تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عارف قزوینی : تصنیفها
شماره ۲۲ - امروز ای فرشتۀ رحمت، بلا شدی
امروز ای فرشتۀ رحمت، بلا شدی
خوشگل شدی، قشنگ شدی، دلربا شدی
پا تا به سر کرشمه و سر تا به پای ناز
زیبا شدی، لوند شدی، خوش ادا شدی
خود ساعتی در آینه اطوار خود ببین
من عاجزم از این که بگویم چه ها شدی
به به چه خوب شد که گرفتار چون خودی
گشتی و خوبتر که تو هم مثل ما شدی
ما را چه شد که دست به سر کرده ای مگر
از ما چه سر زد این که تو پا در هوا شدی
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۲ - گیتی که اولش عدم و آخرش فناست
گیتی که اولش عدم و آخرش فناست
در حقّ او گمان ثَبات و بقا خطاست
بنیاد چرخ بر سر آب است ازین قِبَل
پیوسته در تحرّک دوری چو آسیات
مشکل تراین که گر به مَثَل دور روزگار
روزی دو مهلتی دهدت گویی آن بقاست
واثق مشو به عمر که در خواب غفلت است
آنکس که چار بالش ارکانش متکاست
چون طینتت ز محنت و حسرت سرشته اند
گر وَحش و طیر برتو بگریند هم رواست
نی،نی ! ازین میانه تو مخصوص نیستی
در هر که بنگری به همین داغ مبتلاست
از ممکنات به زملک نیست هیچ کس
او هم اسیر دهشت درگاه کبریاست
وین آسمان که جوهر علوی است نام او
بنگر چگونه قامتش از بار غم دوتاست
خورشید را که مردمک چشم عالم است
تر دامنی ابر سیه مانع ضیاست
گردون خلاف عنصر و ظلمت نقیض نور
آتش عدو آب و زمین دشمن هواست
از سنگ گریه بین و مگو کان ترشح است
وز کوه ناله دان و مپندار کان صداست
دریا فتاده در تب لرز است روز و شب
طعم دهان و گزنه رویش بدان گواست
پیل تمام خلقت محکم نهاد را
از نیش پشّه غصه بی حد و منتهاست
شیر ژیان که لاف به سر پنجه می زند
از دست مور در کف صد محنت و بلاست
وین یار نازنین که سَر انگشت می گزد
هم محنتی است گرنه طپیدنش از کجاست
کبک دری که قهقه شوق می زند
آسیب قهر پنجه شاهینش در قفاست
طاوس میر خوبان با قید وحشت است
سیمرغ شاه مرغان در حبس انزواست
وین آدمی که زبدۀ ارکانش می نهند
پیوسته در کشاکش این چار اژدهاست
عقل است بر سر آمده از کاینات و او
هم پایمال شهوت و دست خوش هواست
حال نبات گر چه نگفتم برین مزاج
می دان و می گذر که ذبول از پس نماست
ملک خدای ثابت و باقی است بعد ازین
آثار خیر صفدر عالم دگر هباست
فرمانده اکابر آفاق سیف دین
کانفاس عدل او مدد نکهت صباست
آن صفدری که رونق یک روزِ برّ او
عذر هزار ساله جفای جهان بخواست
صدرش مقر جاه و درش جای دولت است
طبعش مکان لطف و کفش معدن سخاست
ای پیش رای روشن تو همچو آفتاب
هر سر حکمتی که پس پرده قضاست
ذات تو بر زمین اثر لطف ایزدست
عدل تو در جهان نظر رحمت خداست
دین هدی[از پایه] سعی تو شد قوی
کار جهان به سایه عدل تو گشت راست
گردون که با جفا نفسی داشت پیش ازین
اکنون نمی زند نفسی کان نه در وفاست
عصمت همان بود که تو را بر زبان و دست
چیزی نمی رود که نه حق را در آن رضاست
از آب تیغت آتش فتنه فرو نشست
و آوازه امان ز حدود جهان بخاست
رای مقدس تو که بر غیب مشرف است
از ماجرای قصۀ من بی خبر چراست؟
آن محنتم مپرس که قرب چهار ماه
دوران چرخ بی عوض از عمر من بکاست
این حسرتم بتر که درین وقت روی من
از خاک آستانۀ شاه جهان جداست
هنگام آنک جلوۀ فتح و ظفر کنم
کارم شکایت فلک و شرح ابتلاست
گیتی به جای من زبدی کرد آنچ کرد
گر لطف تو تدارک کارم کند رواست
تا در مذاق آدمی از راه عقل و روح
تلخی خوف همبر شیرینی رجاست
بادا همیشه قبلۀ خوف و رجای خلق
صدر تو همچنانک فلک قبلۀ دعاست
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۵ - بگشاد عشق روی تو چون روزگار دست
بگشاد عشق روی تو چون روزگار دست
دست غمت ببست مرا استوار دست
در پای محنت تو از آن دست می زنم
تا برنگیری از سر من دل افکار دست
پیش لبت به کدیه یک بوسه هر شبی
دل چون چنار پیش کشد صدهزار دست
گربنده در وصال لبت دست یابدی
بردی نشاطم از می انده گسار دست
من خواهمی که بر تو مرا دست با شدی
تدبیر چه چو می ندهد روزگار دست؟
هردم چو گل کنی رخ و گویی مرا به طنز
کز جستن تو گشت مرا پر زخار دست
در پای غم فکند مرا دست عشق تو
زین طنز ها برای دل من بدار دست
دل بی قرار گشت مرا در هوای تو
تازد بر آن دو سلسله بی قرار دست
نتوان زدن به زلف تو را دست تا نزد
دل در رکاب دولت صدر کبار دست
مخدوم شرق صاحب دنیا ضیاء دین
کو راست گاه جود چو ابر بهار دست
عبدالرشید آنک کشید آسمان به عجز
پیش یمین او زبرای یسار دست
آن صدر و سروری که جهان گاه مکرمت
در پای او زند زپی افتخار دست
گردون که هر شبی به جهان پایمال اوست
گفتش که دار بر سر من زینهار دست
ای دست برده رای تو از جرم آفتاب
وی داده بر زمانه تورا کردگار دست
هر کس که بر بساط رفیعت نهاد پای
برد از جهان سرکش ناپایدار دست
هر بامداد صبح منوّر ز آسمان
بوسد رکاب پای تو را شرمسار دست
گر بر جدار خواند داعی ثنای تو
بیرون جهد چو برگ درخت از جدار دست
چون خاطرم به کنه مدیحت نمی رسد
طبعم زعجز برد سوی اختصار دست
همواره تا گراید بهر دعای خیر
در فضل بارگاه تواضع به کار دست
دست سخا به جیب کرم بر برای من
کامسال بس تهی است مرا همچو پار دست
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۶ - گفتار تلخ از آن لب شیرین نه در خورست
گفتار تلخ از آن لب شیرین نه در خورست
خوش کن عبارتت که خطت هرچه خوشتر است
بگشای لب به پرسش من گرچه گفته ام
کان قفل لعل بابت آن درج گوهر است
تا بر گرفتی از سر عشاق دست مهر
هرجا که در هوای تو دستی است بر سر است
آن دل که سفره فلک چنبری نشد
که در چنبر دو زلف تو اکنون مسخر است
زلف تو افکند رسنش هر زمان دراز
داند که عاقبت گذرش هم به چنبر است
آمد قیامتی به سرم تا بدیدم آنک
رویت در بهشت ولبت آب کوثر است
چشمت به جادوی بدل چاه بابل است
زلفت به کافری عوض حصن خیبر است
گرچه نه جای کافر و جادو بود بهشت
وین وجه نزد اهل حقیقت مصور است
رخسار خوب وخرم همچون بهشت تو
آرامگاه جادو و مأوای کافر است
آمد خط سیاه به لالایی رخت
وین نیز منصبی است که لالاش عنبر است
معزول کی شود رخت از نیکوی به خط؟
زیرا که برتو ملک ملاحت مقرر است
طغرای ابروی تو به امضا ی نیکوی
برهان قاطع است که آن خط مزور است
تا آمده ست وصف لبت در دهان من
الفاظم از لطافت آن همچو شکر است
در هر صفت که چون کمرت بر تو بسته ام
همچون میانت معنی باریک مضمر است
گفتم که رنجه شو به تماشای عیدگاه
کامروز عید را رخ نیکوت در خور است
بر هم زدی به غمزه جهانی به رغم من
وین روز عید نیست کنون روز محشر است
بازار ماه و زهره ز روی تو کاسد است
پهلوی زهد وتوبه ز حُسن تو لاغر است
هرجا که می روی قدمت از نثار خلق
پر اشک همچو لؤ لؤ و رخسار چون زر است
چرخ از نسیم خلق تو خوش می کند مشام
گویی غبار موکب شاه مظفر است
قطب ملوک نصرت دین کز عُلُوّ قدر
چون چرخ بر سر آمده ی هفت کشور است
سلطان نشان اتابک اعظم که عدل او
معمار دین ایزد وشرع پیمبر است
بوبکر نام و سیرت،عثمان حیا وحلم
کز عدل وعلم همبر فاروق و حیدر است
شاهی که هفت مهره ی گردون زشش جهت
دایم ز زخم پنجه ی او در مُشَشدَر است
چشم فلک ندید و نبیند به عمر خویش
آن کارها که دولت او را میسر است
هر فتح کاسمان نهدش منتهای کار
چون بنگری مقدّمه فتح دیگر است
آن صفدری که بخت جوان چون سپهر پیر
براستان حکم تو دیرینه چاکر است
روی زمین ز رونق عدلت مُزّین است
مغز فلک ز نَکهت خُلفت معطر است
آنکس که تربیت زقبول تو یافته است
همچون چنار وبید همه دست وخنجر است
در پیش حمله تو کجا ایستد عدو ؟
روباه را چه طاقت زور غضنفر است ؟
بنیاد ملک و دین همه معمور شد چنانک
با سقف آسمان ز بلندی برابر است
هرجا که بی عنایت لطف تو در جهان
تابوت و دار بود کنون تخت و منبر است
در جنب آنک از تو ضمان می کند فلک
این منزلت که یافته ای بس مُحقّر است
از صد گلت یکی نشکفته است باش تو
کاکنون هنوز گلبن بخت تو نو بر است
تو مملکت به لشکر و عُدّت نیافتی
این قسمت از مبادی فطرت مقدر است
آن را که عون و عصمت ایزد مدد کند
افلاک جمله عدت و اجرام لشکراست
تا اختلاف عنصر و اختر ز روی عقل
اندر زمانه موجب معروف و منکر است
جاوید زی که قوت خشم و رضای تو
برتر زفعل عنصر وتاثیر اختر است
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۱۰ - شاها درِ تو قبله شاهان عالم است
شاها درِ تو قبله شاهان عالم است
گردون تو را مسحر و گیتی مسلم است
مقصود آفرینش عالم تویی از آنک
ذات مطهرت سبب نظم عالم است
هم چشم مهر و ماه به روی تو روشن است
هم جان جن وانس به یاد تو خرم است
عالم به توست زنده که تو جان عالمی
زین غصه جان خصم تو موقوف یک دم است
هرگز نزاید از تو گرانمایه تر گهر
زان آب و گل که مایه ترکیب آدم است
چون مولد مسیح قدومت مبارک است
چون سجدگاه خضر جنابت مکرم است
هرجا که از حوادث گردون جراحت است
آنرا ز بِرّ و لطف تو صدگونه مرهم است
بنمود خنجر تو در احیای ملک و دین
آن خاصیت که در دم عیسی مریم است
از دین مصطفی رمقی مانده بود بس
امروز زنده کرده شاه معظّم است
ای خسروی که قصه یکروزه رزم تو
صد ساله کارنامه کاووس و رستم است
آنجا که نعت صورت خوبان رود ، تو را
دل سوی قد نیزه و گیسوی پرچم است
چندان بریخت خنجر تو خون دشمنان
کاجزای خاک تا به ثری جمله در نم است
فتح وظفر به جوهر تیغ تو قایمند
نی نی که تیغ تو همه فتح مجسم است
نوک سنانت بر ورق نصرت و ظفر
حرفی است کاندرو همه آفاق مُدغَم است
گرصد هزار عید و عروسی است خصم را
با یک سیاست تو همه عین ماتم است
صد کاسه انگبین را یک ذرّه بس بود
زان چاشنی که در بن دندان ارقم است
از روی قوت ارچه جوان است بخت تو
برچرخ پیر از ره رتبت مقدم است
خصمت برای ملک بسی جهد کرد لیک
توفیق،اصل معتبر وباب معظم است
بر رای روشن تو چو خورشید ظاهرست
گردر ضمیر چرخ یکی راز مبهم است
تا چون شهاب با تو فلک دل نهاد راست
همچون هلال قامت اعدات پر خم است
یکتا شده ست رشته شاهی به عهد تو
الحمدلله ارچه که یکتاست محکم است
خصم تو گر ز ذرّه فزون است در عدد
با آفتاب تیغ تو از ذرّه ای کم است
چون تو به کام خویش رسیدی از ین سپس
گر خصم گرددت همه گیتی که را غم است؟
برتخت ملک رفت سلیمان کنون چه باک؟
گرصد هزار دیو طلبکارِ خاتم است
خرم نشین همیشه وبرخور ز مملکت
کاسباب خرّمی همه پیشت فراهم است
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۱۳ - شاهی که شیر پیش حسامش چو روبه است
شاهی که شیر پیش حسامش چو روبه است
فرمان ده جهان عضدالدین طُغَنشَه است
آن خسروی که خسرو اجرام آسمان
در تحت حکم او چو مقیمان در گه است
از بهر جذب خنجر بیجاده رنگ اوست
در آخر مَجِرّه اگر پرّه کَه اوست
شاها طراز رایت ونقش نگین تو
تا روز حشر آیت نصرٌ من الله است
رای تو بر محیط فلک خیمه زد چنانک
گویی که آفتاب دو یا آسمان ده است
در روزگار عدل تو عالم ز خرمی
گویی که طبع زیرک یا عیش ابله است
دریا به قبضه کف گوهر نشان توست
آری بلور نیز به گوهر مشبه است
پیش سرای پرده قدر تو فی المثل
این برکشیده منظر گردون چو خرگه است
شد صبح دشمنان تو از خون دل شفق
وز روز دولت تو هنوز این سحر گه است
وقتی که باز قهر تو پرواز می کند
در چنگ او عقاب فلک همچو ابره است
ازرده بود طبع جهان از قضای بد
امروز در حمایت عدل مرفه است
بر دست نیست با تو فلک از برای آنک
مختار بود دائم و امروز مکره است
زان روز باز حادثه را سر فرو شده ست
کاگاه شد که دیده حزم تو آگه است
عمری زمانه را سر دندان نشد سپید
و امروز صوت خنده او جمله قهقه است
از روز و شب مشهره دوخت روزگار
بر قد کبریای تو وان نیز کوته است
هرشه که رخ زپیل نتابید روز رزم
در پیش حمله تو چو اندر عِری شه است
رای تو نسخت ملکوت است و هر چه هست
دانسته ای مگر که یکی لفظ و آن به است
نوروز و عید هردو به خدمت شتافتند
با آنک دولت تو ز هر دو منزه است
نوروز را جلال تو فرخنده با دو عید
از طلعت خجسته که او نیز همره است
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۱۴ - شاها اساس ملک به تو استوار باد
شاها اساس ملک به تو استوار باد
عمر تو همچو دور فلک پایدار باد
هر آرزو که در دل اندیشه بگذرد
همچون عروس ملک تورا در کنار باد
هر گل که راحتی به دل آرد نسیم او
درچشم دشمن تو ز نکبت چو خار باد
گر در ممالک تو پریشانیی بود
در زلف لعبتان خطا وتتار باد
در عهد تو بنفشه حزین است بیش نه
درویش اگر ز جود تو باشد چنار باد
صیت تو تا بسیط زمین زیر پی کند
برابلق زمانه به سرعت سوار باد
نازلترین منازل قدر تو تخت شد
عالی ترین مناصب خصم تو دار باد
وانکس که جز به یاد تو سازد نشاط می
جانش همیشه خسته تیر خمار باد
آن اژدها که در دم او گم شود جحیم
پیش زبان تیغ تو در زینهار باد
بحری کزو مجرّه خلیج است فی المثل
در باغ دولت تو یکی جویبار باد
بازی که بر سر علمت دارد آشیان
همواره کرکسان سپهرش شکار باد
بر مرکز مراد تو کان قطب دولت است
تا حشر دایرات فلک را مدار باد
وز نعل مرکب تو که خورشید نصرت است
در گوش آسمان به شرف گوشوار باد
گردون تیز حمله که تندی ازو برند
در پیش قهر تو چو زمین بردبار باد
وقتی که جنبش سپه فتنه ای بود
حفظ تو پیش دولت و ملت حصار باد
جایی که جلوه گاه عروس ظفر بود
بر فرض خصم گوهر تیغت نثار باد
در مغز فتنه خنجر چون گندنات را
تا نخ صور خاصیت کو کنار باد
دارالممالکت که مقر سعادت است
از خرمی همیشه چو دارالقرار باد
از دفتر اسامی و القاب بندگانت
اول ورق سپهر و دوم روزگار باد
تا هفت چرخ بر سر این چار عنصر است
حفظت همیشه بر سر این هفت و چار باد
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۱۵ - نوروز فرخ آمد و بوی بهار داد
نوروز فرخ آمد و بوی بهار داد
بوی بهار و مژده زلفین یار داد
یاری کزو وظیفه نوروز خواستم
گفت از لبم رطب دهم از غمزه خار داد
ترکی چه ترک سنگ دلی وچه سنگ دل
کز بهر بوسه ایم هزار انتظار داد
با من نمی نشست به جام ترنج شکل
او آب نار خورد و مرا تاب نار داد
چون مار مهره خواستم از حلقه لبش
در پیچ رفت زلفش واز مهره مار داد
آمد غمش ولایت جانرا ستد به زور
در دل نشست و قلعه جان را حصار داد
گفتم به جان شه که زجانم بدار دست
چون نام شه شنید به جان زینهار داد
شاه جهان اتابک اعظم که دولتش
با روی ملک را به بنای استوار داد
دارای عصر نصرت دین اختیار ملک
کایزد بر اختیار خودش اختیار داد
سر دفتر خلافت ابوبکر کاسمان
از دیده نزل برد و زجانش نثار داد
شاهنشهی که در عظمت بارگاه او
بر آسمان رساند کسی را که بار داد
حیدر صلابتی که به سرهای دشمنان
شمشیر او نشان سر ذوالفقار داد
کیخسرو زمانه که جام جهان نمای
او را می و مخالف او را خمار داد
کشورستان سکندرِ ثانی که خضر فیض
آب حیات او ز می خوشگوار باد
می خوردنش مبین که زبهر صلاح ملک
مشغولیی به چشم بد روزگار داد
چون وقت طاعت آمد و هنگام داد بود
پوشیده کرد طاعت وداد آشکار داد
از غیرت جهان به سر تیغ و مقرعه
یک یک ستد ولی به یکی صد هزار داد
چون ابر کاب را به شمار و عدد کشید
وانگه که داد بی عدد و بی شمار داد
میراث خوار ملک فریدون به عالم اوست
میراث را زمانه به میراث خوار داد
دولت چودید کوست قرار همه وجود
ملک وجود را همه بر وی قرار داد
هر چند من به گنج قناعت توانگرم
بی برگی تمام گلم را غبار داد
زان پیشتر که خاک زمین را بود قرار
و افزون از آنک دور فلک را مداد داد
سرسبزی فلک به زمین بوس شاه باد
ختم سخن نگر چو نکو یادگار داد
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۱۸ - تا غمزه ی تو تیر جفا بر کمان نهاد
تا غمزه ی تو تیر جفا بر کمان نهاد
خوی تو رسم خیره کشی در جهان نهاد
بس جان نازنین که بلا را نشانه شد
زان تیرها که غمزه ی تو بر کمان نهاد
صبری که در میان غمم دستگیر بود
از دست محنت تو قدم بر کران نهاد
عیشی که چشم عقل بدوزد ز تیرگی
دست زمانه در سر زلفت عیان نهاد
و اندیشه ای که گم شود زلطف در ضمیر
گردون به راز با کمرت در میان نهاد
بر ره نشست دیده که تا چون وفا شود
آن وعده ها که لطف تو در گوش جان نهاد
در خط شَوَم ز سبزه ی خط ّتو هر زمان
تا لب چرا بر آن لب شکر فشان نهاد
بر سر زنم ز غیرت زلف تو کز چه وجه
سر بر کنار تازه گل و ارغوان نهاد
زین گونه مشکلات که در راه عشق توست
دل بر وفای عهد تو مشکل توان نهاد
دانم یقین که نشکند الا ثنای شاه
مهری که عشوه ی تو مرا بر زبان نهاد
منت خدای راکه به نام خدایگان
بر چرخ پیر مسند بخت جوان نهاد
دست زمانه ی گوهر شاهی به فال نیک
در آستین حکم قزل ارسلان نهاد
شاه جهان مظفر دین خسرو عجم
کز فخر پای بر سر هفت آسمان نهاد
در تنگنای بیضه ز تدبیر عدل او
نقاش طبع پیکر مرغ آشیان نهاد
قدرش رکاب با فلک اندر رکاب شد
فرمانش با زمانه عنان در عنان نهاد
ای خسروی که در صف هیجا تو را خرد
همتای پیل جنگی وشیر ژیان نهاد
از انتقام عدل تو با ضعف خویش کبک
در چشم باشه و دل باز آشیان نهاد
چشم بنفشه صورت قهرت به خواب دید
سر چون عدوت بر سر زانو از آن نهاد
بر بام هفت قلعه ی گردون هزار شب
حزم تو پای بر زبر پاسبان نهاد
تو بی قرینی از همه اقران از آن قبل
نامت زمانه خسرو صاحب قران نهاد
دستت سبک مخالف دین را بباد داد
زان بادها که بر سر گرز گران نهاد
جاه تو اسب بر سر مهر و سپهر تاخت
جود تو داغ بر دل دریا و کان نهاد
جز سرمه اجل نبرد حیرتی که دهر
در چشم دشمن تو به نوک سنان نهاد
تیر تو مُسرِعی است که پیش از زه کمان
تقدیر مژده ظفرش در دهان نهاد
آن سر که چرخ از خط تکلیف بر گرفت
در امتثال حکم تو بر آستان نهاد
تا در قبول عقل نیاید که آدمی
دل بر بقای مملکت جاودان نهاد
جاوید زی که نوبت ملک تو را قضا
در وجه دفع فتنه آخر زمان نهاد
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۲۰ - ایزد چو کارگاه فلک را نگار کرد
ایزد چو کارگاه فلک را نگار کرد
از کاینات ذات تو را اختیار کرد
نی نی هنوز کاف کن از نون خبر نداشت
کایزد رسوم دولت تو آشکار کرد
اول تو را یگانه و بی مثل آفرید
وانگه سپهر هفت و عناصر چهار کرد
طبع زمان که حامل امر تو خواست شد
همچون عنان فرخ تو بی قرار کرد
جرم زمین که مرکز مُلک تو خواست گشت
همچون رکاب عالی تو پایدار کرد
هر جا که در محیط جهان رخنه ای فتاد
آن را به عدل شامل تو استوار کرد
دست و زبان خصم تو هنگام فعل و قول
همچون زبان سوسن و دست چنار کرد
عالم به فر دولت تو ابتهاج یافت
آدم به یمن نسبت تو افتخار کرد
قاضی چرخ را که لقب سعد اکبر است
نام تو بر نگین سعادت نگار کرد
مفتیِّ عقل اگر چه دم اجتهاد زد
در مُلک و دین به فتوی رای تو کار کرد
هر گوهر مراد که در درج چرخ بود
در پای دولت تو سعادت نثار کرد
دولت عنان ملک به دست تو باز داد
اقبال بر براق مرادت سوار کرد
تیری که همت تو گشاد از کمان حکم
از روی هفت جوشن گردون گذار کرد
تیغت که باغ ملک بر آبش نهاده اند
روی زمین زخون عدو لاله زار کرد
با زور بازوی تو مقر شد به افترا
آن کس که وصف رستم و اسفندیار کرد
بس پیل مست را که نهیبت فرو شکست
بس شیر شرزه را که شکوهت شکار کرد
هرکس که بر ضمیر تو گردی نشست از و
در حال گردش فلکش خاکسار کرد
وانرا که با تو وحشت و کین در میان نهاد
دوران آسمانش سزا در کنار کرد
خورشید زیر سایه ی عدلت پناه یافت
گردون به گرد مرکز حکمت مدار کرد
چشم فلک ندید و نبیند به عمر خویش
آن لطف ها که در حق تو کردگار کرد
این یک عدوی دین که بمانده ست دفع او
هم دولتت کند که چنین صد هزار کرد
چون مصطفی به وعده ی نصرت وثوق داشت
عیبی نبود اگر دو سه روز انتظار کرد
این دست بسته را تو گشایی که عاقبت
آن کس برد که تعبیه استادوار کرد
تاویل توامان چه بود پیش از آنک مُلک
آنرا دهد خدای که دین را شعار کرد
شمشیر مرتضی بجز از آهنی نبود
پشتی دین حق لقبش ذوالفقار کرد
این دین عزیز کرده به تایید ایزدست
هرگز به مکر و شعوذه نتوانش خوار کرد
بادت امان ز حادثه ی روزگار از آنک
عدل تو جبر حادثه ی روزگار کرد
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۲۶ - هر گز صبا ز زلف تو یک تار نشکند
هر گز صبا ز زلف تو یک تار نشکند
تا قدر چین و قیمت تاتار نشکند
جز در مثال بردن خطی ز عارضت
نقاش عشق را سر پرگار نشکند
دعوی خوبی تو چو باطل نشد به خط
معلوم شد که رونق گل خار نشکند
در کیش غمزه تو شد انداختن حرام
هر ناوکی که در دل افکار نشکند
بیمار نرگس تو چو مایل به خون ماست
تن در دهیم تا دل بیمار نشکند
نبود دمی که در قدمت از پی نثار
چشم هزار لؤلؤ شهوار نشکند
تو با دل چو سنگ و مرا راه صبر پیش
آنجا چه آبگینه که در بار نشکند
یک بوسه از لب تو به یک جان توان خرید
گر عشق را ز حسن تو بازار نشکند
روزی به لطف در رخم آخر نظر کنی
گر قدر زر از آن کف دربار نشکند
اعنی کف جواد شهنشه که جاه او
از مهر و مه به پایه و مقدار نشکند
ای خسروی که تا ز نهم چرخ نگذرد
کس پیش حضرت تو صف بار نشکند
بی مایه مجاهز خلق تو باد صبح
نرخ عبیر و رونق عطار نشکند
الاّ به بوی لطف تو مشاطه چمن
زلف بنفشه بر رخ گلزار نشکند
بر نردبان رفعت تو وهم کی شود؟
تا صد هزار پایه پندار نشکند؟!
با جود بی دریغ تو نسبت درست کرد
نقدی که در ترازوی معیار نشکند
عهدی که با تو بست سعادت به هیچ دور
تا روز حشر گنبد دوار نشکند
شاخی که سایه داری خلقش دهد خدا
از تند باد حادثه ها خار نشکند
در خانه ای که گرز تو کوبد در اجل
الا سر عدوی تو دیوار نشکند
با تو کدام خصم نهد رو به کارزار؟
کز کار کرد حمله تو زار نشکند ؟!
کوس تو زخمه نکند تا صدای کوه
از هیبت تو در دم کهسار نشکند
زنهار!نیزه تو چه ماری است کز زبانش
جز در دهان خصم تو زنهار نشکند
تیغ تو صف دشمن و حکم تو دست چرخ
آسان اگر ببندد دشوار نشکند
شب نگذرد که صورت قهرت خیال خواب
اندر دماغ فتنه بیدار نشکند
حاضر به خوان مکرُمتت کی شود طمع؟
کانجاش آز،معده ناهار نشکند
پشت فلک ز بهر ربودن کجا خمد
تا نعل نقره،خنگ تو مسمار نشکند؟
هرصبح جز برای سر افسار ابلقت
گردون درم نریزد و دینار نشکند
شاها اگر چه پایه فضل مرا رواج
سرمایه بضاعت اشعار نشکند
جز بهر نظم زیور مدح تو هر نفس
نطقم در خزانه اسرار نشکند
تا نقش بند کسوت این چار کارگاه
این هفت آلت است که در کار نشکند
دایم اساس عمر چنان بادت استوار
کز هفت در نگردد و از چار نشکند
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۳۱ - شرح غم تو لذت شادی به جان دهد
شرح غم تو لذت شادی به جان دهد
شکر لب تو طعم شکر وادهان دهد
طاوس جان به جلوه درآید زخرمی
گر طوطی لبت به حدیثی زبان دهد
شمعی ست چهره تو که هر شب ز نور خویش
پروانه عطا به مه آسمان دهد
خلقی ز پرتو تو چو پروانه سو ختند
کس نیست کز حقیقت رویت نشان دهد
زلفت به جادوی ببرد هر کجا دلی ست
وانگه به چشم و ابروی نامهربان دهد
هندو ندیده ام که چو ترکان جنگ جوی
هرچه آیدش بدست به تیر و کمان دهد
جز زلف و چهره تو ندیدم که هیچکس
خورشید را زظلمت شب سایه بان دهد
مقبل کسی بود که چو خورشید عارضت
هجرانش تا به سایه زلفت امان دهد
گر در رخم بخندی بر من منه سپاس
کان خاصیت همی رخ چون زعفران دهد
ماییم و آب دیده که سقای کوی دوست
ده مشک از این متاع به یک تای نان دهد
وقت است اگر لب تو به عهد مزوّری
بیمار عشق را شکر و ناردان دهد
و آن بخت کو که عاشق رنجور قوتی
با این دل ضعیف و تن ناتوان دهد؟
وان طاقت از کجا که صدایی ز درد دل
در بارگاه خسرو خسرو نشان دهد
فریاد من ز طارم گردون گذشت و نیست
امکان آنک ز حمت آن استان دهد
نه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای
تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد
در موضعی که چون دم روح القدس ز باد
نصرت همای رایت او را روان دهد
تیغش ز کله سر بی مغز دشمنان
نسرین چرخ را چو همای استخوان دهد
در برگریز عمر عدو صرصر اجل
نوروز را طبیعت فصل خزان دهد
اطراف باغ معرکه را تیغ آب رنگ
از خون کشته رنگ گل ارغوان دهد
تر دامنی دشمنش از روی خاصیت
رنگ از برون جوشن و برگستوان دهد
راه نجات بسته شود بر زمین چنانک
مرگ از حذر نشان به ره کهکشان دهد
هر سرگرانیی که کند خصم او به عمر
بازوش وقت حمله به گرز گران دهد
ای خسروی که حفظ تو از راه اهتمام
گوگرد را زصولت آتش امان دهد
هر جا که رایت از در تدبیر در شود
تقدیر بر وساده حکمش مکان دهد
پیرند چرخ واختر وبخت تو نو جوان
آن به که پیر دولت خود با جوان دهد
فرّ همای سلطنت آن را بود به حق
کش حکم تو به سایه چتر آشیان دهد
هرآهنی که بر سر چوبی کنند راست
چون رُمح تو چگونه قرار جهان دهد ؟
اعجاز موسوی نبود هرکجا کسی
چوبی شعیب وار به دست شبان دهد
صد قرن بر جهان گذرد تا زمام ملک
اقبال در کف چو تو صاحب قران دهد
در رزم رستمی تو و در بزم حاتمی
گردون تو را عنان و قدح بهر آن دهد
با بحر برزنی چو به پیشت قدح نهد
وز مهر کین کشی چو به دستت عنان دهد
هر کو چو تیغ با تو زبان آوری کند
قهرت جواب او به زبان سنان دهد
در گرد بارگاه تو کیوان شب یتاق
تا روز بوسه بر قدم پاسبان دهد
شاها خلایق از تو عزیز و توانگرند
درویشیم سزد که به دست هوان دهد؟
پوشیده زُهره جامه زربفت و مشتری
محتاج خرقه ای است که بر طلیلسان دهد
در عهد چون تو شاهی کز فضله سخات
هر روز چرخ راتب دریا و کان دهد
شاید که بعد خدمت یکساله در عراق
نانم هنوز خسرو مازندران دهد؟!
تا آسمان چو کسوت شب را رفو کند
گاه از شهاب سوزن و گه ریسمان دهد
بادی چنانک کسوت عمر تو را قضا
یک سر طراز مملکت جاودان دهد
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۳۵ - در ابتدای کون جهان آفریدگار
در ابتدای کون جهان آفریدگار
بر نام خسرو از پی این عقد نامدار
بر اصل چهار طاق عناصر به پای کرد
نُه پوشش فلک همه از رایش استوار
دیبای خسروانی اخضر برو کشید
وانگه نثار کرد بدو در شاهوار
آوازه ای از ین سخن اندر جهان فتاد
تا از حجاب غیب شد امروز آشکار
آثار دولتی که فلک مدتی مدید
می کرد بر دریچه تقدیرش انتصار
هم مشتری ز لهو بر انداخت طیلسان
هم زهره از نشاط بیفکند گوشوار
یعنی که بخت حجله بلقیس وقت را
آورد بخت پیش سلیمان روزگار
قطب ملوک نصرة دین کز علو قدر
چون آفتاب بر فلک تند شد سوار
سلطان نشان اتابک اعظم که آسمان
سازد زنعل مرکب او تاج افتخار
بو بکر بن محمدبن الدگز که بخت
مانند دایگانش بپرورد در کنار
در ملک زاد اول و با ملک شد بزرگ
وانگاه باز ملک بدو شد بزرگوار
ای خسروی که نوک سنانت به روز رزم
در هفت جوشن فلک آسان کند گذار
هنگام حمله با همه تندی خویش باد
در دست و پای مرکبت افتد به زینهار
چون بر عزیمت سفری سایه افکند
بر شکل آسمان ز بر موکبت غبار
چندانک آتش غضبت یک زبانه زد
بر ماه نو شود همه اطرافش از شرار
در ملک چون تو شاه ندارد کسی بیاد
ای ملک را زجمله شاهان تو یادگار
هر کو شنید قصه جم گو بیا ببین
در ملک طول و عرضت و در حکم گیرو دار
تو سر به تاج وتخت فرو ناوری از آنک
چون تاج سرفرازی و چون تخت پایدار
هر خصلت و صفت که گزید از جهان خرد
در طینت تو تعبیه ای کردکردگار
مغز فلک ز کفّ تو شد پر بخار جود
آری چو هست کف تو دریا کم از بخار
چون خنجر تو حق را بازار گشت تیز
چون رایت تو دین را بالا گرفت کار
در هر زمین که خارسنان تو بر دمید
تا نفخ صور گلبن اقبال داد بار
چندان بقات باد که در صد هزار سال
هرگز مهندسشان نیارند در شمار
تو شمع عصمتی به شب ظلم در بتاب
تو ابر رحمتی به سر خلق بر ببار
از عقل وبخت برخور و جاوید زی از انک
چون عقل کاردانی و چون بخت کامکار
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۳۷ - چون بر زمین طلیعۀ شب گشت آشکار
چون بر زمین طلیعۀ شب گشت آشکار
آفاق ساخت کسوت عباسیان شعار
پیدا شد از کرانۀ میدان آسمان
شکل هلال چون سر چوگان شهریار
دیدم ز زر پخته برین لوح لاجورد
نونی که گفتیی به قلم کرده شد نگار
روی فلک چو لجّه دریا و ماه نو
مانند کشتیی که ز دریا کند کنار
یا بر مثال ماهی یونس میان آب
آهنگ در کشیدن او کرده از کنار
یا همچو یونس آمده بیرون ز بطن حوت
افتاده بر کنارۀ دریا نحیف و زار
در معرض خلاف جهانی ز مرد و زن
قومیش در نظاره و خلقی در انتظار
من با خرد به حجره خلوت شتافتم
گفتم که ای نتیجه الطاف کردگار
باز این چه نقش بوالعجب و نادرست شکل
کز کارگاه غیب همی گردد آشکار؟
آن شاهد از کجاست که این چرخ شوخ چشم
از گوش او برون کند این نغز گوشوار
گردون ز بازوی که بدزدید این طراز
گیتی ز ساعد که ربوده ست این سوار؟
گر جرم کوکبست چرا شد چنین دو تاه
ور پیکر مه است چرا شد چنین نزار
گفت آنچه بر شمردی از ین هیچ نیست
دانی که چیست ؟ با تو بگویم به اختصار
نعل سمند شاه جهان است کاسمان
هر ماه بر سرش نهد از بهر افتخار
گفتم که از مدائح ذات مبارکش
رمزی بگوی تا بودم از تو یادگار
بر عادت کریمان بر دامنم نهاد
درجی چنین که بینی پر درّ شاهوار
تا من ز بر تهنیت عید بی دریغ
بر آستان خسرو عادل کنم نثار
شاه جهان اتابک اعظم که درگهش
اسلام را ز حادثه خصنی است استوار
بوبکر بن محمد بن الدگز که هست
چون آفتاب قاهر و چون چرخ کامگار
آن بحر مکرمت که ز امداد فیض او
دایم غریق نعمت و امن است روزگار
وان قطب معدلت که سپهر و ستاره را
هموراه گرد مرکز حکمش بود مدار
چون مشتبه شود جهت کعبۀ نجات
جز صوب درگهش نکند عقل اختیار
آنرا که فر تربیت او عزیز کرد
اجرام آسمان نتوانند کرد خوار
وانرا که از حدیقۀ لطفش گلی شکفت
دوران روزگار نیارد نهاد خار
ای خسروی که رای تو از روی ملک و دین
هر دم به آستین کرم بسترد غبار
آنکس که یکدم از می عصیانت مست شد
تا نفخ صور نشکندش سورت خار
بفشار پای حزم که پیش از تو کس نشد
بر ابلق زمانه بدین چابکی سوار
گیتی به نزد جور تو خاکی است بی محل
خورشید پیش رای تو نقدی است کم عیار
بگشای دست حکم که کس را نیوفتاد
در مرغزار ملک بدین فر بهی شکار
پیش از طلوع کوکب عدل تو آسمان
هرگز یمین منطقه نشناخت از یسار
در سلک دهر بود شبه همبر گهر
در باغ چرخ بود کدو همسر چنار
زان لحظه باز کار جهان انتظام یافت
کاندر پناه جاه تو آمد به زینهار
تا روزگار خطبه اقبال تو نخواند
ممکن نبود عالم شوریده را قرار
در حسب حال خود سخنی چند داشتم
لیکن برین یکی کلمه کردم اختصار
کای افتاب عدل ز من نور وامگیر
وی سایه خدای زمن سایه بر مدار
تا از برای نظم مصالح در این جهان
کس را درون پردۀ تقدیر نیست بار
دوران دولت تو که نظم جهان از اوست
بادا چو نظم من ابدالدهر پایدار
ملک تو همچو نعمت فردوس بی زوال
عمر تو همچو مّدت افلاک بی شمار
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۴۵ - دادیم دل به دست تو در پای مفکنش
دادیم دل به دست تو در پای مفکنش
غافل مشو ز ناله و زاری و شیونش
چون دست در غمت زد و پا استوار کرد
گر دست می نگیری در پا میفکنش
ما عهد اگر نه با سر زلف تو بسته ایم
بی هیچ موجبی چو سر زلف مشکنش
هر دل که هست بسته زنجیر زلف تو
نتوان نگاه داشت به زنجیر در تنش
نگرفت دست فتنه گریبان هیچ کس
تا در نبست عشق تو دامن به دامنش
تنگ آمد از فراق تو بر من همه جهان
مسکین کسی که جز در تو نیست مسکنش
تا کی شکار عشق تو باشد دلی که هست
درگاه شاه عالم عادل نشیمنش
صاحب قران مظفر دین خسرو عجم
گر چرخ سر کشید فرو کوفت گردنش
شاهی که از برای گل افشان بزم اوست
هر گل که مرغزار سپهرست گلشنش
بر هر مبارزی که نه از نام اوست حرز
از سطح آب کم بود اطراف جوشنش
ای همت تو ساکن آن بقعه کز علو
بالای هفت خطه چرخ است بر زنش
رای تو رایضی است که در زیر ران حکم
هر روز رامتر بود ایام توسنش
بر هر که تافت روزی خورشید لطف تو
خورشید همچو ذره برآید ز روزنش
آتش فروغ رای تو دارد از این قبل
در بر گرفته اند چو جان سنگ و آهنش
آزاده ایست لطف تو شاها که هر زمان
خطی به بندگی رسد از سرو و سوسنش
گر جرم ماه با تو به یک جو کند خلاف
هم در زند شکوه تو آتش به خرمنش
تا شب ز اختران بگشاید کمین مهر
بر هم زند مصادمت روز مکمنش
باد از مصادمات حوادث تو را امان
کامروز هر که هست در توست مامنش
بر دشمنت گشاده کمین اختران نحس
وز هیبت تو تیره چو شب روز روشنش
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۵۶ - چون برافراخت خسرو سیارگان علم
چون برافراخت خسرو سیارگان علم
در خاک پست کرد سراپرده ظلم
صبح دوم گرفت جهان گو چرا گرفت؟
اندر هوای شاه نزد جز به صدق دم
یک یک زبیم خنجر خورشید اختران
همچون مخالفان شهنشه شدند کم
بر روی آسمان اثر تیرگی نماند
اِلا زگرد موکب فرماندهِ عجم
دارای عهد نصرت دین کز علو قدر
شاید که بر معارج گردون نهد قدم
سلطان نشان اتابک اعظم که عدل او
دارد حریم مملکت از امن چون حرم
بوبکربن محمد کز فر طلعتش
زینت گرفت افسر کرسی و تخت جم
دریا به دستگاه فراخش زند مثل
گردون به آستان بلندش خورد قسم
ای ماه و مهر از قبل طاعت آمده
در حلقه حواشی و در زمره خدم
ذات مطهر تو سپهری ست از علو
طبع مبارک تو جهانی ست از کرم
وقتی که دیگران به حشم التجا کنند
گرد تو از معونت یزدان بود حشم
آن را که زیر دامن توفیق پرورند
از گرم و سرد چرخ بدوکی رسد الم؟
گردون به موج خون در صد بار غوطه خورد
هرگز زمین ملک تو در خود نچیدنم
صد ره فلک به خاک فرو رفت و کس ندید
بر دامن مراد تو هرگز غبار غم
تا کرده دست تو محکم بنای ملک
هر لحظه با عنان تو فتحی شده ست ضم
برتو بدل چگونه گزیند جهان؟!که هست
عهد تو همچو موسم اقبال مغتنم
روی فلک سیه شود آنگاه رای تو
بر چهره زمانه ز عصیان کشد رقم
هرکس که چون قلم نرود پیش تو به سر
تقدیر بر جریده عمرش کند قلم
پهلو تهی کند فلک از تیغ تو ولیک
از دشمنان دولت تو پر کند شکم
خصم تو را زمانه به تعجیل می برد
از عرصه وجود سوی حیّز عدم
از حضرت تو تیره شود ساحت فلک
در مجلس تو رشک برد روضه ارم
شاها زمانه بیخ ستم را به آب داد
زان تیغ آب رنگ ببر بیخ آن ستم
بیم است کز تغابن این چرخ نیلگون
خون فسرده جوش زند در رگ بقم
زین پس مکن برانجم و افلاک اعتماد
کانجم شدند خاین و افلاک متهم
شمشیر تیز داری و باروی کامکار
گرد از فلک برآور و از و روزگار هم
تا چرخ قد خمیده نگردد تمام راست
در قامت مراد تو هرگز مباد خم
چون گل همیشه بادی خندان و سرخ روی
خصم تو چون بنفشه سر افکنده ودژم
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۵۹ - گیتی ز فرّ دولت فرمانده جهان
گیتی ز فرّ دولت فرمانده جهان
ماند به عرصه حرم و روضه جنان
بر هر طرف که چشم نهی جلوه ظفر
و ز هر جهت که گوش کنی مژده امان
آرام یافت در حرم امن وحش و طیر
و آسوده گشت در کنف عدل انس و جان
گردون فرو گشاد کمند از میان تیغ
و ایام بر گرفت زه از گردن کمان
ملکی چنین مقرر و حکمی چنین مطاع
دیرست تا زمانه نداد از کسی نشان
منسوخ گشت قصه کاووس و کیقباد
و افسانه شد حکایت دارا و اردوان
بالید ازین نشاط تن تخت بر زمین
بگذشت ازین نوید سر تاج از آسمان
از غصه خون گرفت چو می ظلم را جگر
وز خنده بازماند چو گل عدل را دهان
شاید که بگذرد ز پی فرخی همای
زین پس به زیر سایه چتر خدایگان
سلطان شرق و غرب قزل ارسلان که نیست
با صدمت رکابش ایام را توان
آن شاه شیر حمله که شاهین همتش
دارد فراز کنگره سدره آشیان
وقت طرب چو دست سوی جام می برد
بر هم زند ذخیره بحر دفین دکان
هنگام کین چو نیزه برافرازد از کتف
مریخ را خطر بود از صدمت سنان
شاها تو یی که حمله بأس تو بر عدو
چون بر بخیل سایه سایل بود گران
بحریست قهر تو که در او هر که غرقه شد
هرگز نیفتد از پس آن نیز برکران
برخیز و از زمانه به یکبار نسل و حرث
گر دفع فتنه را نکند تیغ تو ضمان
هر چند کور گشت عدو دید کایزدت
بگزید و کرد بر همه آفاق کامران
یا حجتی چنین که ببندد زبان چرخ
تیغ تو را رسد که بر اعدا کشد زمان
بر باد داد هیبت تو خرمن قمر
و اتش زده شکوه تو در راه ترکشان
وقتی که گم شود ز سر سرکشان خود
روزی که بگسلد ز تن پر دلان روان
وان آب منجمد که سنان است نام او
از تَفِ حمله در رگ جان ها شود روان
تو در میان لشکر چون مور بی عدد
هر یک چو مور بسته به فرمان تو میان
در تازی از کرانه چو شیران جنگ جوی
کو پال بر زمین زنی و بانگ بر زمان
آن لحظه کس ندارد پای تو جز رکاب
وان روز کس نگیرد دست تو جز عنان
بد خواه ملک را ز نهیب تو آن نفس
خون در جگر بسوزد و مغز اندر استخوان
ای خسروی که تیغ فنا را قضای بد
بر دشمنان دولت تو کرد امتحان
گر گم شود پی زحل از چرخ باک نیست
بخت تو آگه ست چه حاجت به پاسبان
گیتی طمع نداشت که تو سر درآوری
تا سایه بر سرت فکند افسر کیان
این هم تواضع است که کردی و گرنه چرخ
داند که مشتری بننازد به طیلسان
دندانه اره را هنر است ار نه تیغ را
عیبی است سخت ظاهر و عاری است بس عیان
محتاج نیست طلعت زیبای تو به تاج
شمشیر صبح را نبود حاجت فسان
تا بسترد به دست صبا دایه بهار
گرد از جبین لاله و رخسار ارغوان
گلزار دولت تو که دارد نسیم خلد
آسوده باد تا ابد از آفت خزان
جد تو سر فراز و قبول تو دستگیر
ملک تو پایدار و بقای تو جاودان
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۶۳ - ای بر زده به تقویت ملک آستین
ای بر زده به تقویت ملک آستین
سلطان بر حقیقتی و شاه راستین
شهپر برای تیر تو افکند روح قدس
گیسو فدای پرچم تو کرد حور عین
در دیده ی سهیل سنانت کشیده میل
در ابروی هلال کمانت فکنده چین
که در دیار ارمن و گه در دیار فرس
دشمن ز تو هزیمت و حاسد ز تو حزین
جز تو که ساخت از پی تمکین تاج وتخت؟
جز تو که کرد از پی اصلاح ملک و دین؟
در عرصه دو ملک دو کار چنین شگرف؟
در مدت دوماه دو فتح چنین مبین؟
خصم ارچه نرم گشت نگوید به ترک ملک
تا بر نیارد آتش تیغت قرار کین
تا موم را در آتش سوزنده نفکنی
از کام او برون نشود طعم انگبین
یاسین نوشت خصم تو یک چند اگرچه داشت
صد گونه ظلم وبغض و حسد در دلش کمین
تا عاقبت چو پا به صف آخر اوفتاد
چون تیز کرد بأس تو دندان برو چو سین
بودند قلعه هات همه پر ز سیم و زر
از جود،صرف کردی و بخریدی آفرین
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۶۷ - ای مهر و مه نتیجه رای منیر تو
ای مهر و مه نتیجه رای منیر تو
حل کرده عقدهای فلک را ضمیر تو
فخر ملوک نصرت دین بیشکین تویی
کایزد برای نصرت دین شد نصیر تو
وان بدر ازهری که مُقدَّر شد از ازل
تا حشر در منازل دولت مسیر تو
وان بحر زاخری که ز روی مناسبت
در پای اخضرست کمینه غدیر تو
سرمایه بحار و معادن بود حقیر
گر نسبتش کنی به عطای حقیر تو
شد مکرمت ملازم ذات تو بهر آنک
تو ناگزیر اویی و او ناگزیر تو
نقاش وهم اگر چه که استاد حاذق است
ننگاشت بر صحیفه امکان نظیر تو
اهل زمین اگر چه اسیر زمانه اند
اینک زمانه با همه شوکت اسیر تو
گردون که پیش موکب جاهت سپر کش ست
هردم سپر بیفکند از سهم تیر تو
آن را که سر دوباره بروید چو گندنا
لرزان بود ز خنجر چون برگ سیر تو
حیفی بود از آنجا که راستی ست
جز تیر اگر شود سوی دشمن سفیر تو
جمشید راستینی،از آن لاف می زند
خورشید روز و شب ز کلاه و سریر تو
سلطان نشان عهدی از آن می رود به طوع
مریخ زیر رایت کمتر امیر تو
گردون بدین قدر ز تو راضی که نام او
در سلک بندگان تو آرد دبیر تو
دانم که هست انجم سیاره را رجوع
لیکن به قول حاجب و رای وزیر تو
صاحب قبول صفه روحانیان شده ست
بخت جوان به تربیت رای پیر تو
ثابت نمی شود به براهین عقل و شرع
هر دعویی که آن نبود دلپذیر تو
خلق تو را نسیم عبیرست لا جرم
شد جیب چرخ پر زنسیم عبیر تو
دانند همگان که ظهیر آن توست لیک
او را چه قدر؟بس بود ایزد ظهیر تو
تو دستگیر خلق خدایی درن جهان
بادا خدای در دو جهان دستگیر تو
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۷۱ - ای قصر ملک را ز معالیت کنگره
ای قصر ملک را ز معالیت کنگره
حزم تو گرد مرکز اسلام دایره
در طلعتت نجوم افق را مطالعه
در منظرت سعود فلک را مناظره
چون مفتی ضمیر تو گیرد قلم به دست
برجیس زمین زند از رشک محبره
زان روز باز حجت عدل تو قاطع است
کامد زبان خنجر تو در محاوره
انکار دولت تو کسی را مسلم است
کز عقل و شرع سرکشد اندر مکابره
سوء المزاج خصم تو زان دیر درکشد
کز دیو عشوه داد جهانش مزوره
با طاعت تو آن نفس آید نهاد خصم
کاسیب قهر تو دهدش سنگ جندره
در تنگنای معرکه گردون تند را
از صدمت رکاب تو باشد مخاطره
تا بر کفت نتیجه احسان نوشته اند
هر دم زمانه را کند از سر مصادره
از بهر مرکبت که سزد نعل او هلال
شد کهکشان چو آخور و پروین چو توبره
خورشید را که از حَشَمت یک سواره ای است
قانع به دیدبانی این سبز منظره
آن جرأت از کجاست که با چون تو راعیی
از مرغزار چرخ رباید همی بره
چندان بقات باد که هنگام حصر آن
عاجز شود محاسب و هم از مؤامره