تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۱۹ - امروز چنین بر سر غوغای توام
امروز چنین بر سر غوغای توام
در پای فتاده مست و شیدای توام
گفتی: «پس ازین کار تو رونق گیرد»
دیدی که گرفت لیک سودای توام
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۲۰ - جانا ره بدخویی ناساز مگیر
جانا ره بدخویی ناساز مگیر
خشمی که مبادت از سر ناز مگیر
من خاک توام که باد دارم در دست
چون خاک توام پای ز من باز مگیر
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۲۱ - جانا بگذر به کوی ما یک باری
جانا بگذر به کوی ما یک باری
برگیر قدم به سوی ما یک باری
در خاک نظر چه میکنی بیهوده
آخر بنگر به روی ما یک باری
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۲۲ - دل بِهْ ز تو دمساز نیابد هرگز
دل بِهْ ز تو دمساز نیابد هرگز
جان جز ز تو اعزاز نیابد هرگز
با جملهٔ خلق اگردرآمیزی تو
کس شیوهٔ تو باز نیابد هرگز
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۲۳ - گر جان گویم هست پس پردهٔ تست
گر جان گویم هست پس پردهٔ تست
ور دل گویم به در برون کردهٔ تست
ز آوردهٔ من در گذر و سر در نه
زیرا که همه به هم برآوردهٔ تست
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۲۴ - بس طیره بماندم ز طنّازی تو
بس طیره بماندم ز طنّازی تو
بس سخت فتادم از سرافرازی تو
تا کی باشیم همچو طفلان شب و روز
نظارگیان بوالعجب بازی تو
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۲۵ - تا چند من سوخته را رنجانی
تا چند من سوخته را رنجانی
تاکی کشیم به تیغ سرگردانی
نه با خودم و نه بیخود از حیرانی
گر هیچ نگویم تو نکو میدانی
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۲۶ - نه مرهم خون خوارهٔ خود خواهی کرد
نه مرهم خون خوارهٔ خود خواهی کرد
نه ماتم آوارهٔ خود خواهی کرد
برخیز که بیچارهٔ کار تو شدم
گر چارهٔ بیچارهٔ خود خواهی کرد
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۲۷ - هر کاو نه به جان کناره جوید از تو
هر کاو نه به جان کناره جوید از تو
در روز همی ستاره جوید از تو
هر چاره که جستم از تو بیچاره شدم
بیچاره کسی که چاره جوید ازتو!
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۲۸ - از آهِ درون کام و زبانم بمسوز
از آهِ درون کام و زبانم بمسوز
وز فرقت خود به یک زمانم بمسوز
فعل بدمن بپوش و خونم بمریز
بر دردِ دلم ببخش و جانم بمسوز
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۲۹ - در ششدرهٔ غمم بمگداز آخر
در ششدرهٔ غمم بمگداز آخر
لطفی بکن و حجاب بردار آخر
چون شمع بسوختم ز عشقت صد بار
یکبارگیم بسوز یکبار آخر
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۳۰ - هر لحظه همی بیشترم میسوزی
هر لحظه همی بیشترم میسوزی
هر روز به نوعی دگرم میسوزی
چون با من بی دل بنمی سازی تو
از بهر چه چندین جگرم میسوزی
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۳۱ - تا در دل من آتش عشقِ تو فروخت
تا در دل من آتش عشقِ تو فروخت
از نیک و بد جهان مرا چشم بدوخت
سر جملهٔ کار خود بگویم با تو
درد تو مرا بکشت و عشق تو بسوخت
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۳۲ - تا کی دل و جان دردمندم سوزی
تا کی دل و جان دردمندم سوزی
وز آتش عشق بندبندم سوزی
چون سوخته و فکندهٔ راه توام
چندم فکنی ز چشم و چندم سوزی
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۳۳ - من با تو بدی نکردم ای بینایی
من با تو بدی نکردم ای بینایی
کاندوه تو میخورم بدین تنهایی
تونیز به اندوه خودم باز گذار
اندوه بر اندوه چه میافزایی
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۳۴ - هم رهبر این عاشق گمراهی تو
هم رهبر این عاشق گمراهی تو
هم مونس خلوت سحرگاهی تو
می‌سوزم و از سوز من آگاهی تو
از سوختهٔ خویش چه می‌خواهی تو
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۳۵ - گر بی تو دمی خون جگر مینخورم
گر بی تو دمی خون جگر مینخورم
آغشته همی شوم ز خون جگرم
کار تو به هیچ گونه پی مینبرم
سر گردانا که من به کارتو درم!
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۳۶ - گه راندهٔ دربدرم میداری
گه راندهٔ دربدرم میداری
گه غرقهٔ خون جگرم میداری
این از همه سختتر که درد دل من
میدانی و زیر و زبرم میداری
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۳۷ - گاهی به بر خویشتنم میخوانی
گاهی به بر خویشتنم میخوانی
گاهی ز در خویشتنم میرانی
سرگشته و کشتهٔ توام میدانی
تا چند بخون جگرم گردانی
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۳۸ - ای عشقِ تو کیمیای سرگردانی
ای عشقِ تو کیمیای سرگردانی
وی کوی تو در بادیهٔ حیرانی
چون میدانم که حالِ من میدانی
تا چند به خونِ جگرم گردانی