تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۱۶ - عشق تو که همچو آتشم میآید
عشق تو که همچو آتشم میآید
در خورد دل رنج کشم میآید
در بیم تو و امید تو پیوسته
زیر و زبر آمدن، خوشم میآید
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۱۷ - عاشق به غم تو کار افتاده خوش است
عاشق به غم تو کار افتاده خوش است
سر داده به باد و بی سر استاده خوش است
انصاف بده که این دل بی سر و پا
در پای تو سر نهاده سر داده خوش است
عطار نیشابوری : باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن
شماره ۱۸ - تا کی بی تو زاری پیوست کنم
تا کی بی تو زاری پیوست کنم
جان را ز شرابِ عشق تو مست کنم
گاهی خود را نیست و گه هست کنم
وقت است که در گردن تو دست کنم
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۱ - جانی دارم عاشق و شوریده و مست
جانی دارم عاشق و شوریده و مست
آشفته و بی قرار، نه نیست، نه هست
طفلی عجب است جان بی دایهٔ من
خو باز نمیکند ز پستان الست
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۲ - جز تشنگی تو هوسم می‌نکند
جز تشنگی تو هوسم می‌نکند
می‌میرم و سیرآب کسم می‌نکند
چه حیله کنم که هر نفس صد دریا
می‌نوشم و می‌خورم بسم می‌نکند
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۳ - نه دل دارم نه چشم ره بین چکنم
نه دل دارم نه چشم ره بین چکنم
درمانده نه دنیی و نه دین چکنم
نه سوی تو راهست و نه سوی دگران
سیلی است بر آتش من مسکین چکنم
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۴ - امروز منم وصل به هجران داده
امروز منم وصل به هجران داده
سرگشته و روی در بیابان داده
چون غواصی دم زدنم ممکن نه
پس در دریا تشنگی جان داده
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۵ - جسمی است هزار چشمه خون زاده درو
جسمی است هزار چشمه خون زاده درو
جانی است هزاردرد سر داده درو
یک قطرهٔ خون است دل بی سرو پای
صد عالم عشق بر هم افتاده درو
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۶ - چون کس بنداند آنچه من دانم ازو
چون کس بنداند آنچه من دانم ازو
خواهم که کنم حیله و نتوانم ازو
صد گونه بلا اگر به رویم بارد
آن روی ندارم که بگردانم ازو
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۷ - من این دل بسته را کجا خواهم برد
من این دل بسته را کجا خواهم برد
ور صاف مرا نیست کجا خواهم دُرد
گر نوش کنم هزار دریا هر روز
حقا که ز دَردِ تشنگی خواهم مرد
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۸ - چون مرغ دلم به دام هستی در شد
چون مرغ دلم به دام هستی در شد
چندانکه طپید بند محکم تر شد
وز بی صبری و بی قراری جانم
از بس که بسوخت جمله خاکستر شد
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۹ - نه بستهٔ پیوند توانم بودن
نه بستهٔ پیوند توانم بودن
نه رنج کش بند توانم بودن
عمری است که بی قرارتر از فلکم
ساکن چو زمین چند توانم بودن
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۱۰ - ما هر ساعت ذخیرهٔ جان بنهیم
ما هر ساعت ذخیرهٔ جان بنهیم
تا آن ساعت که از غم جان برهیم
خود را شب و روز همچو پروانه زشوق
بر شمع همی زنیم تا جان بدهیم
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۱۱ - جان تشنگی همه جهان میآرد
جان تشنگی همه جهان میآرد
پس روی به بحر دلستان میآرد
جانا جانم چگونه سیرآب شود
چون بحر تو تشنگی جان میآرد
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۱۲ - جانا! جانی عاشق روی تو مراست
جانا! جانی عاشق روی تو مراست
افتادگییی بر سر کوی تو مراست
هرگز نتوان گفت –یقین میدانم
آن قصه که با هر سر موی تو مراست
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۱۳ - در هر دو جهان گر آرزویی جویم
در هر دو جهان گر آرزویی جویم
از وصلِ تو قدرِ سر مویی جویم
راه از همه سوی کردهام گُم بی تو
راهی به تو از کدام سویی جویم
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۱۴ - در پرده درونِ دل ریشت بینم
در پرده درونِ دل ریشت بینم
از پرده برون نشسته بیشت بینم
هر روز هزار بار بیشت بینم
تا کی بُود آن نَفَس که خویشت بینم
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۱۵ - از چشم خوشت بسی شکایت دارم
از چشم خوشت بسی شکایت دارم
وز لعل لبت بسی حمایت دارم
چون من بندانم که بداند آخر
تا با تو ز تو من چه حکایت دارم
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۱۶ - جانا! مددی به عمر کوتاهم ده
جانا! مددی به عمر کوتاهم ده
دورم ز درت، خلعتِ درگاهم ده
در مغزِ دلم نشسته‌ای می‌سوزی
یا بیرون آی، یا درون راهم ده
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۱۷ - تن زیر امانت تو خاکِ در شد
تن زیر امانت تو خاکِ در شد
زیر قدم تو با زمین همبر شد
و آن دل که در آرزوی تو مضطر شد
در سینه ز بس که سوخت خاکستر شد