
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
چه بی نم چشمن کز گل بزاید
چو جان او بگیرم شرمسارم
ولی او را ز مردن عار ناید
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ثباتش ده که میر شش جهات است
ثباتش ده که میر شش جهات است
بدست او زمام کائنات است
نگردد شرمسار از خواری مرگ
که نامحرم ز ناموس حیات است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بگو ابلیس را از من پیامی
بگو ابلیس را از من پیامی
تپیدن تا کجا در زیر دامی
مرا این خاکدانی خوش نیاید
که صبحش نیست جز تمهید شامی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
جهان تا از عدم بیرون کشیدند
جهان تا از عدم بیرون کشیدند
ضمیرش سرد و بی هنگامه دیدند
بغیر از جان ما سوزی کجا بود
ترا ازتش مافریدند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
جدائی شوق را روشن بصر کرد
جدائی شوق را روشن بصر کرد
جدائی شوق را جوینده تر کرد
نمی دانم که احوال تو چون است
مرا اینب و گل از من خبر کرد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ترا ازستان خود براندند
ترا ازستان خود براندند
رجیم و کافر و طاغوت خواندند
من از صبح ازل در پیچ و تابم
ازن خاری که اندر دل نشاندند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تو می دانی صواب و ناصوابم
تو می دانی صواب و ناصوابم
نروید دانه از کشت خرابم
نکردی سجده و از دردمندی
بخود گیری گناه بی حسابم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا تا نرد را شاهانه بازیم
بیا تا نرد را شاهانه بازیم
جهان چار سو را درگدازیم
به افسون هنر از برگ کاهش
بهشتی این سوی گردون بسازیم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
فساد عصر حاضر شکار است
فساد عصر حاضرشکار است
سپهر از زشتی او شرمسار است
اگر پیدا کنی ذوق نگاهی
دو صد شیطان ترا خدمتگزار است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به هر کو رهزنان چشم و گوش اند
به هر کو رهزنان چشم و گوش اند
که در تاراج دلها سخت کوش اند
گران قیمت گناهی با پشنیری
که این سوداگران ارزان فروش اند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه شیطانی خرامش واژگونی
چه شیطانی خرامش واژگونی
کند چشم ترا کور از فسونی
من او را مرده شیطانی شمارم
که گیرد چون تو نخچیر زبونی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه زهرابی که در پیمانه اوست
چه زهرابی که در پیمانه اوست
کشد جانرا و تن بیگانه اوست
تو بینی حلقهٔ دامی که پیداست
نهن دامی که اندر دانهٔ اوست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بشر تا از مقام خود فتاد است
بشر تا از مقام خود فتاد است
بقدر محکمی او را گشاد است
گنه هم می شود بی لذت و سرد
اگر ابلیس تو خاکی نهاد است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مشو نخچیر ابلیسان این عصر
مشو نخچیر ابلیسان این عصر
خسان را غمزهٔ شان سازگار است
اصیلان را همان ابلیس خوشتر
که یزدان دیده و کامل عیار است