تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بابافغانی : قصاید
شمارهٔ ۶ - بر کاینات آنچه یقین فرض و واجبست
بر کاینات آنچه یقین فرض و واجبست
مهر و محبت اسدالله غالبست
انسان ندانمش که نداند بهین قوم
آنرا که هل اتی علی الانسان مناقبست
فرقست از آنکه زاده ی دین آمد از ازل
با آن نو اعتقاد که ده روزه طالبست
با آنکه آفتاب بحکمش کند عمل
صدق دروغ کج نظران صبح کاذبست
قدر علی ز صاحب معراج بازپرس
تا روشنت شود که در اعلی مراتبست
گر افضلیتست اتم افاضلست
ور اقربیتست اقر اقاربست
خواند از وفا حبیب خدایش حبیب خویش
اخلاص تا کجاست که مطلوب طالبست
دست بریده کرد درست این غریب نیست
بخشید سر بخصم خود این از غرایبست
نبود عجب گر از همه شانی کند ظهور
ذات علی که مظهر کل عجایبست
علمش خبر دهد که سعیدست یا شقی
از هر چه در میانه ی صلب و ترایبست
یک گام صوریش ز مدینه ست تا تبوک
یک سیر معنیش به ثریا ز یثربست
در بارگاه شاه نجف هر صباح و شام
پروانه افتاب و مه بدر حاجبست
امرش بر امتان نبی دین و لازمست
مهرش به بندگان خدا فرض و واجبست
نیک اختری که یافت فروغ چراغ او
نزد خدا و خلق سعید العواقبست
نسبت بطاق روضه سرای امیر نحل
این پرده های سبز چو بیت عناکبست
خدام شاه را ز تف آتش جحیم
پروانه ی نجات و برات مواجبست
اصحاب صفه را عوض جیفه ی فنا
هر بامداد عمر ابد نزل راتبست
آن خس که خار خار دل اهل بیت خواست
رگ در تنش بقصد چو نیش عقاربست
آن بد گمان که با اسدالله کینه باخت
گو دیده باز کن که به خواب ارانبست
دیگر مکن مناظره با غاصب فدک
او را همین بسست که گویند غاصبست
در حیف نخل باغ جگر گوشه ی رسول
از جویبار دیده روان دمع ساکبست
شایسته ی مصیبت و رنجست ناصبی
کو دشمن امام زحب مناصبست
زخم زبان که هست بدل نقش فی الحجر
بر قلب رو سیاه خوارج مناسبست
نور علی ز ارض نجف می رسد بعرش
باشد چراغ دل اگر از دیده غایبست
صوت نهان و معنی مقصود در حضور
جان واله مشاهده و تن مراقبست
تعداد رشحه ی قلم فیض بخش او
یبرون ز جذر و مد رقوم محاسبست
در صورت ار نهانست بمعنی بود عیان
خورشید را چه نقص که گویند غاربست
یک پرتو از فروغ رخش مهر لامعست
یک شعله از چراغ دلش نجم قاقبست
نادعلی چو ورد زبان ساخت متقی
آسوده از بلا و مصون از نوایبست
دانش و بال و زهد ریا، بی قبول او
گر شیخ خانقاه و گر پیر راهبست
عین علیست آینه ی اعتقاد مرد
روی کسی سفید که پاک از معایبست
زاندم که خواست تافت بر اهل شک آفتاب
دامن بخون دل زده در چاه معزبست
ساغر ز دست ساقی کوثر کشد مدام
آن کز زلال چشمه ی تحقیق شاربست
اشیا به آستین یدالله داده دست
چون اختیار بنده که در دست صاحبست
ای شسته از مطالب ارباب جیفه دست
دامان شاه گیر که ذیل مآربست
بر خود مساز مذهب هفتاد و دو دراز
یک رنگ آل باش که اصل مذاهبست
در مدح حیدر آنچه خدا و رسول گفت
راجع به ذات مهدی صاحب مواهبست
هم نشأه ی بنی و ولی صاحب الزمان
شاهی که فتح و نصرتش از این دو جا نبست
خلقش عظیم و طبع کریم و دلش رحیم
این موهیت تمام ز توفیق واهیست
با شرع و دین ز جنبش اولیست توأمان
با عقل کل ز غیب هویت مصاحبست
تسبیح کرده ز اختر و دفتر ز ماه و مهر
تا روز همدم شب مشکین ذوایبست
اینست بندگی که بود خاصه بهر حق
نه طاعتی که بهر وصول کواعبست
زهدش شفیع قهقهه ی صبح ضاحکست
علمش مزیل شعبده ی چرخ لاعبست
دشمن گداز و دوست نوازست روز رزم
در میمنه ست جاذب و بر قلب حاربست
آنجا که عرض لشکر نصرت شعار اوست
اجرام سبعه گرد نعال مراکبست
شاها بقادری که وضیع و شریف را
ازوی امید لطف نجات از مصایبست
کاین بنده تا بشارع هستی مجال یافت
همراه این جناب و پی این مواکبست
واثق بعفوتست فغانی که از خطا
عنوان نامه ی عملش عبد مذنبست
ظل علی و آل علی مستدام باد
اینست مطلبی که اهم مطالسبت
بابافغانی : قصاید
شمارهٔ ۹ - در منقبت امام هشتم علی بن موسی الرضا علیه التحیة والثناء
بعد از نبی که آینه ی حی دایمست
عالم بذات بی بدل شاه قایمست
در رؤیت احد سهر و نوم او یکیست
بیدار بخت او که بدین دیده نایمست
ذاتش که آفتاب نمودار لطف اوست
مانند آب و آینه پاک از جرایمست
از ابتداء دور زمان تا بانتهی
بر هر چه می رود ز بد و نیک عالمست
صد چون کلیم بر شجر کبریای او
از بهر یک فروغ هدایت مکالمست
از عهد انبیای سلف تا بانتهی
بر جمله ی ادله ی ادیان محاکمست
در طی ارض بهر صلاحیت عباد
مادام بر طریق اولولعزم عازمست
بر شرق و غرب تا بابد حکم حکم اوست
بر جن و انس بر نهج شرع حاکمست
در هر صفت مناسب اسمست فعل او
در حرب قاتل آمد و در صلح راحمست
عمری ز هرچه غیر خدا بود روزه داشت
فرخنده عید او که بدین صوم صایمست
بسی ابتدا به ترجمه ی خطبة البیان
با صد هزار علم و عمل بنده آثمست
بیگانه یی که با سگ او آشنا نشد
در حلقه سباع رین بهایمست
مرغ حریم حلقه ی دارالسلام او
چون طایر حریم ز بد خلق سالمست
رو سوی کربلا و نجف از دو کون کرد
آنکو بطوف کعبه ی تحقیق جازمست
ماییم و خاک مقدم خدام خاندان
مخدوم ماست هر که درین روضه خادمست
بر عود سوز مرقد و قندیل مشهدش
روز آفتاب حاجب و شب مه ملازمست
ای کرده در مقابل هفتاد فرقه بحث
تا چند بر زبانت لم و لانسلمست
قانون شرع چارده معصوم گیر و خیز
کاین منطقت ز فکر پراکنده عاصمست
علم علی ز مغلطه ی بوعلی جداست
این آفتاب روشن و آن نار مظلمست
از مرتضی حدیث رسول آنکه نقل کرد
دارم مسلمش که به اخلاص مسلمست
بر هر زبان که ذکر محبان او رود
نام عدو معاینه بردن چه لازمست
ورنه بگفتمی که به دیوان باز خواست
فردا کدام سفله سیه روی و مجرمست
هر یک شرر ز سینه ی مظلوم کربلا
تا روز حشر آبله ی جان ظالمست
هنگام حاجتست فغانی بر اردست
خود کیست آنکه اهل دعا را مزاحمست
یا رب که خضر راه شود یا دلیل خیر
ما را که سر گران ز شراب مظالمست
نور دوازده مه تابان کزان یکی
شمع سرای پرده ی موسی کاظمست
کهف امم غریب خراسان ابوالحسن
کز فرق تا قدم همه لطف و مکارمست
تا وضع دهر ماضی و مستقبلست و حال
فعل زمانه تا متعدی و لازمست
صرف ثنای آل علی باد عمر من
کاین دولت عظیم ز انعام منعمست
بابافغانی : قصاید
شمارهٔ ۱۰ - در مدح مولای متقیان امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام
باغ جهان و هر چه درین قصر نه درست
یکسر طفیل حیدر و اولاد حیدرست
آثار لوح و خامه ی قدرت نگار اوست
مجموعه صورتی که ز الوان مصورست
از جلوه ی جمال علی دارد آب و رنگ
هر گل که در ریاض بقا سایه گسترست
مرآت دل که جلوه گر نور کبریاست
از مهر روی شاه ولایت منورست
این روشنی که مهر دهد روز و ماه شب
نور چراغ دولت شبیر و شبرست
تسبیح بلبلان چمن هر صباح و شام
حمد و ثنای قاضی باز و کبوترست
آیینه ضمیر منیرش مه تمام
پروانه ی چراغ دلش مهر انورست
از ابر دست حیدر کرار قطره هاست
آن دانه ها که حاصل این بحر اخضرست
تیغش وبال شعشه ی ماه نخشبست
کلکش مزیل صورت اصنام آزرست
لب تشنگان بادیه ی اشتیاقرا
مهرش به سوی چشمه ی تحقیق رهبرست
از تاب آفتاب قیامت چه اضطراب
آنرا که سایه ی اسدالله بر سرست
باشد محیط خاطر دریا نثار او
بحری که نظم معرفتش عقد گوهرست
بر علم نه مجلد گردون بود محیط
لوح دلش که حامل این چار دفترست
بهر بیان گوهر توحید خامه اش
پیوسته در محیط معانی شناورست
تا جبرییل ناد علی بر نبی نخواند
ظاهر نشد بخلق خدا کوچه مظهرست
کشف ضمیر و سیر مقامات و طی ارض
بیرون ز گردش فلک و سیر اخترست
گر پیش ازو عدو بنیابت رسد چه شد
اینها علامت فلک سفله پرورست
شاهی که چند بار سر خود بخصم داد
او را کجا خیال سر و یاد افسرست
اسباب زیورش عمل و دانشست و بس
آنرا که ترک زیور و اسباب زیورست
خوانده در مدینه ی علمش همی رسول
دولت دران سری که هواخواه این درست
ارض مقدس نجف از طیب خلق او
چون خاک کعبه آب رخ هفت کشورست
بهر عیار بوته گدازان کوی فقر
مهر علی و آل چو گوگرد احمرست
بر انتقام خون جگرگوشه های او
باشد خدا گواه چه حاجت بمحضرست
بس ناخوشست عیش جهان بر جهانیان
زیرا که در پیش الم فتنه و شرست
بر آب زندگی نگشاید دهان خشک
آنرا که دیده از ستم کربلا ترست
فرقست ازان شراب که آتش سزای اوست
تا آب ما که از کف ساقی کوثرست
باشد میان جمع موالی و خارجی
فرقی که در میان مسلمان و کافرست
ای صفدری که شعله ی برق حسام تو
فتاح رزم خندق و مفتاح خیبرست
از طاعت دو کون فزونتر نهاده اند
فضلی که در محاربه ی عمر و عنترست
سر دفتر سپاه ظفر پیکر ترا
حرف کتابه ی علم، الله اکبرست
دارد خدا میان تو و ابن عم تو
سری که در میان کلیم و برادرست
یکذره مهر روی تو در صورت عمل
با صد هزار ساله عبادت برابرست
مهریست با خیال تو پیوسته خلق را
این کز خیال می نروی مهر دیگرست
کمتر ز ذره یی نتوان شد در اعتقاد
در هر که نیست مهر تو از ذره کمترست
باید ز نور صیقل مهر تو روشنی
آیینه ی دلی که ز عصیان مکدرست
نام تو بعد نام خدا و رسول اوست
حرفی که بر کتابه ی این هفت منظرست
در بحر کبریای تو رفتن ز روی عقل
تمثیل آب خضر و خیال سکندرست
فقر و فنای خاک نشینان کوی تو
برتر ز جاه و حشمت خاقان و قیصرست
فراش آستان سراپرده ی ترا
ز انجم گل چراغ وز شب دود مجمرست
طاووس مرغزار ترا قرص آفتاب
همچون هلال یکشبه در دل شهپرست
تازی صید گیر ترا خون خارجی
صد بار سازگارتر از شیر مادرست
شاها بگیر دست فغانی و جمع ساز
اجزای هستیش که پریشان و ابترست
او را چه حد لاف غلامی ولی ز صدق
خاک ره بلال و هواخواه قنبرست
چون صبح تا ز مهر رخت میزنم نفس
لوح دلم چو خامه ی مشکین معطرست
هر بیت ازین قصیده که شمعیست دلفروز
پروانه ی خلاصیم از هول محشرست
تا بر زبان خامه ی ارباب علم و فضل
تحریر نسبت عرض و بحث جوهرست
بعد از ادای نام خدا و رسول باد
نام بزرگوار تو کان سکه برزست
بابافغانی : قصاید
شمارهٔ ۱۶ - در منقبت سلطان علی بن موسی الرضا علیه التحیة والثناء
ای کعبه را ز وقفه ی عید تو افتخار
قربانی تو هستی ابنای روزگار
در عیدگه ز شوق رخت چشم اهل دید
بازست همچو دیده ی قربانی فگار
تا گرد مقدم تو دهد مروه را صفا
از کعبه مانده حلقه بدر چشم انتظار
بهر نثار محمل گردون شکوه تست
زمزم که چون ستاره کند قطره ها قطار
پاک از گنه شد آنکه نثار تو کرد جان
ای جان پاک در حرم حرمتت نثار
هر دم به روزگار تو عیدیست خلق را
فرخنده روز وصل تو ای عید روزگار
گل گل شکفته آنکه هواخواه کعبه بود
دارد برای طوف حریم تو خار خار
دارد طواف روضه ی مشهد ثواب حج
نزدیک گشته از تو ره خلق این دیار
ان کعبه راست خار مغیلان بجای گل
وین روضه راست لاله و ریحان بجای خار
آوازه ی جمال تو هر کس که بشنود
تا ننگرد بدیده نگیرد دلش قرار
طاوس روضه در حرمت جان فدا کند
در جلوه گر بخاک درت افگند گذار
سلطان بارگاه امامت ابوالحسن
ای مهر و مه ز گرد رهت یکدو ذره وار
چشم و چراغ دوره اثنا عشر تویی
ای قبله ی قبایل و ای کعبه ی تبار
وقت دعا سفینه ی نوح آورد روان
انفاس روح بخش تو از ورطه بر کنار
گیرد فضای ملک دو عالم پیک نفس
چون بر براق برق شود همت سوار
از خاک آستان تو دارند آبرو
پیران مو سفید و جوانان گلعذار
بر چار جوی هشت چمن سایه ی افگند
قدت که طوبییست ز فردوس هشت و چار
ای راز مخفی دو جهان از فروغ دل
بر آفتاب رای تو چون روز آشکار
اهل نظر ز عین صفا توتیا کنند
در کعبه گر ز دامن پاکت رسد غبار
بر آسمان قدر کند کار آفتاب
فانوس بارگاه تو در پرده ی وقار
مرغ حریم سدره چو پروانه صبح و شام
پرواز کرد گرد سر شمع این مزار
هر ذره بی که خاست بمهر تو از زمین
پهلو بر آفتاب زد از عین افتخار
گاهی که التفات بکار جهان کنی
دیگر سپهر را نرسد دخل هیچ کار
روز ازل که فاعل مختار تا ابد
بر دست اعتبار تو می داد اختیار
ذات بزرگوار تو از همت بلند
فرمود بر مطالعه ی علم اختصار
کار جهان چو نامزد دولت تو شد
گردون بوفق امر کمر بست بنده وار
هم قدر علم دارد و هم دولت عمل
شخصت که در دو کون خدا ساخت بختیار
از لاف خصم روشنی مهر کم نشد
بیشست از ملایمت مهره، زهر مار
آن خس که ساخت دانه ی انگور دام ره
شد بر مثال برگ خزان خوار و شرمسار
باشد نشان بغض وی از زردی رخش
آری دلیل روشن نارست برگ نار
حالا ز جام جهل بود مست خارجی
فریاد ازان نفس که رسد نوبت خمار
دارد فغانی از طلب گرد مقدمت
بر رهگذار باد صبا چشم انتظار
چندانکه میدمد گل و نوروز می شود
چندانکه عید می رسد و می رسد بهار
چون صبح نوبهار به صد رو شکفته باد
گلزار آلت از اثر لطف کردگار
در باغ دهر ظل رفیع تو مستدام
کاین نخل نو ز گلشن آلست یادگار
بابافغانی : قصاید
شمارهٔ ۲۱ - در منقبت امام علی بن موسی الرضا علیه التحیة والثناء
ای شعله ی چراغ در خانه ات هلال
سیاره ات شراره ی شمع صف نعال
سلطان علی موسی کاظم امین وحی
ای مهچه ی لوای تو خورشید بیزوال
آنجا که سایه ی شجر کبریای تست
بر گیست ماه عید که افتاده از نهال
هر کوکبی که از افق طالع تو تافت
بر شرق و غرب حکم کند تا هزار سال
آنی که بسته اند برای شکار ملک
بر طبل باز تربیتت خسروان دوال
در دامن تو هر که زند دست اعتصام
لطف تو ملتفت شودش تا دم سؤال
رگ بر تن ضعیف عدو از نهیب تو
پیچیده ز انفعال چو در جوف خامه نال
روشن شود ز پرتو نور یقین جهان
از ذکر، چون چراغ دلت گیرد اشتعال
رمحت ز خون مردمک دیده ی عدو
بر روی فتح و چهره ی نصرت نهاده خال
انفاس مشکبار تو گر بگذرد بچین
از شرم نامه را فگند بر زمین غزال
چون خط استوا خرد شرع پرورت
بیرون نمی نهد قدم از حد اعتدال
تا نامزد بلهو و لعب گشت ماه عید
در حضرت تو سرزده خورشید بی زوال
طرخان تست غره ی عید این که از شفق
پیچیده بر نشان همایون پرند آل
با شغل آن جهان نفسی از خیال علم
غافل نمی شود دل پاکت زهی خیال
تا روز حشر، حلقه ی زنجیر عدل تو
با رشته ی شهور و سنین دارد اتصال
با اتصال سلسله ی عهد دولتت
پیوند روزگار کجا یابد انفصال
در بوستان ز تربیت لطف شاملت
چیند عرق ز چهره ی گلبرگ تر شمال
آندم که آتش غضبت مشتعل بود
بر کوه اگر رسد اثر آن شود ز گال
تیر دعای صبحدمت آورد فرود
از پیشگاه قلعه ی تقدیر کوتوال
گلبانگ طایر لب بام تو خلق را
خواند به راه راست چو قد قامت بلال
داری جبلتی که بهمت روان کنی
از پیش راه خلق چو ریگ روان جبال
آن قطب ساکنی که بمعنی عیان شوی
از شرق تا بغرب در آیینه ی خیال
گر کار خود قضا برضایت گذاشتی
نگذاشتی که رخنه کند در دلی ملال
قول تو در امور بود راست همچو فعل
دورست قول مخبر صادق ز احتمال
جز هیأتت که سایه ی نورانی حقست
دیگر هر آنچه هست محالست در خیال
مردم تمام در پی مالند و ذات تو
پیوسته در ملاحظه ی حالت مآل
از حق امانتی که به شاه نجف رسید
نسلا بنسل کرده بذات تو انتقال
خواهد سعادتت ز خدا هر کجا دلیست
این حرف بر سعادت اهل دلست دال
در قسمت ازل نمک سفره ی تو شد
مصروف رزق آدم و ذریت و عیال
گر یکنظر بسبعه ی سیاره افگنی
تا بامداد حشر نیفتد درو وبال
آمد ثنای ذات تو در اول ورق
از دفتر سخن چو فغانی گشود فال
تا بر فراز سده ی نه پایه ی سپهر
بنماید از نقاب شفق ماه نو جمال
هر بامداد عید که صف مستعد شود
بادا بنای خطبه بنام علی و آل
بابافغانی : ترکیبات
ترکیب بند در مدح رستم بیگ بن مقصود بیگ آق قوینلو
آراست روزگار به آیین داد تخت
دولت به بارگاه سعادت نهاد تخت
در باغ سلطنت گل مقصود جلوه کرد
می خواست از خدا همه وقت این مراد تخت
اقبال داشت بیم تزلزل بهر زمان
این بار گو بمان بسر اعتماد تخت
بردند از خجالت این دولت جوان
شاهان پیش جمله به سوی معاد تخت
جهدی برای والی این عهد می نمود
آنکس که داشت بر زبر آب و باد تخت
تا زند بندگان به وجود شهی که او
احیا کند بنیت خیر عباد تخت
هر کسی که داشت بیهده در سر خیال ملک
تیغ از سرش نگشت جدا تا نداد تخت
مقصود، ذات بی بدل شهریار بود
اول که بود در نظر اوستاد تخت
شه برفراز تخت سلیمان و هر طرف
بر گردن پری بچه ی خانه زاد تخت
ادراک محض جان خرد شاه نوجوان
رستم بهادر آن گهر تاج خسروان
شاهی که زیبد ار کند از لعل ناب تاج
بر تارکش نهاده ز مه آفتاب تاج
از بسکه خسروان بدرش تحفه برده اند
بر هم نهاده خازنش از چند باب تاج
بخشد به یک اشارت ابرو هزار گنج
بر سر چو کج کند ز غلوی شراب تاج
گردن نهد سپند بر آتش که بهر او
افروخت صانع از گهر خانه تاب تاج
اسباب در خزانه ی او جمع گشته است
چندانکه نیست یکسر مو در حساب تاج
وان کز سبک سری رگ گردن بوی نمود
آویخت بر سرش ز دوال رکاب تاج
یکیک بنوک نیزه ربایند پردلان
خصم ار کند بلند ز در خوشاب تاج
زین می که در پیاله ی خصم زبون اوست
در یک نفس بباد دهد چون حباب تاج
آنکس که در خیال عداوت بود بدو
سر را دهد بباد و نبیند به خواب تاج
هر دم هزار گنج نثار زمین اوست
دریا و کان هدیه ی تاج و نگین اوست
هست آن گهر به دایره ی آسمان نگین
عالم چو دور خاتم و او در میان نگین
نبود ز مهر طلعت او مه درست تر
چندانکه می کنند بنام شهان نگین
مهری که بود نام سلیمان باو بلند
در دست اوست پی حسد غیر، آن نگین
برداشت نام ظلم بنوعی که دادخواه
حاجت نماندش که نهد بر نشان نگین
روشندلان به دیده برون آورند چست
گر افگند ز دست در آب روان نگین
سازند خسروان همه تعویذ چشم زخم
بر موم اگر نهد بگه امتحان نگین
طبعش گهی که دخل کند در امور ملک
اعیان نهند پیش لبش بر دهان نگین
تا او بگنجخانه ی مقصود مهر زد
پیر قضا نهاد بزیر زبان نگین
الحق بدور آدم و خاتم کسی بزور
بیرون نبرده است ازین خاندان نگین
نسلا بنسل شاه نشان و کی آمدست
تیغ و نگین فراخور قدروی آمدست
هر جا که برکشید ز روی دلیل تیغ
بر فرق خصم ریخت چو آب سبیل تیغ
در موی در کشید به رأی درست تیر
وز سنگ بگذارند بصبر جمیل تیغ
از یک طرف نشاند بجیحون سر سنان
وز یکطرف رساند به دریای نیل تیغ
از پشت گاو و سینه ی ماهیش بر گذشت
چون کرد امتحان بکمرگاه پیل تیغ
حکمش بغایتیست که از بحر دست او
چون آب میرود بگلوی قتیل تیغ
بر دوستان صادقش آتش گل بهشت
بر دشمنان تیره دلش سلسبیل تیغ
آن را که هست نور هدایت چراغ راه
در راه او گلست چو نار خلیل تیغ
هنگام رزم گر بودش حاجت مدد
بندد خدا بشاهپر جبرئیل تیغ
او گرم جنگ و خصم گریزان و برق وار
آتش روان کند ز پیش میل میل تیغ
بر عزم کین چو پا بدوال رکاب زد
شد گرم و پنجه در کمر آفتاب زد
ای بسته چون رسول به راه خدا کمر
دارد ز پهلوی تو صفا در صفا کمر
با یوسف آنکه دست کند در میان ز قدر
پنهان کند ز شرم تو زیر قبا کمر
حقا که در ازای گل ترکش تو نیست
گر در میان لعل بود کوه تا کمر
طبعت اگر قبول کند تحفه ی کسی
جوزا بیاورد بدو دست دعا کمر
پوشد ز التفات تو خاقان چین قبا
بندد باحترام تو خان ختا کمر
لاغر چنان شد از دم تیغت میان خصم
کافتاد همچو بند گرانش بپا کمر
جلاد ملکت از گهر تاج سرکشان
درهم کشید همچو نی بوریا کمر
دولت وفا کند بتو پیوسته چون بصدق
بستند چاکران درت در وفا کمر
وقت شراب خوردن و مجلس گرفتنست
بسیار ضرب تیغ نمودی، گشا کمر
ای ساقیان بزم ترا توأمان پری
ترک در سرای تو خورشید خاوری
بخت آمد و بساحت پاک تو چید بزم
دولت بر آسمان رفیعت کشید بزم
بگذار تیغ و جام طلب کن که روزگار
بر روی دل گشاد ترا بی کلید بزم
پر فیضتر ز جام تو گشتی نداشت جام
دلخواه تر ز بزم تو گردون ندید بزم
مقدار یک پیاله ی عدلت فلک نداشت
چندانکه دهر چید بنوروز و عید بزم
پر گشت شیشه های فلک روز عیش تو
از بسکه موج زد ز گلاب و نبید بزم
تا بنده باد ذات شریفت که شمع وار
تا بر زمین نشست، بگوهر خرید بزم
می پخت آرزوی تو دوران که سالها
می ساخت هر دو روز بوضع جدید بزم
اکنون چراغ عیش دهد پرتو مراد
کز تندباد حادثه خوش آرمید بزم
حور بهشت شیفته ی بزم عیش تست
نظاره کن که تا بچه غایت رسید بزم
بزمت خبر ز عالم تحقیق می دهد
جام لباب از می توفیق می دهد
ای در کفت بموجب حکمت حلال جام
بستان ز دست ساقی صاحب جمال جام
امروز باده خور که گراینست عدل و داد
فردا همت بدست بود بی سؤال جام
جمشید اگر بدور تو می بود می کشید
هم در میان مردم صف نعال جام
ور خود خبر ز ساقی بزم تو داشتی
از دست می گذاشت در آغاز حال جام
بخشیست از کف تو که هر چند می دهد
مقدار قطره یی نپذیرد زوال جام
ملک از تو شد چنان، که می از جام زر کشد
رند شرابخواره که بودش سفال جام
خاصیت شراب دهد آب لطف تو
دیگر چه حاجتست بدفع ملال جام
بهر دوام عیش تو دل دفتری گشود
هم در گذار قافیه آمد به فال جام
بزم تو جنتیست که حاضر شود در آن
میخواره را اگر گذرد در خیال جام
درکش می شبانه و گلگشت باغ کن
وز گوی چتر روی زمین پر چراغ کن
طالع شد آفتاب سعادت بساز چتر
هنگامه گرم ساخت فلک بر فراز چتر
گر این بود هدایت و آهنگ جزم این
عزم تو از عراق برد تا حجاز چتر
هرجا کهص ف کشند سران سپاه تو
سازد عروس فتح ز زلف دراز چتر
دارند روز گشت تو در پیش آفتاب
شاهان روزگار بصد عز و ناز چتر
آنان که گیرد از دمشان مهر و مه فروغ
خواهند از برای تو در هر نماز چتر
می آرد از پی تو علی رغم مدعی
گردون دوست پرور دشمن گداز چتر
ناز سپهر با تو چه سنجد که بر سرت
افراشت بی نیاز کسی، بی نیاز چتر
آنی که صدره از صف رزم تو یک سوار
از نه فلک نمود به یک ترکتاز چتر
نسبت بگوی چتر تو چون ذره است مهر
گردون که می برد بنشیب و فراز چتر
ای بوده خسروی ز وجود تو ارجمند
چتر و علم ز پایه ی قدر تو سربلند
منت که برزدی به مقام یقین علم
کردی بلند در صف مردان دین علم
سرزد نهال معدلت از باغ ملک تو
عدلت چو نام گشت بروی زمین علم
ظلمت گرفته بود جهان گرنه عدل شاه
می زد چو نور صبح برون از کمین علم
آن را که نور شرع دلیلست دور نیست
گر بگذراند از فلک هفتمین علم
گرد تکاورت بهوای شکار ملک
برد از دیار بکر به صحرای چین علم
شد نرم چون دوال عنان گردن عدو
چون گشت قامت تو به بالای زین علم
آن کرد برق تیغ که مهتاب با کتان
دشمن چو بر کشید به آهنگ کین علم
در ملکت آنکه دست تطاول کند دراز
بیند ز خون خود بسر آستین علم
هر صبح و شام همره خیل دعای تو
سازد فغانی از نفس آتشین علم
تا دهر هست در کنف سایه ی تو باد
اسباب سلطنت همه پیرایه ی تو باد
بابافغانی : ترکیبات
در منقبت حضرت امام حسین و ائمه اطهار علیهم السلام
روز قیامتست صباح عشور تو
ای تا صباح روز قیامت ظهور تو
ای روشنایی شجر وادی نجف
هر ریگ کربلا شده طوری ز نور تو
ای با خدا گذاشته کار از سر حضور
گشته چراغ دیده ی تو در حضور تو
بر فرق نازکت الف قد خارجی
از سرنوشت بود و نبود از قصور تو
ای طوطی فصیح ادبخانه ی رسول
حیف از ادای منطق و لحن زبور تو
دامن بعزم ملک ابد بر میان زدی
آه از هوای این سفر و راه دور تو
حاشا که جمع خورده شراب جهنمی
مستی کنند بهر کباب تنور تو
آن را که گل بخمر سرشتند کی رسید
فیض از زلال جرعه ی جام طهور تو
در طشت یافتی سر آنشاه تاج و تخت
ای چرخ خاک بر سر تاج سمور تو
از تاج زر چو نقل شد آن سر بطشت زر
شد طشت زر مرصع ازان دانه ی گهر
هر گل که بر دمید ز هامون کربلا
دارد نشان تازه ی مدفون کربلا
پروانه ی نجات شهیدان محشرست
مهر طلا ببین شده گلگون کربلا
در جستجوی گوهر یکدانه ی نجف
کردم روان دو رود بجیحون کربلا
نیلست هر عشور ببیت الحزن روان
از دیده های مردم محزون کربلا
در هر قبیله از قبل خوان اهل بیت
ماتم رسیده یی شده مجنون کربلا
بس فتنه ها که بر سر مروانیان رسید
وقت طلوع اختر گردون کربلا
بردند داغ فتنه ی آخر زمان بخاک
مرغان زخم خورده ی مفتون کربلا
گرگان پیر دامن پیراهن حسین
ناحق زدند در عرق خون کربلا
خونابه ی روان جگر پاره ی رسول
در هر دیار سرزده بیرون کربلا
این خوان نه اند کیست که پنهان کند کسی
شاید کزین مکابره طوفان کند کسی
ای رفته در قضای خدا ماجرای تو
غیر خدا که می رسد اندر قضای تو
ای رفته با دهان و لب تشنه از میان
آب حیات در قدم جانفزای تو
بیگانه از خدا و رسولست تا ابد
برگشته اختری که نشد آشنای تو
کردی چو در رضای خدا و رسول کار
باشد یقین رضای خدا در رضای تو
چندین هزار جامه ی اطلس قبا شود
فردا که آورند بمحشر عبای تو
بربسته رخت، کعبه و مانده قدم به راه
بهر زیارت حرم کربلای تو
ای دست برده از ید بیضا در آستین
مفتاح هفت روضه ی جنت عصای تو
بخشی ز نور سرمه ی ما زاغ روشنی
بی دیده را کجا خبر از توتیای تو
ما را که دیده در سر این شور و شین شد
عزم زیارت حرمت فرض عین شد
آه این چه میل داشتن ملک و تاج بود
این خود چه برفراشتن تخت عاج بود
دردا که رفت در سر کار زمین ری
آن سر که خونبهای جهانش خراج بود
در جان خارجی زغم گنج کار کرد
زهری که خون پاک امامش علاج بود
دردا که از ملامت سنگین دلان شکست
دلهای مؤمنان که تنک چون زجاج بود
یا رب ز اقتران کدام اختر سیه
اسلام بی حمایت و دین بیرواج بود
شد در هوای گرم نجف همدم سموم
عودی که اهل بیت نبی را سراج بود
پرورده گشت خون یزیدی بشیر سگ
این خشم و نقص و کینه ازین امتزاج بود
قارون وقت ساخت، سپهر عدو نواز
قوم یزید را که به خاک احتیاج بود
اهل نفاق تخت و زر و تاج یافتند
اصحاب صفه دولت معراج یافتند
حاشا که علم عالم جاهل کند قبول
ذاتی که برترست ز اندیشه ی عقول
حاشا که در غبار حوادث نهان شود
آیینه ی قبول و چراغ دل رسول
فردا نظاره کن که چو خار خزان زده
اجزای خار خفته نهد روی در ذبول
بهر عروج مهچه ی رایات مهدوی
عیسی فراز طاق زبرجد کند نزول
قاضی القضاة محکمه ی آخرالزمان
دارالقضا کند چمن دهر از عدول
بر لوح چارفصل بقانون شرع و دین
اشیا کنند بهر قرار جهان حصول
در چارسوی کون به پروانه ی رسول
یابد قرار لم یصل خارجی وصول
نور دوازده مه تابان یکی شود
گیرد فروغ شمع سراپرده ی رسول
چندان بود محاکمه ی فیل بند شاه
کآواز مرتبه نشود خارج از اصول
سکان هفت خطبه به آیین دور گشت
انشا کنند خطبه بنام چهار و هشت
ای دل ثنای وحدت ذات اله کن
بر حال خویش خیل ملک را گواه کن
از شرح دانه های در شاهوار عرش
کلک از عطارد و ورق از مهر و ماه کن
سوی بهشت آدم و آل عبا خرام
طوبی قدان روضه نشین را گواه کن
ای باقر از کناره ی سجاده ی ورع
نوری فرست و چاره مشتی تباه کن
ای صبح صادق از افق غیب کن طلوع
وز مهر در سر علم پیشگاه کن
خلوتسرای موسی کاظم بدیده روب
این بارگاه را علم از شوق آه کن
سرگشته ی منازل شوقیم ای صبا
بویی ز سبزه زار رضا خضر راه کن
گر دین درست خواهی و اسلام ای صبا
در یوزه از در تقی و بارگاه کن
فال تو سعد ای نقی پاک اعتقاد
از دین علم بر آور و آهنگ جاه کن
ای عسکری بکوکبه ی خسروی درای
آفاق پر ستاره ز نعل سپاه کن
ای مهدی آفتاب تو در چاه تا بکی
خود را بسوز و خامه و دفتر سیاه کن
گلزار اهل بیت چو باغ ارم شکفت
ای عندلیب دلشده آهنگ راه کن
بابافغانی : مقطعات
شمارهٔ ۳ - حال من و عدو مثل آتشست و نی
حال من و عدو مثل آتشست و نی
از تیزیش نترسم اگر نیش می شود
هر چند بیش می کند از جهل قصد من
می سوزد و جراحت من بیش می شود
بابافغانی : مقطعات
شمارهٔ ۴ - ای من غلام همت مردی که بی سخن
ای من غلام همت مردی که بی سخن
با شاعرش سخاوت و لطف پیاپیست
و آنرا که شعر دادم و بستد بجایزه
آبستن منست اگر حاتم طیست
بابافغانی : مفردات
شماره ۱ - دارم بتی که شرح ندارد بهانه اش
دارم بتی که شرح ندارد بهانه اش
ترکی که زهر می چکد از تازیانه اش
بابافغانی : مفردات
شماره ۲۵ - تا کرد سیب با ذقن او سخن برون
تا کرد سیب با ذقن او سخن برون
بگرفتش آنچنان که برویش فتاد خون
بابافغانی : مفردات
شماره ۳۲ - گرمی مجلس از نفس دلکش منست
گرمی مجلس از نفس دلکش منست
جوش و خروش اهل دل از آتش منست
بابافغانی : مفردات
شماره ۳۸ - خوبی چنانکه از تو صبوری نمی توان
خوبی چنانکه از تو صبوری نمی توان
هرچند آتشی ز تو دوری نمی توان
بابافغانی : مفردات
شماره ۴۵ - عیدست و عیش من برخش جان سپردنست
عیدست و عیش من برخش جان سپردنست
او را صباح عید و مرا روز مردنست
امامی هروی : قصاید
شمارهٔ ۱۲ - در مدح فخرالملک
یا ساقی الصبوح که پیک صبا رسید
در دور دولت آی که نوبت بما رسید
خورشید را طلوع شد از معجر کلیم
گر همدم مسیح نسیم صبا رسید
صبح دوم که زنده کند مرده را بدم
با صدق اگر برفت کنون با صفا رسید
کیخسرو سپهر چنان تاخت در افق
گرچه درین حصار کهن بارها رسید
کر گرد موکبش سپه خسرو ظلام
بشکست و مملکت بسپاه ضیاء رسید
گوئی که زورقیست ز یاقوت آبدار
کز بحر زنگبار بحد ختا رسید
یا مجمریست لعل پر از شعله های نور
کز دست قدسیان بسپهر دوتا رسید
یا ساغریست پر می صافی که وقت صبح
مخمور عشق را ز بر دلربا رسید
یا عکس نقش لعل سمند خدایگانت
کز خطه ی ظفر، بخط استوا رسید
اعظم خدایگان شریعت، که دست عهد،
در دور او بدامن مهر و وفا رسید
رکن و پناه دولت و دین کز علو قدر
تعظیم حکم او چو قدر در قصا رسید
منظور لطف حق، عضدالملک کزازل،
توقیع او چو وحی، سوی انبیا رسید
ای روزگار مجد، که باز از سپهر فضل،
خورشید شرع بر افق کبریا رسید
بطلان ظلم حاسد اسلام رخ نمود
برهان عدل خسرو گیتی گشا رسید
دنیا و دین و دولت و بیداد و فتنه را
پشت و پناه و یار و زوال و فنا رسید
پژمرده بود گلین اقبال تازه گشت
با آب جاه اوش به نشو و نما رسید
در یک نفس ضمیر تو ملک دو کون را
از ابتدا در آمد و در انتها رسید
صدرا توئی که صیت کمالت زمانه را
از ذروه ی سپهر بسمع رضا رسید
فر تو سایه ایست الهی، بحکم آن،
کو سایه ی زمانه بفر هما رسید
شمشیر و خامه چون سبب نظم عالمند
فرمان امر و نهی تو این هر دو را رسید
گر کلک تو نه روح امین است پس چرا
وحی از مسیر او بخلایق فرا رسید
ور تیغ تونه آب حیاتست از چه رو
حالی هر آنکه خورد بدار بقا رسید
صدرا محل و مرتبه نظم عذب من
از فر مدحت تو باوج سما رسید
گز منزویست بنده امامی شگفت نیست
چون بی حجاب در تتق انزوا رسید
تا بر طریق فضل هر آنکو قدم سپرد
در ملک هر دو کون بعز و علا رسید
عز و علا ملازم خاک در تو باد
در چشم ملک و دین چو ازو توتیا رسید
امامی هروی : مقطعات
شماره ۱۵ - والا عمید دولت و دین ای که بر سپهر
والا عمید دولت و دین ای که بر سپهر
در بندگیِّ خانه ی تو تیر می رود
بی رونق است کارم و در خدمتت بشرح
نزدیک هفته ایست که تقریر می رود
چون می رود ز خدمت تو کار اهل فضل
در کار من رواست که تقصیر می رود
امامی هروی : اشعار دیگر
شماره ۱ - ای خانه و ضمیر تو خورشید و تیر ملک
ای خانه و ضمیر تو خورشید و تیر ملک
ای در نظام دور جهان دستگیر ملک
هم قدر تو شکوه ملوک و صدور دهر
هم صدر تو پناه صغیر و کبیر ملک
در فیض مکرمت قلمت تا شکیب داد
در صدر مملکت کرمت ناگزیر ملک
حصن حصین حزم تو قصر مشید جاه
قصر مشید جاه تو چرخ اثیر ملک
با روزگار دوش چه کرد اقتصار طبع
بخت جوان اهل هنر رای تیر ملک
گفتم بعز جاه که سر بر فلک کشید
دست سخا و مسند فضل از سریر ملک
گفت از شکوه دولت صاحبقران عهد
دستور شرق حاتم ثانی مشیر ملک
جان کرم، جهان معانی، ظهیر دین
مانند روغنست در اجزاء شیر ملک
پی امر تو مباد وضیع و شریف دهر
بی حکم تو مباد قلیل و کثیر ملک
تا ز آفتاب رأی تو کرد اقتباس نور
اجرام روشنند ز بدر منیر ملک
امامی هروی : اشعار دیگر
شماره ۷ - کید حسود اگر به مثل کوه آهنست
کید حسود اگر به مثل کوه آهنست
بگدازد از مهابت چین جبین من
ور خبث جهل پرور او سحر سامریست
عاجز شود ز معجز رای رزین من
ثعبان سحر خبث اعادیست کلک نظم
از قوه کلیم کلام متین من
اوحدالدین کرمانی : اشعار و قطعات پراکندهٔ دیگر
شماره ۸ - عنقاء مُغر بست درین دور خرّمی
عنقاء مُغر بست درین دور خرّمی
گم گشت خرّمی زجهان همچو آدمی
چندانک در صحیفهٔ عالم نگه کنم
غمخواره آدم آمد و بیچاره آدمی
هر کس به قدر خویش گرفتار محنتی است
کس را نداده اند برات مسلّمی
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۱ - آنها که بی تو در دل و جان سقیم ماست
آنها که بی تو در دل و جان سقیم ماست
از درد خود بپرس که یار قدیم ماست
باغ بهشت بی سر کویت جهنم است
دیدار حور بی تو عذاب الیم ماست
گردن ز تیغ حکم تو پیچیدمی ولی
ترک رضای دوست خطای عظیم ماست
گفتم یکی ز حلقه به گوشان تُست دُر
خندان شد و نمود که آری یتیم ماست
قانع شدن به سرو خیالی ز قامتش
کج بینیِ طبیعتِ نا مستقیم ماست