تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۳۵ - گه چون مه از آرزوی حق کاستهایم
گه چون مه از آرزوی حق کاستهایم
گه کلبهٔ‌ دل به باطل آراستهایم
از باطل و حق سیر نمی گردد دل
صد ره زین خوان گرسنه برخاستهایم
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۳۶ - گر برکشم از سینهٔ پرخون آهی
گر برکشم از سینهٔ پرخون آهی
آتش گیرد جملهٔ عالم ماهی
زین حیرت اگر ز دل برآرم نفسی
بر هم سوزم همه جهان ناگاهی
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۳۷ - از هم نفسانم اثری نیست امروز
از هم نفسانم اثری نیست امروز
وز کار جهانم خبری نیست امروز
یک خوشدلیم بیجگری نیست امروز
سرگشتهتر از من دگری نیست امروز
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۳۸ - دل هرچه که دید خشک لب دید همه
دل هرچه که دید خشک لب دید همه
ذرّات دو کون در طلب دید همه
بسیار به خون بگشت تا آخر کار
از بس که عجب دید عجب دید همه
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۳۹ - چندان که مرا عقل و بصر خواهد بود
چندان که مرا عقل و بصر خواهد بود
در تیهِ تحیرم سفر خواهد بود
امروز درین شیوه که من میبینم
گر قند خورم خون جگر خواهد بود
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۴۰ - چندان که مرا عقل به تن خواهد بود
چندان که مرا عقل به تن خواهد بود
در بحر تحسّرم وطن خواهد بود
گر همچو فلک بسی به سر خواهم گشت
سرگردانی نصیب من خواهد بود
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۴۱ - چون بیخبرم از آنکه تقدیرم چیست
چون بیخبرم از آنکه تقدیرم چیست
اندیشهٔ شام و فکر شبگیرم چیست
مغزم همه در آتش اندیشه بسوخت
اندیشه مرا بکشت تدبیرم چیست
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۴۲ - نی کس خبری میدهد از پیشانم
نی کس خبری میدهد از پیشانم
نه یک نفس آگهی است از پایانم
چون زیستنی به جهل مینتوانم
روزی صد بار میبسوزد جانم
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۴۳ - هر لحظه تحیر به شبیخون آید
هر لحظه تحیر به شبیخون آید
تا جان پس ازین کجا شود، چون آید
میسوزم از آن پرده که چون برخیزد
چه کار ز زیرِ پرده بیرون آید
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۴۴ - چندان که ز هر شیوه سخن میگویم
چندان که ز هر شیوه سخن میگویم
میننماید کنه معانی رویم
و امروز اگر چه عمر در علم گذشت
تقلید نخست روزه وا میجویم
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۴۵ - در بادیهٔ جهان دری بنمایید
در بادیهٔ جهان دری بنمایید
وین بادیه را پا و سری بنمایید
ای خلق! درین دایرهٔ سرگردان
سرگشتهتر از من دگری بنمایید
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۴۶ - یک بیدل و بیرأی چو من بنمایید
یک بیدل و بیرأی چو من بنمایید
نه جامه و نه جای چو من بنمایید
در گردش این دایرهٔ بی سر و پای
یک بی سر و بی پای چو من بنمایید
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۴۷ - دل رفت و جگر با دل ریش آمد باز
دل رفت و جگر با دل ریش آمد باز
کی مرغِ ز دام جسته پیش آمد باز
هر گوی که او در خمِ چوگان افتاد
هرگز نتواند که به خویش آمد باز
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۴۸ - من زین دل بیخبر بجان آمدهام
من زین دل بیخبر بجان آمدهام
وز جان ستم کش به فغان آمدهام
چون کار جهان با من و بی من یک سانسْت
پس من به چه کاردر جهان آمدهام
عطار نیشابوری : باب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح دارد
شماره ۱ - ای بلبلِ روح مبتلا ماندهای
ای بلبلِ روح مبتلا ماندهای
کاندر پی این دام بلا ماندهای
خوکردهای اندر قفس خانهٔ تنگ
واگاه نهای کز که جدا ماندهای
عطار نیشابوری : باب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح دارد
شماره ۲ - ای روح! تویی به عقل موصوف آخر
ای روح! تویی به عقل موصوف آخر
عارف شو و ره طلب به معروف آخر
چون باز سفید دست سلطانی تو
ویرانه چه میکنی تو چون کوف آخر
عطار نیشابوری : باب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح دارد
شماره ۳ - ای مرغ عجب! ستارگان چینهٔ تست
ای مرغ عجب! ستارگان چینهٔ تست
از روز الست عهد دیرینهٔ تست
گر جام جهان نمای میجویی تو
در صندوقی نهاده در سینهٔ تست
عطار نیشابوری : باب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح دارد
شماره ۴ - گه در غم روزگار و گه در قهری
گه در غم روزگار و گه در قهری
از هرچه در اوفتادهای بیبهری
ای طوطی جان! چه میکنی در شهری
کانجا ندهندت شکری بیزهری
عطار نیشابوری : باب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح دارد
شماره ۵ - ای جان! چو تو از عالم بیچون آیی
ای جان! چو تو از عالم بیچون آیی
در حسن ز هرچه هست افزون آیی
در پردهٔ نفس ماندهای صبرم نیست
تا آنچه توئی ز پرده بیرون آیی
عطار نیشابوری : باب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح دارد
شماره ۶ - ای روح! درین عالم غربت چونی
ای روح! درین عالم غربت چونی
بیآنهمه پایگاه و رتبت چونی
سلطانِ جهانِ قدس بودی، اکنون
در صحبتِ نفس شوم صحبت چونی