تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۸ - چون یار نمیکند همی یاد از من
چون یار نمیکند همی یاد از من
برخاست چو زیرِ چنگ فریاد از من
مشکل کاری که اوفتادست مرا
من بندهٔ یار و یار آزاد از من
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۹ - تشنه بکشد مرا و آبم ندهد
تشنه بکشد مرا و آبم ندهد
مخمور خودم کند شرابم ندهد
چندانکه بگویمش یکی ننیوشد
چندانکه بخوانمش جوابم ندهد
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۱۰ - چون هیچ کسی ندیدهام در خوردش
چون هیچ کسی ندیدهام در خوردش
پیوسته نشستهام دلی پر دردش
ناگاه چو برق بگذرد بر درِ من
چندان بناستد که ببینم گردش
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۱۱ - هان ای دل چونی به چه پشتی ما را
هان ای دل چونی به چه پشتی ما را
کار آوردی بدین درشتی ما را
ما از غم تو فارغ و تو در غم او
از بس که بسوختی بکشتی ما را
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۱۲ - با کس بنسازی همه بی کس باشی
با کس بنسازی همه بی کس باشی
آری چه کنی نمد چو اطلس باشی
بنگر که ز کائنات دیار نماند
کُشتی همه را و زنده می بس باشی
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۱۳ - سرگشتهٔ روز و شبم آنجا که منم
سرگشتهٔ روز و شبم آنجا که منم
دلسوخته، جان بر لبم آنجا که منم
تو فارغی آنجا که تویی از من و من
تا آمدهام میطپم آنجا که منم
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۱۴ - گر روشنی جمال خودب نمائی
گر روشنی جمال خودب نمائی
دلها ببری و دیدهها بربائی
چون بند وجود ما ز هم بگشائی
آنگاه ز زیر پرده بیرون آئی
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۱۵ - یک روز به صلح کارسازی میکن
یک روز به صلح کارسازی میکن
یک روز به جنگ سرفرازی میکن
چون از پس پرده سر بدادی ما را
در پردهٔ نشین و پرده بازی میکن
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۱۶ - نه چارهٔ این عاشق بیچاره کنی
نه چارهٔ این عاشق بیچاره کنی
نه غمخوری این دل غمخواره کنی
گیرم که ز پرده مینیایی بیرون
این پردهٔ عاشقان چرا پاره کنی
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۱۷ - جان در غمت از خانه به کوی افتاده‌ست
جان در غمت از خانه به کوی افتاده‌ست
بر بوی تو در رهی چو موی افتاده‌ست
من در طلب تو و تو از من فارغ
این کار عظیم پشت و روی افتاده‌ست
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۱۸ - هر چند نیم به هیچ رو محرم تو
هر چند نیم به هیچ رو محرم تو
تو جان منی چگونه گیرم کم تو
زاندیشهٔ آن که فارغی از غم من
من خام طمع بسوختم از غم تو
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۱۹ - گفتم که درین غمم بنگذاری تو
گفتم که درین غمم بنگذاری تو
خود غم بفزودیم به سر باری تو
وین از همه سخت تر که میزارم من
وز زاری من فراغتی داری تو
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۲۰ - گفتم: شب و روز از تو چرا میسوزم
گفتم: شب و روز از تو چرا میسوزم
هر لحظه به صد گونه بلا میسوزم
گفتی: که ترا برای آن میدارم
تا با تو نسازم و ترا میسوزم
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۲۱ - محجوبم و از حجاب من آزادی
محجوبم و از حجاب من آزادی
وز صلح من و عتاب من آزادی
من با تو حسابها بسی دارم و تو
دایم ز من و حساب من آزادی
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۲۲ - چون باد ز من میگذری چه تْوان کرد
چون باد ز من میگذری چه تْوان کرد
چون خاک رهم میسپری چه تْوان کرد
هرچند که با تو آشنا میگردم
هر روز تو بیگانهتری چه تْوان کرد
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۲۳ - بی پیش و پسی تو و پس و پیش تراست
بی پیش و پسی تو و پس و پیش تراست
دوری ز کم و بیش و کم و بیش تراست
در خاطر هیچ کسی نیاید هرگز
یک ذرّه از آن خوی که از خویش تراست
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۲۴ - در عشق تو سوختم چه میسازی تو
در عشق تو سوختم چه میسازی تو
در ششدره مانده‌ام چه میبازی تو
تو کار بسی داری و من عمر اندک
کی با من دل سوخته پردازی تو
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۲۵ - تاکی باشم چو حلقه بر در بی تو
تاکی باشم چو حلقه بر در بی تو
با اشکِ چو سیم و رخ چون زر بی تو
تو بر سر کار و سر به کار آورده
من بر سر خاک و خاک بر سر بی تو
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۲۶ - هر روز ز نو پردهٔ دیگر سازی
هر روز ز نو پردهٔ دیگر سازی
تادر پس پرده عشق با خود بازی
چون تو نفسی به سر نیائی از خویش
هرگز به کسی دگر کجا پردازی
عطار نیشابوری : باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق
شماره ۲۷ - ای آمده از شوق تو جان بر لب من
ای آمده از شوق تو جان بر لب من
چون روز قیامت است بی تو شب من
آخر سخنی از من بی دل بشنو
تاکی ز خموشی من و یارب من